PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : چهره هاي ماندگار آذربايجان



صفحه ها : [1] 2

ç i ç a k
Friday 03 September 10, 10:34 AM
چهره هاي ماندگار آذربايجان

در واقع با اين كار ارزشمند چهرهاي قديمي و جديد آذربايجان از ذهن نسل جوان پاك نميشه و هم از آنها هر چند ناچيز قدرداني ميشه.

پس باشلیروخ......



---

(میرزا حسن رشدیه ) به یاد بنیانگذار مدارس نوین در ایران
میرزا حسن رشدیه در محله چرنداب تبریز به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا مهدی تبریزی از روحانیون خوشنام تبریز و مادرش سارا، نوه صادق خان شقاقی بودند.میرزا حسن را پس از رسیدن به سن رشد به مکتب خانه فرستادند. در همان ماه های نخست به سبب هوش و فراست بسیار، خلیفه مکتب خانه شد. شیخ مکتب دار، بی سواد و خشن بود، بر شاگردان خود سخت می گرفت و آنان را آزار می داد. شاگردان در مکتب خانه می خواندند:

چهارشنبه کنم فکری / پنجشنبه کنم شادی / جمعه می کنم بازی

ای شنبه ناراضی /پاها فلک اندازی / چوب های آلبالو / پاهای خون آلو

رشدیه که می دید هم شاگردان درس را یاد نمی گیرند و هم شیخ نمی تواند به آن ها بیاموزد، به فکر افتاد تا خود به یاری نوآموزان برخیزد. پس هر روز صبح زودتر به مکتب خانه می آمد و درس را به شاگردان یاد می داد. در جست و جوی راه های نو برای آموزش کودکان ایرانی، این تجربه در آینده برای او بسیار سودمند افتاد.

رشدیه پس از آموختن صرف و نحو و فقه و احکام و عربی و ادبیات، پیشنماز یکی از مسجدهای تبریز شد. آن گاه تصمیم گرفت برای ادامه آموزش به نجف برود، اما با خواندن مقاله ای در روزنامه اختر که شمار ایرانیان با سواد را از هر 1000 نفر، یک نفر ذکر کرده بود، از سفر به نجف چشم پوشیده و به بیروت رفت. در سال 1298 ق./ 1259 ش. در دارالمعلمین آن شهر به فراگرفتن شیوه های نوآموزش پرداخت.



در سال 1300 ق./1261 ش. با هدف بنیان نهادن مدرسه به شیوه نو، بیروت را ترک کرد و به سرزمین عثمانی رفت. از آموزشگاه های نو استانبول، پایتخت امپراطوری عثمانی را برای جایگزین کردن آن به جای روش کهنه آموزش در آموزشگاه های نو، ابداع کرد. سپس به ایروان رفت و در سال 1301 ق./1262 ش. نخستین مدرسه به سبک نو را برای کودکان مسلمان قفقاز بنیاد نهاد و با شیوه الفبای صوتی خود آغاز به آموزش کرد. کتاب وطن دیلی (زبان وطن) را به ترکی چاپ کرد و توانست با روش نو خود، در مدت کوتاهی به نوآموزان خواندن و نوشتن بیاموزد. گفته اند کتاب وطن دیلی او تا سال 1917 – 1918 م. / 1296 – 1297ش. در همه مدرسه های مسلمانان قفقاز و ترکستان کتاب اول ابتدایی بوده است . ناصرالدین شاه در سر راه بازگشت از سفر سوم خود به اروپا، در ایروان ماند و پس از بازدید از مدرسه رشدیه، از او خواست برای بنیادگذاری مدرسه هایی به شیوه نو با او به ایران برود، اما کارشکنی ها و دسیسه های درباریان، نه تنها شاه را از تصمیم خود پشیمان کرد، نه تنها شاه را از تصمیم خود پشیمان کرد، بلکه سبب شد تا مدرسه رشدیه ایروان بسته شود.

پس از ورود شاه به تهران، با تلاش میانجی گری برخی خیراندیشان و دانش دوستان، رشدیه اجازه یافت به ایران بازگردد و در تبریز مدرسه ای باز کند . درسال های بین 1305 – 1306 ق./1266 – 1267 ش. نخستین مدرسه همگانی عمومی درمحله ششگلان تبریز باز کرد. کار این مدرسه یک سال بیشتر به درازا نکشید . به فتوای پیشنماز محل، مدرسه را بستند دانش آموزان را با چوب و چماق از مدرسه راندند و رشدیه ناچار شد شبانه به مشهد بگریزد. شس از شش ماه دوباره به تبریز بازگشت و برای دومین بار مدرسه را محله بازار باز کرد، اما باز هم دشمنان دانش و نوآوری، بیکار ننشستند. سومین مدرسه در محله چرنداب تبریز نیز کار خود را آغاز کرد و بار دیگر با هجوم کهنه پرستان ویران شد.

رشدیه مدرسه چهارم را در محله نوبر تبریز برای کودکان نیازمند و تهیدست بنیان نهاد. این بار شمار شاگردان از همیشه بیشتر بود. مکتب داران از سرسختی رشدیه به جان آمدند، نزد پدر رشدیه رفتند و به او هشدار دادند برای نجات جان فرزندش رشدیه را از ادامه کار باز دارد. باز هم رشدیه به مشهد رفت. اما اندک زمانی بعد به تبریز بازگشت و پنجمین مدرسه خود را در محله بازار تبریز راه انداخت. شمار فراوان دانش آموزان و استقبال پدران و مادران، این بار کهنه پرستان و تاریک اندیشان را بیش از همیشه خشمگین ساخت . مزدوران آنان به مدرسه ریختند و یکی از دانش آموزان را کشتند.

رشدیه این بار در مشهد مدرسه ای راه انداخت، اما پس از جند ماه مکتب داران سنت گرای مشهد، مدرسه را چپاول کردند و دست رشدیه را شکستند. رشدیه پس از درمان دوباره به تبریز بازگشت و مدرسه ششم را در لیلی آباد باز کرد. کار این مدرسه با پشتیبانی و همراهی مردم سه سال ادامه داشت. در این مدرسه کلاسی نیز برای بزرگسالان باز شد که در مدت 90 ساعت خواندن و نوشتن را به نوآموز می آموخت. پایمردی و نوآوری رشدیه روز به روز بر همراهی مردم با او می آفزود تا آنکه شبی در تاریکی، با شلیک گلوله کهنه پرستان زخمی شد. دیگر هیچ کس یارای آن نداشت که خانه خود را برای مدرسه به او واگذار کند.پس رشدیه با فروش کشتزار خود، به اجازه علمای نجف، مسجد شیخ الاسلام تبریز را به مدرسه تبدیل کرد. در کلاس ها میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان کلاس ها، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت و چون صدای زنگ مدره به صدای ناقوس کلیسا همسان بود و بهانه به دست مخالفان می داد ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند. کودکان هنگام استراحت به جای زنگ، این شعر را که خود رشدیه سروده بود، می خواندند:

الا ای غزالان دشت ذکاوت به بیرون روید از برای سیاحت

و برای بازگشت به کلاس می خواندند:

هر آن کو پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است

این مدرسه نیز با یورش تاریک اندیشان بسته شد. درهای آن را با بیل و کلنگ شکستند و با نارنجکی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، ساختمان مسجد را منفجر کردند. رشدیه بر آن شد تا آرامش دوباره وضعیت تبریز، از ایران خارج شود و برای دیدار طالبوف به قفقاز و سپس به مصر رفت.

پس از آنکه میرزا علی خان امین الدوله، به والی گری آذربایجان انتخاب شد، رشدیه را به تبریز فراخواند و با ایمان به پشتکار و پایمردی و میهن پرستی او دبستان بزرگی در محله ششگلان تبریز بنا نهاد. رشدیه با پشتیبانی و همراهی امین الدوله، کار خود را با خیال آسوده آغاز کرد. به 60 دانش آموز مدرسه کلاه و لباس یکسان پوشاند و به آموزش آنان پرداخت.

وقتی میرزا علی خان امین الدوله به مقام صدارت عظمای ایران رسی، میرزا حسن رشدیه را نیز به تهران فراخواند. رشدیه دوباره در مدرسه به کار مشغول شد. اما برکناری امین الدوله و روی کار آمدن امین السلطان، حقوق او را قطع کردند و پدران و مادران را از فرستادن فرزندان خود به مدرسه بازداشتند. رشدیه برای در امان ماندن از دشمنی مخالفان به قم رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند.

میرزا حسن رشدیه روزنامه هایی به نام مکتب و طهران منتشر کرد که در آن ها مردم را به مبارزه با نادانی و خرافه و خودکامگی و استعمار فرا می خواند، اما کار این روزنامه ها هم به زودی، همانند دیگر روزنامه های آزادیخواه به تعطیلی کشید.

از رشدیه 27 جلد کتاب به جای مانده است، که کتاب بدایت التعلیم، و نهایت التعلیم، کفایت التعلیم و صد درس از جمله کتاب های درسی اوست. در دانش دوستی او همین بس که روزی در کلاس درس بی هوش شد، پزشک به بالینش آوردند و چون به هوش آمد، پزشک از او خواست به سبب بیماری از آموزش چشم بپوشد. رشدیه در پاسخ گفت: چه سعادتی بالاتر از اینکه یک معلم در هنگام کار مقدس تدریس و در سر کلاس درس بمیرد مرا در جایی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و روحم شاد شود.

میرزا حسن رشدیه در 97 سالگی در قم درگذشت و روی دوش شاگردان مدرسه های قم در قرستان نو به خاک سپرده شد

روحش شاد یادش گرامی

Amor
Friday 03 September 10, 12:08 PM
مرحوم صمد بهرنگی
"تعهد اژداهایی است كه گرانبهاترین گنج عالم را پاس میدارد . گنجی كه نامش آزادی و حق حیات ملتها است. این اژدهای پاسدار میباید از دسترس مرگ دور بماند، تا آن گنج عظیم را از دسترس تاراجیان دور بدارد . میباید اژدهایی باشد بی مرگ و بی آتش و بدین سبب باید هزار سرداشته باشد و یك سودا. اما اگر یك سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج بی پاسدار میماند. صمد ، سری از این هیولا بود و كاش این هیولا از آنگونه سر هزار میداشت ..."



صمد بهرنگی فرزند عزت كه كارگر ساده ای بود در 2 تیر 1318 در محله چرنداب تبریز متولد شد . او فرزند چهارم خانواده بود . 2 برادر و 3 خواهر داشت . در سال 1325 به دبستان 15 بهمن – كه در دوره فرقه دموكرات آذربایجان نامش 21 آذر بود رفت . در 1328 به دبستان جاوید وارد رفت. در سال 1331 به دبیرستان تربیت تبریز وارد شد . در آذر ماه 1332 به دلیل فعالیتها و حرفهایی كه صمد درباره مسائل روز به دوستانش میگفت پدرش را به دبیرستان احضار كرند .

بعد از پایان دوره دبیرستان وارد دانشسرای مقدماتی پسران تبریز شد . در 1335 با كمك و همراهی همكلاسی اش " بهروز دهقانی " روزنامه فكاهی را در دانشسرا منتشر كرد . بعد از پایان دانشسرا به عنوان آموزگار به روستای توفارقان ، ممقان، قد جهان ، گوگان و آخیرجان رفت . در سال 1337 در ضمن تدریس در روستاها به دانشگاه ادبیات تبریز وارد شد و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل پرداخت و دوستی نزدیك با غلامحسین ساعدی پیدا كرد . این در حالی بود كه اداره فرهنگ تبریز به صمد بهرنگی در باره این مسئله كه یا تحصیل در دانشگاه را رها كند و یا تدریس در مدارس روستایی را در غیر این صورت از اداره فرهنگ اخراج خواهد شد ، اخطار داد . در نهایت صمد وقعی به این اخطارها نمیگذارد و به تحصیل و تدریس ادامه میدهد . در 16 اردیبهشت 1340 داستان "تلخون" را با توجه به افسانه های آذربایجان نوشت و با امضاء "ص.قاران گوش" در كتاب هفته در 1342 چاپ شد در 17 آذر 1341 به جرم بیان سخنان ناخوشایند در دفتر دبیرستان و در بین دبیران از دبیرستان اخراج و به دبستان منتقل شد . در 1342 بخشهایی از كتاب "كند و كاو در مسائل تربیتی ایران " در مجله های معلم ، سپاهان و بامشاد منتشر كرد . در تیر ماه همان سال كتاب "پاره پاره"كه مجموعه ای از اشعار شاعران تورك به زبان تركی آذربایجانی و با نام "ص.قاران گوش"منتشر كرد . همچنین در همان سال رئیس اداره فرهنگ تبریز با پرونده سازی ، صمد را به دادگاه كشید ، اما صمد تبره شد . در سال 1343 "خرابكار " (داستانهایی از چند نویسینده ترك ) – "كلاغ سیاهه : مامین سیبریاك"و چند داستان دیگر را با همكاری بهروز دهقانی ترجمه كرد .

اولدوز و كلاغها را نوشت و ادبیات شفاهی مردم آذربایجان را در 2 جلد با همكاری بهروز دهقانی گردآوری كرد و چند شعر از شعرای معاصر فارسی را به تركی ترجمه كرد "احمد شاملو، نیما یوشیج فروغ فرخ زاد ، اخوان ثالث "در همان سال كتاب الفبای تركی آذربایجانی را برای مدارس آذربایجان نوشت . این كتاب به پیشنهاد آل احمد به كمیته مبارزه با بیسوادی فرستاده شد ، اما صمد با تغییراتی كه قرار بود آن كمیته در كتاب ایجاد كند ، با قاطعیت مخالفت كرد و پیشنهاد پول كلان آن كمیته را نپذیرفت و كتاب را پس گرفت .

او بعلت چاپ كتاب "پاره پاره " تحت تعقیب قرار گرفت ، و از سوی دادستانی 105 ارتش یكم تبریز كیفر خواستی صادر شد و او به مدت 6 ماه از خدمت تعلیق شد .

كتاب "انشاء ساده"در 2 جلد برای كودكان دبستان و سال اول راهنمایی را با نام "افشین پرویزی" نوشت . صمد در اول مهر 1344 با همكاری بهروز دهقانی ، غالمحسین فرنود ، رحیم رئیس نیا ، علیرضا ناب دل و مناف فلكی هفته نامه "مهد آزادی " را منتشر كرد ، كه 17 شماره آن تا 18 شهریور 1345 منتشر شد و در نهایت این نشریه توقیف شد . در سال 1345 داستان تلخون را به تركی ترجمه كرد و دفتر دوم "مثل ها و چیستانها " را چاپ كرد . در 1346 "كچل كفتر باز، افسانه محبت و پسرك لبو فروش" را منتشر كرد. در سال 1347 "یك هلو هزار هلو،24 ساعت در خواب و بیداری ،كوراوغلی و كچل حمزه " را نوشت . در مرداد ماه همان سال "ماهی سیاه كوچولو" را چاپ كرد كه كتاب برگزیده كودك در سال1347 شد. همچنین جایزه نمایشگاه بلون ایتالیا و جایزه ی بی ینال براتسلاوای چك و اسلواكی را در سال 1969 دریافت كرد .

در اول شهریور همان سال 4 نفر لباس شخصی به سرپرستی تیمسار بازنشسته عضو ساواك به خانه صمد وارد میشوند و كتاب الفبا را از او میخواهند اما صمد مقاومت میكند ، حتی تیمسار با تهدید و تتمیع نمیتواند كاری بكند. در نهایت در روز 9 شهریور ماه همان سال صمد در رود آراز غرق میشود و جسدش 3 روز بعد در 5 كیلومتری محل در ساحل روستای كلاله پیدا میشود . اسد بهرگنی با كمك كاظم سعادتی جسد او را به تبریز منتقل میكنند و او را در گورستان امامیه به خاك میسپارند . در 1348 مجموعه مقالات صمد بهرنگی به دست یار دیرینش بهروز دهقانی توسط انتشارات شمس تبریز چاپ میشود .

"پیروز كسی نیست كه حتما طبل به نامش كوفته شود و جارچی در كوچه و بازار راه بیافتد و بگوید كه ای مردم بدانید و آگاه باشید كه فلانی فلان جا را فتح كرده ...

پیروز تویی كه كوششت را كرده ای "

Amor
Friday 03 September 10, 12:31 PM
ستار خان سردار ملّي

ستار قره*داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قره*داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر می*گشت. او و دو برادر بزرگ*ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می*شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینه*ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد.


جوانی
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می*خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می*گرفت و به فقرا می*داد. سپس با میانجیگری پاره*ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می*سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می*داد.


مقاومت
او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی*ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می*شد و درباره مقاومت*های سرسختانه وی مطالبی انتشار می*یافت.
در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده*است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می*خواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من می*خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی*روم.»
پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافیِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیّون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.
هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت*های زیبا و قالی*های گران قیمت و چلچراغ*های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان*های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می*شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی*های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل*های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می*بایست سلاح*های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.
شهادت
بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعاً سه هزار نفر می*شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله*ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق).
بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در


جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می*کردند به خاک سپرده شد. او هنگام شهادت حدود ۵۳ سال داشت.

Alptakin
Friday 03 September 10, 12:34 PM
سامي يوسف فرزند آذربايجان
سامی یوسف (sami yusuf) در ماه جولای ۱۹۸۰ از خانواده ای آذری الاصل بدنیا آمد. اما او به همراه خانواده اش به انگلستان رفت و در آنجا نوجوانی و جوانی اش را سپری کرد. و ساکن لندن شد . او که از همان ابتدا به موسیقی علاقه داشت در ۱۸ سالگی به مدرسه موسیقی لندن Royal Academi of Music رفت و در آنجا با تحصیلات آکادمیک موسیقی آشنا شد. او تا کنون ۲ آلبوم روانه بازار کرده به نامهای : ( المعلم ) و (امت من ) و اولین کنسرت موسیقی اش را در مصر برپاکرد که بعد از استقبال وسیع از آن برنامه به کشورهای زیادی از جمله آلمان ترکیه هند و... برای اجرای برنامه دعوت شده ...


سامي يوسف فرزند آذربايجان
او تا به حال با آمیختن موسیقی اصیل شرقی با نواهای کلاسیک غربی و اشعاری که اکثرا در وصف پیامبر اسلام و دین اسلام است مخاطبین بسیاری را جذب کرده و از ویژگی های دیگر کار های او این است که هم به زبان انگلیسی و هم عربی و هم تركي کارهایش را می خواند .
آموزش موسيقي را از سن کم توسط پدر ـ که موسيقيدان، نوازنده و شاعري مشهور بود ـ آغاز نمود و پس ازتسلط بر چند ساز، موسيقي را به صورت آکادميک ابتدا در دانشگاه منچستر و سپس در معتبرترين مؤسسات موسيقي لندن و پس از دريافت بورس تحصيلي در 18 سالگي تحت نظر مشهورترين موسيقيدان*هاي «مدرسه سلطنتي موسيقي لندن» فرا گرفته است. گرچه سامي از سه سالگي در لندن بزرگ شده اما ريشه**هاي شرقي*اش (او در يک خانواده آذربايجاني الاصل به دنيا آمده است) در ساخت ملودي*ها، آهنگ*ها و نماهنگ**هايش کاملاً مؤثر بوده است. هوش سرشار سامي و فهم عميق او در تئوري موسيقي و نوازندگي، زمينه*اي شد تا بتواند فرهنگ**هاي مختلف موسيقي كلاسيك غربي تا موسيقي مقامي خاورميانه اعم از عربي و ايراني و صوفي)، تركي، ، آذري، هندي و پاكستاني و حتي ملودي**هاي افغاني را ياد بگيرد.
اين جوان 26 ساله انگليسي، در 23 سالگي (2003) آلبوم اول زيبايش، «المعلم» را به بازار*هاي جهاني عرضه كرد که شکلي مدرن*تر و بسيار جذاب تر از همان تواشيح خودمان است به زبان**هاي انگليسي و عربي. اهل فن مي*گويند که اين آلبوم، انقلابي در اناشيد انگليسي بوده است.
بعد از كت استيونس (يوسف اسلام)، خواننده مسلمان بريتانيايي، حالا نوبت به سامي يوسف رسيده است كه آواز**هاي اسلامي*اش به صدر جدول فروش آلبوم**هاي اروپا و آمريكا برسد؛ فراموش نکنيد که موسيقي پاپ در اين کشور*ها براي خودش بروبيايي دارد. بسياري به محض اينكه صداي مسحورکننده*اش را شنيدند به خريدن آلبوم**هايش روي آوردند تا جايي كه تعداد فروش آن در روز اول به طور متوسط به 40 نسخه در هر فروشگاه رسيد.
يكي از معتبرترين روزنامه**هاي اروپا در خصوص آلبوم او نوشته است «آثار اين هنرمند به قدري زيباست كه قلب**ها را تسخير مي*كند». در كشور*هاي عربي البته استقبال نسبتاً بيشتري نسبت به آلبوم سامي يوسف شد. درست همزمان با حلول ماه مبارك رمضان در يكي از كشور*هاي عربي تعداد فروش متوسط آلبوم وي در هر فروشگاه به۷۵۰ نسخه رسيد. سامي توانست در مدت يك سال تحول عظيمي در عالم موسيقي و سرود ديني ايجاد كند. اولين آلبومش جزو پرفروش*ترين**هاي خاورميانه و اروپا شد. نماهنگ «المعلم» به مدت 21 هفته در مصر و 12 هفته در ترکيه در صدر جدول آلبوم**هاي پر فروش بوده است !!
اما متاسفانه نمي دانم در تلويزيون ايران چرا وقتي مي خواهند آثار او را پخش كنند وقتي به قسمت تركي اش كه مي رسد آن را قطع مي نمايند؟؟؟؟؟؟!!!!! تا كي اين وضع ادامه پيدا خواهد كرد؟

md619
Friday 03 September 10, 01:24 PM
بولود قاراچورلو سهند، شاعر ملی آذربایجان

http://upload.iranblog.com/7/1271196015.jpg
زبان، کلمات و آهنگ استفاده شده در اشعار سهند، بسیار دلنشین و در عین حال حماسی می باشد. با توجه به غنای لغوی، موضوع و سبک حماسی آن، می توان "سازیمین سؤزو" را شاهنامه و یا به عبارتی "مردم نامه" زبان ترکی آذربایجانی دانست

روز شنبه 22 فروردین، مصادف بود با سالگرد درگذشت بولود قاراچورلو سهند، شاعر ملی و پرآوازه آذربایجانی که با آثار زیبای خود، مرزهای ایران را درنوردید و در خارج از کشور به ویژه در جمهوری آذربایجان و ترکیه نیز در میان ادب دوستان، به شهرت دست یافت.

بولود قاراچورلو در بهار سال 1305 در یک روز ابری و بارانی در شهر مراغه به دنیا آمد و به همین دلیل پدرش او را "بولود" که در زبان ترکی به معنی ابر می باشد، نامید. بولود تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در مراغه و تبریز به پایان رساند و در سن 17 سالگی با تخلص "رازی" به سرودن شعر پرداخت. ولی مدتی بعد تخلص خود را به "سهند" تغییر داد. وی در همان جوانی وارد "مجلس شعرا" گردید که آن موقع در تبریز تأسیس یافته بود. در سال 1325 به دنبال حوادث تلخی که در کشور رخ داد، مجلس شعرا تعطیل گردید و سهند نیز به همراه بسیاری از شعرا و نویسندگان ترک، زندانی و سپس به تهران تبعید گردید.

بولود قاراچورلو در تهران به عنوان یک کارگر ساده وارد کارخانه بافندگی شد و پس از سالها کار و زحمت، موفق به تأسیس کارخانه بافندگی گردید و تا پایان عمر در این شغل به اشتغال پرداخت.

سهند علیرغم کار و تجارت، هرگز از شعر، ادبیات و مردم خود فاصله نگرفت و با اشعار خود تلاش نمود تا ضمن دادن آگاهی ملی به مردم، آداب و رسوم فراموش شده را بار دیگر احیا سازد. وی کتاب دده قورقود و داستانهای اوغوز را به عنوان موضوع اصلی اشعار خود انتخاب کرد و با به نظم درآوردن این داستانها، شاهکار خود "سازیمین سؤزو"، یعنی "سخن ساز من" را آفرید.

داستانهای دده قورقود در ترکیه از سوی بصری قوجول و نیازی گنج عثمان اوغلو به نظم درآمده بود، ولی بّه زبان ترکی آذربایجانی تنها از سوی سهند سروده شده است.

بولود قاراچورلو سهند، شش داستان از کتاب دده قورقود را در دو جلد آماده نمود، ولی برای انتشار آن با مشکلات فراوانی روبرو شد. چرا که پس از سال 1342، سیاست انکار فرهنگ و زبان ترکی در ایران شدت یافته و چاپ و نشر کتاب به این زبان ممنوع گردیده بود.

در جلد اول کتاب سازیمین سؤزو، داستانهای دلی دومرول، بوغاچ و قانتورالی و در جلد دوم نیز داستانهای قاراجیق چوبان و غارت خانه قازان خان، بکیل اوغلو امره و تپه گؤز به نظم درآمده است.

سهند شش داستان دیگر را نیز در مجموعه ای با عنوان "قارداش آندی" یعنی "سوگند برادر" گردهم آورد، ولی درگذشت نابهنگامش مانع از انتشار آن گردید.

شاعر در آثار خود تلاش نموده تا خاطرات اجداد و نیاکان، زندگی و معیشت آنان، قهرمانی، صداقت، محبت و مردانگی را به زبان امروزی، به نسل جدید منتقل ساخته و شعور ملی را در میان خوانندگانش بیدار نماید.

زبان، کلمات و آهنگ استفاده شده در اشعار سهند، بسیار دلنشین و در عین حال حماسی می باشد. با توجه به غنای لغوی، موضوع و سبک حماسی آن، می توان "سازیمین سؤزو" را شاهنامه و یا به عبارتی "مردم نامه" زبان ترکی آذربایجانی دانست.

این اثر در وزن هجایی و یا سیلابیک بوده و از 6460 مصرع تشکیل یافته است. سازیمین سؤزو که در ایران با مقدمه دکتر محمدعلی فرزانه به چاپ رسیده بود، در سال 1980 در آنکارا از سوی پرفسور دکتر دورسون ییلدیریم با الفبای لاتین آماده چاپ شده و از طرف وزارت فرهنگ ترکیه منتشر گردید. این اثر همچنین در سال 1983 در باکو با الفبای سیریلیک به چاپ رسیده است.

بولود قاراچورلو سهند علاوه بر سازیمین سؤزو، اشعار دیگری نیز سروده است که از آن جمله می توان به "فرهاد"، "آراز"، "مجموعه ارمغان"، و "نامه به شهریار" اشاره نمود.

بولود قاراچورلو سهند، شاعر بزرگ و نامدار ترک، در سال 1358، در سن 53 سالگی دار فانی را وداع گفت ولی یاد او در میان ادب دوستان جاودان ماند.

به بخشی از شعر "نژاد برتر" سهند و ترجمه آزاد آن:

من دئمیرم اوستون نژاددانام من دئمیرم ائللریم ائللردن باشدیر منیم مسلکیمده، منیم یولومدا میلّتلر هامیسی دوستدور، قارداشدیر

چاپماق ایسته میرم من هئچ میلّتین نه دیلین، نه یئرین، نه ده امگین تحقیر ائتمه ییرم، هده له میرم گئچمیشین، ایندیسین، یا گله جگین

آنجاق بیر سؤزوم وار، من ده انسانام دیلیم وار، خالقیم وار، یوردوم – یووام وار یئردن چیخمامیشام گؤبه لک کیمی آدامام، حاقّیم وار، ائلیم- اوبام وار.

من نمی گویم که از نژاد برترم نمی گویم ملت من از ملتهای دیگر سرتر است در مسلک من و در راه من تمامی ملتها دوست و برادر یکدیگرند.

من نمی خواهم به زبان، سرزمین و یا زحمات هیچ ملتی آسیب برسانم نمی خواهم گذشته، امروز و یا آینده آنان را مورد حقارت قرار دهم

ولی سخنی دارم. من نیز انسانم من هم زبان دارم، ملت دارم، سرزمین دارم همانند قارچ از زمین نروئیده ام انسانم، حق دارم، ایل و میهن دارم.

Alptakin
Friday 03 September 10, 02:34 PM
صفی الدین ارموی بزرگترین موسیقی دان مسلمان فرزند خلف آذربایجان
صفي*الدين عبدالمؤمن* بن يوسف* بن فاخر الارموي البغدادي، در يكي از پرآشوب*ترين سده*هاي تاريخ آذربايجان، يعني در قرن هفتم هجري در اروميه به دنيا آمد. اين دوران، دوره دگرگونيهاي عظيم اجتماعي و سياسي و روزگار حمله مغولان بود.
ارموي كودك بود كه همراه با خانواده به بغداد مهاجرت كرد و در مدرسه مستنصريه كه به دستور المستنصر بالله عباسي تأسيس شده بود به تحصيل علم پرداخت و از علماي شافعي، زبان عربي، شعر، محاضرات، تاريخ، ادبيات، خوشنويسي و موسيقي را آموخت. او در خوشنويسي و ادبيات از نوادر روزگار خويش بود و با همين هنرها بود كه به دربار آخرين خليفه عباسي، المستعصم بالله، راه يافت.
قدر و منزلت ارموي در خوشنويسي تا بدان پايه است كه ياقوت مستعصمي، شاگرد برجسته او، در تحول و تكامل اين هنر، تأثيري به سزا داشت و شمس*الدين احمد بن يحيي سهروردي، ديگرشاگرد او، از سرآمدان خوشنويسي قرن هفتم است.

اما نكته*اي كه صفي*الدين ارموي را به اوج شهرت رساند و موجبات ماندگاري وي را در تاريخ و هنر آذربايجان موجب شد، استادي ارزشمند و والامرتبه او در موسيقي است، آن*گونه كه وي را در تاريخ موسيقي آذربايجان و دنياي اسلام، نقطه عطف تلقي مي*كنند.
صفي*الدين ارموي، در رساله موسيقي بهجت الروح كه در عصر صفويه نوشته شده است، موسيقي را علم مي*داند. پيش از او بزرگاني چون ابن*سينا و شاگردان او، ابن زيله اصفهاني و ابوالحسن بهمنيار و همچنين قطب* الدين شيرازي نيز از موسيقي به*عنوان علم ياد مي*كنند. از جمله ابن*سينا در بخشهايي از كتابهاي خود دانشنامه علائي، قانون، شفا و نجات و رساله*اي در باب موسيقي به نام المدخل الي صناعه* الموسيقي، موسيقي را علم برمي*شمرد و مي*گويد:
«صناعت علم موسيقي دو جزء است. يكي تأليف است و موضوع او، نغمهاست و اندر حال اتفاق ايشان و نااتفاق ايشان نگاه كنند و دو*ّم، ايقاع است و موضوع او زمانهاست كه اندر ميان نغمها اوفتد و نقره*هايي كه يكي* به يكي شوند و اندر حال وزن ايشان و ناوزني ايشان نگاه كنند و غايت اندر اين هر دو نهادن لحنهاست.»
علامه قطب*الدين شيرازي، شاگرد ممتاز خواجه نصير*الدين طوسي، هم در دائره*المعارف مشهور خويش: دره*التاج نعره الدباج موسيقي را جزئي از رياضي به حساب آورده و از آراي فارابي و ابن*سينا در اين باب ياد كرده است. او صفي*الدين ارموي را نيز مورد تكريم فراوان قرار داده و بر آراي او نقدهايي هم نگاشته است كه بعدها عبدالقادر مراغي در كتاب مقاصد*الالحان به شايستگي به آنها پاسخ داده است. قطب*الدين شيرازي در كتاب دره*التاج، علم رياضي را به چهار دسته: هندسه، عدد، هيئت و نجوم و موسيقي تقسيم مي*كند و مي*گويد: «علم موسيقي، علم معرفت نسبت به مؤلفه و احوال آن است و آن را علم تأليف خوانند و در آوازها به كار دارند، به اعتبار تناسب با يكديگر و كمي*ّت زمان سكنات كه در ميان آوازها افتد.»
از صفي*الدين ارموي دو اثر گران*قدر به نامهاي الرساله الادوار في* الموسيقي و الرساله الشرفيه في النسب التأليفيه در زمينه تئوري موسيقي باقي مانده است. كتاب الادوار شامل پانزده و حاوي نكاتي درباره تعريف نغمه و علل زيري و بمي نغمات، تقسيم وتر و شيوه به دست آوردن نغمات از اجزاي آن، تعريف ب*ُعد، ملايمت و منافرت، علل چهارگانه تنافر، تركيب ملايمتهاي چهارم و پنجم و ارائه هشتاد و چهار دور، بيان دوازده دور مشهور، شش آواز، بيست و چهار شعبه، تعريف ايقاع و انواع ادوار ايقاعي، تأثير ادوار بر گروههاي مختلف مردم و غيره است.
اين كتاب از چنان اهميت و استحكامي برخوردار است كه تمامي بزرگان موسيقي پس از ارموي، آثار خويش را بر اساس آن نگاشتند و شرحهاي بي*شماري بر آن نوشتند، از جمله شرحهاي: عبدالقادر مراغي، شهاب*الدين صيرفي، ميرزا جعفر اصفهاني، احمد شيرواني، مولانا مبارك*شاه، لطف*الله سمرقندي، نصرالله قايني و احمد كاشي.
اثر ديگر صفي*الدين ارموي، رساله شرفيه است كه در حدود سالهاي 665 تا 666 و به نام شرف*الدين هارون، فرزند شمس*الدين محمد جويني كه صفي*الدين تربيت وي و برادرش بهاء*الدين محمد را به عهده داشت و به هنرهاي بي*شمار، از جمله موسيقي، علاقه*مند بود، نگاشته است.
صفي*الدين در اين رساله به شرح آراي ابن*سينا و فارابي در باب موسيقي پرداخته است.
رساله شرفيه مشتمل بر پنج مقاله و حاوي نكاتي در باب صوت، فواصل موسيقي و انواع آن، فواصل افزوده و استخراج دانگها، فواصل گوناگون موجود در دانگها، مقايسه آنها با هم و ذكر اسامي و تعداد آنها، درباره ايقاع و مباحث مربوط به تعليم و تعلم موسيقي است.
بزرگاني چون قطب*الدين شيرازي و عبدالقادر مراغي بيش از ديگران از اين كتاب بهره جسته*اند، آن*گونه كه عبدالقادر مراغي در كتاب مقاصدالالحان، كتاب دره*التاج قطب* الدين شيرازي را درواقع شرحي بر رساله شرفيه صفي*الدين ارموي دانسته است. صفي*الدين را مؤسس مكتب منتظميه در موسيقي مي*دانند، زيرا به شيوه*اي منظم و سيستماتيك، گامهاي بالقوه و بالفعل دوران خويش را تشريح مي*كند. او بر اساس اصل دوپرده*اي ب*ُعد ذي*الاربع فيثاغورث و روش فارابي، پيشنهاد مي*كند كه فاصله هنگام (اكتاو) به هفده فاصله تغيير كند. گام پيشنهادي او شامل دو دانگ پيوسته و يك پرده بزرگ در انتهاست. هر پرده بزرگ يا طنيني، قابل تقسيم به دو نيم*پرده كوچك (بقيه) و يك فضل است و در نتيجه، تقسيم دوره كامل صفي*الدين از هفده فاصله و هجده درجه تشكيل مي*شود. بسياري از نوازندگان و موسيقيدانان معاصر ارموي، دستان پيشنهادي او را به كار گرفتند و همين نكته نشان مي*دهد كه ارموي تئوري و عمل را هم*زمان به خدمت مي*گرفته است.
صفي*الدين ارموي نخستين كسي است كه به نغمه*نگاري نغمات آهنگ يا تصنيف مي*پردازد و در ابتدا دور ايقاعي و نام مقام ذكر و سپس نغمات را با حروف ابجد و زمان هر نغمه را به وسيله اعداد، زير همان نغمه مي*نويسد. صفي*الدين توانست آراي خود را با سازهايي با قابليتهاي جديد سازگار و دوساز مغني و نزهه را اختراع كند كه متأسفانه از چگونگي آنها سندي باقي نمانده است.

yalnzsalar
Friday 03 September 10, 05:14 PM
ستار خان - چهره های ماندگار

در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.

ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او میهن پرست تر از آن بود که این پیشنهاد را قبول کند . آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد.

پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.

چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".

اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد. شاید این سخن ارد بزرگ اندیشمند بلند مرتبه کشورمان وصف حال چنین مردان آزاده ایی باشد که : برآزندگان خواهند ساخت سرآیندگان از پس آن خواهند سرود و زمین آیندگان را بارور می سازند . و هم او باز می گوید : پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است .

درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و میهن پرست و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.


نوشته : فاطمه قادر - انجمن سهند


مطلب زیر هم از سایت میلیتاری تقدیم می گردد :

در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است. ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.
ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.
ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)
پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.
چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".
اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.
درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است. دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.
وطن دوستی سردار آذری را ببینید :

ستارخان : مشروطه خواه ، تفنگچی نیست بل آزادی خواه است اگر آزادی نباشد ایران به آشوب کشیده می شود قاجار ، مشروطیت را می پذیرد و یا از ایران می رود .

ستارخان : ایرانیان حق دارند پادشاه خویش را خود انتخاب کنند و همین طور نمایندگان مجلس را .

ستارخان : دولتین انگلیس و روس را از دخالت در امور خاریه ایران برحذر می دارم آنچه بین ماست داخلی است و هر تعرضی به ایران بیجواب نخواهد ماند .

ستارخان : شجاعت بدون هدف و آرمان ملی قدرتی محسوب نمی شود .

ستارخان : در پاسخ به ظل السظان چنین جملاتی نوشت : اگر یک روز از زندگیم باقی مانده باشد آن یک روز را هم برای استقلال و حفظ کرامت ایران خواهم جنگید حتی اگر لقب شورشی و ضد مملکت به من داده شود .

ستارخان : در نامه ای برای فرمانده قشون روس در سرحد جلفا که به سوی تبریز در حرکت بودند چنین می نویسد:
بدان ایرانیان شاید تاب پاشاه ستمگری همچون محمد علی شاه قاجار را بیاورند اما نیروی بیگانه را جز با جام مرگ استقبال نخواهند نمود اگر برنگردید جنازه شما را برای خانوده تان خواهم فرستاد(آنگونه که نقل شده قزاقهای روس پس از دریافت نامه از جلفا عبور نکردند)

ستارخان : چارلز مارلینگ کاردار سفارت انگلیس در ایران در دسامبر سال 1907 میلادی در جلسه ای برای آنکه بداند بین دولت روسیه و ستارخان چگونه است این جملات را از فصل نهم وصیتنامه پطر ، فرمانروای روسیه (هم عصر نادر شاه ) می خواند که : " ممالک گرجستان و ولایات قفقاز شریان حیاتی ایران است و همینکه نوک نیش تسلط روسیه بر آن خلید فی الفور خون ضعف از رگ و دل ایران فوران خواهد کرد و چنان او را از حال خواهد برد که به طبابت هزار افلاطون اصلاح طبیعت او ممکن نشود ?. بر شما لازم است که بدون فوت وقت ممالک گرجستان و قفقاز را تسخیر نموده و فرمانفرمای ایران را خادم و نوکر مطیع خود سازید ."
و ستارخان می گوید فکر می کنم این هذیانهای آخر عمر پطر به دهان بسیاری خوش آمده است ! او خود تَرکه ایرانیان را که بدست جهانگشای عالم نادر قلی افشار بود را بارها خورد فرزندانش هم هنوز از زیر لاشه جد خویش بدر نیامده اند این چند صباحی هم که قفقاز از دست ما خارج شده نیز دوامی ندارد اگر عمر یاری کند ایران را به شکل سابق باز خواهیم گرداند .

ستارخان : اگر شاه ( محمد علی شاه ) غرورش را زیر پا می گذاشت با حقارت از تهران نمی گریخت .


http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mash-sattarasb.jpg

yalnzsalar
Friday 03 September 10, 05:22 PM
http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mashsttarsitting.jpg
http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mash-sattbagh.jpg
http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mash-sattarkhan2.jpg

tufan
Friday 03 September 10, 06:42 PM
جواد آذر
جواد کناره چی 1310 - جی ایلده تبریزده، ادبیات سئور بیر آیلده آنادان الور. گنج یاشلاریندا سعر یازماغا باشلارکن ، اوُزونه آذر تخلصونو سئچیر ، و چوخ چکمدن ادبی محفللرده تانینماغا باشلاییر. آنجاق تبریزین بیر سیرا ادب سئورلری ! اونو یولا وئرمه ییب ، بو اوزدن جواد آذر تبریزده قالا بیلمیر و 1340 - جی ایلده تهرانا گئدیر. بیر چوخلی شاعیر ، یازیچس و موسیقی چیلرله یاخیندان یولداشلیغی ولموش و فارس موسیقی سییله ده تانیش ایمیش. ( اونون شعرلری 1357- جی ایلدن بری محمد رضا شجریان و شهرام ناظرینین تصنیفلرینده سسلنمیشدیر.) 1367 ایلده آلمانا گئدیب ، 1379 - جو ایلین بهمن آیی نین 15- اینده شوبهه لی بیر شکیلده قتله یئتیشمیشدیر و بیر آیدان سونرا تبریزین مقبره الشعرا مزاریندا تورپاغا تاپیشیریلیر. روحی شاد

tufan
Friday 03 September 10, 06:54 PM
حاجی حاج آقا توکلی
یوز ایل بوندان قاباغا فاییتساق ، آوروپا صنعتی اینقلابدان 80 ایل کئچدیگی حالادا، اولکه میزده هئچ بیر اوُنملی فابریکا قورولمامیشدی. 1297- جی ایلده ایلک دفعه اولاراق کیبریت فابریکاسینی ، حاجی حاج آقا توکلی اولکه میزه گتیرمیش و تبریزده بیناسینی قویموشدور. او ، بو یولدا چوخلی چتینلیکلره معروض قالماسینا راغما ، اوُز اشینی دوام ائتدیریر. مهندس تقی توکلی اونون اوغلو تراختور سازی و ماشین سازینین بانیسی اولاراق آذربایجان ین صنعتی لشمه سینده عوضسیز رول اوینامیشدیر.

Amor
Friday 03 September 10, 10:01 PM
باقر خان سالار ملّي
او قبل از مشروطیت بنّا بود. پس از مشروطیت مجاهد شد. ریاست مجاهدین محله خیابان (خیابان یکی از محلات قدیمی تبریز است مشتمل بر بخش*های واقع در جنوب رودخانه آجی در شرق شهر که تا جنوب شرقی نیز میرسید)، تبریز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلین شکست که از قشون دولتی خورد، سست شده در صدد تسلیم برآمد. تا کار ستّارخان که در امیرخیز، محله دیگر تبریز، با دولتیان جنگ می*کرد قوت گرفت، وی نیز سستی را از خود دور ساخته بار دیگر به جنگ با قشون دولتی پرداخت. در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطه*طلبان پیشرفت کرد و تبریز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ایالتی تبریز باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت، و از او تقدیر کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ایران پیچید.


چنانکه در تواریخ مشروطیت نوشته*اند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطیّت نجات یافت. اما خود تبریز دیری نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملی و سردار ملی در تبریز نماندند و به تهران حرکت کردند. یک استقبال شاهانه از این دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.
باقرخان در تهران منزوی میزیست تا قضیه مهاجرت پیش آمد. او دیگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرین رفت. شبی در نزدیکی قصر شیرین عده*ای از اکراد بر سر او و رفقایش ریختند و سرشان را بریدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از یاران و همراهانش در محرم ۱۳۳۵ قمری / آبان ۱۲۹۵ خورشیدی به دست یکی از اشرار معروف اکراد قصرشیرین به نام محمد امین طالبانی به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)
باقرخان بر خلاف ستّارخان که شیخی بود، از متشرعه بود. از علمای مخالف مشروطیت که متشرعه بودند جانبداری می*کرد و به آنها احترام می*گذاشت. با ستارخان رقابت داشت و می*گفت: مرد آن نیست که در امیرخیز جنگ کند. مرد منم که در ساری*داغ با قشون دولتی جنگ کرده*ام. (علی رغم این سخن این دو بزرگوار دو بازوی قوی و شکست ناپذیر انقلاب مشروطیت بودند)
در هر حال سالار ملّی مردی جسور و ساده بود. حق بزرگی به گردن مشروطیت ایران دارد. او و ستارخان برای مشروطیت با قوای دولتی به جنگ برخواستند و موفق شدند. این دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترین ایام با اتکاء به توده تبریز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ یک حرکت و نهضت ملی را رهبری کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطیت ایمان داشتند. این بود که به آسانی قهرمان ملت شناخته شدند.
دمکراتهای آذربایجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطیت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدین آن دوره می*دانستند، مجسمه باقر خان را در میدان شهرداری تبریز تصب کردند. در ۲۴ آذر ماه ۱۳۲۵ پس از سقوط پیشه*وری مردم تحت تأثیر احساسات آن مجسمه را که اثر دمکرات*ها بود برانداختند. از این عمل معلوم می*شود که نهضت پیشه وری چقدر به ضرر مشروطیت و آزادی و این قبیل معانی بوده*است.
داماد باقر خان سرتیپ هاشمی است که فرمانده قوای دولتی مأمور آذربایجان بود که در طی جنگی مختصر قوای دمکرات*ها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در میدان جنگ به درجه سرتیپی نایل آمد.

dilmanj
Saturday 04 September 10, 10:49 AM
استاد دکتر محمد حسین مبین افتخار پزشکی ایران



نویسنده شاعر و پزشک توانای معاصر آذربایجان، استاد دکتر محمد حسین مبین در سال 1306 شمسی در یکی از محلات قدیمی تبریز به نام چرنداب پا به عرصه هستی گذاشت. تحصیلات ابتدایی را در دبستان معرفت تبریز و کلاس شش و دوره دبیرستان را در دبستان و دبیرستان پهلوی آنروز در کرمان به پایان رساند. آنگاه بعد از شش سال اقامت در کرمان به تبریز مراجعت و با اخذ دیپلم طبیعی از دبستان فردوسی در سال 1328 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و در سال 1334 به دریافت دکترای پزشکی نایل آمد. وی پس از طی خدمت نظام وظیفه در سال 1337 به استخدام وزارت بهداری درآمد و خدمات پزشکی ، اجتماعی خود را با بیماریابی جذام در آذربایجان شرقی آغاز کرد. و پس از یک سال فعالیت در امر بیماریابی در سال 1338 به عنوان کفیل آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز به ادامه فعالیت پرداخت. در سال 1341 با استفاده از بورس تحصیلی سازمان بهداشت جهانی برای طی دوره آموزشی علمی و عملی جذام، رهسپار کشورهای اروپایی اسپانیا و پرتقال و افریقایی،نیجریه و مالی گردید. پس از این دوره آموزش عالی به ایران مراجعت و بعنوان رئیس آسایشگاه باباباغی مشغول به خدمت شد. در سال 1348 با ادغام سازمان بهداری و دانشگاه تبریز به دانشگاه منتقل و با اغتنام فرصت با اخذ تخصص در رشته بیماریهای پوست و آمیزشی از دانشگاه تبریز توفیق یافت. در بخش پوست دانشکده پزشکی بیمارستان بابک(هفتم تیر ) به عنوان عضو هیئت علمی به خدمات علمی – پزشکی خود ادامه داد. استاد دکتر مبین، خدمت به جذامیان را از وظایف انسانی و پزشکی خود شمرده و در سال های دراز خدمت خود همواره در فکر آنها بوده و از مساعدت آنها فروگذار نکرده است بطوریکه از بهمن سال 1353 به عنوان عضو افتخاری انجمن کمک به جذامیان ایران و چند سالی نیز به عنوان رئیس انجمن کمک به جذامیان آذربایجان به این قشر محروم و مظلوم خدمت کرده است. چنانکه هر جا بحثی از جذام و جذامی به میان میاید نام این انساندوست قرین صحبت می گردد.


دکتر مبین نه تنها در انجمن حمایت از جذامیان بلکه در بقیه مجامع خیریه نیز از آن جمله : کمیته امداد امام، انجمن خیریه نوبر تبریز، هیئت حمایت از مستمندان و هیئا عیادت از بیماران فعالانه حضور داشته و همکاری می نماید. وی در سال 1355 به عضویت هیئت تحریریه مجله پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی تبریز انتخاب و هم اکنون نیز به این همکاری ادامه می دهد. استاد مبین در آبان ماه 1367 به افتخار بازنشستگی نائل آمد، معذالک خدامت خود را به عنوان رئیس مرکز بررسی و تحقیق بیماریهای پوست آذربایجان شرقی و بیمارستان جذامیان باباباغی تبریز کماکان ادامه می دهد.بیمارستان جذامی باباباغی در سایه تلاش خستگی ناپذیر وی پیشرفت قابل توجهی در بعد کمی و کیفی یافته و عزلتگاه متروک جذامیان به مرکز فعال تحقیق و بررسی جذام و درمان نگهداری جذامیان تبدیل شده است .در زمینه تعلیم و آموزش بیماریهای پوست به مرکز مجهز علمی و عملی مبدل شده و دانشجویان پزشکی ، پرستاری، کارشناسان و کاردانان علوم آزمایشگاهی و دانشجویان علوم انسانی و پیراپزشکی از امکانات آموزشی این مرکز استفاده کرده و عده زیادی از دانشجویان پزشکی پایان نامه های تحصیلی خود را با راهنمایی و همکاری ایشان تدوین و تهیه می کنند .

فعالیت های ادبی


دکتر مبین، علاوه بر خدمات روزمره در امر جذام و حمایت از جذامیان به خاطر عشق و علاقه خاصی که به شعر و ادب ایران و آذربایجان دارد در وادی ادبیات نیز سهم وتلاش درخور و قابل تأمل دارد.


وی در شعر "شمشک" تخلص کرده و آثار بسیاری در زمینه های مختلف ادبی خصوصا" ادبیات آذربایجان و کودکان دارد که برخی از این آثار چاپ و برخی دیگر نیز در نشریات مختلف کشور منتشر شده است از قبیل :


1 – به یاد شهریار (سوگواره و سوگ نامه ها )


2 – سخنان عارفانه و نصایح حکیمانه نظامی گنجوی


3 – شیطان در شعر شهریار (گامی در راستای شهریار شناسی)


4 – غنچه های خونین (قانلی چیچکلر)


5 – عاشیقلار (مقدمه ای بر کتاب آذربایجان عاشیقلاری)


6 – قاپیمیز آچیلیرگونشه ساری (مقدمه ای بر کتاب شعر ذوالفقار کمالی)


7 – آچیل چتریم آچیل (اوشاقلار ادبیاتی"1")


8 – گل باهاریم گل (اوشاقلارادبیاتی "2")


9 – قوش یوواسی (اوشاقلار ادبیاتی "3")


10 – تبریز گنجه نهفته در بسته تاریخ و اشعار و قطعات منظوم دیگر از قبیل: حماسه خونین انقلاب اسلامی، سارای جذامی، آی بالام باغدا ناوار؟ ، رسامین قلمینده طبیعت جانلانیر و ...


استاد مبین بارها چه در مقام طب و طبابت و چه در عرصه علم و نیز ادبیات مورد تقدیر و قدردانی مسئولات امر و نیز دوستداران فرهنگ قرار گرفته است از آن جمله به انتخاب وی، به عنوان یکی از ده پزشک پیش کسوت کشور در شهریور ماه 1378 اشاره می شود.


سخن آخر اینکه وی علاوه بر اینکه پزشکی حاذق، عالمی دانشمند، شاعری ژرف نگر و نویسنده ای توانا هستند، انسانی متواضع و وارسته به شمار می روند به قول دکتر اکبر ترابی :"دکتر مبین علاوه بر وقف و صرف عمر و جوانی خود به معالجه و سرپرستی بیماران باباباغی و گذشته از سرمایه علمی و ادراک قوی، از عواطف لطیف و ژرف انسانی نیز کاملا" بهره مند است و همین دو ویژگی سبب شده تا وی هم چنان که پزشکی حاذق است، شاعری ژرف نگر و دردآشنا نیز باشد....برگرفته از:نشریه شمس تبریزشماره102 سال 1380


سال شمار زندگی* دکتر سیدمحمدحسین* مبین




1306 ش


تولد سیزدهم* آذرماه* / محله* چرانداب* تبریز


1320 ش


عزیمت* به* کرمان* به* همراه* خانواده* و ادامه* تحصیل* در مقطع* دبیرستان


1326 ش*


بازگشت* به* تبریز زادگاه* خود بعد از شش* سال


1328 ش


قبولی* در آزمون* ورودی* دانشگاهها، شروع* به* تحصیل* در دانشکده* علوم* پزشکی* تبریز


1334 ش


دریافت* دیپلم* دکترای* پزشکی* از دانشگاه* تبریز


1337 ش


اعزام* به* خدمت* سربازی


1339 ش


استخدام* در وزارت* بهداری*، ازدواج* با خانم* «نشاط* وثوقی*» و آغاز زندگی* مشترک* که* حاصل* آن* دو پسر و یک* دختر است*.


1341 ش


با استفاده* از بورس* تحصیلی*، اعزام* به* کشورهای* اروپایی* و آفریقایی* برای* طی* دوره*های* آموزشی* علمی* و عملی* جذام


1342 ش


پذیرش* مسئولیت* ریاست* آسایشگاه* جذامیان* باباباغی


1353 ش


اخذ تخصص* در رشته* بیماریهای* پوست* و آمیزشی* از دانشگاه* تبریز و عضویت* در هیئت* علمی* دانشگاه* تبریز، عضویت* افتخاری* در انجمن* کمک* به*جذامیان* ایران


1355 ش


عضویت* در هیئت* تحریریه* مجله* پزشکی* دانشکده* علوم* پزشکی* تبریز


1363 ش


انتشار کتاب* «عاشیقلار» (مقدمه*ای* بر کتاب* آذربایجان* عاشیقلاری*)


1367 ش


آبانماه*، بازنشستگی* بعد از سالها خدمت* در آسایشگاه* باباباغی


1368 ش


انتشار کتاب* «به* یاد شهریار» (سوگواره*ها و سوگنامه*ها)


1369 ش


انتشار کتاب* «قاپیمیز آچیلیر گونشه* ساری*» (مقدمه*ای* برکتاب* شعر ذوالفقار کمالی*) و «غنچه*های* خونین*» (قانلی* چیچکلر)


1370 ش


انتشار کتاب* «سخنان* عارفانه* و نصایح* حکیمانه*» نظامی* گنجوی* و «شیطان* در شعر شهریار»


1374 ش


انتشار کتاب* «آچیل* چتریم*، آچیل*» (اوشاقلار ادبیاتی*1)


1378 ش


انتشار کتاب* «گل* باهاریم* گل*» و «قوش* یوواسی*» (اوشاقلار ادبیاتی* 2 و 3) و «تبریز گنجینه* نهفته* در بستر تاریخ*»


1378 ش


تجلیل* و انتخاب* وی* به* عنوان* یکی* از ده* پزشک* پیشکسوت* کشور به* مناسبت* روز پزشک


1380 ش


شهریور ماه*، برگزاری* مراسم* نکوداشت* از سوی* کانون* نویسندگان* و هنرمندان* سردرود و همزمان* با آن* انتشار کتاب* مجموعه* شعر «جذاملی* سارا»

nasir66
Saturday 04 September 10, 04:14 PM
http://www.jenas.ir/nasir/2.jpg
http://www.jenas.ir/nasir/23.jpg


زندگينامه شاعر تبريز – " نصير " پايگذار سال تولد 11 / 11 / 1311



نصير پايگذار متخلص به " نصير " در يازدهم بهمن ماه سال 1311 متولد شد. پدرش مهدي كارمند راه آهن بود.

ابتدائي و متوسطه را در شهر مرند و دانشسراي مقدماتي را در تبريز به پايان رسانيده و به عنوان معلم در شهر مرند شروع به كار كرد. يك سال رئيس تربيت بدني مرند بود و به تبريز منتقل شد و در سال 1342 از دانشكده ادبيات تبريز در رشته زبان و ادبيات فرانسه ليسانس گرفت و در دبيرستانهاي دخترانه و پسرانه تبريز – انستيتو بازرگاني، انستيتو تكنولوژي، مركز مربي كودك، دانشسراهاي مقدماتي و راهنمائي تحصيلي، دانشگاه تبريز به تدريس تربيت بدني و ژيمناستيك و زبان فرانسه پرداخت. مدتي مدير مسابقات دانشگاه تبريز بود.

در سال 1361 از آموزش و پرورش تبريز بازنشسته شد. مدت 10( ده ) سال در دانشگاه آزاد اسلامي به طور قراردادي در سمت هاي مختلف خدمت كرد و مدتي تدريس تربيت بدني ميكرد يك سال نيز در دانشگاه نبي اكرم ( ص ) تدريس تربيت بدني كرده است. در سال 1382 از دانشگاه آزاد اسلامي تبريز بازنشسته شد.وي مدتي انجمن شعر شهريار دانشگاه آزاد اسلامي تبريز را مديريت مي كرد.

نصير مدت 12 سال در سمت رئيس هيئت ژيمناستيك آذربايجان شرقي و مدتي نيز نايب رئيس فدراسيون ژيمناستيك ايران بود. وي دوبار به دعوت دولت آلمان به عنوان رئيس هيئت ژيمناستيك آذربايجان شرقي در جشنهاي بزرگ بين المللي ( ژيمناسترادا ) در شهرهاي برلين و هانور آلمان شركت كرده است.

وي شعر سرودن را از كلاس پنجم ابتدائي شروع كرد و اغلب انشاهاي خود را منظوم مي نوشت.در سال 1369 اولين كتاب شعر نصير به نام تاريمين تئللري و اشك شمع در دو زبان فارسي و تركي منتشر شد و بزودي ناياب شده و به چاپ دوم رسيد.در سال 1379 كتابهاي : جلوه هاي جناس در شعر فارسي ( تك بيتي و دو بيتي هاي جناس ) باللي باياتيلار و ايپك خياللار از اين شاعر چاپ و پخش گرديد.

وي در اشعار خود از صنعت جناس بهره فراوان برده است. آقاي دكتر منوچهر مرتضوي تاريخ نگار نامدار عارف و حافظ شناس بزرگ درباره نصير مي گويد:" شعرهاي جناس تركي نصير هر يك، يك شاهكار بوده و اشعار جناس فارسي نصير حال و هواي ديگري دارد. يك بيتي ها و دوبيتي هاي جناس ايشان در ايجاد موسيقي و آهنگ و زيبايي كلمات بي نظير بوده و موجب غني تر شدن زبان و ادبيات شده است. نصير راستي ام الجناس است "نصير درباره خود ميگويد: جناس در شعرهاي فارسي و تركي من در خواب و بيداري جاريست و هميشه اگر هم خودم نخواهم جناس در شعرهايم صيرورت دارد و اين موجب لذت من مي شود.
آقاي دكتر اكبر حريري از فضلاي شهر تبريز و استاد دانشگاه تبريز " نصير " را الهه جناس و ايهام لقب داده است.روان شاد آقاي احمد شايا " آلاو " شاعر و محقق و نويسنده چيره دست كه در كلاس دوم متوسطه معلم نصير بود. در روزنامه ديواري " مشعل " كه هفتگي منتشر ميشد و نصير خود يكي از گردانندگان آن بود نوشته بود : " با اين قريحه و استعداد نصير " در آينده يكي از شعرا و نويسندگان بزرگ خواهد بود.

"نشريه " حازار شعر آخشاملاري " شبهاي شعر خزر استانداري استان الازيق تركيه در قسمت بيو گرافي نصير مي نويسد: به وضوح مي توان گفت كه تا به امروز كسي در زبان فارسي و تركي به اندازه ايشان شعر جناس نسروده و نيز به اندازه ايشان عاقلانه با كلمات بازي نكرده است. بدين سبب در ايران نصير پايگذار را پدر شعر جناس ناميده اند.كتاب " فارسي عمومي " كه در دانشگاه آزاد اسلامي تبريز تدريس مي شود يك صفحه اش را هم به " نصير " اختصاص داده و از اشعار جناس ايشان به عنوان شاعر جناس گوي معاصر نام برده است.

اشعار جناس ايشان ده ها بار از شبكه هاي چهار و پنج تلويزيون و همچنين از تلويزيونهاي اروميه، و راديو تلويزيونهاي تركيه، نخجوان، باكو، نروژ و اكثر كشورهاي ترك زبان بارها پخش شده است.وي به عنوان نماينده شعراي ترك زبان ايران به دعوت استانداري استان الازيق به تركيه سفر كرده و به برنامه هاي بسيار موفقيت آميزي داشته است.وي دوبار يكي به دعوت وزارت امور خارجه ايران به مناسبت افتتاح سر كونسولگري ايران در جمهوري خود مختار نخجوان در پارلمان آنجا با اشعار خود شوري به پا كرده و يك بار هم به دعوت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي تبريز در نخجوان برنامه موفقيت آميزي داشته است.

كتاب " اشك اسب " داستانهاي واقعي نصير در سال 1382 از طرف سازمان ملي جوانان ايران اثر برگزيده انتخاب شده و به دريافت لوح تقدير و جوايز نفيسي نايل شده است." نصير " چندين سال با هفته نامه فرهنگ آفرينش دانشگاه آزاد اسلامي به عنوان خبرنگار، شاعر و نويسنده با آن هفته نامه همكاري داشته است و بارها مورد تقدير قرار گرفته است وي مدت يك سال با ماهنامه " جوالدوز " كه به مديريت خانم زهره وفايي در تبريز منتشر ميشد همكاري داشته و به نامهاي: يولسوز، تورآتان " نصير " و كم رو در آن مطالب طنز، شعرهاي جناس فارسي و تركي و داستان نوشته است و در آن ماهنامه از ايشان مطالب بسيار جالب و دلچسب چاپ و منتشر شده است.

نصير در اكثر روزنامه ها شعر و مطلب مي نويسد و با روزنامه عصر آزادي تبريز همكاري نزديك دارد. اشعار جناس نصير سبب غني تر شدن زبانهاي فارسي و تركي شده و او با اشعار جناس خود هزاران لغت زيبا و بديع و جالب به اين دو زبان به ارمغان آورده است. به جرات مي توان گفت كه صنعت شعر جناس را در فارسي و تركي از خواص به عوام هديه كرده و توده را با زيبائيهاي شعر جناس آشنا و علاقمند كرده است.

وي در سال 1356 ازدواج كرده و ثمره آن يك پسر و يك دختر مي باشد پسرش مهدي خلبان هواپيمايي مسافري و دخترش در رشته كامپيوتر فارغ التحصيل شده و هم اكنون در يك كار هنري اشتغال دارد.همسرش خانم غزال اكبري مرحوم ، دبير ورزش دبيرستانهاي تبريز بوده و يكبار هم به دعوت دولت آلمان به شهر هانور سفر كرده و در جشن بين المللي بزرگ ژيمناستيك شركت كرده بود. " نصير " در حادثه اي ايشان را از دست داد و يك ضربه سخت و جبران ناپذيري به نصير وارد كرد. روانش شاد باد.

وي هميشه ميگفت با اينكه دلم مي خواهد صد سال عيش و زندگاني كنم ولي آرزو دارم جوانمرگ شوم اين مطلب را ده ها بار تكرار كرد و اين خود يك تضاد بود و او به ناچار در سال 1364 چنين سرود
:

زنم ميــگفت دارم آرزويي كنم صد سال عيش و زندگاني

ولي وقتي اجل آيد سراغم بميرم در كمـــال نوجـــواني

كتاب هاي : اشك اسب ( داستانهاي واقعي ) – ناردانالار ( دو بيتي هاي تركي جناس ) – قيزيل سالخمي ( سئچيلميش لر ) كليات ديوان فارسي – كليات ديوان تركي از ايشان آماده چاپ مي باشند نصير اخيراً اقدام به داير كردن سايت به نام خود كرده است: WWW.Jenas.ir nasir@jenas.ir

Amor
Saturday 04 September 10, 08:13 PM
جبار باغچه بان « بانی نخستین كودكستان ایران »
كمتر كسی را می توان یافت كه به نام میرزا جبار باغچه بان آشنا نباشد و این به لحاظ شهرت منطقه ای این دانشمند شهیر آذربایجان است كه خدمات بی شائبه ایشان زبانزد خاص و عام می باشد.


باغچه بان در سال 1364 ه. ش در شهر ایروان متولد شد. در جوانی به شغل معلمی پرداخته و با روزنامه « ملانصر الدین » همكاری می كرد، وی پس از بازگشت به موطن آباء و اجداد خویش، در سال 1303 اولین كودكستان ایران را در تبریز به نام «باغچه اطفال» تاسیس نمود و كلاسی برای تعلیم كودكان كر و لال بنیان نهاد و بعدا نظیر این آموزشگاه را در شیراز و سپس در تهران دایر نمود. باغچه بان در سال1323 ه .ش مجله زبان را منتشر ساخت. ایشان شاعری توانا و نویسنده ای چیره دست بود كه از وی كتاب های متعددی باقی مانده است. باغچه بان بعد از 81 سال خدمت به جامعه در سال 1345 دیده از جهان فرو بست.

ç i ç a k
Sunday 05 September 10, 12:10 AM
نصرت كسمنلي
نصرت، فرزند يوسف كسمنلي (نصرت كسمنلي)، در سال ۱۹۴۶ در بخش «قازاخ» جمهوري آذربايجان به دنيا آمد. او در ۲۰ سالگي، دانشجوي رشته روزنامه نگاري دانشگاه دولتي آذربايجان شد و با سرعت و موفقيت، سه سال بعد، از اين دانشگاه فارغ التحصيل شد. وي، در حالي كه روزنامه نگاري موفق در روزنامه هاي باكو بود، به انجمن نويسندگان و شاعران جمهوري آذربايجان پيوست و علاوه بر سرايش اشعاري كه كم كم با ويژگي هاي ليريك و عاشقانه، او را به مثابه شاعري مردمي و موفق در جامعه معرفي مي كرد، به نقد ادبي روي آورد و به سبب نقدهاي جامع و نيز اشعارش، در هفتمين گردهمايي انجمن نويسندگان و شاعران جمهوري آذربايجان، به عضويت گروه اداره كننده همين انجمن درآمد و رياست شوراي شعر نيز به وي واگذار شد. از وي كه به رغم سن و سال كم، در جمهوري آذربايجان با عنوان پدر عاشقانه هاي آذربايجان (سئوگيلر آتاسي يا سئوگيلر تانريسي) ياد مي كردند، ۱۶ كتاب، چندين فيلم هنري و ۲۱۰ قطعه فيلم مستند كوتاه به يادگار مانده است. همچنين موسيقيدانان جمهوري آذربايجان بر روي بيش از ۵۰۰ قطعه از اشعار وي كه در قالب ترانه سروده شده است، آهنگ ساخته اند. وي علاوه بر فعاليت هايي كه در زمينه هنر و ادبيات داشت، در سمينارها و سمپوزيوم هايي هم كه با موضوع خلاقيت تشكيل مي شد، حضور مي يافت.
وي قطعه شعري دارد كه در وصف شهر تبريز سروده است. در اين شعر، كسمنلي از خدا خواسته است، مرگ او را در اين شهر قرار دهد و عجبا كه چنين نيز شد و نصرت در روزهاي پاياني اولين ماه پاييز سال ۸۲ ، بر اثر نارسايي كليه، در بخش آي.سي.يو بيمارستان امام تبريز درگذشت و اين دومين سفري بود كه وي به تبريز مي آمد.
كسمنلي، نخستين بار در اسفند ماه سال ۸۱ ، همراه همسرش راحله خانم، براي ديدار از تبريز و همچنين استفاده از امكانات گسترده پزشكي در اين شهر، به ايران آمد و در بيمارستان آيت الله مدني بستري شد. در اين دوره اقامت ۱۵ روزه، پزشكان تبريزي، پيوند كليه را براي وي ضروري تشخيص دادند و كسمنلي به ديار خود بازگشت.
تابستان ۸۲ ، ديدار دوم نصرت از تبريز و انجام عمل پيوند كليه آغاز شد. در اين سفر قرار شد «سامير» ، جوان ۲۲ ساله باكويي، به همراه نصرت به ايران بيايد و عمل پيوند كليه صورت پذيرد. در اين مدت، شاعر آذربايجاني، از دستگاه دياليز استفاده مي كرد و حال عمومي اش چندان رضايت بخش نبود، اما پذيراي صدها تن از مشتاقان خود بود كه اشعارش را به خوبي مي شناختند و او از اين همه علاقه و آشنايي در شگفت بود. در اين مدت، برخي از ادبا و شخصيت هاي هنري تبريز نيز به ملاقات كسمنلي رفتند.
جراحان تبريزي، عمل پيوند كليه را انجام دادند و كليه سامير در پهلوي نصرت كسمنلي جاي گرفت. اما اين موجود تازه وارد، همانند همه جوانها، روحيه اي سركش داشت و حاضر نبود جايگاه تازه اش را بپذيرد. بازپس زدن كليه شدت گرفت و نصرت به اغما رفت و در همين هنگام سه فرزندش رشاد، آراز و جاويدان به همراه مادرشان بر بالين پدر حاضر شدند. ولي زخم معده و ذات الريه هم به نارسايي هاي جسمي شاعر اضافه شد و او در شب نيمه شعبان سال ۸۲ ، در حالي كه دهه پنجاه زندگي خود را سپري مي كرد، در شهري كه از خداي خود مرگش را در آن خواسته بود، وفات يافت

Amor
Sunday 05 September 10, 09:34 PM
اسماعیل امیرخیزی، نویسنده و از رجال انقلاب مشروطه ایران

زندگی
اسماعیل امیرخیزی، در سال ۱۲۹۴ ق در محله امیرخیز تبریز متولد شد. از آغاز نهضت مشروطه*خواهی، به جمع آزادی*خواهان پیوست و در انجمن ایالتی آذربایجان، به سمت نماینده شهر اردبیل شرکت کرد. پس از آنکه کار بین انجمن ایالتی و شاه به جنگ انجامید، انجمن ایالتی او را به عنوان منشی ستارخان، در ظاهر، و مستشاری او، در باطن، معین کرد. وی در دستگاه این سردار ملی عاملی موثر بود و در بسیاری از موارد ستارخان جز به اشاره او، اقدامی نمی*کرد.



در طول مدت قیام شیخ محمد خیابانی، امیرخیزی به قیام پیوست و با پیشنهاد خیابانی به عضویت هیئت مدیره قیام درآمد. امیرخیزی در طول مدت قیام (۱۷ فروردین ۱۲۹۹ ش الی ۲۲ شهریور ۱۲۹۹ ش) از یاران و مشاوران خیابانی بود. امیرخیزی در سال ۱۳۲۶ ش به سمت بازرس عالی وزارت فرهنگ انتخاب گردید.

وی در تیرماه ۱۳۲۸ ش بازنشسته شد و سرانجام در روز ۲۷ بهمن ماه ۱۳۴۴ ش در تهران درگذشت.

md619
Monday 06 September 10, 02:04 PM
علی مسيو
مبارز بزرگ راه آزادی و پيشوای گمنام انقلاب مشروطه

http://www.mashroutiat.com/languages/farsi/mash-alimosio.jpg
هنگامي*كه از علي مسيو نام برده مي شود، بايد خاطرنشان ساخت، که ما با يكي از برجسته*ترين، شريف*ترين و آگاه ترين انقلابيون ايران در يك*صد سال گذشته سروكار داريم . مبارز ومتفكري خردمند و فداكار، كه به حق پيشواي گمنام انقلاب مشروطه به شمار مي آيد.
علي مسيو، يكي از نخستين بنيادگزاران و فعالان تاريخ جنبش كارگري ايران در مرحله اول يعني مرحله سوسيال دمكراسي انقلابي است . وي در پيدايش و رشد سازمان هاي متعدد اجتماعيون عاميون ايران نقش بارز تاريخي ايفا نموده و از پيش كسوتان آن محسوب مي گردد. او در سال هاي انقلاب مشروطيت، با پايه گذاري مركز غيبي تبريز كه مي توان از آن به عنوان مهمترين وموثرترين هسته اجتماعيون _ عاميون ايران ياد كرد، خدمات انكار ناپذيري انجام داده است.
علي مسيو در زمره آن چهره هاي تاريخي مي گنجد كه مردم محروم و زحمتكش ميهن ما به وجود آنها مي بالند. مبارزاني كه زندگي خود را وقف بيداري توده هاي تحت ستم و آزادي وخوشبختي آنها كردند. و از اين رهگذر شايسته، قدر داني و سپاس فراوان هستند.
در باره زندگي علي مسيو، كمترين اطلاعات نسبت به ديگر چهره هاي تاريخي وجود دارد. كربلايي علي مسيو، فرزند حاج محمد باقر تبريزي مي باشد كه در شهر تبريز به*دنيا آمد و رشد كرد. خانواده او كه وي تنها فرزند آن بود، خانواده اي با فرهنگ بود و پدرش به شغل بازرگاني اشتغال داشت. علي مسيو نيز مانند پدر بازرگان بود و در شهر تبريز مورد اعتماد شديد مردم بوده و از احترام برخوردار. او در عين حال روشنفكري مبارز ومطلع بود. در محله نوبر تبريز زندگي مي كرد. به اروپا و عثماني سفر كرده بود و به زبان فرانسه تسلط داشت. مسافرتهاي متعدد او به اتريش، قفقاز و استانبول، تماس با جهان نوين را برايش به ارمغان آورده بود. در تبريز كارخانه چيني سازي داير كرد. وسعي در توسعه صنعت داشت. او با تاريخ اروپا بويژه انقلاب كبير فرانسه آشنا بوده و زير و بم آن را مي شناخت. در صحبت*هايش معمولا" از تاريخ انقلاب فرانسه مثال مي آورد. رابطه او با انقلابيون روس در قفقاز روشن وكتمان ناپذير است.
علي مسيو در سفرهاي خود به قفقاز بويژه در گرجستان، ماه ها در تفليس مي ماند تا با انقلابيون به تشريك مساعي و مشورت بپردازد.در كتاب قيام آذربايجان د رانقلاب مشروطيت ايران در باره شخصيت او چنين نوشته شده است: “علي مسيو مرد پولاديني بوده و اعصاب او از هيچ پيش آمد متاثر نمي شد. نام كميته حزب اجتماعيون _عاميون را مركز غيبي گذاشته بود، تا كسي به آساني دسترسي نداشته باشد، در سال هاي نخست ( برقراري مشروطه وقيام تبريز ) امنيت شهر را دسته هاي مجاهدين به عهده گرفته بودند و شبي نبود كه دسته هاي مجاهدين با فراش هاي قلعه بيگي ها تصادف هاي خونين نداشته باشند، معهذا وصول اين قبيل اخبار ابدا" او را ناراحت نمي كرد... علي مسيو نه از تهديد مي ترسيد و نه تطميع او را رام مي كرد. شبي نبود كه چندين واقعه خونين اتفاق نيفتد و براي حل اين موضوع، نصف شب، در منزل او را نكوبند. او خواب نداشت و بي وقفه معضلات را حل مي كرد...”
اين توصيف روحيات و عملكرد و اعتقادات مبارز فداكاري است كه در رويدادهاي انقلاب مشروطيت، بويژه مرحله دوم آن نقش بي بديل و اساسي ايفا كرد. زنده ياد رفيق احسان طبري در ارزيابي انقلاب مشروطه و در باره مرحله دوم آن كه انديشه هاي دمكراتيسم بر ليبراليسم غلبه مي يابد مي نويسد: “مرحله دوم انقلاب كه در آن دمكراتيسم نقش برجسته اي داشت... در تبريز دسته هاي فدايي پديد شد وكساني مانند ستارخان و باقرخان... بر راس اين دسته ها قرار داشتند. وي( ستارخان ) در ايام مشروطيت عضو انجمن حقيقت كوي اميرخيز تبريز بود و اين انجمن كه در آن عناصر راديكال و داراي تمايلات سوسيال دموكراسي انقلابي شركت داشتند، اين مرد دلاور و ساده خلقي را چنان مجذوب آرمانهاي انقلابي ساخت كه بر تمام بقيه زندگي وي مهر و نشان خود را گذاشت ... در پيدايش و بسط پايداري تبريز و آذربايجان ، سوسيال دموكراتهاي قفقاز و سازمان همت در باكو، نقش بزرگي خواه ازجهت تعليم سياسي و تئوريك ، خواه از جهت رساندن اسلحه و خواه از جهت اعزام داوطلبان رزمجو ايفا كردند...”
ومي دانيم كه مركز غيبي به رهبري علي مسيو هسته اصلي ارتباط با سوسيال دموكراسي انقلابي در قفقاز بود و پيوندهاي تشكيلاتي با گروه همت داشت. علي مسيو در عين حال ارتباطات شخصي نيز با نريمان نريمان اف بلشويك پرآوازه و همرزم لنين ( نريمان اف ايراني تبار بود ) داشت. نريمان اف در رشد حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون در قفقاز نقش بزرگي ايفا نموده است.
اجتماعيون _ عاميون در ايران و قفقاز شعبه هايي داشتند. در راه تشكيل سازمان سراسري آن در ايران ، كربلايي علي مسيو به اتفاق دو پسرش، و به همراهي حيدر خان عمو اوغلي و برخي ديگر مانند بشير قاسموف، حسين سرابي ، سوچي ميرزا، قره داداش، تلاشي بسيار كرده ونقش اصلي را داشتند.
در كتاب نهضت مشروطيت و نقش آزاديخواهان جهان، در مورد پيوندهاي مركز غيبي وهمت چنين نگاشته شده: “حزب سوسيال دمكرات (انقلابي) ايران كه اغلب به نام كميته غيبي خوانده ميشود از حزب همت الهام مي گرفت، اين حزب همكاري نزديك و موثري با مركز حزب در روسيه را آغاز كرد وهمكاري آنها تا به آنجا رسيد كه لنين اعلاميه هاي خود را كه نام گولپن داشت، از راه تبريز براي ياران خود و انقلابيون روسيه به آن كشور مي فرستاد.”
علي مسيو با همكاري گروهي از ياران وهمفكران خود مانند رسول صدقياني و حاج علي دوا فروش، حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون را با نظم خاصي سازماندهي كرد و بعلاوه با تلاش پيگيرانه او مرامنامه سوسيال دموكراتهاي كارگري روسيه به فارسي ترجمه و در اختيار انقلابيون ايراني قرار گرفت، كه بر مبناي آن مركز غيبي، دسته هاي مسلح مدافع انقلاب مشروطه به نام مجاهد و فدايي را بوجود آورد.
زنده ياد احمد كسروي در اين باره در اثر ارزشمند خود، تاريخ مشروطه ايران نوشته است: “در تبريز شادروان علي مسيو، حاج علي دوافروش ورسول صدقياني همان مرامنامه را به فارسي ترجمه و دسته مجاهدين را پديد آوردند ... كه رشته كارهاي دسته را در دست خودمي داشت و آن را راه مي برد.”
علي مسيو بي شك از نبوغ خارق العاده اي درامر سازماندهي بويژه فعاليت پنهانكاري برخوردار بود. مركز غيبي براي عضو گيري، در بدو امر افرادي از روشنفكران آزاد انديش و زحمتكشان مستعد را به خود جلب مي كرد و با آن ها تماس انفرادي بر قرار مي ساخت و پس از آن، طي آزمايش هاي گوناگون، فرد مورد نظر را به حوزه ها ( حوزه هاي خصوصي و عمومي ) مرتبط مي نمود.
در كليه منابع تاريخي قيد شده كه مركز غيبي به شدتاصول كار پنهاني را رعايت مي كرد. در اين باره از جمله آمده است که مركز فعاليت اجتماعيون _عاميون ناشناخته وكاملا مخفي بود. بطوري كه نام آن را مركز غيبي مي گفتند.
مركز غيبي به رهبري علي مسيو، جلسات و برنامه هايي را در جهت انجام آموزش و تعليمات مهم تدارك مي ديدند. پس از مركز، مسئولين حوزه*ها بودند كه هر يك 7 تا 11 نفر تحت مسئوليت در هر حوزه داشتند، اين اعضا مدت مديدي ، جز در تاريكي ( براي اينكه شناخته نشوند ) با يكديگرروبرو نمي شدند، هر 7 يا 11 نفر دستور حزبي را از مسئول همان حوزه دريافت مي كردند .خطرناك ترين دستورات كميته مركزي بدون جزئي تخلف به موقع اجرا گذارده مي شد.
ارتجاع شامل دربار، فئودال ها وروحانيوني كه از سفره فئودال ها تغذيه مي كردند اعضاي اجتماعيون _ عاميون را ، بي دين، منكر خدا ، طبيعيون ( ماترياليست ) و بابي مي ناميدند و به اين وسيله قتل آنها را مجاز مي شمردند.در تبريز به لحاظ رويارويي عريان انقلاب و ضد انقلاب اين امر به وضوح ديده مي شد.
گزمگان دولتي، فراش هاي محلات كه توسط فئودال ها وروحانيون وابسته به آن حمايت مي شدند، دستور اكيد داشتنداعضاي حزب بويژه اعضاي مركز غيبي را دستگير، شكنجه و اعدام كنند.
در كتاب علي مسيو رهبر مركز غيبي تبريز در اين باره دو نمونه جالبذكر شده كه با هم مي خوانيم: “... كريم نامي كه عضو حزب اجتماعيون _ عاميون بود و دراجراي دستورات هيئت مركزي بي باك ومتهور بود، در گردش شبانه از طرف دسته هاي فراش هاي محله گرفتار شد. فراش ها (او را) به پاتوق فراش باشي برده و در يك زيرزمين چهار ميخ كردند و روي بدن او شمع هاي زيادي نصب وروشن نمودند تا پايان سوختن شمع ها باز پرسي را ادامه داده وخواسته بودند كه اسرار حزب را فاش كند. ولي وقتي موفقيت حاصل نكردند او را قطعه قطعه كرده و به زندگي اين ميهن پرست خاتمه دادند. واقعه ديگر مربوط به حسن آقا (مبارز پرشور وابسته به مركزغيبي) است. پس از دستگيري، يك پاي او را در كند وزنجير كرده و دست هاي او را نيز بسته هر روز شلاق زده و از او پول مي خواستند. يك روز فراش فكر تازه اي كرده از قوطي عقربي نزديك پاي زنداني انداخت و از زنداني پول خواست... بالاخره زنداني با پاي چپ خود با يك ضرب عقرب را كشت، فراش از اين عمل سخت عصبي شده و او را به شلاق زياد زده و گفت، فلان فلان شده عقرب دولت را مي كشي، اي بابي عقرب دولت را مي كشي ... از اين قبيل اعمال وحشيانه يكي دو تا نبود. هر فردي از اين حزب كه به دست فراش ها مي افتاد سرنوشت مشابهي پيدا مي كرد... حزب اجتماعيون _ عاميون از دادن تلفات جاني و مالي مضايقه نكرده و خدمات غير قابل شرح وتوصيف انجام داده است... با نهايت تاثر بايد بدانيم ، صدي نود اين فداييان حقيقي راه آزادي نابود شدند و چراغ خانوادگي آن ها بكلي خاموش گشت ، براي مثال مرحوم علي مسيو ويوسف خز دوز و شيخ سليم، حسين خان باغبان و محمد صادق چرندابي و موسي خان ... بايد دانست اكثر خانواده هاي اين شهداي راه آزادي هم تلف شدند.”
مركز غيبي به رهبري علي مسيو ، مبتكر ايجاد و تربيت واحدهاي مسلح خلقي در دفاع از انقلاب مشروطيت بود. چهره هايي چون ستارخان در اثر اين ابتكار بدل به قهرمانان انقلاب شدند.
احمد كسروي در تاريخ مشروطه ايران، منظره دل انگيز وتاريخي تشكيل دسته هاي مسلح توده اي را چنين ترسيم كرده است: “شهر به يكباره دگرگون گرديده و گفتگوي همه از تفنگ خريدن و مشق سربازي كردن و آماده جنگ وجان فشاني كردن شده بود. هر روز هنگام پسين بازارها بسته و چيت فروش ، مسگر و هر چه كه مي بودي به خانه هاي خود مي شتافتند و رخت ديگر كرده، تفنگ برداشته و آهنگ سربازخانه كوي خود مي كردند (مركز غيبي با ابتكار مستقيم علي مسيو در هر محله وكوي تبريز مركز تربيت وآموزش تشكيل داده بود) چون از كوچه ها گذشتي، پياپي اين شعر از زبان بچگان شنيدي :
دولت مشروطه ما زنده وجاويد باد
ملت مشتاق ايران زنده و جاويد باد”
هسته هاي اصلي نيروي مسلح توده اي مدافع انقلاب كه مركز غيبي آنرا رهبري مي كرد را كارگران، تهيدستان شهر ، خرده بورژوازي و دهقانان تشكيل مي دادند.در اين دوران كه اوج فعاليت مركز غيبي وشخص علي مسيو است ، ما شاهد كارداني، كارايي ، هوشياري وخردمندي او هستيم.چنين نمونه انقلابيوني به لحاظ تاريخي در جهان انگشت شمار هستند.
در اين زمان نفوذ معنوي مركز غيبي در ميان مردم فوق العاده بود.تشكيلات منظم و درايت رهبري اجتماعيون _ عاميون بويژه شخص علي مسيو سبب اعتبار وكاميابي هاي بسيار بود. مجموعه قيام تبريز در دست مركز غيبي بود. اين واقعيت را كسروي در كتاب خود چنين بيان نموده: “در بيرون (يعني ظاهراً") حاج ميزا حسن مجتهد و ديگر ملايان و برخي بازرگانان در انجمن (تبريز) نشسته و سررشته دار شمرده مي شدند، ولي آنان را آن شايستگي نمي بود و در نهان رشته جنبش را آن انجمن نهاني (مركز غيبيمي*داشت).”
نفوذ و اعتبار مركز غيبي به ميزان زيادي مرهون تلاش خستگي ناپذير صداقت و فراست رزمنده بي باك توده هاي زحمت*کش، علي مسيو بود. پنهان*كاري در حدي رعايت مي شد كه حتي افرادي نظير باقر خان سالار ملي ازكم و كيف مركز غيبي و تشكيلات با اينكه خود تحت نفوذ آن بودند، اطلاع نداشتند. در كتاب “ديدار هم رزم ستارخان” صحنه اي جالب از ابتكارات علي مسيو قيد گرديده كه به شرح زير است: “باقر خان يكي از فرماندهان برجسته قيام تبريز وهم رزم ستارخان، اصرار داشت كميته سري را ببيند، ولي علي مسيو حاضر نمي شد، تااينكه شبي دست به صحنه سازي مي زند _ او (علي مسيو) چند تن را با عمامه و ريش وقيافه هاي ديگر آراسته و در يك زير زمين مي نشاند و باقر خان را از راهروي تاريك گذرانده و اجازه مي دهد كه فقط در آستانه آن محل بنشيند و بدون يك كلمه حرف زدن يك فنجان چائي بخورد و زود بلند شود. در واقع بدان وسيله او را مجذوب ومرعوب كميته سري (مركز غيبي) كه سازمان مرموز ومعمائي شده بود مي كند و بر ميگرداند.”
در تمام دوران مقاومت و پايداري تبريز ، مال و جان سكنه شهر توسط دسته هاي مسلح وابسته به مركز غيبي حفاظت مي شد و درواقع علي مسيو فرمانده محبوب ومورد اعتماد شهر بود. درستكاري، دلاوري و شرافت او زبانزد مردم كوچه و بازار بود .
كريم طاهرزاده بهزاد در كتاب خود، يكي از نخستين سخنراني هاي علي مسيوبراي اعضاي اجتماعيون _ عاميون را درج كرده است: “ به ما خبر دادند كه، در محله ارمنستان ، با رمز مخصوصي( پارول حزبي ) همديگر را ببينيم، مطابق دستور مي بايستي از هر گروه فقط دو نفر انتخاب و حاضر بشوند، ساعت مقرر در محله ارمنستان در يك سالن بزرگي، حاضر شده مطابق معمول ، در تاريكي مطلق، شخص ناشناسي براي حضار صحبت كرد و بااين بيت آغاز سخن نمود:
نديدي كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
وگفت ما از خطر نمي ترسيم، چون مستغرق در خطريم ما كه اسلحه برداشته ايم، مثل مستبدين ميل نداريم كسي را بدون تقصيربكشيم، ما وظيفه سنگيني به عهده گرفته ايم... اين وظيفه را انجام خواهيم داد. دشمنان ما خيلي قوي هستند ولي ايمانبه كارهاي خودشان ندارند و بر عكس ما ظاهرا" خيلي ضعيف بوده ولي از روي ايمان اقدام مي كنيم.اي هم مسلكان عزيز، بايد بدانيد در چه راه پر خطري قدم گذاشته ايد. براي هموار كردن شاهراه آزادي بايد جان نثار كرد... اگركساني در ميان شما هستند كه از جان يا ثروت خود مي ترسند، فورا" بايد استعفا بدهند، زيرا كار، كار پر خطري است.ممكن است به شما ماموريت هاي پر خطري داده شود. انجام اين ماموريتها اجباري است.در صورت مسامحه يا ارفاق يا هر فكري كه منتهي به عدم انجام وظيفه باشد ، مسامحه كار محسوب و سخت مجازات خواهيد شد... شماها براي خوردن وآشاميدن وعيش ونوش دعوت نشده ايد، بلكه براي گرفتن حق حيات و آزادي خودتان در ميدان جانبازي قدم گذاشته ايد. ملت ايران چندين صد سال است كه اسير است ، شماها دور هم جمع شده ايد كه زنجير اسارت را پاره كنيد... ناطق سپس از جريان انقلاب كبير فرانسه شرحي داده و به سخنان خودخاتمه داد وحضار متفرق شدند. بعدها فهميدمسخنران مرحوم علي مسيو بوده است.”
رابطه ميان علي مسيو و حيدر خان عمو اوغلي بسيار عميق بود. آ*ن*هادر مسايل خطير با يكديگر مشورت مي كردند. حيدر خان همواره در زماني*كه در تبريز بود، در كنار علي مسيو قرار داشت. و در جريان پايين كشيدن پرچم هاي سپيد در تبريز بوسيله ستارخان مبتكر ومشوق اصلي علي مسيو بود.
بارها خانه و اموال او به دست دولت و فئودال ها و يا فتواي روحانيون درباري غارت شد. خانواده او صدمات بسيار ديدند (دو پسر او اعدام شدكه در سطور آينده به آن مي پردازيم) ارتجاع از او به عنوان مغز متفكر و طراح دفاع قهرمانانه تبريز نفرت داشت. با پول دربار، عده اي از روحانيون وابسته به فئودال ها اطلاعيه و يا نامه هاي سر گشاده اي را بر عليه علي مسيو و مركز غيبي تهيه ومنتشر مي ساختند. كوشش مي شد، با شايعه پراكني ، دروغ و افترا،نفوذو اعتبار او را د رنزد توده هاي مردم در هم بشكنند. يكي از اين اعلاميه ها را كسروي در تاريخ مشروطه ايران درج نموده كه بخشي از آن چنين است: “اي برادران هوشمند و اي معتقدان قرآن مبين، چشم عبرت گشوده راه غيرت پيموده ... حالا آن حميت ملت پرستي و غيرت وطن داري شما را چه شده كه اسير پنج و شش نفر قفقازي ( اعضاي اجتماعيون _ عاميون ) خانه به دوش شده ... اينها هر گاه ژوليك و جيب بر نبوده مكاني معين مي كردند ... مقصد از مشروطه شرح لمعه و شرايع خواندن و شرع انور را جاري نمودن است... وچاي تلخ فروختن نيست كه تو بداني و توهين حضرات آقايان علما و سادات را مگر در مشروطه طبيعي مذهبان ( ماترياليستها ) و در قانون مفسدين واجب ميدانند... اي اهل تبريز مگر شماها اين علي مسيو رانمي شناسيد ونمي دانيد كه مسيو چه معني دارد و در لغت فرانسه مسيو به معني آقاست اما آنكس كه از اصل و نسب خارج پرست باشدمسيو را مقدم دارند ... آنكه از اسلام به خارج پرستي برگشته مسيو او را موخرسازند. اين ظاهر حال و رسم آن لا مذهب و از شرح سيئات باطن او قلم نويسندگان عاجز است از آن جمله تعزيه داري سيد الشهدا را منع و ملامت سازد... لامذهبي كه تعزيه داري آن حضرت را غلط كاري ناميده و از اسلام برگشته باشد به كفر او ديگر دليل وبرهان لازم نيست.”
اين يك نمونه از تلاش ارتجاع براي مقابله با مركز غيبي و رهبرآن علي مسيو است. اتفاقا" آنها كه در اين گونه ورق پاره ها علي مسيو و انقلابيون را لامذهب و ”بي وطن” مي ناميدند. خود با پول دربار روسيه تزاري وديپلماتهاي انگليسي، به خيانت به وطن مشغول بودند. همين مرتجعين با ورود قشون تزار به تبريز به همكاري با آنهاپرداخته ودر دستگيري انقلابيون بويژه خانواده علي مسيو از هيچ رذالتي كوتاهي نكردند.
توضيح اينكه بر اثر سلسله رويدادهايي ، با توافق روسيه تزاري و امپرياليسم انگلستان واحدهاي نظامي ارتش تزار از مرز ايران گذشته و به سوي تبريز حركت كردند. انقلابيون تحت شرايط دشواري با پا درمياني برخي ، مجبور به ترك شهر و مهاجرت شدند. در برخي منابع تاريخي گفته مي شود، علي مسيو در اين دوره به “مرگ طبيعي” ! در گذشته است. چگونگي مرگ او روشن نيست. باري ارتش روسيه تزاري با همكاري انگليس و نيز باتوافق دربار خائن قاجار، به تبريز رسيده و وارد شهر شدند. با ورود سربازان تزار ، عده اي از رهبران و فرماندهان قيام تبريز ومسئولين حوزه هاي اجتماعيون _ عاميون دستگير گشتند. دشمن براي انتقام از انقلاب مشروطه و مردم ايران ، عده اي را محكوم به مرگ كرد.
خانه علي مسيو غارت شد و دو فرزند 18 و 16 ساله او دستگير شدند. در روز دهم دي ماه 1289 خورشيدي (روز عاشوراي 1330 قمري) تبريز در سكوت پر اندوهي به سر مي برد. 8 تن از بازداشت شدگان كه دو فرزند علي مسيو نيز در ميان آنها بودند در محاصره سربازان روسيه تزاري به سوي ميدان اعدام برده مي شدند. اينان عبارت بودند از : ثقه الاسلام، شيخ سليم ضيا العلما ، محمد قلي خان ، صادق الملك، آقا محمد ابراهيم و حسن پسر18 ساله علي مسيو وبرادر 16 ساله او قدير.
عده اي از ميهن پرستان و انقلابيون شريف ايران در چنگال سربازان بيگانه در شهر و زادگاه خودشان به سوي مرگ روان بودند. كسروي در تاريخ هجده ساله آذربايجان صحنه را چنين توصيف كرده: “هنگامه دل گداز بس سختي مي بود... مرگ سياه يك سو و غم و درماندگي كشور يك سو، خدا مي داند چه دل سوخته اي درآن ساعت مي داشتند. ثقه الاسلام به همگي دل مي داد و از هراس و غم ايشان مي كاست... چون خواستند دار زنند نخست شيخ سليم (از مسئولين اجتماعيون _ عاميون) بيچاره خواست سخني گويد افسر دژخوي روسي سيلي و مشت به رويش زده خاموشش گردانيد. دژخيمان ريسمان به گردنشانداختند وكرسي را از زير پايش كشيدند. دوم نوبت ثقه الاسلام بود، شادروان همچنان بي پروا مي ايستاد... بالاي كرسي رفت. سوم ضيا العلما را خواندند... به روسي با افسر سخن آغاز كرده مي گفت ما چه گناه كرده ايم... آيا كوشيدن در راه كشور خود گناه است؟ دژخيمان دست او را از پشت بستند و با زور بالاي كرسيش بردند. چهارم صادق الملك را خواندند. پنجم آقا محمدابراهيم را پيش آوردند ، او با پاي خود بالاي كرسي رفت و ريسمان را به گردنانداخت . ششم قلي خان كه پيرمردي بود را پيش خواندند . هفتم نوبت حسن بود (پسر 18 ساله مسيو) جوان دلير بالاي كرسي با آواز بلندداد زد: “زنده باد ايران”، “زنده باد مشروطه” و پس از او نوبت قدير پسر شانزده ساله رسيد و او را نيز (با توجه به كينه اي كه به علي مسيو داشتند) بالاي كرسي برده ريسمان به گردنش انداختند. روسيان براي آنكه دژخويي خود را نيك نشان دهند، باري آن نكردند چشم هاياينان را بندند و يا چون يكي را مي آويزند و بالاي دار دست و پا مي زند ديگران را دور نگه دارند. برادر را روبروي چشم برادر به دار كشيدند. چنان كه از پيكره ها پيداست دژخيمان از ناآزمودگي ريسمان ها را چنان نينداختند كه زود آسوده گرداند. بيشترشان تا دقيقه ها گرفتار شكنجه جان كندن بوده اند.”
بهاين ترتيب ارتجاع با همدستي نظاميان تجاوزگر خارجي، انتقام خود را از انقلاب گرفت بويژه كينه حيواني نسبت به علي مسيو با اعدام دونوجوان بي گناه او به خوبي هويدا است .
زندگي ومبارزه علي مسيو، همواره در خاطره مردم زحمتكش ايران زنده است. او ازچهره هايي به شمار مي آيد كه در دوران نامساعد كنوني و يورش انديشه هاي غير انساني ليبراليسم و انديويدوآليسممي تواند سر مشق جوانان و مبارزان راه خوشبختي انسان قرار بگيرد. اوخاطره نازدودني پايداري تبريز در انقلاب مشروطه يعني سرچشمه تاريخ معاصر ايران است.

ç i ç a k
Monday 06 September 10, 02:25 PM
میرزا علی*آقا تبریزی (۱۲۷۷ ه.ق- ۱۳۳۰ ه.ق) مشهور به ثقة*الاسلام تبریزی یا ثقة*الاسلام دوم، از علمای آذربایجان و یکی از شهدای جنبش مشروطیت ایران بود. او از مشروطه*طلبان و آزادی*خواهان بود و در تبریز به دست روس*ها به دار آویخته شد.

زندگی

او در ۱۲۷۷ در تبریز بدنیا آمد. پدر بزرگش حاج* میرزا شفیع صدر ثقةالاسلام شاگرد سید کاظم رشتی و رئیس شیخیه تبریز بود. پدرش حاج میرزا موسی ثقةالاسلام در جنبش تنباکو شرکت داشت.

تحصیلات خود را در تبریز و سپس در کربلا و نجف انجام داد. پس از آن به تبریز بازگشت و در ۱۳۱۹ بعد از درگذشت پدرش لقب «ثقةالاسلام» را به پیشنهاد محمدعلی میرزا ولیعهد از مظفرالدین*شاه دریافت کرد و رئیس شیخیه در تبریز شد. سه بار ازدواج کرد و سه پسر و چهار دختر داشت. زبان*های ترکی و فارسی و عربی و فرانسه را می*دانست و نشریات عربی را می*خواند و در سخن*رانی*های خود مردم را از اوضاع دنیای جدید با خبر می*ساخت. با امیرنظام گروسی و مهدیقلی هدایت و ادیب*الممالک فراهانی معاشرت و گفتگو داشت. طبع شعر داشت و در کتابخانه خود مجلس شعر*خوانی برگزار می*کرد.
مشروطیت

از آغاز جنبش مشروطیت از هواداران آن بود. پس از اعلام مشروطه در انتخابات دوره اول مجلس شورای ملی رای اول را در بین علمای تبریز بدست آورد ولی نمایندگی را نپذیرفت. با تأسیس انجمن ایالتی آذربایجان از حامیان آن شد و در مقابل انجمن اسلامیه که علمای مخالف مشروطه تأسیس کرده بودند پشتیبان انجمن ایالتی بود.

در دوره استبداد صغیر سعی زیادی برای جلوگیری از اشغال تبریز و حل مسالمت*آمیز مسائل داشت. پس از فتح تهران کوشش کرد که از خلع محمدعلی شاه جلوگیری کند و اختلافات با مسالمت حل شود ولی موفق نشد. با اشغال تبریز از سوی نیروهای روسیه تزاری سعی در آرام کردن اوضاع داشت. به اصرار او ستارخان و باقرخان از تبریز به تهران رفتند.

پس از اولتیماتوم روسیه به ایران و درخواست اخراج شوستر، مردم تبریز به تظاهرات دست زدند. مجاهدین تبریز به هواداری از مردم آماده مقابله با نیرهای روس شدند. ثقةالاسلام با اقدامات مجاهدان مخالف بود و همین به دشمنی آنان با او منجر شد. با شروع جنگ از سوی روس*ها، ثقةالاسلام به مخالفت با*آن*ها برخواست و در نامه*ای از امیر حشمت نیساری رئیس شهربانی تبریز خواست که در برابر روس*ها مقابله و دفاع کند. با آن*که در چند روز نبرد مجاهدان نیروی روس را ضعیف کرده بودند ولی منحل شدن مجلس در تهران و پذیرش اولتیماتوم ثقةالاسلام را واداشت که از مجاهدین بخواهد که سلاح را بر زمین بگذارند.
به*دارکشیدن ثقةالاسلام

روس*ها از ثقةالاسلام خواستند که به کنسولگری روسیه در تبریز بیاید. با آن*که کنسول عثمانی به او هشدار داده بود، ثقةالاسلام از مخفی شدن و پناهندگی در کنسولگری عثمانی سر باز زد و به کنسولگری روسیه رفت. در آنجا از او خواستند که بنویسد که آغاز کننده جنگ مجاهدان بوده*اند ولی ثقةالاسلام از این کار خودداری کرد و گفت روس*ها جنگ را شروع کرده*اند. پس از آن او را همراه هفت تن دیگر در روز عاشورا به*دار کشیدند. او را در محلی که اکنون مقبرةالشعرای تبریز است دفن کردند.
آرامگاه ثقة*الاسلام تبریزی بیرون بنای مقبرةالشعرا .

پس از انقلاب اکتبر روسیه، دولت شوروی هیئتی را به تبریز اعزام کرد و به عنوان عذرخواهی دسته*گلی بر مزار وی گذاشتند.
آثار

* مرآةالکتاب در اسامی مولفات شیعه است.
* نامه*های تبریز
* ایضاح*الانباء
* بث*الشکوی (ترجمه بخشی از تاریخ یمینی)
* مجموعه *تلگرافات
* تاریخ امکنه شریف
* بالون ملت ایران به کجا می*رود؟ (رساله)
* ترقی مملکتی به مال است و تحصیل مال با علم (رساله)
* اصول سیاست اسلامیه
* مجمل حوادث یومیه مشروطه
* لالان (رساله)
* نامه*ها

Amor
Monday 06 September 10, 02:39 PM
سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان*های فارسی و ترکی آذربایجانی شعر سروده*است. وی در تبریز به*دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نام*گذاری کرده*اند.

مهم*ترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به*شمار می*رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی*های روستا یاد کرده*است.

شهریار در سرودن انواع گونه*های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته*است. از جملهٔ غزل*های معروف او می*توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی*طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته*است.

مجموعهٔ تلویزیونی شهریار که به کارگردانی کمال تبریزی در سال ۱۳۸۴ ساخته شده و در آن جلوه*هایی از زندگی این شاعر به تصویر کشیده شده*است، در سال ۱۳۸۶ از طریق شبکهٔ دوم سیما به نمایش درآمد و از جانب مردم مورد استقبال فراوان قرار گرفت.http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/b/be/Shahriyar_-_Tabrizu.jpg/250px-Shahriyar_-_Tabrizu.jpg

ç i ç a k
Wednesday 08 September 10, 11:34 AM
پروين اعتصامي گروه : علوم انساني رشته : زبان و ادبيات فارسي گرايش : شعر محل تولد : تبريز تاريخ تولد : 1285
خلاصه : پروين اعتصامي ، دختر يوسف اعتصامي آشتياني ( اعتصام الملك ) ، در سال 1285 هجري شمسي در تبريز از مادر زاده شد. او تحصيلات خود را در كالج آمريكايي به پايان رساند و به اخذ گواهينامه ي دوره ي متوسطه نائل آمد و در جشن فارغ التحصيلي خود خطابه ي « زن و تاريخ » را ايراد كرد. پروين ، ادبيات فارسي و عربي را در نزد پدرش آموخت . پروين در شعر ، سبك اساتيد خراسان و عراقي را پسنديد و در قصيده ، را ه آنان را دنبال نمود . او سرانجام در شب 16 فروردين ماه سال 1320 در حالي كه پروين داشت شوط جواني را مي پيمود ، جهان را ترك گفت.
والدين و انساب : پروين دخت اعتصامي دختر مرحوم يوسف اعتصامي ( اعتصام الملك آشتياني ) يكي از گويندگان تواناي معاصر در شعر فارسي است.اعتصام الملك از نويسندگان ايران معاصر مدير مجله معروف« بهار» بود و به شعر و ادب عشق مي ورزيد.دهخدا درمورد او مي نويسد:« يوسف اعتصامي در زبان تركي اسلامبولي دبيري شيرين سخن و در فرانسه مترجمي توانا و در لسان و ادب عرب بالخصوص يكي از ائمه و اركان به شمار ميرود چنانكه در احاطه به اين لغت در ايران بي همال و در مصر و عراق و شام كم نظير بود.در خطوط اربعه نستعليق و نسخ و شكسته وسياق از بسياري از استادان سلف گوي سبقت ربود. همچنين وي كتابهاي بينوايان و خدعه و عشق (شيلر) را ترجمه كرده است.» [ پيام نوين- سال دوم, شماره 6, اسفند 1338 .]
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : پروين از زمان كودكي با شعر و ادب آشنا شد ، چرا كه خانه ي آنها محفل شاعران و فرزانگان آن روزگار بود و پروين با ادبيات و شعر بزرگ شد. [زندگي نامه شاعران ايران ،تاليف : ليلا صوفي ،ص 223 ]
تحصيلات رسمي و حرفه اي : پروين در كودكي به همراه خانواده به تهران آمدو مقدمات عربي و برخي متون فارسي را در خانه نزد پدر فرا گرفت. بعد از آموختن ادب فارسي و عربي به مدرسه دخترانه ( ايران نبل ) كه از سوي آمرييكاييان اداره مي شد رفت و در سال 1303 شمسي دوره تحصيلي آن مدرسه را به پايان رساند.[ پيام نو - سال نخست ، شماره نخست، مرداد 1323]
فعاليتهاي ضمن تحصيل : پروين سرودن شعر را از كودكي آغاز كرد. وبا تكامل فكري اشعارش آب و رنگي يافت و آنها را در حضور ادبا و شعرايي كه در مجلس پدرش حاضر مي شدند مي خواندچنانكه مورد تعجب و درعين حال تحسين حاضرين واقع مي شد.[ پيام نو - سال نخست ، شماره نخست، مرداد 1323]
همسر و فرزندان : پروين در 19 تير ماه 1313 با پسرعموي خود به نام فضل الله كه رئيس شهرباني بود در كرمانشاه ازدواج كرد. [زندگي نامه شاعران ايران ،تاليف : ليلا صوفي ،ص 224 ]
وقايع ميانسالي : پروين چهار ماه پس از عقد با همسر خود به كرمانشاه رفت ، اما از همان آغاز پيدا بود كه ديگر با دل و جان به شعر و شاعري نمي پردازد چرا كه روح خشن و نظامي شوهرش با روح لطيف پروين هم خواني نداشت ، پروين نمي توانست برخوردهاي او را تحمل كند پس با برادرش راهي تهران شد و سرانجام در 11 مرداد 1314 با چشم پوشي از مهريه از وي جدا شد. اين تجربه ي تلخ از زندگاني مشترك ، پروين را در دنيايي از غم و اندوه و انزوا فرو برد و باز هم متوسل به روحيه ي آرام خود شد و از كم وكيف آن با هيچ كس صحبت نكرد فقط چند بيت سرود : اي گل تو زجمعيت گلزار چه ديدي جز سرزنش و بد سري خار چه ديدي اي لعل دل افروز تا با اين همه پرتو جز مشتري سفله به بازار چه ديدي رفتي به چمن ، ليكن قفس شد نصيبت غير از قفس اي مرغ گرفتار چه ديدي زندگي نامه شاعران ايران ، تاليف : ليلا صوفي ، ص 224 ]
زمان و علت فوت : پروين در سوم فروردين 1320 بي هيچ سابقه اي بيمار شد و حصبه گرفت. در لحظات آخر عمر از دايي خود كه هر روز بر سر بالين او مي آمد خواست تا براي مادر تسكيني باشد و بعد بيهوش شد و در نيمه شب جمعه 15 فروردين 1320 در آغوش مادر جان داد. جنازه پرورين در صحن حضرت معصومه در قم در كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. [ زندگي نامه شاعران ايران ، تاليف : ليلا صوفي ، ص 225 ]
فعاليتهاي آموزشي : پروين در همان مدرسه اي كه دوره ي تحصيلي خود را در آن سپري كرد ( ايران نوبل ) ، بعد از اتمام تحصيل به تعليم پرداخت. [ زندگي نامه شاعران ايران ، تاليف : ليلا صوفي ، ص 225 ]
آرا و گرايشهاي خاص : استاد بهار در مورد اشعار پروين اعتصامي چنين مي گويد : «پروين در قصايد خود پس از بيانات حكيمانه و عارفانه روح انسان را به سوي سعي و عمل اميد ، حيات , اغتنام وقت ، كسب كمال ، همت ، اقدام نيكبختي و فصيلت سوق مي دهد .»او همچنين مي گويد :« ... خانم پروين در سروده هايش مهر مادري و لطافت روح خويش را از زبان پرندگان ، از زبان مادران فقير ، و از زبان بيچارگان بيان مي كند.» [ چيستا - سال شانزدهم ، شماره ي 151 ، مهر 1377 ] پروين درزيستن و سرودنش به تك تك عناصر هستي ، دگرگونه مي نگرد . در وراي پرده هاي پوشاننده ظاهري ، درون و باطن مخلوقات را مي نگر د،*خود را در هم جوهري روحي با عناصر جهان مي بيند وبراي هر يك از اعضا ء وجوارح به ظاهر بي جان آن ، جاني تازه و حالتي ذي شعور متصور مي شود . ازنظر گاه او ، جهان و عناصر آن از روح فعال زندگي و خصايص شعور مند برخوردار هستند . دراين نگرش كه از نوعي بينش اساطيري و برداشت ازلي انسان باستان از جهان نشات مي گيرد ، هر جزيي ازعالم داراي حياتي پويا ، مستقل ، زنده و زايا است . در شعر او بد نشانه ها و ويژگي ها ي بينش اساطيري مي توان اشاره كرد . در جهان شعر پروين همه مخلوقات جهان داراي جان هستند و تك تك عناصر طبيعت را رواني جادويي است . وي در اين جهان با عناصر و حوادث طبيعي همانندموجود است از نعمت تفكر و تكلم برخوردار مي شوند . در اين نوع نگرش و گويش ، شاعر قصه پرداز ، آرمان هاو آوازه هاي خويش را از زبان عناصر جهان و حتي اشيا ء بي جان و جامدي چون سنگ و چوب مي گويد . [ احمدي ملكي رحمان . *بينش اساطيري درشعر پروين اعتصامي،*فصلنامه هنر . دوره جديد ،زمستان 1377 ،پياپي 38، ص234 ]

Amor
Wednesday 08 September 10, 12:25 PM
محمد پسر علی پسر ملک*داد، ملقب به شمس*الدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-پس از ۶۴۵ هجری قمری)[۱] از صوفیان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. شهرت او بیشتر به خاطر آشنایی مولوی با اوست و دیوان غزل*های مولوی با نام کلیات شمس شناخته می*شود. او از مردم تبریز بود. در مورد محل دفن وی دو فرضیه مورد بحث است. اولین فرضیه حکایت از دفن وی در شهر خوی در استان آذربایجان غربی دارد که شهرداری خوی از مدتها پیش در حال بازسازی محل دفن وی جهت آماده سازی برای بازدید عموم است، و فرضیه دوم که بعدها مطرح شده*است حاکی از دفن وی در شهر تبریز است که این اختلاف نظر در محل دفن او بعضا موجب جنجال لفظی بین اعضای شورای دو شهر می*گردد. او اولین بار در سال ۶۴۲ ه.ق. به قونیه رفت و با مولانا دیدار کرد (درباره نحوه آشنایی این دو با هم روایات مختلف نقل شده). مریدان مولانا به دشمنی با شمس برخاستند و شمس ناگزیر از قونیه رفت و در سال ۶۴۳ به قونیه بازگشت و دوباره مورد آزار مریدان مولانا قرار گرفت تا سال ۶۴۵ که ظاهرا برای آخرین بار از قونیه رفت و ناپدید گشت. در مورد سرنوشت وی اطلاع دقیقی در دست نیست. از شمس اثری در دست نیست، مریدان سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، گردآوری کرده*اند که این اثر به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.
شرح حال

گرچه تا پیش از ملاقات اسطوره*ای شمس و مولانا هیچ اطلاعی از اصل و نسب و پیشینه شمس نبوده*است اما اوج توجه مولانا به او سبب شد تا محققان در قرن*های بعد پس از کشف کتاب مقالات شمس به جزییات بیشتری درباره زندگی و پیشینه این مرد افسانه*ای پی ببرند و به میزان تاثیرگذاری او در شکل دادن به افکار و اندیشه*های مولانا واقف شوند.

دکتر محمدعلی موحد در کتاب شمس تبریزی، درباره نام و نشان شمس چنین می*نویسد: از زندگی شمس تبریز و احوال شخصی او تا آن گاه که مقالات کشف شد خبر مهمی در دست نبود. قدیمی ترین مدارک درباره شمس ابتدا نامه سلطان ولد و رساله سپهسالار است که گفته «هیچ آفریده*ای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان می*داشت و خویش را در پرده اسرار فرو می*پیچید».[۲]

درباره اینکه او که بود و از کجا آمد و به کجا رفت تاکنون افسانه*های بی شماری در هنر و ادب پارسی سروده شده*است و در زبان و ذهن مردم به یادگار مانده، البته اصلی ترین منبع برای کسب چنین اطلاعاتی خود کتاب مقالات شمس تبریزی است. در کتاب مقالات اگر چه شمس تبریزی به شرح احوال و معرفی پیشینه خود نپرداخته*است اما می*توان او را از میان توصیفات و خاطرات بازشناخت، توصیفاتی که او به مناسبت*های گوناگون درباره افراد و اقوال مطرح می*کند.
والدین

درباره پدر و مادر شمس تبریزی آن قدر می*دانیم که او در مقالات آنها را به نازک دلی و مهربانی توصیف می*کند و اینکه آنها شمس را نازپرورده کرده بودند: «این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.»

از همه آنچه شمس درباره پدر خود می*گوید می*توان فهمید که مابین او و پدر هر روز فاصله و جدایی می*افتاده و پدر از درک دنیای فرزند عاجز بوده*است. شمس در جایی درباره پدر خود می*گوید: «نیک مرد بود... الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر...» مقالات ۱۱۹ «پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او می*دمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می*گفت، پنداشتم که مرا می*زند، از خانه بیرون می*کند» مقالات ۷۴۰پدر می*خواست که پسر فقه بخواند و فقیه سرشناس شود و پسر البته که می*بایست شمس می*شد و بر قونیه طلوع می*کرد.
استادان شمس

شمس تبریزی در محضر استادانی چون شمس خویی و نیز قاضی شمس الدین خونجی، تحصیل می*کرده و به سرعت رابطه خود را با آنان قطع کرده و راه دیگری در پیش گرفته*است. او پس از این دوران به سیر و سلوک پرداخت و در نزد پیران بزرگ طریقت به کسب معرفت پرداخت، بزرگانی چون پیر سله باف و پیر سجاسی از جمله بزرگانی که شمس تبریزی طی سفرهای خود با آنان ملاقات می*کند می*توان به این نام*ها اشاره کرد: شهاب هریوه وی مردی بوده*است اهل دمشق که معتقد بود عقل هرگز خطا نمی*کند. فخررازی، اوحدالدین کرمانی و محی الدین بن عربی از جمله بزرگانی بوده*اند که شمس مدتی با آنها نشست و برخاست داشته*است.
مزار شمس
آرامگاه شمس تبریزی در خوی.

مزار شمس تبریزی که از چندین قرن پیش در شهر خوی شناخته می*شده است پس از یک دوران فراموشی، در دهه*های اخیر توسط محققان بازشناسی شده و نسبت به بازسازی مزار شمس تبریزی در خوی اقدام شده است .اخیرا نیز شهرداری تبریز با اعلام اینکه مقبره شمس در تبریز و در محله گجیل میباشد این مکان را برای بازسازی و ساخت مقبره احاطه کرده است.
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/9/9d/Tomb_of_Shams_Tabrizi_2.JP
ارامگاه شمس تبریزی در خوی

شمس و مولانا
شمس*الدين محمد پسر علي پسر ملك داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است كه مولانا جلال*الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست همين قدر پيداست كه از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي ركن*الدين سجاسي و پيرو طريقه*ي ضياء*الدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبكر سلمه*باف تبريزي و بعضي *مريد بابا كمال خجندي دانسته*اند. در هر حال سفر بسيار كرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در كاروانسرا فرود مي*آمد و در بغداد با اوحدالدين كرماني و نيز با فخرالدين عراقي ديدار كرده و در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه*ي شكر ريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال*الدين كه فقيه و مفتي شهر بوده، بديدار وي رسيده و مجذوب او شده است تا آنكه در سال 645 هجري شبي كه با مولانا خلوت كرده بود كسي به او اشارت كرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي كشتن مي*خواهند و چون بيرون رفت هفت تن كه در كمين ايستاده بودند با كارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد كه آن هفت تن بي*هوش شدند و يكي از ايشان علاء*الدين محمد پسر مولانا بود و چون آن كسان به هوش آمدند از شمس*الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديدشدن وي توجيهات ديگر هم كرده*اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه*ي بازرگانان مي*پوشيد و در هر شهري كه وارد مي*شد مانند بازرگانان در كاروانسراها منزل مي*كرد و قفل بزرگي بر در حجره مي*زد چنانكه گويي كالاي گرانبهائي در اندرون آن است و حال آنكه آنجا حصير پاره*اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي*گذاشت گاهي در يكي از شهرها به مكتبداري مي*پرداخت و زماني ديگر شلوار بند مي*بافت و از در آمد آن زندگي مي*كرد.

ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا بر انگيخت. مولانا فرزند سلطان*العلماست، مفتي شهر است، سجاده*نشين با وقاري است، شاگردان و مريدان دارد جامه*ي فقيهانه مي*پوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بها*ءالدين*الولد مثل درس گفتن و موعظه كردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اين*همه چنان مفتون اين درويش بي*نام و نشان مي*گردد كه سر از پاي نمي*شناسد.

تأثير شمس بر مولانا چنان بود كه در مدتي كوتاه از فقيهي با تمكين، عاشقي شوريده ساخت، اين پير مرموز گمنام، دل فرزند سلطان*العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر واعظ فرو كشيد و در حلقه*ي رقص و سماع كشانيد. چنانكه خود گويد:

در دست هميشه مححفم بود


در عشق گرفته*ام چغانه

اندر دهني كه بود تسبح


شعر است و دو بيتي و ترانه



حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي*زند (زن خود را كه از جبرائيلش غيرت آيد كه در او نگرد محرم كرده، و پيش من همچنين نشسته كه پسر پيش پدر نشيند تا پاره*ايش نان بدهد) و چنين بود كه مريدان سلطان*العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. كار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندك زماني به ناسزايي* و دشمني و كينه و عناد علني انجاميـد و متـعصبان سـاده*دل بـه مبارزه با شمـس برخواستند.

شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت به ناگاه قونيه را ترك گفت و مولانا را در آتش بي*قراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود كه كجاست و در چه حال است تا نامه*اي از او رسيد و معلوم شد كه به نواحي شام رفته است.

با وصول نامه*ي شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون كه فسرده بود از نو بجوشيد. نامه*اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهرآميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سكوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده*دل كه تكيه*گاه روحي خود را از دست داده بودند زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند كه اگر شمس بار ديگر به قونيه باز آيد از خدمت او كوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منكران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد. مولانا در اين باره سروده است:

شمـس و قمرم آمد، سمع و بصـرم آمــد


وآن سيمبـرم آمـد، آن كـان زرم آمـد

امـروز بـه از دينـه، اي مـونس ديـرينــه


دي مست بدان بودم، كز وي خبرم آمـد

آن*كس*كه همي*جستم دي من بچراغ او را


امـروز چـو تنگ گـل، در رهگذرم آمـد

از مـرگ چرا ترسم، كاو از آب حيات آمد


وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

امـروز سلـيمانــم كـانـگشتــريـم دادي


زان تاج ملـوكانـه، بر فـرق سـرم آمـد



پس از بازگشت شمس ندامت به سكوت مخالفان ديري نپاييد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگويي و زخم زبان چندان شد كه شمس اين بار بي*خبر از همه قونيه را ترك كرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانكه ديگر از وي خبري نيامد. اندوه و بي*قراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنان كه سلطان ولد گويد:

بانگ و افغان او به عرش رسيد


ناله*اش را بزرگ و خرد شنيد



منتهي در سفر اول شمس غم دوري مولانا را به سكوت و عزلت فرا مي*خواند، چنانكه سماع و رقص و شعر و غزل را ترك گفت و روي از همگان در هم كشيد. ليكن در سفر دوم مولانا درست معكوس آن حال را داشت، آن بار چون كوه بهنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگين و دژم و خاموش بود و اين بار چون سيلاب بهاري خروشان و دمان و پر غريو و فرياد گرديد. مولانا كه خيال مي*كرد شمس اين بار نيز به جانب دمشق رفته است دو بار در طلب او به شام رفت ليكن هرچه بيشتر جست نشان او كمتر يافت و به هر جا كه مي*رفت و هر كس را كه مي*ديد سراغ شمس مي*گرفت. غزليات اين دوره از زندگي مولانا از طوفان درد و شيدائي كه در جان او بود حكايت مي*كند.

ميخائيل اي زند درباره هم*جاني شمس تبريزي و مولانا جلال*الدين محمد بلخي(مولوي ) چنين اظهار نظر مي*كند:« بطور كلي علت مولوي ديوان خود و تك*تك اشعار آن را نه به*نام خود، بل به نام شمس تبريزي كرد نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعري و نه احترام ياد رفيق گمگشته را ملحوظ كرده بود. شاعر كه رفيق جانان را در عالم كبير دنياي مادي گم كرده بود، وي در عالم صغير روح خويشتن مي*يابد. و مرشدي را كه رومي بدين طريق در اندرون خويشتن مي*يابد بر وي سرود مي*خواند و شاعر تنها نقش يك راوي را رعايت مي*كند. لكن از آنجا كه اين اشعار در روح او زاده شده*اند، پس در عين حال اشعار خود او هستند. بدين طريق جلال*الدين رومي در عين حال هم شمس تبريزي است كه سخنانش از زبان وي بيرون مي*آيد وهم شمس تبريزي نيست. و شمس ذهنيت شعر است، آفريننده شعر است، قهرمان تغزلي اين اشعار است، و در عين حال در سطح اول، سطح تغزلي عاشقانه كه در اينجا بطور كنايي پيچيده شده است عينيت آن نيز به شمار مي*رود. تمايل جلال*الدين به سوي وحدت مطلق است. لكن شمس تبريزي به درك حقيقت آسماني نايل آمده بود، در آن محو شده بود و بخشي از آن گرديده بود. بدين ترتيب نخستين سطح ادراك كه در شعر صوفيانه معمولاً به وسيله*ي يك تعبير ثنوي از سطح دوم جدا مي*شود، در آنجا بطور ديالكتيكي به سطح دوم تعالي مي*يابد.» در هر حال زندگي شمس تبريزي بسيار تاريك است برخي ناپديد شدن وي را در سال 643 هجري دانسته*اند و برخي درگذشت او را در سال 672 هجري ثبت كرده*اند و نوشته*اند كه در خوي مدفون شده است.(لازم به توضيح است: نگارنده (رفيع) در سفري كه به سال 1366 خورشيدي به قونيه كردم، آرامگاهي مجلل در شهر قونيه تركيه به نام آرامگاه شمس تبريزي مشاهده نمودم ).

اين عارف كم نظير ايراني يكي از آزادانديشان جهان است كه بشريت به وجودش فخر خواهد كرد مجموعه تقريرات و ملفوظات وي بنام مقالات موجود است كه مريدانش آن را جمع كرده*اند. از جمله گفته است:

«اين مردمان را حق است كه با سخن من الف ندارد، همه*ي سخنم به وجه كبريا مي*آيد، همه دعوي مي*نمايد. قرآن و سخن محمد همه به وجه نياز آمده است، لاجرم همه معني مي*نمايد. سخني مي*شنوند نه در طريق طلب و نه در نياز، از بلندي به مثابه*اي كه بر من مي*نگري كلاه مي*افتد. اما اين تكبر در حق خدا هيچ عيب نيست، و اگر عيب كنند، چنان است كه گويند خدا متكبر است، راست مي*گويند و چه عيب باشد؟»

urman
Wednesday 08 September 10, 06:40 PM
آرمیک با نام کامل آرمیک دشچی زاده، ۲۵ جولای در تبریز متولد شد. وی گیتاریست ایرانی-آمریکایی سبک فلامنکو است.

]



[ویرایش] زندگی
آرمیک در تبریز به دنیا آمد، اما در کودکی با خانواده*اش به تهران آمد و در محله دروازه*دولت و سپس خیابان گرگان (نامجوی فعلی) ساکن شد. مادرش سرپرستار بیمارستان پارس بود. پدرش را در سه ماهگی در حادثه تصادف رانندگی از دست داد. بعدها برادر وی نیز در حادثه رانندگی دیگری درگذشت.

آرمیک نواختن گیتار را از شش سالگی و در نزد استاد بزرگ گیتار آن زمان ایران «مجتبی ثابتی مقدم» آغاز کرد. در نوجوانی به باشگاه*های شبانه می*رفت و گیتار می*نواخت.

آرمیک در دهه پنجاه خورشیدی نواختن در ترانه*های پاپ ایرانی را آغاز کرد و با مشهورترین خوانندگان ایرانی از جمله گوگوش، داریوش اقبالی و ابراهیم حامدی و آهنگسازانی نظیر واروژان و حسن شماعی*زاده همکاری داشت.

او اکنون ساکن لوس*آنجلس است و یکی از پرفروش*ترین نوازندگان گیتار در بازار موسیقی این کشور است.

[ویرایش] آلبوم*های مستقل
Rain Dancer
Gypsy Flame (پانصد هزار نسخه فروش کرد)
Lost in Paradise
Mi Pasion
Gypsy Flame
Christmas Wishes
Cafe Romantico
Barcelona 2008
در حال حاضر به عنوان یکی از برترین گیتاریست های تاریخ او را میشناسند

Amor
Wednesday 08 September 10, 09:29 PM
افضل*الدّین بدیل*بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شیروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ*ترین قصیده*سرایان تاریخ شعر و ادب به*شمار می*آید. از القاب مهم وی حسان العجم می*باشد. آرامگاه او هم*اکنون در شهر تبریز قرار دارد.
خاقانی در سال ۵۲۰ هجری قمری در شروان یا شیروان چشم به جهان گشود. پدرش، به نام علی در شروان به شغل درودگری اشتغال داشت؛ آن*گاه که جان به جان*آفرین تسلیم می*کند، عمویش به نام کافی*الدین سرپرستی وی را به*عهده می*گیرد. کافی*الدین مردی فرهیخته بود و به شغل داروگری (یعنی عطاری که آن زمان پزشک و داروشناس هم محسوب می*شده) اشتغال داشت. وی که ظاهراً در فقه، ادبیات و به*ویژه در نثر دست داشت، در تربیت و آموزش برادرزاده خود، کوشش فراوان به عمل می*آورد که شاعر نیز از آن یاد کرده*است.

مرگ کافی*الدین، خاقانی را عمیقا متأثر می*نماید که به همین مناسبت و به منظور بزرگداشت وی، چندین قصیده و مراثی سروده*است. از دیگر وقایع تلخ زندگی خاقانی مرگ فرزندش «رشید» در سن بیست سالگی است که بدین مناسبت نیز احساس خود را به نظم کشیده*است.

خاقانی بدون شک یکی از بلندپایه*ترین شاعران است و ازجمله ادیبانی است که مورد استقبال و و اقتباس دیگر شاعران قرار گرفته*است. حتی شاعران بلندپایه*ای مانند سعدی و حافظ بسیاری از ابداعات و مضامین او را استقبال و تضمین نموده*اند.
مقبرةالشعرای تبریز، محل دفن حدود ۴۰۰ تن از دانشمندان و ادیبان نام*آور است.

همچنین دیوان خاقانی یکی از پیچیده*ترین دیوان*هاست و به همین سبب از منظر مقام سخنوری و توانایی، در بین عامه مردم از توجه کمتری برخوردار است. چون هم فهم درست و لذت بردن از اشعارش نیاز به سطح بسیار بالایی از چیرگی به زبان و دیگر دانش*ها مانند: پزشکی کهن ایرانی که بیشتر بر مبنای گیاه*شناسی و داروشناسی بود، نجوم، تاریخ، قرآن*شناسی و حدیث*شناسی دارد ؛ و هم اینکه خواننده باید با شعر از دیدگاه فنی و به اصطلاح «صنعت شعر»، به حد کافی مطلع باشد تا بتواند به اشعار پرمغز خاقانی بدرستی پی*ببرد.

خاقانی یکی از شاعران کلاسیک ایران است که بعضی از آثارش بازتاب صادقانهٔ زندگی واقعی او است. بعضی از قطعات و قصیده*های خاقانی بازگو کنندهٔ رخدادها و اتفاقات واقعی زندگی شاعر هستند. از همین*رو، با وجود این*که سبک شعر خاقانی تصنع است (بطور کلی در قصیده تصنع «طبیعی» است!) بازهم خوانندهٔ آشنا با اشعار خاقانی بدون شک با بسیاری از خصوصیات زندگی شاعر، ویژگی*های اخلاقی، احساسات واقعی و بطورکلی با شاعر از دیدگاه روانشناسی و جامعه*شناسی زمان وی آگاه می*گردد.

خاقانی در سال ۵۹۵ هجری قمری در شهر تبریز درگذشت.

ç i ç a k
Thursday 09 September 10, 01:41 PM
پرفسور محسن هشترودي
جام جم آنلاين: پرفسور محسن هشترودي رياضي دان برجسته و مشهور در 22 آذرماه سال 1286 شمسي در شهر تبريز و در خانواده*اي فرهيخته و مذهبي کودکي به دنيا آمد که او را محسن نام نهادند. پدرش همچون اکثر آذريها مردي بود کوشا و با همت که چهارده سال در نجف اشرف تحصيل کرده بود.
يک روحاني وارسته و پرهيزگار که چون از نجف به تبريز برگشت اشراف و اعيان شهر براي او هداياي بسيار فرستادند و او که انساني وارسته بود تمام هديه*ها را پس فرستاد حتي هديه صولت السلطنه را رد كرد. او در کنار ستارخان سردار ملي به مبارزه پرداخت و در دور اول و دوم به نمايندگي مردم تبريز به مجلس شورا رفت .

حاصل زندگي پر بار پروفسور هشترودي را نمي*توان به سادگي با معيارهاي کمي قياس کرد، وي طي سالهاي استادي خود شاگردان برجسته*اي تربيت نمود که هر کدام راه او را پيش گرفتند و مايه سر بلندي ملت ايران شدند. حاصل شصت و نه سال زندگي پر ثمر علاوه بر کارهاي فرهنگي، علمي و مديريت هاي فرهنگي، مقاله*ها و کتابهاي بسياري است، که مشهورترين آنها به قرار زير است:

• نظريه اعداد
• دانش و هنر
• تمرينهاي رياضيات مقدماتي
• سايه*ها
• سير انديشه بشر
• les connexions normal affines et weyliennes
• sur les espaces de rimann de weyl et de schouten

سالشمار زندگي پرفسور دکتر محسن هشترودي:

1286- تولد در شهر تبريز مصادف با بيست و دوم آذرماه.
- عزيمت و مهاجرت دائمي به تهران بهمراه خانواده، چهل روز پس از تولد.

1292- شروع به تحصيل در مدرسه سيروس و ادامه تحصيل در مدرسه اقدسيه.

1299- شروع به آموزش زبان فرانسه در سن 13 سالگي.

1300- ادامه تحصيل در مدرسه دارالفنون از کلاس هشتم به بعد.

1304- اتمام دوره دبيرستان در دارالفنون.

1307- اعزام به اروپا براي تحصيل در رشته پزشکي از طرف وزارت فوائد عامه.

1308- انصراف از تحصيل در رشته پزشکي و بازگشت به ايران.
- ورود به دارالمعلمين مرکزي. ( دارالمعلمين مرکزي بعدها دانشسراي عالي و سپس دانشگاه تربيت معلم ناميده شد ).

1311- فارغ التحصيلي از دانشسراي عالي با درجه ممتاز و به عنوان شاگرد اول.
- عزيمت به کشور فرانسه بهمراه دومين گروه فارغ التحصيلان.

1312- کسب امتياز اول در امتحانات آناليز عالي در پاريس.
- اخذ دومين ليسانس خود در رشته رياضي از دانشگاه سوربن در مدت زمان 2 سال.

1315- راهنمايي و تصويب رساله دکتراي توسط رياضي دان نامدار( الي کارتان ).
- اخذ مدرک دکتراي دولتي ( راتا ) بهمراه دکتر محمد علي مجتهدي.

1316- آغاز تدريس رياضيات، هندسه، حساب و آناليز در دانشکده ادبيات، علوم و دانشسراي عالي.

1320- اخذ رتبه استادي تمام در دانشسراي عالي.

1321- اخذ کرسي مکانيک تحليلي گروه آموزشي رياضي دانشگاه تهران.
- پذيرش رياست اداره تعليمات متوسطه اداره فرهنگ تهران.
- دريافت امتيازهفته نامه (( نامه کانون ايران )) از شوراي عالي فرهنگ.

1322- حضور فعال در اعتراض و اعتصاب استادان و دانشجويان دانشگاه تهران براي استقلال دانشگاه از وزارت معارفه.

1323- ازدواج با خانم "رباب مديري" ( تولد دو فرزند دختر و يک پسر).
- انتشار رساله تحت عنوان مسئله مليت.

1325- راه اندازي و هدايت مجمع فلسفي با عضويت اشخاصي چون امير حسين آريان پور، ابوالحسن فروغي، حسينعلي راشد و ...

1326- پذيرش استادي راهنماي رساله دکترا ( الکساندر سمباد آبيان ) با عنوان هندسه ترسيم فضاي چهار بعدي.
- انتشار رساله علمي در باب التصاقهاي ناهنجار به زبان فرانسه.

1329- حضور در کنگره بين المللي رياضي دانان هاروارد به عنوان نماينده دانشگاه تهران.
- عضويت در موسسه مطالعات پيشرفته دانشگاه پرينستون آمريکا به درخواست رياست دانشگاه پرفسور اوپن هايمر.
- تدريس در ترم پاييزه دانشگاه هاروارد.
- انجام مصاحبت و گفتگوهاي پي در پي با انشتين در اين ايام.

1330- بازگشت به ايران و قبولي مسئوليت رياست دانشگاه تبريز بمدت يکسال.

1332- حضور در کنگره بين المللي رياضي دانان آمستردام بعنوان نماينده دانشگاه تهران.
- چاپ مجموعه اشعار خود تحت عنوان (( سايه ها )).

1335- ايراد سخنراني در کنگره طوسي در دانشگاه تهران.
- ميزباني چند روزه از رياضي دان برجسته مقيم آمريکا( زاريسکي ) در منزل خود.

1336- حضور در کنگره بين المللي رياضي دانان زبان لاتين در شهر نيس فرانسه.
- انتخاب به رياست دانشکده علوم براي يک دوره 3 ساله از طرف شوراي استادان دانشکده.
- عدم پذيرش پيشنهاد رييس موسسه تحقيقاتي ( کالج دو فرانس ) مبني بر همکاري.
- سخنراني در باب ( تجسم و تصوير ) به دعوت بديع الزمان فروزانفر نايب رييس انجمن ايراني فلسفه و علوم انساني دانشکده معقول و منقول.
- ايراد سخنراني در کنگره آزادي و فرهنگ تحت عنوان (( تاثير علوم در ادبيات و هنر )).
- چاپ متن سخنراني استاد در کتاب سفينه غزل و تجديد چاپ هاي متعدد.
- تلاش بسيار و مستمر براي تصويب تبصره الحاقي به قانون استخدام مهندسان و فارغ التحصيلان رشته هاي علوم.
- ارائه طرح و پيشنهاد تاسيس کانون فارغ التحصيلان دانشکده علوم.
- هدايت سازمان صنفي دانشجويان و عهده داري مسئوليت آن به مدت 3 سال.

1337- حضور در کنگره بين المللي رياضي دانان در شهر ادينبورگ انگلستان و گفتگو با بزرگاني مثل برتراند راسل.

1338- عضويت در انجمن اتحاديه بين المللي فضا به پيشنهاد رئيس انجمن.
- راه اندازي دوره فوق ليسانس رياضي در ايران.

1340- قبول عهده داري رياست هيات تحريريه نشريه فرهنگي، علمي و هنري کتاب هفته با همکاري منوچهر آتشي و احمد شاملو.
- چاپ مجموعه مقالات در زمينه هاي ادبي و مباحث کلي علمي تحت عنوان (( دانش و هنر )).

1343- حضور در کنگره بين المللي ژئومتري در صوفيه.

1347- ارائه پيشنهاد تشکيل انجمن رياضي و انجمن معلمان رياضي به مفهوم عام به مدير مجله يکان.

1348- بازنشستگي پس از 31 سال استادي تمام وقت از دانشکده علوم بنا به پيشنهاد و تقاضاي خودش.
- قبولي پيشنهاد رياست کانون فضايي ايران.
- انتصاب بعنوان رياست هيات امناء و شوراي نويسندگان مجله فضا.

1349- حضور در اولين کنفرانس رياضي کشور.
- اخذ لوح استاد ممتازي دانشگاه تهران.
- عضويت در هيات امناء مدرسه عالي علوم اداري و بازرگاني قزوين وابسته به وزارت علوم و آموزش عالي بمدت 3 سال.

1350- حضور در دومين کنفرانس رياضي کشور.

1351- حضور در سومين کنفرانس رياضي کشور.
- ايراد سخنراني در کنگره تحقيقات ايراني در دانشگاه تهران.

1352- در گذشت نابهنگام دختر بزرگش در فرانسه.
- اعزام همسرش به آلمان براي درمان و دوري از وي.

1355- افزايش تالمات روحي و جسمي ناشي از بيماري همسر و فوت فرزند.
- بر اثر ايست قلبي در 13 شهريور ماه جان به جان آفرين تسليم و در 17 شهريور از مسجد دانشگاه تهران تا بهشت زهرا تشييع و اينچنين جاودانه شد.

روحش شاد و قرين رحمت باد.

از بيانات دکتر هشترودي:

دانش در جست و جوي چيزي است كه هست ولي هنر در پي آفرينش چيزي است كه نيست. اگر هنرمند امروز سرسام زده به نظر مي آيد، به دليل آن است كه گناه ناخواسته دانش را معصوم ديگري كه همان هنرمند است، بايد با اشك چشم تائيد كند.
دكارت مي گويد: مي انديشم پس هستم.
من مي گويم: هستم پس مي انديشم.

Amor
Friday 10 September 10, 11:42 AM
قطران تبریزی

در نسخه منتخبات اشعار قطران که به ظن قوی به خط انوری ابیوردی است، و در سال 529 هـ.ق. نوشته شده است، نام او ابومنصور قطران الجلیلی الاذربایجانی آمده است. بنابراین پدر قطران گیلانی و خود او آذربایجانی است که در یکی از سالهای اوایل قرن پنجم هجری در شادی آباد تبریز پای به جهان گذارده است.

خدمت تو به شهر اندر کنم بر جای غم گر چه ایزد جان در شادی آباد آفرید

گویا قطران چنانکه خود گفته است، از طبقه دهقانان بود که از دهقانی به شاعری افتاده بود.

یکی دهقان بدم شاها شدم شاعر ز نادانی مرا از شاعری کردن تو گرداندی به دهقانی

ناصر خسرو در سال 438 هـ.ق. قطران را در تبریز دیده است و در سفرنامه می نویسد در تبریز قطران نام شاعری را دیدم؛ شعری نیک می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی دانست. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که مشکل بود از من پرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

به هر حال آنچه مسلم است، قطران نخستین کسی است که در آذربایجان به فارسی دری آغاز سخنوری کرد و به این ترتیب مقتدای شاعران آذربایجانی گردید.

گر مرا بر شعر گویان جهان رشک آمدی من در شعر دری بر شاعران نگشودمی

وفات او را به سال 465 نوشته اند، ولی از اشعارش چنین پیداست که تا مدتی پس از این تاریخ هم زنده بوده است.

ç i ç a k
Saturday 11 September 10, 11:32 AM
پرويز کلانتری متولد 1310 در زنجان

از نوجواني با نقاشي دمخور بود و چنان كه خود مي*گويد در دوران تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا با شيوه*هاي كار امپرسيونيست*ها و ديگر مكاتب قرن بيستم آشنا شد و به خصوص آثار بزرگاني چون پيكاسو، ژان*ميرو و مونش چشم*اندازهاي جديدي بر روي او گشودند. آمد و شد نقاش به زادبوم پدري*اش طالقان و معماري زيبا و در عين حال ساده و فضاهاي بومي آن ديار نخستين انگيزه*ها را در رويكرد او به خلق فضاهايي برگرفته از سادگي و زيبايي بومي فضاهاي ايراني بيدار كرد.

در دو سالگی پيراهن سفيد بلندی به تن داشت و از مادرش می خواست دکمه های رنگين گوناگون بر آن پيراهن بدوزد. کودکی با پيراهن عجيب و غريب که سرتا پا پوشيده از دکمه های الوان بود. در دو سالگی عشق خود را به رنگها نشان داد

او تا به حال دو مجموعه داستان با نام*های «چهار روايت از شب سال نويي که بر نيما گذشت» و «نيچه نه، فقط بگو مشد اسماعيل» منتشر شده است. يک مجموعه داستان هم با نام «ولی افتاد مشکل*ها» به وسيله انتشارات ثالث در دست چاپ و يک رمان با نام «عجايب المخلوقات» در دست تاليف دارد.
در دهه 1340 شمسي با تلاش مشترك كلانتري و گروهي از نقاشان آن دوره از جمله زنده*رودي، تناولي، احصايي، (در خط نقاشي و كاليوگرافي) شيوه*اي با نام سقاخانه به عنوان يك اتفاق مدرن در نقاشي ايران شكل گرفت.

اين شيوه در عين نو بودن ريشه در فضاها و فرهنگ و مناسبات ايراني داشت. آوردن كاهگل بر روي بوم توسط كلانتري از رخدادهاي دهمين دوره بود. آثار كلانتري از فضاهاي شبانه، كاهگل*ها، سقاخانه*ها، زندگي عشاير، آبستره، آبستره فيگوراتيو و كارهايي در حوزه هنر مفهومي نشان*دهنده پويايي تصويرگري است كه ادبيات را هم مي*شناسد و خوب مي*نويسد و به اين حوزه عشق مي*ورزد.

حاصل اين گرايش از جمله كتاب «نيچه نگو، بگو مشداسماعيل» است كه يادداشت*هاي پراكنده كلانتري و يادواره*هايي از نقاشان و هنرمنداني همچون پيل*آرام، حسين كاظمي، منصور قندريز، زمان زماني، كيارستمي، مشداسماعيل مستخدم دانشكده هنرهاي زيبا و هنرمند تنديس*ساز را دربرمي*گيرد.


پرويز كلانتري كه چند نسل با نقاشي*هاي زيبا و بديع او در كتاب*هاي درسي آشنايند، فرم و اكسپرسيون و اغراق را از همان دوره نوجواني مي*شناخت و بر همين پايه، هنر كاريكاتور را در نشريات معتبر آن زمان مثل باباشمل و چلنگر نيز تجربه كرده است. آثار كلانتري در 23 نمايشگاه داخلي و بين*المللي عرضه شده و به موزه*هاي جهان*نما، سعدآباد، هنرهاي معاصر تهران و كرمان راه يافته است. «شهر ايراني از نگاه نقاش ايراني» عنوان اثري است از او كه در مقر سازمان ملل جاي گرفته است.
اين هنرمند اكنون كتابي تازه با عنوان «سر اين خط را بگير و بيا» را كه به تصويرگري از مشاهير و دانشمندان ايراني اختصاص يافته است در دست انتشار دارد



نمايشگاه ها

۱۳۴۰ : نمايشگاه انفرادی، دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
۱۳۴۶: نمايشگاه هنر معاصر ايران، دانشگاه کلمبيا، نيويورک
۱۳۴۹ : نمايشگاه انفرادی، دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
نمايشگاه "۲۵سال هنر معاصر ايران"، تهران
۱۳۵۱ : نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۲ : نمايشگاه انفرادی، موزه کرمان، کرمان
۱۳۵۳ : نمايشگاه هنر معاصر ايران به مناسبت بازی های آسيايی تهران
يکصدمين نمايشگاه تالار قندريز، تهران
نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۴: نمايشگاه انفرادی، گالری سيحون، تهران
۱۳۵۵ : نمايشگاه هنر معاصر ايران، انجمن روابط فرهنگی ايران و آمريکا، تهران
بخش هنر معاصر ايران در نمايشگاه بين المللی هنر، بال، سوئيس ۱۳۵۶ بخش هنر معاصر ايران در نمايشگاه "واش آرت"، واشنگتن
۱۳۶۲ : موزه آسيا- پاسيفيک، پاسادنا، کاليفرنيا
۱۳۶۶ : نمايشگاه انفرادی، نگارخانه کتاب سرا، تهران

۱۳۶۷ : گالری واگنر، ديت سن باخ، آلمان
۱۳۶۹ : نمايشگاه انفرادی، نگارخانه کتاب سرا، تهران
۱۳۷۰: نمايشگاه انفرادی، گالری کلاسيک، اصفهان
نمايشگاه انفرادی، گالری حوريان، سانفرانسيسکو
نمايشگاه Taijan Expo ، کره جنوبی
۱۳۷۱: نگارخانه پاريز، رفسنجان، کرمان
۱۳۷۲ : نمايشگاه "لايت کالا"، دهلی نو، هندوستان
نمايشگاه دوسالانه دوم، تهران
۱۳۷۴: نمايشگاه دوسالانه سوم، تهران
۱۳۷۵ : نمايشگاه، کاليفرنيا
نمايشگاه MK۲، پاريس
۱۳۷۶ : نمايشگاه دوسالانه چهارم، تهران
۱۳۷۷ : نمايشگاه در سازمان ملل متحد، نيويورک
۱۳۷۸: نمايشگاه دوسالانه طراحی، تهران
نمايشگاه هنر معاصر ايران، برپا شده با همکاری موزه هنرهای معاصر تهران در
لندن، برن و ژنو
۱۳۷۹: نمايشگاه در گالری آزتک، مادريد
۱۳۸۰: نمايشگاه هنر معاصر ايران، لندن



فعاليت های ديگر

۱۳۳۹: شرکت در سمينار آموزشی تهيه و توليد کتابهای درسی و کارآموزی در
استوديوی دان رو برای تصويرگری کتابهای درسی، نيويورک
۱۳۴۹: شرکت در دوره آموزش نقاشی به کودکان و نوجوانان، درموسسه Junior Art Center در کاليفرنيا
۱۳۵۷ : شرکت در سمينار "آموزش از طريق هنر" در دانشگاه آدلايد، استراليا
۱۳۶۷ : همکاری با سازمان يونيسف در چاپ کارت پستال و يک قطعه تمبر سازمان ملل متحد
ايراد سخنرانی درباره نقاشی معاصر ايران در دانشگاه برکلی، کاليفرنيا
از ۱۳۳۹ : آموزش نقاشی در دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران
از ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ : مديريت کلاس های آموزش هنر درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تهران
از ۱۳۵۹ : نگارش يک سلسله مقاله درباره هنر و هنرمندان در ايران که در نشريات ادبی و هنری تهران به چاپ رسيده و می رسد.

moarek.blogfa.com/cat-60.aspx

http://www.khyalgallery.com/default.aspx

همشهری آنلاین

Amor
Saturday 11 September 10, 02:19 PM
شیخ سعدالدین محمود بن امین الدین عبدالکریم بن یحیی شبستری از عرفا و شعرای نامی قرن هفتم و هشتم هجری است. او در سال ۶۸۷ه. در ایام سلطنت کیخاتوخان در قصبه شبستر واقع در هشت فرسخی تبریز متولد شد و در عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعید بهادرخان در شهر تبریز مرجع علما و مضلا بود.
شبستری پس از کسب دانش در تبریز به مسافرت در شهرهای مختلف پرداخته و در سفر به مصر، شام، حجاز از علما و مشایخ این سرزمین ها کسب دانش توحید کرده است. او خود در این باره می گوید:
مدتی من زعمر خویش مدید صرف کردم به دانش توحید
در سفرها به مصر و شام و حجاز کردم ای دوست روز و شب تک و تاز
سال و مه هم چو دهر میگشتم ده ده و شهر شهر می گشتم
گاهی از مه چراغ می کردم گاه دور چراغ می خوردم
علما و مشایخ این من بس که دیدم به هر نواحی من
جمع کردم بسی کلام غریب کردم آنگه مصنفات عجیب
هم چنین شیخ محمد در سفری به کرمان در آنجا تاهل اختیار کرده و در آن شهر اولاد و احفادی از او به وجود آمده است که جمعی از ایشان اهل قلم و کمال بوده و به خواجگان شهرت یافته اند.
شبستری پسری به نام عبدالله داشته که جوانی فاضل و کامل و ماهر در علوم مختلف به خصوص ریاضی بوده است. وی در سال ۹۲۶ه. از جانب سمرقند به درباز روم رفته و سلطان سلیم او را تعظیم بسیار کرده است. شیخ عبدالله مثنوی به نامه شمع و پروانه به نام سلطان سلیم سروده و نیز رساله ای به زبان فارسی در قواعد معما به نام سلطان مذکور نوشته است.
شبستری سرانجام به تبریز باز گشته و در سال ۷۲۰ه. در ۳۳ سالگی وفات یافته و در شبستر وسط باغچه گلشن در جوار مزار استادش بهءاالدین یعقوبی تبریزی مدفون شده است. بعضی ها معتقدند که چون شبستری وصیت کرده که او را پای مزار شیخ بهاءالدین دفن کنند و سال وفات بهاءالدین ۷۳۸ه. است و هم چنین چون باباابی سبشتری در مرض موت شبستری حاضر بوده و در همان ماه وفات شبستری فوت نموده و تاریخ وفات باباابی ۱۷ ربیع الاول سال ۷۴۰ه. است؛ پس سال وفات شبستری هم باید ۷۴۰ه. باشد ضمنا با توجه به تجدید عمارت های مکرر مقبره شبستری احتمال آن داده شده که تاریج فوت نوشته شده بروی مزارش تغییر کرده باشد.
بعضی از معاصران، تاریخ وفات شیخ محمود را همان ۷۲۰ه. پذیرفته اند ولی تولد او را پیش از سال ۶۸۷ه. حدس زده اند و دلیل آن را هم بعید بودن ۲۶ سالگی شبستری برای شهرت فراوان او در عهد خدابنده ذکر کرده اند. شبستری پیرو مذهب سنت و جماعت و معتقد به عقاید اشعریان بوده است. لاهیجی شارح گلشن راز شیخ و مرشد شبستری را امین الدین می نویسد. خود شیخ محمود نیز در مثنوی سعادت نامه از امین الدین یاد میکند:
شیخ و استاد من امین الدین دادی الحق جوابهای چنین
برخی هم استاد او را بهاءالدین یعقوبی تبریزی دانسته؛ اما با استنباط از عبارت صاحب روضات الجنان میتوان هر دوی آنها را از اساتید وی دانست.

آثار شبستری:
الف- آثار منظوم (ا- گلشن راز، ۲- سعادت نامه)
ب- آثار منثور (۱- حق الیقین فی معرفة رب العالمین، ۲- مرآ*ََْة المحققین، ۳- شاهد یا شاهد نامه)

Amor
Monday 13 September 10, 08:42 PM
http://www.up.patoghu.com/images/5iqlnhr80eyy37eeirfl.jpg

پرفسور یحیی عدل پدر جراحی نوین ایران




پروفسور یحیی عدل، در سال 1287 در تبریز متولد شد. پرفسور یحیی عدل از تیره عدل طباطبائی های تبریز است.فرزند مکرم الملک.پدرش که بعدها لقب قائم مقام یافت ،در زمان قاجار حکمرانی چند ایلت از جمله گرگان ، کردستان و کرمانشاه را داشت.مدتی نیز جانشین حاكم تبریز بودند .در زمان ولایتعهدی احمد شاه ، كفالت حكومت آذربایجان را داشتند و در دوره رضا خان هم چهار دوره متوالی وكیل مجلس شدند.

وی تحصیلات ابتدائی را تا كلاس هشتم در تبریز گذراند و پس از آن همراه خانواده به كرمانشاه رفت و در آن جا ادامة تحصیل داد. در سال 1303، همراه با برادرش به پاریس رفت و در سال 1309 وارد دانشكدة پزشكی پاریس شد. در سال 1317، پایان نامة دکتری خود را در باب «درمان آدنوپاتی سلی» تدوین كرد و به دریافت مدال نقره از آن دانشكده نایل آمد.

پس از پایان دورة تحصیلات، به رغم اصرار استادان دانشكدة پزشكی پاریس، به واسطة جو ضد خارجی پاریس، در سال 1318 به ایران بازگشت. وی به دعوت پروفسور اُبرلن، برای تدریس در دانشكدة پزشكی انتخاب شد و ضمن تدریس، در بیمارستان سینا نیز مشغول به گذراندن دورة سربازی شد و مسئولیت بخش جراحی آن جا را بر عهده گرفت. مرحوم عدل در آغاز ، به انواع جراحی ها از جمله جراحی قفسه صدری اهتمام ورزید.درمان جراحی دمل*های ریه و بیماری های جنب ، قبل از او، در دانشکدة پزشکی و دارالفنون تدریس می شد، ولی در زمان وی، شکل علمی و تازه تری به خود گرفت. . عدم آشنایی با بیهوشی مدار بسته در آن دوران ، مانع اصلی عمل توراکوتومی بود ولی مرحوم عدل با استخدام فردی فرانسوی که قادر به انجام بیهوشی مدار بسته بود ، اولین جراحی ها را با این روش در بیمارستان سینا انجام داد . گروه اول شاگردان وی نیز گاهگاهی اقدام به این کار می کردند . استاد عدل به لزوم تخصصی بودن و تمرکز جراحی توراکس نیز آگاه بود . بزرگترین هنر ایشان آن بود که ترس جراحان را از عمل جراحی زایل کرد و به آنها اعتماد به نفس داد.

پروفسور عدل، اولین پزشكی است كه نخستین جراحی *های مختلف بدن را در ایران انجام داد و در این زمینه شاگردان بسیاری تربیت كرد. وی همچنین، از پزشكان معالج آیت*الله كاشانی، آیت*الله بروجردی و دكتر مصدق بوده است.

او مکتبی در ایران پایه گذاری کرد که به مکتب عدل شهرت دارد. شاگردانش قبل از انقلاب مجله*ای به نام مکتب عدل منتشر می*کردند که حاوی آخرین اطلاعات علمی در این رشته بود.

یحیی عدل را، «پدر جراحی ایران» می*نامند. از زنده یاد استاد عدل ، ده ها کتاب و مقالة علمی معتبر به جا مانده که به عنوان منابع ارزشمند علمی، مورد استفادة دانش دوستان قرار می گیرد .

پروفسور عدل، بنیانگذار جراحی نوین ایران، در چهاردهم بهمن 1381، در تهران دار فانی را بدرود گفت.

TimsaR
Monday 13 September 10, 08:58 PM
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/2/28/Lotfi_A._Zadeh%282004%29.jpg

پروفسور لطفی علی عسگرزاده، مشهور به لطفی ع. زاده استاد آذربايجاني-آمریکایی (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C) دانشگاه برکلی (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A8% D8%B1%DA%A9%D9%84%DB%8C) در کالیفرنیا (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C%D 8%A7) و بنیان*گذار نظریهٔ منطق فازی (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82_%D9%81%D8%A7%D8%B2%DB%8C) (Fuzzy Logic) است. در بخش یادکرد منابع اکثر متون فنی مربوط به منطق فازی نام او به صورت "Zadeh" ذکر می*شود.
تولد و تحصیل

وی در ۱۵ بهمن (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B5_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86) ۱۲۹۹ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B2%DB%B9%DB%B9) خورشیدی (۴ فوریه (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B4_%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87) ۱۹۲۱ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B2%DB%B1_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) میلادی) در شهر باکو (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88) در جمهوری آذربایجان (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%A2%D8%B0% D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86) متولد شد. پدرش روزنامه*نگاری ایرانی از اهالی اردبیل (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84) و مادرش پزشک کودکان و اهل روسیه (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87) بود. لطفی تحصیلات ابتدائی خود را در همین شهر و بزبان روسی آغاز نمود. والدین لطفی درپی قحطی و نایابی که پیامد سیاست*های اشتراکی سازی استالین بود، ناچار به ترک باکو و مهاجرت به ایران شدند. وی در تهران (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86) در دبیرستان البرز (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_% D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%B2) (به نام پیشین (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87): مدرسه مسیونری) و در دانشکده فنی دانشگاه تهران (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA% D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86) ادامه تحصیل داد.
لطفی زاده در امتحانات دانشگاه تهران مقام دوم را کسب نمود در سال ۱۹۴۲ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B2_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) رشته الکترونیک (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%D A%A9) را در این دانشگاه با موفقیت به پایان رساند و در طی جنگ دوم جهانی (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AF%D9%88%D9%85_%D8%AC%D9%87 %D8%A7%D9%86%DB%8C) به ایالات متحده مهاجرت نمود. در دانشگاه فنی ماساچوست (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%81% D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DA%86%D9%88%D 8%B3%D8%AA) (ام.آی.تی) آمریکا (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7) ادامه تحصیل داد و در سال ۱۹۴۶ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B4%DB%B6_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) درجه کارشناسی ارشد در مهندسی برق (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%D8%B1% D9%82) را دریافت نمود. تحصیلاتش را در ام.آی.تی و دانشگاه کلمبیا (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DA%A9% D9%84%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7) پی گیری کرد.
پژوهش تخصصی

وی در دانشگاه کلمبیا (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DA%A9% D9%84%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7) با تدریس در زمینه «تئوری سیستم*ها» کارش را آغاز کرد. سپس به تدریس در چند دانشگاه معتبر آمریکا پرداخت. در سال ۱۹۵۹ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B5%DB%B9_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) به برکلی رفت تا به تدریس الکتروتکنیک (http://forum.tractorfc.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9% 88%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9&action=edit&redlink=1) بپردازد. از سال ۱۹۶۳ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B6%DB%B3_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) ابتدا در رشته الکتروتکنیک (http://forum.tractorfc.com/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D9% 88%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9&action=edit&redlink=1) و پس از آن در رشته علوم کامپیوتر (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE% DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%B1) کرسی استادی (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF) گرفت.


بازنشستگی

پروفسور لطفی زاده به طور رسمی از سال ۱۹۹۱ (http://forum.tractorfc.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B9%DB%B1_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) بازنشسته شده*است، وی مقیم سانفرانسیسکو (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D B%8C%D8%B3%DA%A9%D9%88) است و در آنجا به پروفسور «زاده» مشهور است. پروفسور لطفی زاده به هنگام فراغت به سرگرمی محبوبش عکاسی می*پردازد. او عاشق عکاسی است و تاکنون شخصیت*های معروفی همچون رؤسای جمهور آمریکا، ترومن (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86) و نیکسون (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%86%DB%8C% DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86)، رو به دوربین وی لبخند زده*اند. سرگرمی دیگر پروفسور لطفی زاده HI FI (http://forum.tractorfc.com/w/index.php?title=HI_FI&action=edit&redlink=1) است. او در اتاق نشیمن خود بیست و هشت بلندگوی حساس تعبیه نموده تا به موسیقی کلاسیک با کیفیت بالا گوش کند.
پیشینه و افتخارات

پروفسور لطفی زاده دارای بیست و پنج دکترای افتخاری (http://forum.tractorfc.com/w/index.php?title=%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DB% 8C_%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C&action=edit&redlink=1) از دانشگاه*های معتبر دنیاست، بیش از دویست مقاله علمی را به تنهایی در کارنامه علمی خود دارد و در هیأت تحریریه پنجاه مجله علمی دنیا مقام «مشاور» را داراست. وی یکی از پژوهشگرانی است که دارای بیشترین یادکرد (Highly-Cited) در مقالات علمی دنیا می*باشد. با توجه به نقش منطق فازی در پیشرفت*های نظری و عملی علم، نام پروفسور زاده در کنار فیلسوفان تاریخ علم ازجمله ارسطو (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88) (بنیانگذار منطق صفر و یک) و افلاطون (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86) ثبت شده*است. او با فی زاده ازدواج کرده و یک دختر بنام استلا و یک پسر بنام نورمن زاده (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF% D9%87) دارد. وی در سال ۲۰۰۹ موفق به اخذ نشان افتخار بنجامین فرانکلین (http://forum.tractorfc.com/wiki/%D8%A8%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%81% D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%86) گردید.

TimsaR
Monday 13 September 10, 10:33 PM
http://www.irancivilcenter.com/images/news/icc_news_fa_891_7.jpg


نام و نام خانوادگی:

پروفسور ابولحسن آستانه اصل



محل وسال تولد:

تبريز1348 شمسی



محل سکونت فعلی:

امريکا



عرصه فعاليت:


زلزله شناسی

استاد و رئيس بخش زلزله شناسي دانشگاه بركلي آمريكا متولد تبريز و شاگرد اول سال 1348 رشته راه و ساختمان دانشگاه پلي تكنيك تهران است. وي در سال 1998 موفق به دريافت جايزه T.R.Higgins كه هرسال به يك نفر كه كار تحقيقاتي يا محاسباتي ارزنده اي در زمينه ساختمان هاي فلزي انجام داده باشد شد و تنها مسلمان و ايراني دريافت كننده اين جايزه ميباشد. اولين بار اين جايزه 30 سال پيش به پروفسور پوپوف (كه كتابهاي تحليل سازه و فولاد وي همچنان در دانشگاه هاي ما تدريس ميشوند) تعلق گرفته بود.

از عمده تحقيقات ايشان مربوط به اثر برخورد هواپيماها به آسمان خراش ها و مقاوم سازي آسمان خراش ها در مقابل چنين حوادثي ميباشد كه بعد از حادثه 11 سپتامبر شروع كردند.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/f/fd/National_Park_Service_9-11_Statue_of_Liberty_and_WTC_fire.jpg

http://thewebfairy.com/nerdcities/WTC/Astaneh-2.jpg

استاد در محل حادثه 11 سپتامبر در كنار آوار ساختمان هاي WTC شهر نيويورك در حال تحقيق:

http://www.historycommons.org/events-images/a838_abolhassan_astaneh_2050081722-21407.jpg

http://up.iranblog.com/Files7/af51ac769777446a801d.jpg

http://up.iranblog.com/Files7/f001773320154b25ba18.jpg

پروفايل ايشان در سايت دانشگاه بركلي امريكا:
http://coe.berkeley.edu/faculty/faculty-directory/civil-and-environmental-engineering/astaneh-asl-abolhassan
http://www.ce.berkeley.edu/fac/astaneh-asl

سايت شخصي ايشان:
http://www.astaneh.net/

پروفسور از معدود تحصيلكرده هاي خارج از كشور ميباشند كه عاشق ديار خود بوده و هرگز زادگاه خود را فراموش نكرده اند.
ايشان از بنيانگذاران كنفرانس بين المللي مقاوم سازي ايران ميباشند كه اين كنفرانس بين المللي همه ساله با شركت دانشمندان و استادان دانشگاه هاي معتبر دنيا از جمله انگليس و آلمان و تركيه و ......... در تبريز برگزار مي شود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توجه : دوستان عزيز عمده اين معلومات رو خودم گرداوري كردم و شما اكثر اين مطالب رو از اينترنت نميتونيد پيدا كنيد

Amor
Tuesday 14 September 10, 02:15 PM
http://www.up.patoghu.com/images/zd3fol2jg9prjqzvl64g.jpg

رضا صراف تبریزی مرثیه سرای نامی آذربایجان

استاد سخن،شاعر نغز گفتار و دلسوخته مرحوم حاج رضا صراف تبریزی در سال 1271 هجری قمری در محله ی راسته کوچه تبریز در دربند حصار دیده به جهان گشود.در سن 12 سالگی پدر خود را از دست داد به ناچار برای گذراندن زندگی به شغل پدرش یعنی صرّافی روی آورد.مغازه اش در تیمچه ی حاج سید حسین میانه قرار داشت.در حین تجارت،به آموختن ادبیات فارسی و عربی پرداخت.
حاج رضا صراف همیشه در محافل علمی و ادبی شرکت داشت و از سال 1291 ه .ق (از 20سالگی) یکی از اعضای برجسته انجمن ادبی صفا بود که جلسات انجمن در خانه وی تشکیل می شد.او همیشه از محضر ادیب نامدار مرحوم « لنکرانی » پیش کسوت این انجمن استفاده می برد.
این مرد ادیب همواره از فقر فرهنگی مردم زمانه اش رنج می برد و از اینکه می دید در جامعهای ه او زندگی می کند علم و ادب در مقام مقایسه با مادیات چندان اهمیتی ندارد خطاب به خود می گوید:
صراف ، نقد شعری داخی خرجه گئتمیری مین بیت دن مقدم اولوب ایندی بیر فلوس
در اواخر عمرش به شغل بنکداری مشغول بود که انقلای مشروطیت آغاز شد و او چون که یک عمر در زمهریر اختناق زندگی کرده بود و مضرات استبداد را لمس کرده بود .... لذا پیام های نوید بخش نهضت مشروطه را با جان و دل پذیرا می گردد.
شروع به سرودن اشعاری با مضامین انقلابی می کند و در بحبوحه ی نهضت مشروطیت زمانی که همشهریانش در کنسول گری انگلیس متحصن شده بودند.دریای غیرت او به غلیان آمد و به سرودن اشعار مهیّج و انقلابی پرداخت:

ای ملت اسلام اویان وقت سحردی
گؤر بیر نه خبر دی
بس دیر بو قده ر یاتما چؤرؤرسن نه خبردی
دور وقت سحردی
صراف در عمر کوتاه خود در حدود 2500 بیت شعر سروده که علاوه بر غزلیات،اشعار نغزی در موضوع حادثه ی کربلا سروده که حکایت از علاقه مندی و اظهار ارادت شاعر به ساحت مقدس معلم بزرگ شهادت حضرت حسین ن علی(ع) دارد و بیش از نصف دیوانش به مراثی و مدایح اهل بیت(ع)اختصاص یافته است.در حقیقت صرّاف یکی از 4 شاعر بزرگ مرثیه سرای 100-150 سال اخیر بوده است.
برخی از شاعران او را سعدی ترکی سرا و برخی دیگر او را با نظامی مقایسه کرده اند.شخصیت ادبی صراف چنان از عظمت و ابهت برخوردار است که شعرای بعد از او از جمله غزلسرای معصر علی آقا واحد تحت تاثیرش قرار گرفته.همچنین استاد شهریار از او چنان متاثر گردیده که او را به عنوان یکی از نوابغ ادبی آذربایجان مورد ستایش قرار داده است.
صراف نه ماه پس از صدور فرمان مشروطیت در 17 ربیع الاول سال 1325 در سن 54 سالگی به دنبال ابتلا به بیماری آسم در تبریز چشم از جهان می بندد.
دیوان اشعارش شش ماه پس از درگذشتش در ماه رمضان 1325 در تبریز چاپ می گردد.

ç i ç a k
Tuesday 14 September 10, 11:14 PM
آشنائي با ابوعلي سينا و آرامگاهش



حجت الحق ابوعلی سینا در سوم صفر سال 370 هـ.ق در خرميثن ـ از توابع بخارا در ترکستان(ازبکستان کنونی) ـ به دنيا آمد و در روز جمعه اول رمضان 427 هـ.ق در همدان درگذشت.


حجت الحق ابوعلی سینا در سوم صفر سال 370 هـ.ق در خرميثن ـ از توابع بخارا در ترکستان(ازبکستان کنونی) ـ به دنيا آمد و در روز جمعه اول رمضان 427 هـ.ق در همدان درگذشت.

آرامگاه اين دانشمند در كنار خيابان بوعلي قرار دارد كه در دوره اخير به جاي بناي قديمي ساخته شده است. اين بناي برجي توسط مهندس هوشنگ سيحون به تقليد از بناي گنبد قابوس (397هـ.ق) طراحي شده است. اختلاف عمده برج آرامگاه بوعلي سينا با گنبد قابوس، در مقياس كوچك آرامگاه بوعلي، تعداد پره هاي برج و نيز در فقدان جدار برجي آن است.

بناي گنبد بتوني مخروطي شكل اين برج، بر روي دوازده پايه بلند از بتون مسلح قرار گرفته است. ارتفاع هر پايه برج از كف زيرين آرامگاه تا زير گنبد جمعاً 22/95 متر، پهناي هر پايه كه قسمت كوچكي از شعاع برج به شمار ميرود

در پايين، 1/17 متر و در بالا 92سانتيمتر، ضخامت هر پايه كه طبعاً قسمت كوچكي از محيط برج را تشكيل ميدهد 35 سانتيمتر، شعاع گنبد مخروطي شكل آرامگاه، 2/05 متر، ارتفاع مخروط،3/80 متر، ارتفاع تمام هيأت گنبدي شكل نوك آرامگاه 5/95 متر، ارتفاع اصلي آرامگاه 6/10 متر، و بلندي مجموع بنا تا نوك برج، كمي بيش از 28 متر است.

مدخل اصلي بنا از سمت مشرق بوده، ايواني به عرض 3/15 و طول قريب 30 متر داراي يك رديف ستون ساده شامل ده ستون مدور كه قطر هر كدام در پايين 95 سانتيمتر و در بالا 75 سانتي متر به ارتفاع 4/10 متر است و از چهار پارچه سنگ گرانيت تشكيل شده، در جلوي بنا تعبيه شده است. وسط اين ايوان، در محكم و باشكوهي است كه از آن به دهليز مجلل آرامگاه داخل ميشوند. بر بالاي اين در به خط ثلث برجسته بر لوحه مرمري يكپارچه اين آيه مرقوم است: "و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيرا (بقره، 272)" چون به دهليز ـ به طول 8/70 و عرض 6/30 مترـ وارد شوند، سمت رو به رو، مدخل آرامگاه ابدي شيخ قرار دارد كه در ورودي آن به طرحي شيوا از مشبك آهني ساخته شده است و عرض و ارتفاع آن، 1/19و 1/4 متر است. در طرفين دهليز و نزديك ديوار، دو سنگ قبر بر روي سكوهاي كوتاه مناسبي بر زمين قرار دادهاند كه يكي بر روي قبر قديم بوعلي سينا بوده و ديگري سنگ قبر قديم "ابو سعيد دخدوك" ـ دوست ابوعلي سينا ـ بوده است.

سنگ قبر قديم بوعلي سينا به صورت دو طبقه پلهاي حجاري شده و بالاي آن تقريباً منشور شكل است. اين گونه سنگ قبر در دوره مغول و بعد از آن زياد معمول بوده است. بر روي بدنه و حاشيههاي چهار طرف اين سنگ قبر، به خط نسخ غير مرغوب، تمام آيه 25 و ابتداي آيه 26 سوره آل عمران و دو بيت شعر زير نوشته شده است: "حجت الحق ابوعلي سينا در شجع آمد از عدم به وجود در شصا كرد كسب جمله علوم در تكز كرد اين جهان بدرود" كلمات شجع، شصا و تكز، به ترتيب به حساب ابجد، 373، 391، 427 ميشود كه بنابر ابيات فوق، اشاره به سال تولد، سن 18 سالگي شيخ كه تمام علوم را فراگرفته بود و سرانجام سال وفات حكيم دارد. چون از دهليز بگذرند و وارد محل اصلي آرامگاه گردند، قسمت سفلي، دوازده پايه برج آرامگاه در ميان فضاي چهارگوش اين قسمت جلب نظر ميكند كه در ميان آنها، قبر ابو علي سينا و دوستش "ابوسعيد دخدوك" تعبيه شده است و تخته سنگ مرمر يكپارچهاي به طول و عرض 1 متر روي آنها را ميپوشاند. در بالاي ديوارهاي داخلي محوطه مربع آرامگاه، بيست بيت از قصيده معروف عينيه ابن سينا نوشته شده است. محوطه داخل آرامگاه در خروجي مستقلي به طرف مغرب دارد. قطر ديوار بناي آرامگاه به طرف مغرب 4/40 متر، ارتفاع آن14/70 و طول آن 65/10 متر است. تمام ساختمان آرامگاه بوعلي سينا بر روي صخره طبيعي كوهستان تحتاني زمين اين قسمت، يعني از عمق 9 متري با سنگهاي لاشه و ماسه و آهنگ و سيمان ساخته شده و بناي مذكور، بر روي چنين شالوده محكمي قرار گرفته است
منبع:اذربایجانیان مقیم کانادا:http://www.heyderbaba.ca/haber_detay.php?haber_id=578

Amor
Thursday 16 September 10, 08:39 PM
خواهشاً در معرفي چهره هاي ماندگار آذربايجان از چهره هاي جديد و بيشتر علمي و دانشگاهي و ......... استفاده كنيد،تا هم دين خود را نسبت به بزرگان در قيد حيات وطنمان ادا كنيم،هم مطالب به جهت تازه بودن جذاب تر باشند.
چهره هاي بزرگي چون ستارخان و باقرخان و خياباني و ........ براي همه آذربايجان و حتي دنيا نام آشنا هستند و به حد كافي معرفي شده اند.از اين رو بيشتر به معرفي چهره هاي جديد و در قيد حيات رو بياوريد!!

بقول شاعر كريمي مراغه اي:
ساغليغيم دا ياد ائله مني اخوي -------- من اؤلنن سورا جيرما يخه وي

البه سیز تاپیکین ادن گشه متوجه اولمیب سوز
تاپیکین ادین بیده اوخه...
اونان سورا سنه فقط بیدانا جوابم وار اودا بده که
ایر بیدانا ملت گچمیشه اولماسا گلجیه ده اولماز

ازبرعلی حاجوی قهرمان اذربایجان
http://www.narestan.ir/uploaded/N_7041.jpg
ازبرعلی حاجوی معروف به ریزعلی خواجوی، زاده ۱۳۱۰ خورشیدی در میانه نام اصلی فردی است که در داستانی منتشر شده در کتاب فارسی سوم دبستان مدارس ایران، با عنوان دهقان فداکار به اشتباه ریزعلی خواجوی نوشته شده است.
خلاصهٔ رویداد
او در سن سی*ودو سالگی شب هنگام در حالی که در کنار ریل قطار حرکت می*کرد، متوجه مسدود شدن مسیر قطار به علت ریزش کوه شد. در آن هنگام برای نجات قطار و مسافرین آن، کت خود را آتش زد و به سمت قطار حرکت کرد. این کار نتوانست مسئولین قطار را آگاه سازد و در نهایت با شلیک چند گلوله از تفنگ شکاری خود توانست باعث توقف قطار شود.

به گفتهٔ او پس توقف قطار مردم ناراضی از قطار پیاده شدند و او را کتک زدند. تا اینکه او آنها را متوجه خطری که در انتظار آنها بود ساخت. پس از آنکه مسافرین با چشم خود ریزش کوه را دیدند به تشکر و عذرخواهی از او روی آوردند.
تقدیر از دهقان فداکار
در سال ۱۳۸۵ در سومین همایش اعطای تندیس ملی فداکاری از وی تجلیل شد و این تندیس به او اهدا شد.

در این مراسم که در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شد، ازبرعلی داستان را از زبان خود تعریف کرد و مترجم او آن را از زبان ترکی به فارسی ترجمه می*کرد.

Amor
Friday 17 September 10, 09:31 PM
غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامهنويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود، با نگارش داستانهاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاقترين داستاننويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايهي برخي از بهترين فيلمهاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جملهي آنها ميتوان فيلمهاي "گاو" (ساختهي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساختهي ناصر تقوايي، 1349) و "دايرهي مينا" (ساختهي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خونريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.




كتابهاي ايشان عبارت است :








آشفته حالان بيداربخت
تاتار خندان
ترس و لرز
توپ
چوب بدستهاي ورزيل
خانه روشني
شناختنامه غلامحسين ساعدي
ضحاك (نمايشنامه در پنج پرده)
عزاداران بيل
غريبه در شهر
غلامحسين ساعدي
گاو
واهمههاي بي نام و نشان

Amor
Saturday 18 September 10, 08:50 PM
امیرعلیشیر نوایی شاعر، ادیب، وزیر و نویسنده بزرگ ترک

http://www.navoigarden.com/_files/alisher.jpg

امیر علی شیر نوایی یکی از شاعران بزرگ تاریخ ادبیات ترکی و فارسی است. نوایی چه در نظم و چه در نثر آثار گرانبهایی از خود بر جای نهاده است. و مجالس النفائس او یکی از مشهورترین تذکره های تاریخ ادبیات است که اصل آن به زبان ترکی جغتایی است ولی در ایران ترجمه فارسی آن به کرات منشتر شده است و تقریبا تاکنون چهار ترجمه فارسی از این کتاب در دست است.
اشعار ترکی نوایی به زبان ترکی جغتایی (چاغاتای) می باشد. در مورد زبان جغتایی میتوان گفت: این زبان بعد از ترکی قاراحانی و ترکی خوارزمی در آسیای میانه ظهور یافت و به عنوان زبان ادبی و مکتوب این سامان به کار گرفته شد و بعد از یک دوره رونق هشتصدساله با روی کار آمدن زبان ازبکی جدید که بر اساس همین زبان جغتایی و نیز لهجه های محلی ازبکستان شکل گرفت، به یکباره از میان رفت. در واقع زبان جغتایی یکی از مهمترین زبانهای ادبی و مکتوب ترکی است که مقایسه آن با ترکی عثمانی و آذربایجانی قیاس مع الفارقی نخواهد بود و نیز پربیراه نخواهد بود که اگر گفته شود این زبان رونق خود را مدیون امیر علیشیر نوائی است.
تاثیر آثار امیرعلیشیر نوائی در گسترش این زبان به حدی است که در دوره قاجاریه چندین شاعر ترک در تهران به این زبان شعر سروده اند و علاوه بر آن چندین لغتنامه برای شرح و توضیح آثار این شاعر بزرگ تدوین شده است که مشهورترین آنها لغتنامه سنگلاخ نوشته میرزا مهدی خان استرآبادی منشی نادر شاه است.
نگارنده به هیچ وجه قصد تحقیق و تفحص در این باب را نداشتم اما آشنایی با سایت نوایی که توسط ادب دوستی به نام « انجنیر نامق کمال بدری » اداره میشود، مرا وسوسه نمود که دوباره به نوایی بیندیشم و گزیده ای از غزلیات ترکی نوایی را که در فرانسه توسط حمید اسماعیل اف و jean-pierre balpe منتشر شده است و ضمن ارائه ترجمه فرانسوی اصل غزلها را به خط عربی و احتمالا از روی یک نسخه خطی آورده است، بخوانم. این نوائی خوانی که یک روز کامل مرا از کارهای انباشته شده ام بازداشت، بسیار لذتبخش و در عین حال درد آور بود. چون برای لذت بردن از اشعار زیبا و بسیار زیبای نوایی باید حتما با ترکی جغتایی آشنا بود که امکان آن برای همه وجود ندارد و نیز ضمن خواندن این اشعار متوجه مسئله دیگری نیز شدم و آن اینکه ترکی جغتایی برعکس ترکی آذربایجانی و عثمانی، با عروض سازگاری بسیاری دارد و پسوندهای «غه»، «کا» و… به راحتی جاهای خالی افاعیل را پر کرده و شعرها بسیار خوش آهنگ و خواندنی میشوند و چه بسا موفقیت این زبان ادبی بزرگ شرقی به غیر از تاثیر نوایی در این نکته نیز نهفته باشد.
نوایی در شعر فارسی «فانی» و در شعر ترکی «نوایی» تخلص میکرد که در تاریخ ادبیات نیز البته با تخلص ترکی خود شناخته میشود. آثار ترکی امیر علیشیر نوائی که در فرهنگ معین آمده است به شرح ذیل است که البته ممکن است این لیست کامل نباشد.
آثار ترکی نوایی:
ـ خمسه كه مشتمل بر:
تحية الابرار، فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره.

ـ مثنوي لسان الطير،

ـ تذكره مجالس النفائس،

ـ تاريخ انبيا

ـ تاريخ الملوك العجم،

ـ رساله عروضيه،

– خمسة المتحيرين،

ـ محاكمة اللغتين،
ـ منشأت تركي،
- ترجمه لغت الترکیه بالفارسیه

و در پایان چند بیت از اشعار نوایی را که توانستم کم و بیش به هیئت ترکی آذربایجانی در آورم تقدیم دوستان می کنم:
قدح
گول وقتی میسر اولسا گلفام قدح
اوندان سورا دوتسا بیر گولندام قدح
منع ائیله سه جمله اهل اسلام قدح
کافرمن اگر قیلماسام آشام قدح
*

غریب

غوربتده غريب شادمان اولماز ايمش
ايل اونلا شفيق و مهربان اولمازایمیش
آلتین قفس ايچره گر قزل گل بیتسه
بلبل غه تیکان تک آشيان اولمازایمیش
(بولبول غه: بولبوله، بولبول اوچون)

*
تقوا دفتری
رندلیکدن مست و شاکرمن کی تقوا دفترین
قیلدیلار چون شرح، اول خیل ایچره آدیم یوخ ایدی
*
بیمار
بیر زامان آغلار ایدیم من زار هر بیمار اوچون
ایندی آغلارلار بوتون بیمارلر من زار اوچون
/*
چاره
نوایی چاره دن گل آچما سؤز کیم
غمینه چاره سیزلیک، چاره قیلمیش
*
غزل
گؤزونو بلا قرا بولوبدور
کیم جانه قرا، بلا بولوبدور
مجموع دوانی درد بولدو
دردینی منه دوا بولوبدور
عشق ایچره اونون فداسی یوز جان
بیگانه یه آشنا بولوبدور
تاقیلدی یوزون هواسی جانیم
اوز ساری اونا هوا بولوبدور
باقی تاپار اول کی اولدو فانی
رهرویه بقا، فنا بولوبدور
تا دوزدو نوایی آیت عشق
عشق اهلی آرا نوا بولوبدور
امیر علیشیر نوایی شاعر، ادیب و وزیر بزرگ ترک در سال ۸۸۰ هجري مصادف با ۱۵۰۱ ميلادي بعد از عمری آفرینش و آبادانی از جهان چشم بر بسته است.

turkgiz
Sunday 19 September 10, 06:51 PM
شیخ سعدالدین محمود بن امین الدین عبدالکریم بن یحیی شبستری از عرفا و شعرای نامی قرن هفتم و هشتم هجری است. او در سال ۶۸۷ه. در ایام سلطنت کیخاتوخان در قصبه شبستر واقع در هشت فرسخی تبریز متولد شد و در عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعید بهادرخان در شهر تبریز مرجع علما و مضلا بود.
شبستری پس از کسب دانش در تبریز به مسافرت در شهرهای مختلف پرداخته و در سفر به مصر، شام، حجاز از علما و مشایخ این سرزمین ها کسب دانش توحید کرده است. او خود در این باره می گوید:
مدتی من زعمر خویش مدید صرف کردم به دانش توحید
در سفرها به مصر و شام و حجاز کردم ای دوست روز و شب تک و تاز
سال و مه هم چو دهر میگشتم ده ده و شهر شهر می گشتم
گاهی از مه چراغ می کردم گاه دور چراغ می خوردم
علما و مشایخ این من بس که دیدم به هر نواحی من
جمع کردم بسی کلام غریب کردم آنگه مصنفات عجیب
هم چنین شیخ محمد در سفری به کرمان در آنجا تاهل اختیار کرده و در آن شهر اولاد و احفادی از او به وجود آمده است که جمعی از ایشان اهل قلم و کمال بوده و به خواجگان شهرت یافته اند.
شبستری پسری به نام عبدالله داشته که جوانی فاضل و کامل و ماهر در علوم مختلف به خصوص ریاضی بوده است. وی در سال ۹۲۶ه. از جانب سمرقند به درباز روم رفته و سلطان سلیم او را تعظیم بسیار کرده است. شیخ عبدالله مثنوی به نامه شمع و پروانه به نام سلطان سلیم سروده و نیز رساله ای به زبان فارسی در قواعد معما به نام سلطان مذکور نوشته است.
شبستری سرانجام به تبریز باز گشته و در سال ۷۲۰ه. در ۳۳ سالگی وفات یافته و در شبستر وسط باغچه گلشن در جوار مزار استادش بهءاالدین یعقوبی تبریزی مدفون شده است. بعضی ها معتقدند که چون شبستری وصیت کرده که او را پای مزار شیخ بهاءالدین دفن کنند و سال وفات بهاءالدین ۷۳۸ه. است و هم چنین چون باباابی سبشتری در مرض موت شبستری حاضر بوده و در همان ماه وفات شبستری فوت نموده و تاریخ وفات باباابی ۱۷ ربیع الاول سال ۷۴۰ه. است؛ پس سال وفات شبستری هم باید ۷۴۰ه. باشد ضمنا با توجه به تجدید عمارت های مکرر مقبره شبستری احتمال آن داده شده که تاریج فوت نوشته شده بروی مزارش تغییر کرده باشد.
بعضی از معاصران، تاریخ وفات شیخ محمود را همان ۷۲۰ه. پذیرفته اند ولی تولد او را پیش از سال ۶۸۷ه. حدس زده اند و دلیل آن را هم بعید بودن ۲۶ سالگی شبستری برای شهرت فراوان او در عهد خدابنده ذکر کرده اند. شبستری پیرو مذهب سنت و جماعت و معتقد به عقاید اشعریان بوده است. لاهیجی شارح گلشن راز شیخ و مرشد شبستری را امین الدین می نویسد. خود شیخ محمود نیز در مثنوی سعادت نامه از امین الدین یاد میکند:
شیخ و استاد من امین الدین دادی الحق جوابهای چنین
برخی هم استاد او را بهاءالدین یعقوبی تبریزی دانسته؛ اما با استنباط از عبارت صاحب روضات الجنان میتوان هر دوی آنها را از اساتید وی دانست.

آثار شبستری:
الف- آثار منظوم (ا- گلشن راز، ۲- سعادت نامه)
ب- آثار منثور (۱- حق الیقین فی معرفة رب العالمین، ۲- مرآ*ََْة المحققین، ۳- شاهد یا شاهد نامه)
منبع:سایت مشاهیر و چهره های ماندگار

Amor
Sunday 19 September 10, 08:54 PM
رشید بهبودف


رشید بهبودف (Rashid Behbudov) متولد 1915 فرزند مجید یکی

از بزرگترین خوانندگان قرن بیستم در سرزمین های آذری زبان

محسوب میشود. شهرت اصلی او بخاطر اجرای ترانه های عاشقانه

بخصوص آنهایی که توسط توفیق قلیوفTofig Guliev)

تهیه شده است می باشد. شهرت او از زمانی آغاز شد

که نقش یک بازرگان ثروتمند را در نمایش موزیکال معروف آرشین



مال آلان (Arshin Mal Alan) بازی کرد. او به کشورهای زیادی از جمله ایران، انگلیس،

فنلاند، ترکیه، چین، بلغارستان، بلژیک،اتیوپی،هند،عراق، شیلی، آرژانتین و ... سفر کرد

و در هر کشور حداقل ترانه ای به آن زبان خواند بطوری که در مجموعه آثار او حدود 50 ترانه به

زبانی های غیر آذری موجود است. فعالیت او در زمینه موسیقی محلی بقدری بود

که در سراسر ممالک آذری زبان نام رشید بهبودف همواره در کنار موسیقی فولک به میان می آید.

او در شهر تفلیس (گرجستان) بدنیا آمد و پس از فراگیری مقدمات موسیقی نزد پدر که او نیز خوانند

بزرگی بود، در ایروان (ارمنستان) در یک گروه موسیقی Jazz شروع به فعالیت کرد و در کنار آن در

ارکستر فیلارمونیک ایروان نقش خوانندگی را بعهده داشت. وی همچنین در سالهای 1938 تا 1944

خواننده بی همتای تنور در Opera House ایروان بود. همانند بسیاری دیگر از هنرمندان مردم دوست بود

و برای مصالح عموم کار میکرد. بعد از جنگ جهانی دوم بعنوان نماینده روسیه به مجارستان رفت تا در

کنفرانس دمکراسی جوانان در بوداپست شرکت کند، در آنجا علاوه بر نقش سفیر به اجرای قطعاتی در

ارتباط با موضوع کنفرانس پرداخت و جایزه بزرگ بین المللی نیز دریافت کرد. به این قطعه گوش کنید و

ببینید که چگونه احساس موسیقی Jazz با سبک خواندن خاص و تحریرهای بهبودف تلفیق شده است

بدلیل توانایی های بیش از حد در خوانندگی، دیگر ایروان توانایی پروش چنین

هنرمندی را نداشت این بود که در سال 1945 به آذربایجان رفت و در آنجا

فعالیت هنری خود را ادامه داد. در سالهای 46 تا 56 او سولیست

فیلارمونیک آذربایجان بود و همچنین طی سالهای53 تا 60 در

Azerbaijan State Opera همواره حرف آخر را میزد

. وی همچنین به فعالیت های آموزشی درState Concert Ensemble

بین سالهای 57-59 پرداخت و در سال 1966 مجموعه ای تحت عنوان

State Song Theater تاسیس کرد که امروزه به Behbudov Theater تغییر نام پیدا کرده است.

بهبودف انسان پر کاری بود از 8 صبح تا 8 شب، هر روز کار و تمرین میکرد. جالب هست که بدانید او

ادبیات بسیار قوی هم داشت و هنگام کار با شاعر و آهنگساز اگر احساس میکرد که کلام با موسیقی هم

خوانی نداردبه سلیقه خود پیشنهاد تغییر کلام را میداد که اغلب هم با آن موافقت میشد.

او پا فراتر از این هم میگذاشت و در بسیاری موارد ملودی قطعات را نیز به نظر خود تغییر میداد!

بارها و بارها اتفاق افتاده بود که شبها بدون لحظه ای خوابیدن برای تمرین و ساخت قطعات

اپرای بطور مدام کار کند. او علاقه بسیار زیادی به ترانه های عاشقانه و ترانه هایی داشت که در آن از

مهر و محبت صحبت میشود و به همین خاطر اغلب ترانه هایی که به زبان های خارجی اجرا کرد در این

دسته ازمحتوی بودند.

او علاوه بر اجرای ترانه های محلی کشورهای مختلف به زبان خودشان، بسیاری از کارهای

زیبای خودش را نیز به زبانهایی مانند فارسی، انگلیسی، روسی و ... ترجمه و اجرا کرد. وی همچنین

توانایی این را داشت که به راحتی به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسه صحبت کند و بسیاری نیز معتقد

بودند که او ترانه های روسی را بمراتب بهتر از خوانندگان روس اجرا میکند. شاید اگر ترانه Ana (مادر)

او را شنیده باشید با این صحبت ها زودتر هم عقیده شوید

او در سال 1973 درگذشت و در تمام مدت زندگی صدای خود را

آنچنان پرورش داد و از آن محافظت کرد که گویی همواره

صدایی در حد سن پختگی دارد

. وی چنان بدعتی در شیوه های جدید خوانندگی پاپ و اپرا بجای

گذاشت که امروزه بسیاری از خواننده های آذری زبان سعی در

تقلید از روشهای خوانندگی او میکنند. ترانه های زیبایی مانند لاله ها، مادر، کوچه ها، ریحان و ... که گوش

آشنای بسیار از ایرانی ها هست و به نوعی همواره جز موسیقی محلی آذری زبانان ایران هم محسوب

میشود، هرگز از خاطره ها نمی رود.


http://www.harmonytalk.com/archives/images/rashid1.jpg




http://www.harmonytalk.com/archives/images/rashid3.jpg

ç i ç a k
Monday 20 September 10, 11:05 AM
محمد بن عبد الصبور خوئی تبریزی معروف به؛ حكیم قوبولی

نویسنده: سلطان القرائی، جعفر



محمد بن عبد الصبور خوئی تبریزی معروف به؛ حكیم قوبولی در خوی متولد شده بود و در تبریز اقامت داشت، درعلم طب ماهر و یكی از بزرگان اطبّای عصر خود در ایران بود. از علوم دینیّه و فنون ادبیّه بهره وافی داشت، مردی كار كرده و عالم پر مایه بود، اوقاتی كه در اصفهان به تحصیل اشتغال داشت، گرفتار مرض هائل شقاقلو گردیده، پایش را بریدند. ابتدا در رشته علوم دینیّه كار می*كرد، می*خواست در زمره عالمان دین باشد، وقوع این حادثه، وضع كارش را عوض كرد، به تحصیل علم طب تمایل یافت و با سعی فراوان به كسب فنون طبّیّه پرداخت تا طبیب معروف زمان خود گردید. پایش كه بریده شد به جای آن، پای چوبین كه روی آن را با چرم پوشیده و به صورت چكمه آورده بودند، نهادند، به سختی و به مددكاری آن پای چوبین تردد می كرد، بعدها كه شهرت یافت و به حلقه اطبّای بزرگ درآمد به حكیم قوبولّی معروف شد و قوبول عبارت از همان نوع پای چوبین است و موجب شهرت همین.

محسن میرزا میرآخور فرزند عبداللّه میرزا پسر فتحعلی شاه قاجار در منشآت خود آنجا كه از درد پای خویش شكایت می كند می*نویسد:

»...پای لنگ است و حوصله تنگ، خیالات پریشان چون خیالات صاحب چرس و بنگ، با این همه عجب از دوست و دشمن، مرد و زن، پیر و جوان، سیاه و سفید، كنیز و غلام، خرد و بزرگ، تاجیك و ترك، عارف و عامی، مكّی و شاهی، هاشمی یا هشامی، مرض را از تمام تمارض فرق نمی كنند یقین دارند كه من در باغ عباس‏آباد با خاطری شاد به زیر نارون و سرو آزاد با پای لنگ به آهنگ: (جائی كه سرو بوستان با پای چوبین می چمد) با ملامحمّد قبلّی رقص لكزی می كنم یا با شیخ نجفقلی چوله و حسین خان نظام الدوله دستمال به دست گرفته چوبی می كشم...«.این تلمیح ملیح محسن میرزا كه معاصر و شاید مصاحب و معاشر ملامحمد است دلالت صریح دارد كه ملامحمد با پای چوبین كه قوبول باشد، حركت می كرده و پای صحیح و سالم نداشته است.

دكتر سید محمد خان پزشك معروف عصر ما كه با خاندان حكیم قوبولّی خویشی و پیوستگی دارد از مرحوم میرزا جبار خان ارفع الحكما پسر میرزا علی اشرف پسر ملامحمّد حكیم قوبولّی روایت كرد كه او می*گفت: »پای جدّ مرا به علت شقاقلوس بریده بودند با قوبول یعنی با پای چوبین رفت و آمد می*نمود، آن است كه در میان مردم معروف به حكیم قوبولّی شده بود«.

من هم كسانی را در تبریز دیدم كه همین حال را داشتند و با پای چوبین در كوچه و بازار تردد می نمودند و مردم آنها را با وصف قوبولّی توصیف می*كردند و چنانكه پیش از این گفته شد مراد از قوبول پای چوبین است كه روی آن را با چرم پوشیده، به صورت چكمه می*آورند.

قوبول بضمّ اول و ثالث و سكون لام در آخر و واو حاكی از ضمه ماقبل، تركی است، در تبریز به همان معنی و به معنی تیركش و غلاف اسلحه كمری دوره قدیم و ظرف باروت و همچنین به ظروف لوازم و اسباب تنباكو كشی كه از چوب ساخته و روی آنرا با چرم می*پوشند، اطلاق می*شود و معنی ظریف علی الاطلاق در تمام مصادیق این لغت مندرج است. در تركی عثمانی»قوبور« و در چغتائی »قوپور« خوانند(1) و شاید اصل »قوبول« نیز »قوبور« بوده و با اضافه »لی« به آخر آن را به لام تبدیل كرده به ادغام »قوبولی« خوانده‏اند. در تركی در بعضی موارد، را و لام جا عض می كنند.لفظ »لی« در مورد بحث افاده مالكیّت می كند.

میرزا محمد علی خان تربیت در دانشمندان آذربایجان زیر عنوان »حكیم قبلّی« می نویسد كه: »...بدین عنوان (یعنی عنوان قوبولّی) بدان جهت شهرت یافته است كه همیشه با قبل و منقل حركت می كرده و عشق زیادی به غلیان داشته است...«.

میرزا محمدعلی مدرس خیابانی رحمه‏اللّه نیز زیر عنوان »حكیم قبلّی مولانا محمد« می نویسد كه: »...از آن رو كه به قلیان عشق مفرطی داشته و هر جا كه رفتی اسباب چای و قهوه و قلیان را كه در آن زمان متعارف و در اصطلاح آذربایجانی ها به قبل (با دو ضمه) منقل معروف بود به همراه خود بردی، به همین عنوان قبلّی(با دو ضمه و تشدید لام) شهرت یافته...«.

مرحوم تربیت مرجع نشان نمی دهد و معلوم نیست كه او این مطلب را از كجا و از كدام مأخذ روایت می*كند.

مرحوم مدرس خیابانی به اطلاعات خارجی محول می كند و كاری با صحّت و سقم آن ندارد. در هر حال به موضوعات استحسانیه و مجعولات تاریخیّه اشبه است و ما حقیقت مطلب را از قول نوه صاحب ترجمه نقل و با نوشته مرحوم محسن میرزا میرآخور مؤكّد ساختیم و اهل البیت ادری بما فیه.

صاحب المآثر و الآثار (2 ) شرح حال مختصری از او آورده می گوید: »ملامحمد قبلّی حكیم باشی حضور مبارك بود (یعنی ناصرالدین شاه قاجار) و در علم تشریح كتابی مشروح نوشته و مطبوع افتاده (3 )«. سال تولد و وفات وی معلوم نشد، دوره سلطنت فتحعلی شاه قاجار و محمد شاه را به پایان رسانده و پاره‏ای از ایام سلطنت ناصر الدین شاه را درك كرده است. از تألیفات وی كه تا امروز به نظر نگارنده رسیده، رساله »تعلیم نامه« است در عمل آبله‏كوبی كه متن فارسی آن با انشای او است. این رساله به امر نایب السلطنه عبّاس میرزا در غره شوال سال 124به زبان فارسی انشا و در سال 1245 به سعی و اهتمام علی پسر حاجی محمد حسین تبریزی معروف به امین الشرع در 56 صفحه با حروف سربی در تبریز به طبع رسیده است. عنوان رساله به نام فتحعلیشاه قاجار است، در دیباچه پس از مدح نایب السلطنه عباس میرزا در كیفیت ایجاد و اختراع آبله‏كوبی با مایه آبله‏گاوی و سبب وصول این اختراع جدید از مملكت انگلیس به ایران بحث می كند و در باب اهتمام و اصرار نایب السلطنه به تعمیم آبله‏كوبی كه چگونه برای رفع وحشت مردم و تشویق و جلب رغبت آنها ابتدا در اولاد خود و امیر زادگان، این عمل جدید را بهر برده و بعد به وسیله حاجی بابا در اطفال رعایا و توده مردم اجرا نموده است به تفصیل سخن می*گوید. اجمالا فواید تاریخی دارد و حاوی مطالب سودمند است و با وجود اختصار از نظر تاریخ درخور دقّت.

دیگر كتاب مفصل و مبسوطی است در علم تشریح و فواید طبّیّه موسوم به»انوار ناصریه« و آن روی سه كتاب وضع شده با این ترتیب:

كتاب اول ـ در تشریح و مصوّر و اشكال تشریحیّه.

كتاب دوم ـ بحث در امور طبیعیّه طب جدید.

كتاب سوم ـ بحث در معالجات.

مؤلف این كتاب را در ایّام سلطنت ناصر الدین شاه قاجار تألیف نموده است و آن را در سال 1272 به دستور ناصر الدین شاه به طبع رسانیده‏اند. مصور با تصاویر و نقوش تشریحیّه و با چاپ سنگی است. در پشت ورق اول نام مؤلف را با عنوان: »میرزا محمد حكیم باشی كل حكمای ایرا« آورده‏اند و فضایل علمی او را بسیار ستوده‏اند و هم در آن صفحه كتاب را به نام »تشریح البشر و توضیح الصور« خوانده‏انمرحوم تربیت در دانشمندان آذربایجان این سه كتاب را نیز در ضمن تألیفات وی آورده و بحث موجزی در معرفی آنها نموده است:

1ـ خلاصه عباسی به نام نایب السلطنه عباس میرزا.

2ـ مجمع الحكمتین به نام محمد شاه قاجار.

3ـ ترجمه قصیدة بانت سعاد به فارسی و در مقابل هر بیتی از آن یك رباعی.

در نقشه‏ای كه به سال 1297 هجری قمری برای شهر تبریز ترسیم در مطبعه كربلائی اسد آقا باسمه‏چی در تبریز چاپ گردیده است در ضمن اسامی بعضی ابنیه و عمارات محلّه امیر خیز، كاروانسرائی به نام »كاروانسرای حكیم قوبولّی« معرفی می شود كه علی الظاهر از مآثر این حكیم ت.

دكتر سید محمدخان می گوید كه: او را پسری بود به نام میرزا علی اشرف، او نیز طبیب بود، شهرت و وجاهت پدر در كارش تأثیر بزرگ داشت. میرزا علی اشرف 5 پسر داشت:

1ـ معاون نظام هدایت (متوفی در 1311 شمسی)، به مشاغل دیوانی می*پرداخت، در یكی از دوایر دولتی كار می*كرد.

2ـ میرزا خلیل خان ملقّب به مشاور السلطان(متوفی در 1316 شمسی)، وقتی در تبریز كارگزار بود.

3ـ میرزا جلیل خان ملقّب به ناصر الحكما (متوفی در 1307 شمسی)، طبیب معروف بود.

4ـ میرزا جبار خان ملقّب به ناصر الحكما (متوفی در 1327 شمسی) طبیب معروف و از شاگردان طب دار الفنون تبریز بود به طهران نیز رفته و افتخار شاگردی دكتر محمدخان كفری كرمانشاهی را هم داشت.

5ـ میرزا غفّارخان ملقّب به شهاب لشكر (متوفی در 1322 هجری قمری)، در دربار شعاع السلطنه به سر می برد.

فعلا جمع كثیری از نواده‏های مرحوم قوبولّی در تبریز ساكن و از آنان‏اند آقایان نصرت‏اللّه‏خان شهاب لشكر و فتحعلی‏خان جوانبخت و منصورخان پاورقی:

(1) ـ لغت چغتائی و تركی عثمانی، تألیف شیخ عثمان بخاری، رسملی قاموس عثمانی و الدراری اللامعات دیده شودـ

(2) ـ این كتاب در سال 1306 تألیف شده است.

(3)ـ گویا مراد »انوار ناصریه« است.

برگرفته از: مجله دانشكده ادبیات و علوم انسانی تبریز »بهار 1351 ـ شماره 101.صفا

منبع:وبلاگ هفته نامه اورین خوی

turkgiz
Monday 20 September 10, 11:16 AM
پروفسور دکتر رحیم رحمانزاده
پروفسور رحیم رحمان زاده رئیس مرکز بین*المللی جراحی مفاصل و استخوان برلین و پایه گذار جراحی مدرن ارتوپدی و تروماتیک ارتوپدی در سطح بین*المللی اصالتاً آذربایجانی و متولد شهرستان

شبستر است. وی فرزند قاضی و وکیل حاج یوسف رحمانزاده و نوة مقاطع کار معروف، حاج علی احمد رحمان زاده بود. یکی از مهمترین متدهای جراحی وی، ارائه و گسترش نظریه کاشتن

اعضاء می باشد.

وی در 18 سالگی به ترکیه رفت و تحصیلات پزشکی عمومی خود را در استانبول ترکیه گذراند. پس از آن برای تکمیل تحصیلات تخصصی خود در رشته جراحی عمومی و جراحی تصادفات

ارتوپدی راهی آلمان شد. رحمان زاده در دانشگاه <ماینز> به مقام پروفسوری نایل آمد و از سال 1973 ریاست کرسی جراحی دانشگاه برلین را برعهده گرفت. او به عنوان پایه گذار

جراحی مدرن ارتوپدی، تکنیک*های جراحی خاص در این رشته را ابداع کرد. پروفسور رحمان زاده درحال حاضر به عنوان پرزیدنت سمینارهای اروپایی و جهانی مقام پرزیدنتی جمعیت جراحان

ارتوپدی تصادفات و سوانح، جمعیت جراحان پلاستیک آلمان و جمعیت جراحان عمومی این کشور را نیز برعهده دارد. این همه در حالی است که تاکنون هیچ تبعه خارجی موفق نشده است به این

مدارج علمی در کشور آلمان دست یابد. وی همچنین برنده جایزه جراحی و دارای مدال درجه یک لیاقت از رئیس جمهوری آلمان به واسطه نوآوری*های مهم و بدیع در رشته ارتوپدی است. از

پروفسور رحمان زاده تاکنون مقالات، تا لیفات و کتب متعددی در زمینه ارتوپدی چاپ و منتشر شده است. وی طبق یک برناه زمانبندی شده با بیمارستان میلاد در تهران قرارداد همکار امضا نموده

است.
تحصیلات
بعد از اتمام مدرسه و دانشکدة البرز تهران، در دانشگاه استانبول ترکیه در رشتة داروشناسی به تحصیل مشغول شد. از سال 1964 در کلینیک دانشگاه جراحی مینز آلمان مشغول به کار شد از

سال 1970 به عنوان دستیار مدیر پزشکی کلینیک برای جراحی تصادفات کلینیک دانشگاه مینز انتخاب شد در سال 1973 به عنوان پروفسورAPL نامزد شد در سال 1975 به عنوان مدیر

کلینیک برای عمل جراحی مربوط به تصادفات و ترمیم، در کلینیک دانشگاه بنیامین فرنگ لین برلین انتخاب گردید در سال 1990 مدیر تمامی بخشهای جراحی در کلینیک دانشگاه شد از اول سپتامبر

2001 مدیر دارویی مئوکلینیک اکنون مدیر مرکز بین*المللی عمل جراحی مفصل و استخوان در برلین می باشد
ریاست و مدیریت
در سالهای 1977-1988 ریاست گروه امور تصادفات دانشگاه برلین در سالهای 1983-1985 ریاست بخش جراحی دانشگاه برلین در سال 1988 سخنگوی بخش کارکنان گروه کاشت

اعضاء آلمان(AO) در سال 1992 ریاست بخش جراحی مربوط به تصادفات آلمان(DGU) در سال 1993 رئیس بخش جراحی پلاستیک و ترمیم چهره و مفصل و استخوان آلمان
عضویت
گروه جراحی برلین جراحی مربوط به تصادفات برلین جامعه جراحی آلمان جامعه جراحی مربوط به تصادفات جامعه آلمان عضویت در جامعه ارتوپدی و پزشکی ورزشی آلمان عضویت در جامعه

جراحی پلاستیکی و ترمیم چهره آلمان عضو افتخاری چندید جامعه جراحی ارتوپدی و تصادفات
افتخارات
سال 1998 کسب نشان لیاقت جمهوری فدرال آلمان از رئیس جمهور فدرال Richard von Weizsaker سال 2001 به عنوان عضو افتخاری جامعه عمل جراحی مربوط به

تصادفات آلمان سال2003 به عنوان عضو افتخاری جامعه عمل پلاستیکی آلمان
انتشارات
بیش از 350 مقاله و نزدیک به 350 کتاب، مقاله و جزوات علمی

Amor
Monday 20 September 10, 09:21 PM
رضا ناجی (زاده ۵ دی ۱۳۲۱ در تبریز) بازیگر ایرانی است. او در پنجاه و هشتمین دوره جشنواره فیلم برلین در سال ۲۰۰۸، برنده جایزه خرس نقره*ای بهترین بازیگر مرد برای بازی در فیلم آواز گنجشک*ها شد.

ناجی فعالیت حرفه*ای*اش را از سال ۱۳۴۱ با بازی در تئاتر شروع کرد.

بازیگر


* بچه*های آسمان
* تولد یک پروانه
* باران
* پرنده*باز کوچک
* سوداگر
* او
* بید مجنون
* باغ*های کندلوس
* برای آمدنت دعا می*کنم
* یک قدم تا خدا
* باد در علفزار می*پیچد (۱۳۸۴)
* سرگیجه (۱۳۸۵)
* یک قدم تا خدا (۱۳۸۵)
* آواز گنجشک*ها (۱۳۸۶)


جایزه*ها



* ۱۳۸۶ - خرس نقره*ای بهترین بازیگر مرد از جشنواره فیلم برلین برای بازی در فیلم آواز گنجشک*ها (مجید مجیدی)
* ۱۳۸۷ - جایزه بهترین بازیگر مرد از جشنواره فیلم دمشق برای بازی در فیلم آواز گنجشک*ها (۲۰۰۸)
* دیپلم افتخار بهترین بازیگری از پانزدهمین جشنواره فیلم فجر
* پروانه زرین بازیگری از هفدهمین جشنواره بین*المللی فیلم*های کودکان و نوجوانان
* دیپلم افتخار و جایزه ویژه هیات داوران از بیست و دومین جشنواره بین*المللی فیلم فجر

http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/1203328686big.jpg

ç i ç a k
Tuesday 21 September 10, 11:23 AM
از خلق « حیدربابا» تاکشف «سهندیه»


و این گونه بود که شهریار دیگری زاده شد و حیدربابا به اسطوره ای بدل گشت که در زبان خاص و عام گردیدن گرفت و شاعران بزرگ داخلی و خارجی با ولع تمام به خواندن و نظیره نوشتن پرداختند. غیر از صدها شاعر ترک زبان در ترکیه، بالکان، آزربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، افغانستان، کرکوک، قزاقستان و داغستان و چچن که به نظیره نویسی، پرداختند، حیدر بابا به بیش از هفتاد زبان زنده*ی دنیا ترجمه شد

16/09/2010




علی محمد بیانی- عده*ای را نظر بر این است « شهریار را خواص به عنوان شاعر قطعات هذیان دل و تخت جمشید و افسانه شب می*دانند و عوام او را به عنوان شاعر حیدربابا می*شناسند»1 اما به نظر این حقیر عوام او را به عنوان شاعر« آمدی جانم به قربانت » و ... می*شناسند. در حالی که عوام و خواص تماماً او را شاعر حیدربابا می*دانند. اثری که به اکثر زبان*های زنده*ی دنیا ترجمه شده است، چگونه می*تواند شعر عوامانه باشد. درست است که حیدربابا را عوام هم می*پسندند و آن را ازبر دارند، اما این خواص هستند که درپی ترجمه جدیدتری از آنند و بعد از گذشت نزدیک به پنجاه سال ( یعنی از سال 1332) از اولین چاپ حیدربابا هنوز درباره*ی او می*نویسد، تدفیق و تفحص می*کنند، ترجمه می*نمایند و البته نظیره ها می*سازند.

در مقام مقایسه گفته*اند که مثلاً، نیما شاعر خواص و مورد مهر هنرمندان می*باشد، اما قیاسی حتی در مورد شعرهای فارسی شهریار مصداق ندارد. به جرأت می*توان گفت که نام شهریار فراگیرترین نامی است که از میان شاعران این خاک سر برآورده است. حتی فراگیرتر و بیشتر از نام حافظ و سعدی و این از غرایب روزگار است. و اما این که می*گویند « حیدربابا تجسم و تصویر زندگانی ساده و شیرین و بی*پیرایه دامن نشینان کوه حیدرباباست 2 آیا سخن راست و حقیقی است؟ اگر چه در ظاهر چنین پنداشتی می*شود، اما واضح است که این گونه نیست. حیدربابا حامل رسالتی بس سنگین است، که زبان و فرهنگ، اصالت و مدنیت، خردیابی و بازگشت به خویشتن، یکی از جلوه*های رنگارنگ آن منشور دیدنی می*باشد. آیا رواست آن شاهکار عظیم را خالی از رسالت و پیام بدانیم و فقط تکیه کنیم به این مطلب که بلی حیدربابا قصّه شیرینی است از رسومات و زندگانی ساده روستاییان خشکناب؟ الحق که جواب هر عاقلی منفی است. حیدربابا آغاز رسمی، سهمگین و فراگیر نهضتی است که به سوی رجعت زبانی - فرهنگی می*رود. شهریار آن*گونه که خود پیش*بینی کرده بود، کوه و منظومه*ی حیدربابا با آن شکل سمبلیک خود به الهامی پویا و فرهنگی گویا تبدیل شده است. دربند 72 قسمت نخستین می*گوید:

من سنین تک داغا سالدیم نفسی

سنده قایتار گؤیلره سال بو سسی

بایقوشون دا دار اولاماسین قفسی

بوردا بیر شیر داردا قالیب باغیریر

مروت*سیز انسانلاری چاغیریر

هنگامی که چاپ و نشر قسمت اول حیدربابا غوغایی به پا کرده بود در قسمت دوم آن بعد از 10 سال گفت:

گؤر هاردان من، سنه سالدیم نفسی

دئدیم قایتار عالمه سال بو سسی

سن*ده یاخشی سیمرغ ائتدین مگسی

سانکی قاناد وئردین یئله نسیمه

هر طرفدن سس وئردیلر سسیمه

و این گونه بود که شهریار دیگری زاده شد و حیدربابا به اسطوره ای بدل گشت که در زبان خاص و عام گردیدن گرفت و شاعران بزرگ داخلی و خارجی با ولع تمام به خواندن و نظیره نوشتن پرداختند. غیر از صدها شاعر ترک زبان در ترکیه، بالکان، آزربایجان، ترکمنستان، ازبکستان، افغانستان، کرکوک، قزاقستان و داغستان و چچن که به نظیره نویسی، پرداختند، حیدر بابا به بیش از هفتاد زبان زنده*ی دنیا ترجمه شد. کمتر شاعری ممکن است در زمان حیات خود با چنین اقبالی روبرو شده باشد، به جرأت می*توان گفت که شعرهای فارسی شهریار نیز مدیون حیدرباباست، نام او باعث شد که ناآشنایان نیز به طرف شعر و آثار فارسی او رفتند. و بی مورد نیست، اگر بگوییم که حیدربابا تبدیل به یک مکتب و فرهنگستانی پویا شده است. و چه بهتر که با حمایت نهادهای فرهنگی رسمی و غیررسمی یا اشخاص حقیقی و حقوقی در زنجان، تبریز و یا هر کجای آزربایجان فرهنگستان و یا مؤسسه*ای به نام حیدربابا یا مرکز حیدرباباشناسی تشکیل می*شود تا کلیه آثاری که درموضوع حیدربابا در کل دنیا نوشته شده جمع آوری شود، بلکه عظمت کار سترگ و تاثیر بزرگ آن بر همگان معلوم شود و در اختیار امروزها و فردایی*ها قرار بگیرد.

1- نگاهی به حیدربابا

سال 1332 نقطه عطفی نه تنها در حیات شاعری شهریار بلکه نقطه رجعتی در ادبیات ترکی است، او با بازگشت به زبان ترکی و سرایش حیدربابا به درخواست مادرش به نظر حقیر یک سبکی را بنیان نهاد که شهریار دیگری را به ما نمایاند. از آنجا که هر زبان دارای اندیشه و روح خاص خود است، سرایش شهریار به زبان ترکی افتتاح بابی بود که اندیشه و تفکّر تازه*ای را به ارمغان آورد. ادبیات فارسی در طول عمر هزار ساله*اش، علاوه این که از قالب تکراری خسته شده بود، از زبان تکراری نیز به تنگ آمده بود.( شعر گفتن به لهجه*ی محاوره*ای تهرانی در ادبیات امروز فارسی توسط شاعرانی مثل اخوان و شاملو و گلچین گیلانی نیز نمودی از خستگی زبانی است) تنها شکستن قالب و محتوا کافی نیست، شکستن زبان و گویش نیز در نوگرایی شرط است. و نیما فقط قالب و زبان اندیشه*ی نو را به شاعران یاد داد. او می*خواست با استفاده *هایی مبنایی از زبان طبری، شکستن حریم زبان سنتی را نیز بفهماند. به هر صورت، کار نیما و این فتح باب او زبان و اندیشه، و روح دراز دست انسانی را به افقهایی رساند که قبلاً با قالبهای قدیمی هرگز امکان نداشت، به چنان هنری برسد. ( هر چند شعر کلاسیک در موضوع سخن خود جایگاه عمیقی را در دل ادبیات به وجود آورده است، برگشت و عنایت شهریار به زبان ترکی و سرایش حیدربابا، اندیشه جدیدی را پیش روی وی نهاد و خرمنی از فرهنگ و تجربه*ی شاعران دیگر را ارزانی او کرد. تجربه و تمرین شعری و ذهنی در زبانها*ی مختلف به شاعر این امکان را می*دهد که از حال و هوای متفاوت، از نگرش و روح، فرهنگ، تجربه، ایده*آلها، سمبلها، مزایا، استعدادها و لیاقتهای خاصّ هر زبان استفاده بهینه*ای بنماید، تجارب ذهنی و عینی که یک شاعر عرب زبان کسب کرده، اختصاص به او دارد. مگر این که شاعری زبان او را بداند و در آن فرهنگ و سرزمین بزرگ شده باشد، تا از تجارب و یافته*های ذهنی و عینی او استفاده کند. پس شهریار دارای تجاربی است که حافظ از آن خبر ندارد و حافظ دارای تجاربی است که متنبّی و امروالقیس شاعران عرب از آن بی*خبرند. پس فهمیدنی و خواندن ادبیات گوناگون در زبان اصلی آنها دارای نقش به سزایی است که کسی را یارای تکذیب آن نیست؛ قدرتی که شهریار با سرایش حیدربابا بدان دست یافت، قدرتی است نهفته در بطن فرهنگ و تشنگی فرهنگی*ای است که شهریار با استفاده از نبوغ ذاتی خود آن را کشف و در اختیار جامعه ادبی قرار دارد. حالا سخن بر سر این مطلب است که آیا شهریار حیدربابا را برای چه سروده است؟ برای تفنّن یا تنوع یا برای خدمت به زبان و ادبیات ترکی؟ پاسخ بنده هیچ کدام از آنها نیست، بلکه حیدربابا این قطعات دل*انگیز و ماندنی حاصل نبوغ شعری شاعرش می*باشد. هر ]خl.l........./ `L VHJوی اخلاقی که سهند داشت، در هیچکس نبود. اگرخوانده باشید در شعر حیدربابا می*گویم:« حیدربابا مرد اوغوللار دوغگینان» بله سهند یک مرد بود.6

آری بهترین تعریف را از بولود قره*چورلو« سهند » خود شهریار داده است. سهندی که شهریار بهترین اثر ادبی خود را مدیون او می*داند و شعری که آرزو دارد کاش می*توانست هر روز یک سهندیه بگوید. شهریار در مورد هیچ یک از آثار فارسی و ترکی*اش چنین آرزویی نمی*کند. شهریار در سهندیه شاعری است، غیر از شهریار حیدربابا، حیدربابا نظمی است که رنگ شعر گرفته امّا سهندیه شعری است که نظم دارد. حیدربابا را می*توان ترجمه کرد؛ چون زیربنایش نظم است. امّا سهندیه را نمی*توان ترجمه کرد، چون بنیانش بر شعر بنا شده است، ترجمه*های مختلف از حیدربابا مؤید این سخن می*باشد. کلمات در شعر سهندیه چنان جفت و جورند، گویی از ابد این گونه بوده*اند. حیدربابا به مجسمه*ای زیبا می*ماند که گویی دست و پا و تنه و سرش را بعداً به همدیگر به طور هنرمندانه*ای چسبانده*اند. اما سهندیه مثل مجسمه*ای است که گویی همانگونه مثل نوزادی که متولد می*شود به وجود آمده است یا این که دست هنرمندی آن را از صخره*ای عظیم تراشیده است. شنیدن قرائتهای مختلف از افراد مختلف، نقاط چسبیده و مفاصل مجسمه*ی حیدربابا را به وضوح نمایان می*سازد. اما با شنیدن فقط یک نوع قرائت از سهندیه هیچ*گونه جای چسبدگی و وصله و پینه در مفاصل مجسمه*ی با شکوه آن دیده نمی*شود. در هر صورت شاعر، شعر هذیان دل به زبان فارسی را نوعی ترجمه حیدربابا می*داند. اما آن گونه که خودش انتظار داشت هذیان دل نتوانست مثل حیدربابا فراگیر شود. شاید به این علت باشد که شاعر در هذیان دل تحت تأثیر نیما قرار دارد. اما در حیدربابا با الهام از ادبیات خلق هم در قالب و هم در محتوا توانسته است اثری گرانسنگ بیافریند. جالب است که مشوق و منبع الهام شهریار در دو شعر حیدربابا و سهندیه، انسانهایی مقدس و قابل ستاایش بوده*اند. حیدربابا در جواب درخواست مادر شاعر که از او شعری به زبان مادری یعنی ترکی خواسته بود، « خلق »7می شود و سهندیه در جواب شعر شورانگیز شاعری به نام و بزرگ یعنی بولود قارا چورلو « کشف » 8 می شود. انسانی به نام مادر و شاعری به نام سهند؛ چه عظمتی!

پاورقی:

1 – دیوان شهریار، مقدمه، صفحه 27 ، چاپ 1369

2 - همان ص 28

3 – فصلنامه وارلیق، ش 97، تابستان 74، ص 6،مقاله حیدر بابایا سلام از دکتر نطقی، ( ترجمه به مضمون)

4 – اصطلاح « کلمات چکش خورده » در مورد زبان ترکی از خود شهریار می باشد

5 – این ترک پارسی گوی ، حسین منزوی، انتشارات برگ، تهران، 1372، ص 250، ( نقل به مضمون)

6 – سهندیه، چاپ زنجان، محمد رضا کریمی

7 و 8 – من آگاهانه لفظ « خلق » را برای سروده شدن حیدر بابا و لفظ « کشف » را برای سروده شدن سهندیه به کار می برم

Amor
Tuesday 21 September 10, 09:08 PM
کمال مصفای تبریزی (زاده ۵ مهر ۱۳۳۸ در تبریز) کارگردان مطرح ایرانی است. فیلم مارمولک او را می*توان از پرفروش*ترین و مطرح*ترین فیلم*های ایرانی دانست.

زندگی

تبریزی فارغ التحصیل رشته سینما و تلویزیون از دانشگاه هنراست. او تا به حال در رشته*های تدوین، تهیه و تولید، صحنه و لباس، فیلم*برداری، فیلمنامه و کارگردانی مشغول بوده است.

فعالیت*ها

* شروع فعالیت در سینمای آزاد تهران در سال ۱۳۵۸.
* مسئول بخش آموزش مرکز اسلامی آموزش فیلم*سازی از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲.
* شروع فعالیت سینمایی با فیلم آوای غیب (سعید حاجی میری) به عنوان فیلم*بردار در سال ۱۳۶۲.


فیلم*شناسی

* پاداش(کارگردان)۱۳۸۷
* همیشه پای یک زن در میان است(کارگردان) ۱۳۸۶
* یک تکه نان (کارگردان) ۱۳۸۳
* مارمولک (کارگردان) ۱۳۸۲
* فرش باد (کارگردان) ۱۳۸۱
* گاهی به آسمان نگاه کن (کارگردان و فیلمنامه*نویس) ۱۳۸۱
* شیدا (کارگردان) ۱۳۷۷
* شاهرگ ساختهٔ علی غفاری (مشاور کارگردان) ۱۳۷۶
* مهر مادری (کارگردان و فیلمنامه*نویس) ۱۳۷۶
* لیلی با من است (کارگردان، فیلمنامه*نویس، تدوینگر، طراح صحنه و لباس) ۱۳۷۴
* کودک قهرمان (پایان کودکی) (کارگردان، تدوینگر، طراح صحنه و لباس) ۱۳۷۲
* آتش در خرمن ساختهٔ سعید حاجی میری (مدیر فیلم*برداری و مجری طرح) ۱۳۷۱
* در مسلخ عشق (کارگردان و فیلمنامه*نویس) ۱۳۶۹
* تا مرز دیدار ساختهٔ حسین قاسمی جامی (تدوینگر و مدیر فیلم*برداری) ۱۳۶۸
* عبور (کارگردان، فیلمنامه*نویس، طراح صحنه و لباس) ۱۳۶۷
* هویت ساختهٔ ابراهیم حاتمی*کیا (مدیر تولید و دستیار کارگردان) ۱۳۶۵
* توهم ساختهٔ سعید حاجی میری (مدیر فیلم*برداری) ۱۳۶۴
* آوای غیب (مدیر فیلم*برداری) ۱۳۶۲


سریال*های تلویزیونی

* دوران سرکشی (مجموعه تلویزیونی)
* قصه*های رودخانه سیاکیا
* سریال شهریار


جوایز

* برنده سیمرغ بلورین جایزه ویژه هیأت داوران برای فیلم مارمولک

دوره ۲۲ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۲

* کاندید سیمرغ بلورین فیلم منتخب تماشاگران برای فیلم گاهی به آسمان نگاه کن

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۱

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی برای فیلم گاهی به آسمان نگاه کن

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۱

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین اثر هنر و تجربه برای فیلم فرش باد

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۱

* برنده سیمرغ بلورین جایزه ویژه هیأت داوران برای فیلم فرش باد

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۱

* برنده سیمرغ بلورین فیلم منتخب تماشاگران برای فیلم فرش باد

دوره ۲۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۱

* برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه برای فیلم لیلی با من است

دوره ۱۴ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۴

* کاندید سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول و دوم برای فیلم عبور

دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (فیلم*های اول و دوم) - سال ۱۳۶۷

* برنده تندیس زرین فیلم منتخب انجمن نویسندگان و منتقدان برای فیلم فرش باد

دوره ۷ جشن خانه سینما (مسابقه) - سال ۱۳۸۲

* کاندید لوح زرین بهترین کارگردان سال برای فیلم فرش باد
* دوره ۴ منتخب سایت ایران اکتور (بهترین*های سال) - سال ۱۳۸۳
* دومین فیلم سال (لیلی با من است)
* دوره ۱۱ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین*های سال) - سال ۱۳۷۵
* ششمین فیلم سال (فرش باد)
* دوره ۱۸ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین*های سال) - سال ۱۳۸۲
* هشتمین فیلم سال (کودک قهرمان (پایان کودکی))
* دوره ۹ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین*های سال) - سال ۱۳۷۳
* هشتمین فیلم سال (مهر مادری)
* دوره ۱۳ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین*های سال) - سال ۱۳۷۷

Amor
Wednesday 22 September 10, 08:54 PM
میرزه فتعلی آخوندزاده




میرزه فتعلی محمّدتاغی اوغلو آخوندوو (آخوندزاده) (1812 شکی - 1878 تبیلیسی) - آذربایجان یازیچی-دراماتورقو, ماتئریالیست فیلوسوفو, اجتماعی خادیم, آذربایجان دراماتورگییاسینین بانیسی*دیر.
1814-جو ایلده آتاسی میرزه محمّدتاغی و آناسی نانه خانیملا تبریز یاخینلیغینداکی خامنه قصبهسینه کؤچموش, 13 یاشینادک گونئی آذربایجانین موختلیف بؤلگه*لرینده یاشامیش*دیر, 1825-جی ایلده آناسی ایله شکییه قاییتمیش*دیر. فتحعلی*نین روحانی اولماسینی ایستین آخوند هاجی السگر (آناسینین عمیسی) 1832-جی ایلده اونو گنجیه آپاریر.
گنج فتعلی بورادا منتیق و فیقه علم*لرینی, هابئله داحی آذربایجان شاعر و فیلوسوفو میرزه شفی وازئح*دن خطتاتلیق سنتینی اویرنمیش*دیر. لاکین میرزه شفی*نین گنج فتحعلییه تأثیری بونونلا بیتمیر, بو گؤروش میرزه فتحعلی*نین حیات و یارادیجیلیغینا, عمومیتله اونون بیر موتفککیر کیمی فورمالاشماسینا جدی تأثیر گؤستریر.
دؤورونون مواسیر علم*لریله مارعقلانان فتعلی 1833-جو ایلده شکیده آچیلمیش روس مکتبینه داخیل اولور و بیر ایل بورادا تحصیل آلیر. 1834-جو ایلده او, تبیلیسییه گئتمیش, قافقاز جانیشی*نینین باش دفترخانا*سیندا مولکی ایشلر ساحهسینده شرق دیل*لری موترجیمی تعیین اولونموش و عومرونون سونونا قدر بو وظیفهده چالیشمیش*دیر. 1873-جو ایلده اونا حربی روتبه-پولکوونیک روتبه*سی وئریلمیش*دیر.
1851-جی ایلده روس جوغرافییا جمعیتی قافقاز شؤبسینه عضو سئچیلن آخوندزاده سونرا*لار قافقاز آرخئوقرافییا کومیسسییا*سیندا تدقیقات ایشلرینه جلب اولونور. آخوندزاده "اکینچی" قزئتی*نین نشرینه بؤیوک احمیییت وئرمیش, اونون صحیفهه*لرینده "وکی*لی میللتی-ناملوم" ایمضاسی ایله مقاله*لر درج ائتدیرمیش*دیر.
آخوندزاده بدیی یارادیجیلیغینا شعرله باشلامیش*دیر ("سبوحی" تخلصو ایله).
آخوندزاده آذربایجان ادبیییاتیندا آزاد دوشونجه طرزی*نین ان بؤیوک نومایندسی*دیر. میرزه فتعلی ایسلام دونیاسینین اجتماعی, سوسیال و سییاسی ساحهه*لرینده رادیکال اصلاحات*لارین لوزوملوغو فیکرینی مودافیه ائدیردی.
اثر*لری
* آلدانمیش کواکیب
* سرگوزشتی مردی-خیسس (هاجی قارا)
* حکایهتی موللا ایبراهیمخلیل کیمیاگر
* حکایهتی موسیؤ ژور*دان حکیمی-نباتات و درویش مسته*لی شاه جادوکونی مشحور
* سرگوزشتی وزیری-خانی لنکران
* حکایهتی خیرسی-قولدورباسان

Amor
Thursday 23 September 10, 01:38 PM
چلبی حسام الدین اورموی الاصل(متوفی 683ه.ق)


http://www.hamshahri.net/hamnews/1382/821002/world/002518.jpg


ابولفضایل حسام الحق الدین حسن بن محمد بن حسن المعروف بابن اخی ترك ، ابو یزید الوقت ، جنیدالزمان ، صدیق بن صدیق رضی الله عنه و عنهم الارموی الاصل (مثنوی معنوی موللای روم حضرتلرینین مقدیمه سیندن)
حسام الدین چلبینین آیله سی اورمودان كونیا یا كوچوب و حسام الدین اوردا دونیایه گلیر.(7نجی عصر). قاسم الانوار تیموری عهدینین شاعیرلریندن ربالارباب دا بله یازیر:
چلبی بیزه نظر قیل كه حل اولا راز مشكل
چلبی بیزی اونوتما دل خسته را مرنجان
چلبی تو شاه و میری چلبی تو دستگیری
چلبی تو دلپذیری چلبی بیزی اونوتما
مولانا شیخ صلاح الدین دن سونرا چلبی حسام الدینی اوز همدمی قیلیب و اونون وصفینده بله سویله ییبدیر. اونون اونوندن تواضع قانادلارین سریب و اوندان ایطاعت ادین.او تانرینین نوری و اللاهین رحمتینین معدنی دیر.
حسام الدین چلبی مولانانین اولمز اثری مثنوی معنوی نین یازیلماسیندا بویوك رولی اولموشدور.چلبی حسام الدین مولانایا 15ایل شاگیردلیك ائدیب و مولانادان سونرا 9ایل مولانانین یرینه اوتوردو. چلبی دن سونرا مولانانین اوغلو اوتورور. حسام الدین چلبی 683ده قونیه (كونیا ) دا رحلت ائدیب و حضرت حقه قووشور.


çəlbi həsam əldın urmuy əlasl ( mətüfi 683ə . qəməri )
əbulfzayl həsam əlhq əldın həsən bən məhəmməd bən həsən əlmruf babn əxı turk , əbu yəzid əluqt , cənıdalzman , sədiq bən sədiq rəzi əllə ənə və ənhm əlarmuy əlasl ( məsnəvi mənəvi mullay rüm həzrətlərinin məqdimə sindən ) həsam əldın çəlbinin aylə si urmudan kunıa ya küçüb və həsam əldın orda dünyayə gəlir . ( 7nci əsr ) . qasm əlanuar timüri əhdinin şairlərindən rəbalarbab da belə yazır:
çəlbi bizə nəzər qil kə həl ola raz moşkl
çəlbi bizi onutma del xəstə ra mərncan
çəlbi tü şaə və miri çəlbi tü dəstgiri
çəlbi tü delpziri çəlbi bizi onutma
mulana şix səlah əldın dən sonra çəlbi həsam əldını oz həmdmi qilib və onun vəsfində bələ süylə yibdir . onun onundən tuaz qanadların sərib və ondan itaət ədın . o tanrının nüri və əllahın rəhmtinin mədəni dir . həsam əldın çəlbi mulananın olməz əsəri məsnəvi mənəvi nin yazılmasında büyük rolı olmuşdur . çəlbi həsam əldın mulanaya 15ayl şagırlık edib və mulanadan sonra 9ayl mulananın yərinə oturdu . çəlbi dən sonra mulananın oğlu oturur . həsam əldın çəlbi 68ə3də qüniə ( kunıa ) da rəhlt edib və həzrət həqiə qüvşür .

Amor
Friday 24 September 10, 09:56 PM
پروفسور محسن هشترودی


http://www.aftab.ir/lifestyle/images/f25c60e94aa2ae109fe8f2ad79d0c771.jpg


محسن هشترودی فرزند شیخ اسماعیل هشترودی در دی ماه 1286 شمسی در تبریز متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتی در زادگاهش به تهران آمد و مدارس اقدسیه و دارالفنون را به پایان رسانید.

محسن هشترودی در رشته پزشکی به تحصیل پرداخت ولی وقتی به اروپا رفت رشته ریاضی را انتخاب کرد و از دانشگاه سوربن درجه دکترای دولتی گرفت.

محسن هشترودی پس از مراجعت به ایران به تدریس پرداخت. بدواً رئیس فرهنگ تهران و سپس رئیس دانشگاه تبریز شد و مدتی رئیس دانشکده علوم بود و هزاران شاگرد تربیت کرده است.

دکتر هشترودی در خیلی از مجامع علمی جهان عضویت یافت و به سخنرانی های علمی پرداخت و به تدریج از مفاخر علمی معاصر شد.

پروفسور هشترودی با وجود داشتن همسر و خانواده خوب به علت فوت یک دخترش در جوانی دچار ناراحتی فراوان گردید و اشعاری هم در این زمینه سروده است.

دکتر هشترودی در مدت 69 سال زندگی پر بارش آثار پر ارزشی از خود به یادگار نهاده و درگذشت او در سال ر1355 یک ضایعه بزرگ برای جامعه دانشگاهی ایران و مجامع علمی تلقی شد.

Amor
Saturday 25 September 10, 08:20 PM
رسام عربزاده پدر فرش نوین ایران


http://www.up.patoghu.com/images/kzrqn14hyw2a33hyt3s.jpg


کی دیگر از فرزندان خلف و شایسته دیار قهرمان پرور تبریز، استاد رسام عرب زاده است که با نبوغ کم نظیری توانست در زمینه طراحی و بافت قالی ، تحول شگرفی ایجاد کرده و به یاری تجارب گرانقدر و پر بار خود به آفرینش آثاری بدیع پرداخته و هنر فرش را کمال بخشید

زنگی نامه :

سید ابوالفتح زیدی ، مشهور به استاد ابوالفتح رسام عرب زاده ، یکی از چهره های برجسته هنر شبافی کشور است. او در سال 1293 شمسی (1914 م) در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش حسین زیدی لطیفی ملقب به سید عرب ، از شاگردان کمال الملک بود که با نقاشی و طراحی فرش امرار معاش می کرد.

رسام از همان کودکی در دامان پدر با طرح و رنگ آشنا شد. دوران کودکی را آنچنان که مرسوم بود در مکتب خانه گذراند و در فضای سرد و مرطوب مکتب قرآن و الفبا را آموخت و بدین منوال سال های اولیه زندگی اش تا هفت سالگی سپری شد

در آن ایام به دلیل گسترش جنگ جهانی و مشکلات نا مطلوب زندگی راهی پایتخت شدند.

با وجود اینکه زبان مادری او ترکی بود و تکلم به فارسی مشکل بود ولی در زمره بهترین شاگردان مدرسه محسوب می شد.پس از مدتی به خاطر نامطلوب بودن شرایط زندگی و کار در تهران ناگزیر به زادگاه خویش باز می گردند.

رسام در یاد آوری شرایط دشوار آن روزها حکایت می کند که روزی نقاشی پدرش را به راحتی به گرو به قرصی نان نستاندند.

پس از بازگشت به تبریز تحصیل را تا کلاس ششم در مدرسه رشدیه تبریز ادامه می دهد

تعطیلات تابستان پیش پدر کار می کرد و چون پدرش به علت حادثه ای شنوایی خود را از دست می دهد به جای او با دیگران سخن می گفت.رسام در آن دوران صبح ها در یک کارگاه قالی بافی به طراحی می پرداخت و بعد از ظهر ها پیش پدر کار می کرد.

در همان دوران رسام در هنزستان تبریز که به سرپرستی رسام ارژنگی تاسیس شده بود در رشته مینیاتور نام نویسی کرد و مرحله جدیدی در زنگی او آغاز شد.

یکی از آرزو های رسام در آن زمان عزیمت به تهران و تحصیل در مدرسه صنایع قدیمیه بود که با تلاشی بسار پل انوخته و راهی تهران می شود و و تا زمان گشایش مدرسه در مغزه کاشی سازی مشغول به کار می شود و در همین مدت ، در مناقصه ای که برای طراحی کاشی های دیوار مجلس پیشنهاد شده بود شرکت کرد و طرح او میان طرح های متعدد شاخص گردیده و برنده می شود

پس از مدتی با وساطت صاحب مغازه به رئیس مدرسه معرفی می شود و پس از قبولی از امتحان ورودی به تحصل ادامه می دهد.

در همان دوران به نقاشی و خطاطی و مجسمه سازی می پردازد.

در آغاز جنگ جهانی دوم از دلبستگی ها و علایق خود در تهران چشم پوشیده و راهی تبریز می شود

او در اوایل دهه بیست دوباره راهی تهران می شود و در تهران فرش هایش مورد توجه قرار می گیرد لذا در تهران می ماند و مغازه ای در خیابان لاله زار کارگاه قالیبافی او می شود.

استاد عرب زاده طی سالهای مختلف ، نه تنها به کار طراحی و بافت فرش می پرداخت بلکه در اکثر همایش ها و نشست های فرش حضور فعال داشت.

این چهره استثنایی و در خشان هنر و صنعت فرش در بهمن ماه سال 1375 شمسی در سن 82 سالگی درگذشت.

استاد عرب زاده در وصیت نامه هنری خویش استقرار کانون فرش ایران ، تاسیس دانشکده فرش و مرکز تحقیقات فرش ، حمایت مادی و معنوی از قالیبافان و طراحان ، پرهیز از طرح های تقلیدی و دایر نگه داشتن کارگاه قالی بافی او با نظارت دختر هنرمندش را وصیت و سفارش کرده است

بنیاد فرهنگی هنری فرش رسام عربزاده با همکاری شهرداری تهران ( در سال 1373 ) غنچه تولد گشود و استاد نیز 66 قطعه از فرشهای نفیس خود را به پاس احترام این هنر اصیل به ملت ایران هدیه کرده است.

ç i ç a k
Sunday 26 September 10, 01:52 PM
استاد روحی تونا


روحی تونا شاعر - نقاش و مجسمه ساز تبریزی از دوران کودکی کار طراحی و نقاشی را شروع کرد. از همان ابتدا علاقه شدیدی به مجسمه سازی داشت ولی مدت زمانی می بایست سپری می شد تا قوه ای نهفته در روح بلند پرواز ایشان پا در عرصه حضور بگذارد. اولین اثر روحی تونا نیم تنه مجسمه بابک خرمدین می باشد که هم اکنون در شهر لاهیجان نگهداری می شود

16/09/2010




روحی تونا شاعر - نقاش و مجسمه ساز تبریزی از دوران کودکی کار طراحی و نقاشی را شروع کرد. از همان ابتدا علاقه شدیدی به مجسمه سازی داشت ولی مدت زمانی می بایست سپری می شد تا قوه ای نهفته در روح بلند پرواز ایشان پا در عرصه حضور بگذارد. اولین اثر روحی تونا نیم تنه مجسمه بابک خرمدین می باشد که هم اکنون در شهر لاهیجان نگهداری می شود.
وی که درخردسالی با همکلاسی های خود موقع گشت وگذار در کوه عینال – زینال تبریز شروع به تراشیدن پرتره و یا فیگور می کرد . مجسمه های سنگی او که در تبریز به نوعی نوع آوری بود مورد توجه هنرمندان پیشکسوت تبریز از جمله محمد فاسونکی – رفیع طباطبایی و سایرین گشت.وی در مدت زمان کوتاه گارگاه مجسمه سازی را در تبریز باز کرد و به آموزش مجسمه سازی نیز مشغول شد. طولی نکشید که مجسمه های این استاد جوان در شهرهای مختلف کشور پرده برداری شد که به نمونه های زیر می توان اشاره کرد.
نیم تنه شاعر اوحدی مراغه - شهر تبریز - فرهنگسرای تبریز
- نیم تنه ستارخان سردار ملی - سد اهر
تبریز- نیم تنه باقر خان سالار ملی - موزه خانه مشروطییت
نیم تنه حاجی بابا خان اردبیلی از رهبران مشروطه عضو کمیته دفاع ملی عضو انجمن مجازات - اردبیل
نیم تنه اسماعیل خان صولت الدوله قشقایی - شیراز
مجسمه شاعر ابوالقاسم نباتی - شهرستان کلیبر
مجسمه رفتگر - شهرستان ماکو
نیم تنه استاد محمد حسین شهریار - شهرستان ماکو
استاد روحی تونا در اواخر سال 1999 به شهر استانبول مهاجرت می کند و به مدت شش سال به کار مجسمه سازی مشغول می شود
و برنده 9 جایزه بین المللی در رشته هنر و مجسمه سازی می شود. و بلاخره در سال 2006 در شهر تورنتو ساکن شده و به کار مجسمه سازی مشغول می شود.
نمونه کارهای استاد روحی به شرح زیر می باشد:
نیم تنه شاعر بولوت قاراچورلو - استانبول - ترکیه
مجسمه شاعر و حکیم خواجه احمد یسوی - استانبول - ترکیه
نیم تنه قاضی مصطفی کمال آتاتورک - بیمارستان پستخانه - استانبول ترکیه
مجسمه چهار متری گاو نر - کارتال - استانبول - ترکیه
نیم تنه شاعر ناظیم حیکمت - استانبول - ترکیه
مجسمه آهنگ ساز و اوپرا نویس بزرگ آذربایجان اوزیر حاجی بیک اوف - استانبول - ترکیه
نیم تنه آدسیز - استانبول - ترکیه
نیم تنه شاعر و موزیسین عاشق ویسل - استانبول - ترکیه
نیم تنه ضیاء گوک آلپ - استانبول - ترکیه
نیم تنه شاعر محمد عاکیف ارسوی - دانشگاه ارجیس - شهر قایسری - ترکیه
نیم تنه شاعر محمد عاکیف ارسوی - استانبول - ترکیه
نیم تنه ضیاء گوک آلپ - شهر زونگولداک - ترکیه
نیم تنه مصطفی کمال آتاتورک - شهر زونگولداک - ترکیه
مجسمه آتاتورک - دانشگاه جلال بایار (جولای 2001 ) - شهر مانیسا - ترکیه
مجسمه آتاتورک - دانشگاه جلال بایار (نوامبر - 2001 - شهز مانیسا - ترکیه
نیم تنه گاسپرالی اسماعیل - نویسنده و متفکر تاتار - استانبول - ترکیه
نیم تنه عاشیق وئیسل - شهر ارزینجان - ترکیه
نیم تنه قاضی مصطفی کمال آتاتورک - شهر ارزینجان - ترکیه
نیم تنه کابان بای باتیر - قهرمان ترکهای قازاق جمهوری چین - استانبول - ترکیه
مجسمه قائم مقام مین باشی کمال - شهر جیحون - ترکیه
نیم تنه محمد امین رسولزاده - بنانگذار جمهوری آذربایجان - شهر مسکو - روسیه
نیم تنه ابوالفضل ائلچی بیک - مسکو - روسیه
نیم تنه حیدر علی اف - مسکو - روسیه
نیم تنه میر جعفر پیشه وری - استانبول - ترکیه
پرتره آتاتورک - شهر کومرات - جمهوری مولداویا
پرتره آتاتورک - شهر چیم کنت - جمهوری قازاقستان
پرتره آتاتورک - شهر باکو - جمهوری آزربایجان
پرتره آتاتورک - شهر اوسکوپ - جمهوری مقدونیه
نیم تنه شاعر اورهان گوءک یای شائیک - استانبول - ترکیه
نیم تنه شاه اسماعیل صفوی - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه شاعر عمادالدین نسیمی - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه شاعر کول هیمت - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه شاعر محمد فضولی - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه شاعر ویرانی - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه شاعر یمینی - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
نیم تنه پیر سلطان آبدال - موزه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
مجسمه عاشیق وئیسل - تپهء چیله خانهء شهر حاجی بکتاش - ترکیه
مجسمه آهنگ ساز و موزیسین عاشیق ماحزونی شریف - تپهء چیله خانه شهر حاجی بکتاش - ترکیه
مجسمه پیرسلطان آبدال - ورودی شهر حاجی بکتاش - ترکیه
مجسمه های رقص و سماه قیزیلباشها (چهار فیگور - دو زن و دو مرد) - تپهء چیله خانه شهر حاجی بکتاش ترکیه
نقش برجستهء رقص و سماه قیزیلباشها - نصب شده بر دیوار شهرداری شهر حاجی بکتاش - ترکیه
مجسمه گئنرال شوکری قانادلی پاشا - شهر کاستامونو - ترکیه
مجسمه سبدتچی اولو عوسمان افه - شهر کاستامونو - ترکیه
نیم تنه شاعر شهید سلیمان چاملیقیل - شهر لوفت کوشا - جهموری تورک قبرص شمالی
نیم تنه رئوف دئنکتاش اولین رئیس جمهوری قبرص شمالی - جکهوری قبرص شمالی
مجسمه آبیلای خان - بانی دولت قاراقستان - شهر نیگده - ترکیه
نیم تنه شاه اسماعیل صفوی - شهر نیگده - ترکیه
نیم تنه نادر شاه افشار - شهر نگده - ترکیه
نیم تنه آقا محمد خان قاجار - شهر نیگده - ترکیه
نیم تنه چنگیز خان موغول - شهر نیگده - ترکیه
نیم تنه 16 تن از موءسسین امپراطورهای جهان ترک - شهر نیگده - ترکیه
نیم تنه آتاتورک - شهر نیگده - ترکیه
مجسمه دده قورقود - شهر نیگده - ترکیه
مجسمه امپراطور اوغوز خان - شهر بوجاق - ترکیه
نقش برجسته نبرد رهایی بخش ترکیه - شهر بوجاق - ترکیه
نیم تنه اوغوز خان - شهر بوجاق - ترکیه
نیم تنه مولانا جلاالدین رومی - شهر بوجاق - ترکیه
نیم تنه دده قورقود - شهر بوجاق - ترکیه
نقش برجستهء خروج از ارگه نه کن - شهر بوجاق ترکیه
نقش برجستهء فتح استانبول توسط سلطان محمد فاتح - شهر بوجاق - ترکیه
ساخت و پرده برداری از 300 عدد پرتره آتاتورک و اهدای این نیم تنه ها به روستاهای قیزیلباش نشین ترکیه توسط سندیکاهای کارگری - مراسم پرده برداری با حضور 40 هزار نفر در استادیوم المپیک آتاتورک - استانبول - ترکیه
نیم تنه آپ ارسلان - خانه فرهنگ ترکیه - فرانسه
مجسمه کوراوغلو - استانبول - ترکیه
مجسمه سلطان مراد سوم - استانبول - ترکیه
نیم تنه آتاتورک - کامیونیتی ترکیه - تورونتو - کانادا
نقش برجسته آتاتورک - کامیونیتی ترکیه - تورنتو - کانادا
نیم تنه نویسنده و محقق بزرگ دنیای ترک امیر علی شیر نوایی -کنگره تورکستانیهای کانادا - تورونتو - کانادا
نیم تنه شاعر و فیلسوف محمد فضولی - ترکهای عراق - تورونتو - کانادا
نیم تنه شاعر مختومقلی فراغی - کامیونیتی ترکمنستان جنوبی - تورونتو - کانادا


www.turan.vcp.ir

Alptəkin
Tuesday 28 September 10, 05:55 PM
امير علي شير نوايي / اسدالله محقق (http://www.hbayat.azerblog.com/1389_02_04_Say=1215.ay)

گولن آی ۴, ۱۳۸۹

امير علي شير نوايي، متفكر بزرگ، شاعر، اديب و نويسنده چيره دست ترک، مرد دين و سياست، شخصيت معروف و شناخته شده جهاني به تاريخ نهم فوريه سال ۱۴۴۱ ميلادي مصادف با هفدهم رمضان المبارك سال ۸۴۴ هجري قمري در هرات،(مردم هرات بیشتر فارس زبانند اما ترک هم در بین آنها وجود دارد) در يك خانواده متدين و روشنفكر چشم به جهان گشود. علي شير نوايي در چهار سالگي تحصيلات ابتدايي خويش را آغاز و در ده سالگي شروع به شعر گويي كرد. علي شير نوايي ذواللسانين بود و به زبانهاي تركي و فارسي، اشعار و داستانهاي زيادي را به رشته تحرير در آورد.
او در نبشته هايش توده ها را به نيكي، راستي، تقوا، طهارت و آموزش و پرورش فرا خوانده است. يكي از آثار گرانقدر علي شير نوايي كليات خمسه وي است. او در آثار و اشعار تركي اش «نوايي» و در نبشته هاي خود به زبان فارسي «فاني» تخلص مي كرد.
چون كه علي شير نوايي شاعر مبتكر و دانشمند مدبر و نويسنده و سياستمدار با تدبير بود و در عين حال برادر رضاعي سلطان حسين بايقرا بود، مورد اعتبار و اعتماد سلطان قرار گرفت و در پستهاي حساس دولتي ايفاي وظيفه نمود و به مقامهاي عالي نايل گرديد. امير علي شير نوايي نيز تلاشهاي پيگير و مساعي خستگي ناپذيري را جهت تقويت و استحكام حكومت سلطان حسين بايقرا به خرج داد و پيروزمندانه از آب درآمد.
نوايي در آباداني و شكوفايي كشور نقش سازنده و عمده اي را بازي كرد. مكتبها، مدرسه ها، مساجد و بيمارستانها و پلها ايجاد نمود كه تعدادش از ۳۷۰ تجاوز مي كرد. با در نظر داشت اين حقيقت مسلم و انكار ناپذير تاريخي علي شير نوايي در خراسان و تركستان از نظر ايجاد مراكز خيريه شخصيت كم نظير شناخته شده است. در اين خصوص و همچنين تجديد و احياي تمدن و فرهنگ اصيل ناب اسلامي و انساني از نويسنده هاي بزرگ جهان و مورخان ممتاز چون دولت شاه سمرقندي و خواند مير و ديگران معلومات مستند و موثق به دست آورد.
علي شير نوايي كتابهاي زيادي از خود به ارمغان گذاشته است كه مهمترين آن «خمسه» است كه حاوي ۶۴۰۰۰ بيت مي باشد. اين كليات اشعار مشتمل بر پنج مثنوي است. بخش اول خمسه را تحية الابرار تشكيل مي دهد كه بيشتر درباره اخلاق و تصوف اسلامي است و چهار بخش ديگر آن داستانها و افسانه هاي منظومي است كه به نامهاي فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره در دسترس علاقه مندان و خوانندگان گرامي قرار دارد كه به سبك امير خسرو دهلوي و نظامي گنجوي سروده شده و داراي مفهوم و محتوايي عالي است. اثر گرانبهاي ديگر نوايي كتاب خزاين المعاني اوست كه حاوي ۵۵۰۰۰ بيت مي باشد. همين گونه نوايي كتابي هم به زبان فارسي نگاشته است كه متجاوز از ۱۲۰۰۰ بيت را در بر مي گيرد. نوايي در اواخر عمر عزيزش كتاب «لسان الطير» را به رشته تحرير در آورد كه حاوي ۷۰۰۰ بيت مي باشد و در آن از سبك كتاب «منطق الطير» شيخ فريدالدين عطار پيروي گرديده است.
همچنين علي شير نوايي كتاب محاكمة اللغتين، خمسة المتحيرين، محبوب القلوب، مجالس النفايس و غيره را نوشت كه از شهرت جهاني برخوردار است. علي شير نوايي بر زبانهاي عربي، اوزبكي و فارسي تسلط كامل داشت. به ويژه به زبانهاي اوزبكي و فارسي آثار گرانقدري از خود بر جاي گذاشته است كه بدين مناسبت به شاعر ذواللسانين شهرت يافته است. نوايي هميشه از اشخاص نيك، مخير، ساعي، كوشا و پركار قدرداني به عمل آورده و در تقويت و تشويق ايشان از هيچ نوع همكاري دريغ نورزيده است اما بر عكس از عناصر تنبل و بيكاره و بار دوش جامعه انتقاد نموده است. نوايي «ذواللسانين» با حافظ «لسان الغيب» در اين مورد همنوا به نظر مي رسد كه حافظ شيراز با انتقاد از اهل زمانه سروده بود:
اسب تازي شده مجروح بزير پالان طوق زرين همه در گردن خر مي بينم
نوايي گفته است:
اي نوايي خلق ني كورديم عجايب بي تميز
سو كيلتير گن خوار و زار و كوزه سيند ييرگن غريز
علي شير نوايي شخصي كريم و بخشنده بود. از دانشمندان، فضلا و شاعران قدرداني به عمل مي آورد. پرفسور براون او را به ماليناس سيلينوف رومي تشبيه كرده است، زيرا كه علما و دانشمندان دور و برش حلقه مي زدند. علي شير نوايي يكي از ارادتمندان خاص مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي بود، جامي بيشتر نبشته هايش را به تقاضاي علي شير نوايي به رشته تحرير در آورده است. مولانا نورالدين عبدالرحمن جامي به سال ۸۹۸ ها. مصادف با ۱۴۹۲ م. چشم از جهان فرو بست و به رحمت ايزدي پيوست و علي شير نوايي مرثيه اي را به شكل تركيب بند نوشت كه مشتمل بر هفتاد شعر است. تركيب بند نوايي با شعر زير آغاز مي شود:
هر دم از انجمن چرخ جفايي دگرست هر يك از انجم او داغ بلايي دگرست
مير علي شير نوايي به زبانهاي تركي و فارسي كتابهاي زيادي نوشته است كه كتابهاي زير را مي توان از مهمترين آنها شمرد:
۱ـ چهار ديوان غزليات مشتمل بر: الف ـ غرايب الصغر ب ـ نوادر الشباب ج ـ بدايع الوسط د ـ فوايد الكبر.
۲ ـ خمسه كه مشتمل بر: تحية الابرار، فرهاد و شيرين، ليلي و مجنون، سد سكندري و سبعه سياره.
۳ ـ مثنوي لسان الطير،
۴ ـ تذكره مجالس النفائس،
۵ ـ سراج المسلمين،
۶ – اربعين منظوم،
۷ ـ نظم الجواهر،
۸ ـ محبوب القلوب،
۹ ـ تاريخ انبيا
۱۰ ـ تاريخ الملوك العجم،
۱۱ ـ نسائم المحبه،
۱۲ ـ رساله عروضيه،
۱۳ – خمسة المتحيرين،
۱۴ ـ محاكمة اللغتين،
۱۵ ـ حالات پهلوان اسد،
۱۶ ـ حالات سيد حسن اردشير،
۱۷ ـ مفردات در فن معما،
۱۸ ـ قصه شيخ صنعان،
۱۹ ـ مناجات نامه،
۲۰ ـ منشأت تركي،
۲۱ ـ ديوان فارسي،
۲۲ ـ منشأت فارسي،
۲۳ ـ ميزان الاوزان،
۲۴ ـ مكارم اخلاق.
علي شير نوايي به سال ۸۸۰ هجري مصادف با ۱۵۰۱ ميلادي اين دار فاني را به قصد آن دار باقي ترك و به رحمت ايزدي پيوست.
اسدالله محقق استاديار گروه فارسي دانشگاه ملي زبانهاي نوين – اسلام آباد
===================
منابع و مآخذ
===================
۱ـ دائرﺓ المعارف اسلامي طبع پاكستان
۲ـ ادب نامه ايران: ميرزا مقبول بيگ بدخشاني
۳ـ كتابهاي درسي زبان و ادبيات اوزبكي كلاسهاي ششم و هفتم طبع تاشكند
۴ـ اوزبك ـ ترك تيلي الفباسي مولف: عزيز الله ارال طبع ويرجينيا امريكا
۵- مجله دانش ۶۲-۶۳

منبع مقاله (http://www2.irib.ir/amouzesh/koodak/etelat_omomi/Shirnavaee.htm)
بؤلمه لر: ادبیات (http://www.hbayat.azerblog.com/category/%d8%a8%d9%88%d9%84%d9%88%d9%85%d9%84%d9%86%d9%85%d 9%87-%d9%85%db%8c%d8%b4), تاریخ (http://www.hbayat.azerblog.com/category/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae) |

ç i ç a k
Wednesday 29 September 10, 11:21 AM
آشنایی با پروفسور لطفی عسکرزاده بنیانگذار نظریه منطق فازی



همه لوازم پيرامون ما که آسايش را برايمان معنا می کند و تکنيک «اتومات» و «هوش مصنوعی» را در بطن خود دارد از ابداع پروفسور لطفی زاده نشان دارد. امروزه هيچ دستگاه الکترونيکی، از جمله وسايل خانگی بدون اين منطق در ساختار خود ساخته نمی شوند. با منطق فازی پروفسور لطفی زاده، ابزار هوشمند می شوند و توانايی محاسبه در آنان نهادينه می شود

01/04/2009












همه لوازم پيرامون ما که آسايش را برايمان معنا می کند و تکنيک «اتومات» و «هوش مصنوعی» را در بطن خود دارد از ابداع پروفسور لطفی زاده نشان دارد. امروزه هيچ دستگاه الکترونيکی، از جمله وسايل خانگی بدون اين منطق در ساختار خود ساخته نمی شوند. با منطق فازی پروفسور لطفی زاده، ابزار هوشمند می شوند و توانايی محاسبه در آنان نهادينه می شود.



لطفی *عسکرزاده، استاد دانشگاه برکلی در کالیفرنیا و بنیان*گذار نظریهٔ منطق فازی در ریاضیات و علوم کامپیوتر (Fuzzy Logic) است. در بخش یادکرد منابع اکثر متون فنی مربوط به منطق فازی نام او به صورت «Zadeh» ذکر می*شود.



عسکرزاده در سال ۱۹۲۱ میلادی در شهر باكو در جمهوری آذربایجان متولد شد. پدرش روزنامه نگاری اهل اردبیل بود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران (دبیرستان البرز) و تحصیلات عالی را در دانشگاه تهران انجام داد.



لطفی زاده در امتحانات کنکور سراسری، مقام دوم را کسب نمود. در سال ۱۹۴۲ رشته الکترونيک دانشگاه تهران را با موفقيت به پايان رساند و در طی جنگ دوم جهانی برای ادامه تحصيلات به دانشگاه فنی ماساچوست (ام.آی.تی) در آمريکا رفت و در سال ۱۹۴۶ بود که درجه کارشناسی ارشد را در مهندسی برق دریافت کرد. در ام.آی.تی و دانشگاه کلمبیا به تحصیل ادامه داد.



وی در دانشگاه کلمبیا با تدريس در زمينه «تئوری سيستم*ها» کارش را آغاز کرد. سپس به تدریس در چند دانشگاه معتبر امریکا پرداخت. در سال ۱۹۵۹ به برکلی رفت تا به تدريس الکتروتکنيک بپردازد. از سال ۱۹۶۳ ابتدا در رشته الکتروتکنيک و پس از آن در رشته علوم کامپيوتر کرسی استادی گرفت.

پروفسور لطفی زاده دارای بيست و پنج دکترای افتخاری از دانشگاه*های معتبر دنياست، بيش از دويست مقاله علمی را به تنهايی در کارنامه علمی خود دارد و در هيأت تحريريه پنجاه مجله علمی دنيا مقام «مشاور» را داراست. وی یکی از پژوهشگرانی است که دارای بیشترین یادکرد (Highly-Cited) در مقالات علمی دنیا می*باشد. با توجه به نقش منطق فازی در پیشرفت*های نظری و عملی علم، نام پروفسور زاده در کنار فیلسوفان تاریخ علم ازجمله ارسطو (بنیانگذار منطق صفر و یک) و افلاطون ثبت شده است.



لطفی زاده که در فرهنگ های مختلف ترکی-آذربایجانی و روسی و ايرانی و آمريکايی باليده است اين را امتياز خود می داند و می گويد شما از اين طريق به طبيعت بشر بيشتر پی می بريد: «برای مثال من پنج سال رئيس دانشکده بودم، و در بحث و نظر خواهی، نظرات آنانی که تک فرهنگی بودند، نسبی بود، ولی من هر نظری که می دادم به مرور زمان، درستی نظر من ثابت می شد، برای اين که من فرهنگ های مختلف را می فهمم و درک می کنم، در جايی که مثلأ آمريکايی ها به علت تک فرهنگی بودن اين ويژگی را نمی توانند درک کنند.»

gamos
Friday 01 October 10, 05:05 PM
ملا محمد فضولی نن تانیش اولماق


مولانا محمد سولئیمان اوغلو فوضولی باغدادی (1494، ایراق، کربلا شهری - 1556، اورادا) - آذربایجان شاعیری، موتفککیر. تورک، عرب و فارس دیللرینده یازمیشدیر. ایلک تحصیلینی کربلادا آلمیش، باغداددا داوام ائتدیرمیشدیر. بیر مودت ایراقین نجف و هولله شهرلرینده ده یاشامیشدیر.

ملا محمد فضولی شخصی موطالیعه سی سایه سینده اورتا عصر علملری (منطیق، طیبب، نوجوم، رییاضی و هومانیتار علملر)، خوصوصا دینی-فلسفی جریانلار، عرب ترجومه لری اساسیندا یونان فلسفه سی ایله یاخیندان تانیش اولموش، کلاسیک تورک، عرب، فارس و هیند ادبیاتینی اؤیرنمیشدیر. " بنگ و باده " ( " تیریئک و شراب " ) اثرینی شاه ایسماییل خطایییه ایتحاف ائتمه سینه، بیرینجی شاه طهماسیبه و اونون سرکرده لرینه، آیری-آیری والیلره، خانلارا قصیده لر یازماسینا باخمایاراق، سارایا مئیل گؤسترمه میشدیر.

سولطان سولئیمانا بیر نئچه قصیده تقدیم ائتمیش فوضولی سولطان اوردوسو ایله باغدادا گلن تورک شاعیرلری خه یالی و یحیی بی له گؤروشموش، " لئیلی و مجنون " (1537) اثرینی ده " روم ظریفلری " آدلاندیردیغی بو صنعتکارلارین خواهیشی ایله قلمه آلمیشدیر. فوضولی اوچ دیلده قزل، قصیده، موسددس، ترکیب بند، ترجیح بند، روباعی و س. یازمیشدیر. فلسفی ماهیتلی قصیده لری، " یئددی جام " ، " انیسول-قلب " ، " سه حت و مرض " اثرلری قوجالیق دؤورونون محصوللاریدیر. او، قصیده لرینی آیریجا بیر اثر کیمی توپلاییب کیتاب شکلینه سالمیش، تورک، فارس و عرب دیللرینده دیوانلار ترتیب ائتمیشدیر.

فوضولی تورک دیلینده لیریک شعرین ان گؤزل نومونه لرینی یاراتمیشدیر. یارادیجیلیغی نین زیروه سی اولان " لئیلی و مجنون " پوئماسی آذربایجان، ائلجه ده شرق و دونیا پوئزییاسی نین نادیر اینجیلریندندیر. نیظامی گنجوی نین ایلک دفعه یازیلی ادبیاتی گتیردیگی " لئیلی و مجنون " مؤوضوسونون بیر چوخ تورک، فارس، هیند، اؤزبک و تاجیک شاعیرلری طرفیندن قلمه آلینماسینا باخمیاراق، فوضولی نین آنا دیلینده یاراتدیغی اثر اوریجیناللیغی ایله بو مؤوزودا اوللر یازیلمیش پوئمالاردان سئچیلیر.فوضولی آذربایجان ادبیاتی تاریخینده آنا دیلینده بدیعی نثرین گؤرکملی نومونه لرینی یاراتمیشدیر. فوضولی قدیم یونان و شرق فلسفه سی ایله تانیش ایدی. اونون فلسفی گؤروشلری اساسا عرب دیلینده نثرله یازدیغی " متلول-اعتیقاد " اثرینده عکسینی تاپمیشدیر. فوضولی بورادا آریستوتئل، پلاتون، ائمپئدوکل، دئموکریت و باشقا یونان فیلوسوفلاری نین فیکیرلریندن، ان-نیظامین فلسفی ایرسیندن تاثیرلنمیشدیر. فوضولی نین باشقا اثرلرینده ده ادبی فلسفی فیکیرلره تصادوف ائدیلیر. فوضولی نسیمیدن سونرا آنا دیلیمیزده یارانمیش شعرین ان گؤزل نومونه لری اولان اثرلری ایله ادبی بدیعی دیلیمیزی یئنی یوکسکلیک لره قالدیرمیش، کلاسیک آذربایجان، هابئله دیگر تورک خالقلاری نین پوئزییاسینا قوووتلی تاثیر گؤسترمیش، ادبی مکتب یاراتمیشدیر. اونون اثرلری تبریزده، باکیدا ایستانبولدا، آنکارادا، میصیرده، داشکندده، بوخارادا، آشقاباددا، دفعه لرله نشر ائدیلمیش، دونیا شرقشوناسلاری طرفیندن یوکسک قییمتلندیریلمیشدیر. شاعیرین اؤلومونون 400 ایللیگی دونیا میقیاسیندا قئید ائدیلمیشدیر. اثرلری توپلاناراق ان قدیم نوسخه لر اساسیندا آذربایجاندا بئش جیلدده نشر اولونموشدور.

Amor
Friday 01 October 10, 09:29 PM
سارای شیر دختر آذربایجان

شرف ؛ پاکدامني و آزادگی مهمترين عناصر شخصيتی يک دختر ترک آذربايجانی را تشکيل ميدهند.اين پاکدامني و آزادگي نمودهاي بسيار زيبايی در فولکلور و فرهنگ آذربايجان داشته است.يکی از اوجهای بروز شرافت را ميتوان داستان سارای ناميد.احتمالا بسياری از ما فيلم سارای را ديده ايم و ياحداقل از مضمون آن خبر داريم. من هم اينجا به طور بسيار خلاصه اشاره ای به اين داستان ميکنم شايد هم انگيزه ای برای دوستان شد تا رفته و فيلمش را گرفته و لذت ببرند.

قضيه از اينجا شروع ميشود که در کنار رودخانه ي آرپا چايی که در آذربايجان جاريست و اين رود از شعبه های قيزيل اؤزن ميباشد در يکی از دهات دختری ساري تللي(گيسو طلا) و آلا گؤز(چشم شهلا) به دنيا مي آيد.پدر و مادرش نام اين دختر را سارای که در ترکي آذري تحليل يافته ساری آی(ماه زرد) ميباشد ميگذارند.سارایِ داستان در طبيعت آذربايجان پرورش مي يابد و دختری ماه رو ميشود.بزرگان ده سارای را به پسری به نام خان چوبان نامزد ميکنند. روزی چشم خان ده به سارا ميافتد. خان ، پدر سارای را فرا ميخواند و ازاو ميخواهد ک سارای را به عقد او در آورد.پدر سارای که مرد ريش سفيدی بود و به خان چوبان قول مردانه داده بود و مصداق آتاسؤزي(ضرب المثل) آذربايجانی:(کيشی توپوردوغون يالاماز) پيشنهاد خان ده را رد ميکند.خلاصه از خان اصرار و از پدر انکار.

و در این موقع است که خان متوسل به زور شده و او را مورد ضرب و شتم قرارداده و سارای را تحدید میکند که در صورت سربازدن از خواسته ئ خان دیگر پدر خود را نخواهد دید چون او پدرش را خواهد کشت.سارای که به جز پدر کسی را نداشت و نمیتوانست رنج و عذابش را ببیند بر خلاف علاقه ئ وافرش به خان چوبان و قولی که به او داده بود تن به خواسته ئ خان ظالم داد.

و روزی که سارای گفت که آماده ازدواج با خان ميباشدهمه از اين تصميم او متحیر شدند ولی او چاره ای جز این نداشت چون او شیر دختر ترک آذری بود و پاکدامن.

وسارای به دنبال خان راهی شد اما در راه تنش را به آب جاری آرپا چای سپرد و خود را جاودانه ساخت.

يکي از اشعار فولکولور و معروف آذربايجاني (آپاردی سئللر سارانی) است که در آخر فيلم سارای نيز پخش شد.من هم اينجا اين شعر معروف و شاهکار ملی را همراه ترجمه اش مينويسم:

آپاردي سئللر سارانی

گئدين دئيين خان چوبانا
گلمه*سين بوايل موغانا
گلسه باتارناحق قانا
آپاردی سئللر سارانی
بير آلا گؤزلو بالانی
آرپا چايی درين اولماز
آخار سويو سرين اولماز
سارا کيمی گلين اولماز
آپاردی سئللر سارانی
بير آلا گؤزلو بالانی
آرپا چايي آشدی داشدی
سئل ساراني قاپدی قاچدی
هر گؤره*نين گؤزو ياشدی
آپاردي سئللر سارانی
بير آلا گؤزلو بالانی
قالي گتير اوتاق دوشه
سارا يئري قالدي بوشا
چوبان الين چيخدی بوشا
آپاردي سئللر سارانی
بير آلا گؤزلو بالانی

ترجمه فارسي:

سيلها سارا را بردند.
برويد و به خان چوبان بگوييد
که امسال به موغان نيايد
اگر بيايد به خون ناحق فرو ميرود
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را.
رودخانه ي آرپا عميق نيست
آب روانش سرد نيست
عروسي مانند سارا وجود ندارد
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را.
آرپا چاي گذشت و طغيان کرد
سيل سارا را قاپيد و فرار کرد
چشم هر بيننده اي اشکالود است
قالي بياور ودر اتاق پهن کن.
جاي سارا خالي شد
دست چوپان به نيستي رسيد و خالي شد
سيلها سارا را بردند
يک فرزند چشم شهلا را

md619
Sunday 03 October 10, 07:41 PM
دهم مهر ماه سالروز شهادت كلنل پسيان


دهم مهر 1300شمسي سالروز شهادت كلنل محمد تقي پسيان داراي اولين نشانه شواليه ارتش آلمان ، خلبان و نظامي برجسته آزربايجاني است كه توسط نيروهاي رضا شاه و با دسيسه مستقيم قوام السلطنه (نخست وزير محمد رضا پهلوي و عامل شكست حكومت ملي سيد جعفر پيشه وري )است.


محمدتقی معروف به کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۲۷۰ ش. در قره داغ آذربایجان شرقی زاده شد. رستم بیگ جد خاندان پسیان بعد از عهدنامه ترکمنچای و جدایی شهرهای قفقاز از ایران زندگی زیرسلطه بیگانگان روس را برنتابید و به تبریز مهاجرت کرد. رستم بیگ و پدر محمدتقی یاور محمد باقرخان روابط نزدیکی با مقامات با نفوذ تبریز از جمله میرزاتقی خان امیرکبیر داشتند. فرزندان رستم بیگ همگی از مقامات نظامی بودند و بعضی چون علیقلی و غلامرضا در جنگ با انگلیس در شیراز کشته شدند. محمدتقی در منزل و مدرسه لقمانیه تبریز به تحصیل علوم و زبانهای خارجی پرداخت و در پانزده سالگی به مدرسه نظام تهران راه یافت.
پنج سال در این مدرسه آموزش دید و در سال آخر تحصیل از سوی وزارت جنگ با درجه ستوان دومی خدمت ژاندارمری درآمد. پس از دو سال خدمت به درجه سروانی ارتقا یافت. در ۱۲۹۱ ش. با سمت معلم و مترجم در مدرسه ژاندارمری یوسف آباد به کار خود ادامه داد. سپس به عنوان فرمانده گروهان به مأموریت همدان اعزام شد. بعد از برقراری امنیت راه همدان به تهران بازگشت و با اتمام دوره به درجه سرگردی ارتقا یافت و به پاس موفقیت در مأموریت همدان از وزارت جنگ مدال طلای نظامی گرفت.
هم زمان با انتصاب او به فرماندهی گردان همدان جنگ جهانی اول آغاز شد. با تشکیل دولت مهاجرین در صف مقدم وطن خواهان حکومت مهاجرین قرار گرفت و در ۱۲۹۴ شمسی حمله معروف «مصلی» به روسها حمله کرد و ضمن شکست دادن و خلع سلاح آنها همدان را از منطقه نفوذ نیروهای روسیه خارج ساخت. پسیان و یاورعزیزالله خان ضرغامی دفاع از همدان را در مقابل هجوم قوای روسی سازماندهی کردند اما به سبب برتری کمی و کیفی ارتش روسیه ناگزیر از عقب نشینی به کرمانشاه شدند.در آنجا به سبب عدم اتحاد و کمبود اسلحه پیروزی غیرممکن شد و نیروهای وطن خواه به سرزمین عثمانی پناه بردند. پس از این ناکامی پسیان از فرماندهی قوا کناره گیری کرد و برای درمان به آلمان رفت. در آلمان تحصیلات نظامی را ادامه داد نخست در نیروی هوایی آلمان و سپس در پیاده نظام به تحصیل و تمرین همت گمارد.
محمد تقی پسیان نه تنها صاحب قلم و دارای قریحه هنری و ذوق ادبی بود بلکه نخستین هوانورد آزربايجاني است که در کشور آلمان ۳۳ بار به هوانوردی پرداخته و می*خواست این هنر را دروطن به جوانان آموزش دهد.
سید علی آذری در فصلی از کتاب ارجدادش تحت عنوان <<اولین هوانورد ایرانی در آسمان آلمان>> می نویسد:
«در آن دورنی که از آثار و اختراعات حیرت انگیز و شگفت آور اروپا، فقط معدودی اتومبیل در کشور ما راه یافته بود و در آن موقع که از تعمیرات جزئی آن هم عاجز بودیم، کلنل محمد تقی خان پسیان فرزند لایق ایران که نبوغ در سیمای آن پدیدار است، در صفوف لشکریان آلمان با طی ادوار صنوف مختلف، کار زمین را تا حد ممکن ساخت و با عظمت روحی به کار آسمان پرداخت...
... در تمام پروازهایش نگاهش را به سوی آسمان ایران معطوف ساخته و آرزو داشت مکانیسم هوانوردی را که خود طی کرده بود در کشور خود آموزش داده و هنر هواپیمابری را در آسمان کشور خویش نمایان سازد و جوانان وطن را در این کار آموزش و پرورش دهد.
کلنل در سال 1297 و پایان جنگ جهانی راهی ایران شد . پس از بازگشت به ایران محمد تقی خان پسیان به دلیل داشتن تفکرات ضد انگلسی از دولت وابسته وثوق الدوله طرد شد . پس از سقوط کابینه وثوق الدوله و روی کار آمدن مشیرالدوله ریاست ژاندارمری خراسان به پسیان پیشنهاد شد . در همین حین قوام السلطنه در خراسان حکومتی استبدادی تشکیل داده بود و بسیاری از آزادی خوهان و دگر اندیشان و روزنامه نگاران را بازداشت کرده یا فراری داده بود . با به قدرت گرفتن فردی مشروطه خواه مانند محمد تقی خان پسیان در خراسان - آزادی خواهان خراسان نیرویی تازه گرفتند . با روی کار آمدن رضا شاه فرمان دستگیری قوام السلطنه و چند تن دیگر از بزرگان کشور در 13 نوروز 1300 صادر شد . کلنل پسیان هم در خراسان اعلام حکومت نظامی نمود و رسما اداره این شهر را بر عهده گرفت . پسیان خدمات بسیار ارزنده ای به خراسان نمود که بخشی از آن شامل این موارد می باشد : بهبود وضعیت نابسمان اقتصادی و سیاسی خراسان - گرفتن مالیات از سرمایه داران و زمین داران بزرگ خراسان - جمع آوری سلاح های غیر مجاز در شهر - تشکیل کمیته عدالت برای رسیدگی به شکایات مردم - تشکیل کمیته مبارزه با مواد مخدر در خراسان - ایجاد انبار گندم مدرن ( سیلو ) - ایجاد سه مدرسه دولتی - تاسیس بانک - تشویق صادرات ایران - ایجاد تفریح گاههای سالم موسیقی و فرهنگی و دهها خدمات عمرانی و فرهنگی دیگر .
در 4 خرداد 1300 شمسی کابینه سیاه سقوط کرد و به دنبال آن بسیاری از زندانیان و محبوسین مشهد آزاد شدند . 10 روز بعد کابینه قوام السلطنه با همکاری سید ضیا و همکاری انگلستان تشکیل شد . قوام برای انتقام از پسیان میرزا نجدالسلطنه که زندانی کلنل پسیان بود را به عنوان کفیل استانداری خراسان برگزید . نجد السلطنه به اعمال گزارشات نادرست به تهران و برخوردهای انفعالی دست زد و تهران را بر ضد کلنل پسیان تحریک نمود . پسیان پس از آگاهی از این امر در یک اقدامی ناباورانه دستور به جلب ماموران ماموران عازم شده از سوی تهران به خراسان را داد . این حرکت محمد تقی خان سبب گشت تا موج اتهامات بر ضد او نمایان شود و وی را تجزیه طلب و خودمختار معرفی نمایان کنند. به همین روی عرصه بر پسیان تنگ شد . پس از تجزیه طلب نامیدن پسیان طوایف مختلف هزاره - تیموری - کارریزی - کردهای شمال خراسان و . . . بر ضد محمد تقی خان پسیان دست به یک اتحاد قومی زدند و سپس ژاندارمری قوچان را خلع سلاح کردند . کلنل با سپاهی کوچک راهی نبرد با این طوایف شد و پس از درگیریهای بسیار توسط این طویف کشته شد و سرش را از تن جدا کردند و به قوچان بردند .
در روز 16 مهر ماه 1300 شمسی با حضور گسترده مردم پیکر پاک و میهن پرستانه کلنل با اجرای تشریفات نظامی درکنار آرامگاه نادرشاه بزرگ به خاک سپرده شد . پس از مدتی در یک اقدام کینه توزانه قوام السلطنه دستور به جابجایی پیکر پسیان از باغ نادرشاه را صادر کرد . پس از سالها با روی کار آمدن دکتر مصدق و درخواستهای مردمی دوباره پیکر پسیان به کنار آرامگاه نادر انتقال یافت .

mbakarimi
Sunday 03 October 10, 08:45 PM
يك پيشنهاد!
دكتر شريعتي مي گويد: هميشه افسانه از حقيقت زيباتر است! ولي داستان تاريخي و واقعي ساراي و خان چوبان از همه داستانهاي عشقي افساني كه من شنيده ام والاتر و زيباتر است.
كاش يكي از دوستان كه اطلاعاتي در اين زمينه دارد زحمت تحقيق دقيق اين رويداد را بكشد تا ما بتوانيم اين روز را به عنوان روز والنتاين يا عاشق و معشوق ها در در تقويم آذربايجان عزيزمان وارد كنيم.

Amor
Sunday 03 October 10, 09:40 PM
صمد وورغون :


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/f/f3/Samad_vurgun-stamp.jpg/180px-Samad_vurgun-stamp.jpg


صمد وکیل اوف متخلص به وورغون؛ یکی از پیشگامان و پرچمداران شعر معاصر و نیز از افتخارات آذربایجان می باشد که در سال 1285 شمسی در روستای صلاحلی از توابع شهر قازاخ؛ جمهوری آذربایجان چشم به جهان گشود. وی ایام طفولیت را در دامنه های سر سبز مشرف بر کرانه ی مصفای رود کر که روزگاری شاهد قهرمانی ها و از خود گذشتکی های نیاکانش؛ جهت حراست از مرز بوم خود بوده سپری کرد.

اولین شعر صمد وورغون که در هجده سالگی سروده شد دیری نپائید که محبوبیت خاصی در میان شعرا و ادبا و شعر دوستان کسب کرد و به دنبال همین افتخار مجموعه اشعارش به حلیه ی طبع آراسته شد و چندی نگذشت که نسخه هایش دست به دست گشته و در کمترین زمان نایاب گردید.

وورغون این شاعر غنایی آذربایجان از معدود شاعرانی بود که وطن و خلق خود را حقیقی و صمیمی دوست می داشت و در عین حال یکی از انقلابی ترین شعرای معاصر بود که بیشتر اشعارش ورد زبان خاص و عام بوده و پاره ای از شعرهایش به مثل ها و ترانه ها و گنجینه پربار و عظیم فولکلور راه یافته که نمونه های بارزی از آنها را شاهدیم.

اگر هر شاعری از خود طرز سبکی به یادگار می گذارد و همچنین طرز سخنی دارد می بینیم طرز سخن وورغون مخصوص خود اوست. چرا که اکثر شعرا که به استقبال شعرهایش رفته اند با شکست مواجه شده اند و به جایگاه شعری او نتوانسته اند راه یابند چرا که او جایگاه ویژه ای داشت و هم طراز شعرا و نویسندگان بزرگ آذربایجان به سان جعفر جبارلی؛ حسین جاوید؛ محمد سعید اردوبادی؛ میکائیل مشفق؛ عبدالله شایق؛ سلیمان رستم و علی آقا واحد بود.

صمد وورغون علاوه بر پیشه ی شاعری؛ نمایشنامه و درام نویس بزرگی بود که در تاریخ تئاتر آذربایجان نقش به سزائی را داراست. از معروف ترین نمایشنامه های به اجرا در آمده اش می توان "واقف" را نام بردکه در سال 1937 به روی صحنه رفت و شرح حماسه های شاعر بلند آوازه آذربایجان یعنی ملاپناه واقف در مقابل خون خواری چون آقا محمد خان قاجار بود؛ پس از آن "خانلار"؛ "فرهاد و شیرین"؛ انسالن و ده ها منظومه جاودان دیگر.

وورغون در ترجمه آثار دیگران به زبان ترکی فعالیتی چشمگیر داشت. چنانکه لیلی و مجنون حکیم نظامی گنجوی را به طرز زیبائی ترجمه کرده یا فنر و اولوم(فانوس و مرگ) اثر ماکسیم گورکی ادیب برجسته روسی یا یئوکئنا اونیکین اثر الکساندر پوشکین و نیز قسمتی از منظومه روستا وئلی با نام پلنگ دریسی گئیمیش پهلوان (پهلوانی که پوست پلنگ پوشیده بود) که هر کدام در نوع خود بی نظیر می باشند. او بارها از سوی شخصیت های بین المللی مورد تجلیل قرار گرفته که در این میان ادیب بزرگ و برجسته فرانسوی لوئی آراگون در موردش چنین گفته... وورغون از افتخارات ادبیات است. منه بئله سویله دیلر(به من چنین گفتند) یکی از منظومه های او است که در جنگ وطن جبهه از زبان یک سرباز آذربایجانی که در واپسین لحظات زندگی بود الهام گرفته و نوشته شده است که در نوع خود کم نظیر است...

اشعار وورغون چنان قلب ها را تسخیر کرده بود که هر زمان و هر جا ورد زبان مردم بود. مثلا می گوید... سربازی مجروح شده در نبرد با دشمن در واپسین لحظات حیات به دکتر معالج خود چنین می گوید آقای دکتر به زنده ماندنم امیدوار نیستم؛ می دانم که خواهم مرد؛ ولی تقاضا می کنم لحظه ای اجازه دهید تا شعری از شاعر دلخواهم صمد وورغون را برایتان بخوانم و سپس اشعار زیر را زمزمه می کند:

ائل بیلیر کی سن منیم سن

یوردوم یووام مسکنیم سن

آنا دوغما وطنیم سن

آیریلار می کونول جاندان؟

آذربایجان- آذربایجان

پس از اتمام شعر فوق چشمان کبود خود را بر روی هم می نهد و دکتر معالج خود را در ماتم می گذارد. شعرهای صمد وورغون به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده و با استقبال شعر دوستان مواجه گردیده است. با آن که شهرت و آوازه شاعر در سنین جوانی مرزها را در هم شکسته و شهره آفاق گشته بود.


نوروز بایرامییدی اوشاقلار مکتبه تزه گئییب گلیردیلر

منیم یاماقلی کؤینگیمه باخیب باخیب گولوردولر

آغلایا آغلایا قاییتدیم ائوه آنام قوجاقلادی اؤپدو اوزومدن

اوشاق عزیز گونده سینماسین دئیه آنام جئهیزلیگی یورقان اوزوندن

منه اوز کؤینگی تیکدی هدیه... من ده ایکی دفعه اوزوندن اؤپدوم...

ای مئهریبان آنا ای عزیز آنا حاییف کی اوگوندن حسرتم سنه....

Amor
Monday 04 October 10, 11:09 PM
بهروز وحیدی آذر رهبر ارکستر سمفونیک تبریز


http://up.patoghu.com/images/ff92jg6jyh3rms8u9fn4.jpg


بهروز وحیدی آذر در بهمن ماه سال ۱۳۳۱ در تبریز متولد شد، ویولن نواز و رهبر ارکستر ایرانی است.

وی تحصیلات موسیقی خود را از ۱۲ سالگی در هنرستان موسیقی تبریز آغاز کرد و سه سال بعد وارد هنرستان عالی موسیقی تهران شد و پس از گذراندن دوره*های دیپلم و کارشناسی در سال ۱۳۵۴ فارغ التّحصیل گردید. وی از شاگردان اساتید بزرگی همچون خاچاتوریان ، سانوسیان ، یدیقاریانس، خیرخواه، حشمت سنجری، مرتضی حنّانه ، ویتر کوفسکی و خانم سرکیسیان بوده*است.

او فعالیت هنری خود را از سال 1349 در ارکستر سمفونیک تهران شروع کرد و از سال 554 به بعد در ارکستر مجلسی رادیو ، تلوزیون مشغول ب کار شد.از سال 64 تا کنون به عنوان استاد ویولون همکاری خود را با هنرستان های موسیقی دختران و پسران ادامه داده و از سال 1370 ، به دعوت ارکستر مجلسی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران فعالیت خود را در آن واحد از سر گرفت

او دوره رهبری ارکستر را تحت نظر استاد رهبری، ریچارد شوماخر در سوئیس و ایتالیا تحصیل نموده و پس از گذراندن کنکور رهبری ارکستر و رهبری ارکستر مجلسی مسترز پلیرز به اخذ مدرک دیپلم رهبری ارکستر از آکادمی بین*المللی موسیقی نایل گشته*است.

در آبان‏ماه 1369 اركستر مجلسى تهران را با 22 هنرمند جوان تشكیل و رهبرى آن را به عهده گرفت، اركستر كه تمام نوازندگان گروه ویولن اول و دوم آن از كلاس ویولن خود وى و گروه ویولن آلتو از كلاس هنرمند ارجمند تیمور پورتراب، گروه ویولنسل از كلاس هنرمندان شایسته جعفرى و تویسركانى و گروه كنترباس از كلاس هنرمند باارزش علیرضا خورشیدفر و پیانیست از كلاس سركار خانم سركیسیان بودند با همكارى هنرستان عالى موسیقى تشكیل شد و در اولین كنسرت خود كه به رهبرى بهروز وحیدى‏آذر و با تكنوازى ویولن مازیار ظهیرالدینى هنرجوى هنرستان و كسرى ثابتى دانشجوى پزشكى توانست در روزهاى 27 و 26 اردیبهشت سال 1370 در فرهنگ‏سراى نیاوران آثارى از هنرى پرسل، انتونیو ویوالدى، یوهان سباستیان باخ توماسو آلبینونى، كومیتاس و... را با زیبایى و مهارت و موفقیت به اجرا درآورد.

وحیدی آذر در سال ۱۳۸۲ به عنوان دومین نمونه در ایران پس از تهران، ارکستر سمفونیک تبریز را (به عنوان اولین ارکستر سمفونیک شهرستانی کشور) تأسیس نموده و چندین برنامه را به روی سن برده*است که یکی از این برنامه*ها در سالگرد انقلاب مشروطه در تالار معلّم تبریز بود.

ارکستر سمفونیک تبریز به رهبری بهروز وحیدی آذر پس از دو سال وقفه مجددا فعالیتش را آغاز کرد ، اعضای این ارکستر در سال 88 گرد هم آمدند تا انسجام از دست رفته را باز یابند. اما با گذشت کم تر از یک سال استاد ، انحلال ارکستر تبریز را اعلام کرد.

وی در اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ اولین ارکستر فیلارمونیک در شهر ارومیّه را نیز پس از حضور منظّم در این شهر راه*اندازی نمود و این ارکستر توانست اجرای پر قدرتی از آثار موسیقی کلاسیک جهانی را برای اوّلین بار در مرداد ماه در شهر ارومیّه داشته باشد.

سوابق درخشان دوران تحصیل و رپرتوار وسیع و تجربه ى كه وحیدى از شركت در كنسرت‏هاى متعدد داخل و خارج كشور، كنسرت‏هاى آموزشى و ضبطهاى صفحه موسیقى كلاسیك كسب نموده پشتوانه كار آموزشى وى بوده و از نامبرده معلمى علاقمند، دلسوز و موفق ساخته است.

rezapbs
Tuesday 05 October 10, 09:13 AM
ناصر عطا پورhttp://www.azmahni.com/attachment/mediumthumbnail/7224.jpg
بیوگرافی مختصری از زبان خود خواننده جوان آذربایجانی ناصر عطاپور
من متولد 1355 در شهر تبریز هستم از15 سالگی فعالیت هنری خود را در زمینه موسیقی در آموزشگاه زنده یاد استاد محمود شاطریان و با آموزش تار زیر نظر خود استاد شروع کردم لذا علاقه وافر اینجانب به آواز و عدم یادگیری تارسبب گردید تا با ترغیب استاد بنده با تغییر رشته در زمینه خوانندگی فعالیت نمایم در سال 1371 نفر برگزیده مسابقات دانش آموزی استانی شدم ودر پی آن در سال 1372 در فستیوال هنری دانش آموزی در شهر کرمانشاه نفر اول تکخوانی گردیدم. در طول فعالیت چهار ساله بعنوان سولیست ارکستر جوانان آموزشگاه شاطریان درکنسرتهای متعددی شرکت نموده ام .3سال بعنوان سولیست ارکستر جوانان صدا و سیمای مرکز تبریز و 1سال بعنوان سولیست ارکستر بزرگسالان همان مرکز تحت رهبری بیژن شیخ باقری فعالیت نموده ام از سال 1384 با عزیمت به شهر باکو در کنسرواتوریای ملی جمهوری آذربایجان زیر نظر استاد برجسته موغام پروفسور عارف بابایف دستگاهها و ردیفهای موسیقی مقامی(موغام)را فرا گرفتم.در سال 1386 در مسابقه بزرگ موغام در تلویزیون ملی آذربایجان به مقام سوم دست یافتم.در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشد آواز می باشم

ç i ç a k
Friday 22 October 10, 10:04 AM
اورین مقدم

اولین روز زمستان هر سال روزی بس حزن*انگیز برای جامعه علمی کشور و مردم آذربایجان است. چرا که در چنین روزی آذربایجان یکی از فرزندان برومند و دانشمند خود را از دست داد و در غم از دست دادن او در ماتم و عزا نشست. آری در آخرین روز پاییز سال 1377، پروفسور محمدتقی زهتابی ادیب و مورخ بزرگ آذربایجانی در خانه شخصی خویش در شبستر چشم از جهان فرو بست و دار فانی را وداع گفت.
اینک در آستانه سالگرد درگذشت آن عالم فرزانه، شرح حال مختصری از زندگی و آثار آن مرحوم ارائه می*گردد.

پروفسور محمدتقی زهتابی (کیریشچی) در 22 آذر ماه سال 1302ه.ش در «چای محله*سی» شهر شبستر در خانواده*ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش با زهتابی خرج عایله را در می*آورد. در شش سالگی به کمک خواهرش در مکتب قرآن بانوان، قرائت قرآن و خواندن متون ترکی را یاد گرفت. چنانکه خودشان می*گفتند در خانه، ایشان را بالای کرسی می*نشاندند و همه دور کرسی جمع می*شدند و او برای فامیل کتاب*های داستان قرائت می*کرد.
در سال 1309 وارد مدرسه دولتی جدید التاسیس شبستر شد و بعد از شش سال در سال 1315 تحصیلات ابتدایی خود را به اتمام رساند. پس از آن به وسیله پدر از رفتن به مدرسه منع گردید و بدین ترتیب به مدت دو سال به کار کشاورزی و زهتابی پرداخت و سپس به خاطر علاقه*ای که به آموختن داشت، به صورت پنهانی به تبریز نزد برادرش رفت و تا سال 1320 به مدت سه سال در دبیرستان فیوضات تا کلاس نهم درس خواند. پس از آن وارد دانشسرای پسران گشته، در مدت دو سال آن مقطع تحصیلی را نیز با موفقیت به اتمام رساند. طی سالهای 23 و1322 در دبیرستان*های رشدیه و ادب تبریز به تدریس مشغول شد. در طول سال های 24 ـ 1320 در کلاسهای حاج یوسف شعار زبان عربی و در کلیسای کاتولیک*ها زبان فرانسه را به خوبی یاد گرفت. در سال 1325 که دانشگاه تبریز به وسیله حکومت ملی آذربایجان تاسیس شد، استاد در دانشکده ادبیات آنجا پذیرفته شده و به عنوان یکی از دانشجویان اولین دوره در آن دانشگاه مشغول تحصیل شد.
پس از انحلال حکومت دموکرات آذربایجان به وسیله نیروهای ارتش پهلوی، استاد در سال 1327 برای فراگیری علم و تحصیل در زمینه ادب و تاریخ زبان ترکی به صورت قاچاقی وارد شوروی گردید.
در آنجا با اشاره حزب توده و رهبران فرقه دموکرات به دو سال زندان محکوم شده، به سیبری فرستاده شد. بعد از تحمل سه سال زندان در سیبری به دوشنبه تبعید گردید و سرانجام در سال 1333 (1954م) پس از سه سال تبعید توانست خود را به باکو برساند و در دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه دولتی باکو مشغول تحصیل گردد.
همچنین از همین سال به عضویت هیأت علمی دانشکده خاورشناسی باکو در آمد و در آن دانشکده به تدریس زبان و ادبیات عرب پرداخت. در سال 1969 با دفاع از تز دکترای خود با عنوان «زندگانی و خلاقیت ابونواس» مدرک دکتری گرفت و سه سال بعد موفق به اخذ لقب دوچنت شد. در همین سالها با خانم دکتر خاور اسلان محقق زبان و ادبیات آذربایجانی ازدواج نمود که حاصل این پیوند دو فرزند به نامهای بابک و آذر بود.
در طی سالهای اقامت در باکو و شوروی به دلیل مخالفت رهبران فرقه دموکرات آذربایجان، موفق به چاپ هیچ یک از آثار خود نگردید. سرانجام در سال 1350 از شوروی خارج و به عراق و بغداد رفت و در دانشگاه بغداد به تدریس «زبان دیرین ترکی» و «زبان فارسی» پرداخت. در سال 1357 به دلیل پدید آوردن آثار علمی فراوان مفتخر به دریافت لقب پروفسوری از دانشگاه بغداد گردید. در طی سالها اقامت در بغداد، استاد به دفعات مسافرتهایی به آلمان نیز داشتند و در آنجا نیز مشتاقان علم و ادب از گنجینه دانش بی*کران ایشان بهره*مند می*شدند.
اما آنچه در طی این سالها قلب استاد را به درد می*آورد، فراق و دوری از وطن بود. ایشان که هدفش از سفر به خارج از کشور به دست آوردن علم و دانش به خصوص در زمینه ادب و فرهنگ آذربایجان ـ چیزی که با توجه به دوران خفقان رژیم منحوس پهلوی به دست آوردنش در ایران غیر ممکن بود ـ و انتقال آن به مردم سرزمینش بود، حال آن شایستگی را در خود می*دید که به آغوش وطن بازگردد و سینه*های تشنه طالبان علم را از دانش خود سیراب گرداند.
وقوع انقلاب اسلامی، این امکان را برای استاد به وجود آورد. دیگر آن خفقان قبلی از بین رفته بود و او می*توانست در کنار مردم سرزمینش قرار گیرد. به همین خاطر در پی نوشتن تقاضایی برای ورود به کشور و موافقت با آن، استاد در اوایل سال 1358 وارد کشور شد و از همان سال با ایجاد کرسی زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه تبریز با عنوان استادی به تدریس زبانهای ترکی و عربی مشغول گردید. اما متاسفانه دو سال بعد به بهانه*های واهی و در عین بی*گناهی به چهار سال زندان محکوم و پس از آزادی از زندان نیز از تدریس در دانشگاه محروم گردید. بدین ترتیب استاد بار سفر بسته، رحل اقامت در خانه آبا و اجدادی خود در شبستر افکند و در آنجا مشغول مطالعه و بررسی و تحقیق و نویسندگی شد.
سرانجام نیز در آخرین روز پاییز سال 1377 در حالیکه تنها چند روزی بود که از سفر علمی به آلمان برگشته بود، در اثر سکته قلبی (؟) در پشت میز مطالعه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
مراسم خاکسپاری آن عزیز از دست رفته با شکوه زیاد و با حضور بسیاری از شخصیت های علمی ـ فرهنگی آذربایجان در شهرستان شبستر انجام گرفت و بدین ترتیب مردی که تمام عمرش را در راه اعتلای وطن و ملت گذارده بود، به خاک سپرده شد. هرچند که یادش برای همیشه در قلوب مردم آذربایجان زنده خواهد بود.

نگاهی به خصوصیات رفتاری و آثار قلمی پروفسور محمدتقی زهتابی :

خصیصه*ای که همگان در استاد به وضوح می*دیدند، جوان*دل بودن ایشان بود. وی با آنکه در اواخر عمر 75 سال از سنشان گذشته بود، ولی بسان جوانی 20 ساله پر شور و شوق بود. خستگی را نمی*شد در چهره ایشان دید. رفتارشان به خصوص با جوانان چنان بود که هرکس کمی با او هم*صحبت می*شد مجذوبش می*گشت. به دلیل همین مجذوبیتشان محبوب*ترین فرد در بین دانشجویان و جوانان آذربایجانی به شمار می*رفت.
زندگانیش بسیار بسیار ساده بود. نه در خانه*اش و نه در پوشش*اش و نه در هیچ جای دیگر نشانی از تجمل نمی*توانستی پیدا کنی. بسیار ساده و بی*ریا می*زیست و به این سادگی نیز افتخار می*کرد.
هیچگاه بسان بعضی*ها در مقابل سئوالی که جوابش را نمی*دانست، از خود جوابی در نمی*آورد و می*گفت : می*گردم و پیدا می*کنم. عدم پیشرفت ملل شرق را در عدم ایجاد محیطی مناسب برای اقوام مختلف جهت برخورداری از حقوق ملیشان می*دانست و معتقد بود تا زمانی که این چنین محیطی ایجاد نگردد، آن استعدادهای طبیعی که در مردم مشرق زمین نهفته است هیچگاه به منصه ظهور نخواهند رسید.
استاد در زمینه*های مختلف علمی ـ ادبی صاحب نظر بودند. ایشان با آنکه مورخی توانا بودند، شاعری پر قریحه نیز بودند. در عین حال در ادبیات ترکی نیز از همگان سر بودند. استاد به پنج زبان ترکی، فارسی، عربی، روسی و فرانسه احاطه کامل داشت و در جاهای مختلف به تدریس این زبانها پرداخته بود. در زمینه شعر، اشعار بسیاری از ایشان چاپ شده است بمانند : «پروانه*نین سرگوذشتی» (سرگذشت پروانه ـ بغداد)، «باغبان ائل اوغلو» (نگاهی به حرکات مشروطه و انقلاب پرشور مردم ایران به خصوص آذربایجانیان و تبریزیان در مقابل استبداد و استعمار و بررسی زندگانی یکی از قهرمانان و سرداران جنگهای 11 ماهه تبریز به نام حسین خان باغبان به صورت شعر ـ بغداد)، «چریک افسانه*سی» (افسانه چریک ـ بغداد)، «بذ قالاسیندا» (در قلعه بذ ـ برلین)، «بختی یاتمیش» (بخت خوابیده ـ بغداد)، «هستی نسیم»(بغداد)، «شاهین زنجیرده» (شاهین در زنجیر ـ تبریز)، «باغبان ائل اوغلو» (تکمیل شده ـ تبریز) و ...
اشعار استاد یکی از بهترین و پرمعناترین نمونه*های شعر ترکی معاصر هستند و ایشان را می*توان در زمینه شعر یکی از شاعران برجسته قرن حاضر در حوزه زبان ترکی خواند.
استاد در زمینه ادبیات ترکی آذربایجانی دارای علمی سرشار و دانشی فراوان بودند، طوریکه شاگردان بسیاری علاوه بر ایران در خارج از کشور منجمله جمهوری آذربایجان، ترکیه، آلمان، سوئد و ... داشتند. ایشان را می*توان بزرگترین ادیب زبان ترکی در ایران در سده اخیر دانست، چرا که خدمات بسیار ارزنده*ای در این زمینه انجام داده*اند که می*توان به موارد زیر اشاره کرد :
ـ تدریس زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی بعد از ورود به ایران تا پایان عمر ـ در طول این 20 سال ایشان هزاران شاگرد در شاخه ادبیات پروراندند که اینک هر یک برای خود عالمی هستند.
ـ تحریر و چاپ آثار ارزشمندی در مورد زبان و ادبیات منجمله : «زبان آذری ادبی معاصرـ آواشناسی، قواعد نگارش» (تبریز)، «موعاصیر ادبی آذری دیلی* ـ سس، صرف» (تبریز)، «علم المعانی ـ لکسیکولوژی» (تبریز)، «قوی اولسون اون» (مجموعه حکایات ـ تبریز )، مقالات متعدد در روزنامه*ها و مجلات مختلف از جمله وارلیق، امید زنجان، پیام اورمیه و... ، «قواعد الفارسیه» (به زبان عربی ـ بغداد) و ...
با وجود مطالب بالا، تخصص استاد در زمینه تاریخ بود. از ایشان دو اثر در زمینه تاریخی به چاپ رسیده است : «جنایات 2500 ساله شاهان» (بغداد)، «ایران تورکلری*نین اسکی تاریخی» (تاریخ دیرین ترکان ایران ـ جلد اول ـ از ماقبل از تاریخ تا حمله اسکندرـ تبریز)
کتاب اخیر که چند ماه پیش از درگذشت استاد از زیر چاپ خارج شد و به دست مشتاقان رسید مهمترین اثر چاپ شده ایشان است. همانطور که می*دانیم در زمان رژیم طاغوت به دلیل وجود افکار نژادپرستانه در خاندان پهلوی، وجود تبار ترک در ایران از سوی دولت و عالمان وابسته به آنان انکار می*گردید. حال آنکه قضیه هیچگاه چنین نبود و ترکان در تاریخ از اولین آفرینندگان تمدنهای بشری به شمار می*آیند. در این کتاب 870 صفحه*ای اقوام از لحاظ زبان شناختی به سه گروه عمده تقسیم شده*اند : التصاقی، تحلیلی (قالبی) و هجایی. التصاقی مانند ترکی، فنلاندی، مغولی ـ تحلیلی مانند فارسی، انگلیسی، عربی ـ و هجایی بسان چینی.
استاد که در نوشتن این کتاب از منابع مختلفی به زبانهای مختلف سود برده*اند، ثابت نموده*اند سومریان که اولین پدید آورندگان تمدن بشری به حساب می*آیند، التصاقی زبان بوده*اند و زبان آنها صورت قدیمی زبان ترکی آذربایجانی امروزی است. همچنین در این کتاب در مورد اقوام متعددی که قبل از آمدن اقوام هند و اروپایی به ایران، در این سرزمین می*زیسته*اند بحثهای فراوان و دلپذیری انجام گرفته و با استناد به منابع متعدد ثابت گردیده که زبان همه آن اقوام (اقوامی که در آذربایجان و غرب ایران می*زیسته*اند) التصاقی بوده است. از این اقوام می*توان ایلامی*ها، قوتی*ها، لولوبی*ها، اورارتوها، کاسسی*ها، اوتی*ها، مانناها و سرانجام مادها را نام برد. این کتاب حاوی مطالب بسیار مهم تاریخی است و بحثهایی که در آن رفته و نظریاتی که در آن ارائه شده بسیار نو و بر اساس منطق و اسناد هستند.
البته آثاری که در بالا از آنان نام برده شد تنها حدود یک چهارم آثار نوشته شده توسط پروفسور زهتابی هستند و بقیه آثار ایشان هنوز به زیور طبع آراسته نشده*اند.
(توضیح : بعد از نگارش این نوشته، یعنی در طی شش سال گذشته بسیاری از آثار قلمی پروفسور زهتابی به وسیله مرکز نشر آثار استاد و با همت شاگردان ایشان چاپ شده*اند که از بین آنها می*توان به «ایران تورکلری*نین اسکی تاریخی ـ ایکینجی جیلد»، « آذربایجان تورکجه*سی*نین نحوی»، «علی آغا واحیددن خاطیره*لریم» ،« شاهین زنجیرده» و ... اشاره کرد.*)
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

Alptəkin
Saturday 23 October 10, 01:19 AM
نادر شاه افشار


به استناد تاریخ جهانگشای نادری نادر شاه سر سلسله دودمان افشاریه اصلا از ایل قاراقلو از طایفه افشار ترک است.که ایل افشار در زمان شاه اسماعیل صفوی و به درخواست ایشان (شاه اسماعیل بسیاری از ایلات غیور ترک و مورد اعتماد خود را از آذربایجان به مناطق دیگر مرزی قلمرو خود میفرستاد تا هم بر آن نواحی حکومت کنند و هم جلوی نفوذ دیگران به قلمروش را بگیرند)از آذربایجان به نواحی اب یورد منتقل و در سرچشمه میاب کوپکان توطن اختیار کردند.وی در محرم سال 1100 قمری در قلعه دره جز متولد شد.او پس از تصرف امپراتوری صفوی به دست افغانها به کمک شاه تهماسب برای احیای حکومت صفوی شتافت و از خود درایتهای بسیاری نشان داد.با توجه به ضعف زیاد پادشاه صفوی و شکست سخت او از عثمانی ها در همدان نادر در سال 1148 قمری در مغان آذربایجان و توسط شورایی متشکل از رؤسای قبایل آذربایجان به پادشاهی انتخاب شد.
او در عراق و قندهارو هند بخارا و خوارزم و ماورای قفقاز فتوحات زیادی کرد.بسیاری او را پروفسور تاکتیکهای جنگی میدانند.
نادر در اواخر عمر دچار دگرگونی احوالات شده بود و اطرافیان او زیاد از او راضی نبودند و بلاخره در جریان یک لشکر کشی برای سرکوب اکراد قوچان توسط امرای افشار و قاجار به قتل رسید و محل قبر او اکنون در مشهد است.

ç i ç a k
Tuesday 26 October 10, 02:03 PM
حكيم تيليم خان


مشاهير ومفاخر ادبي شهرستان ساوه فراوانند وهركس به نوعي با آنها آشنا است يكي از ايشان حكيم تيليم خان شاعرتواناي تركي سرا مي باشد.تيليم خان دربين ترك زبانان ساوه،همدان،قزوين و آذربايجان كاملا” معروف و آشنااست.
زبان تركي رايج درشهرستان ساوه شاخه اي از تركي آذربايجاني مي باشد كه به گويشهاي همدان،قزوين،اسدآباد،زنجان ،تيكان تپه وشاهين دژ بسيارنزديك است.
حكيم تيليم خان درسالهاي1209-1136 هجري شمسي مي زيسته است.محل تولد وي روستاي«مرغئي »(مراغه)ازمنطقه مزلقان چاي ساوه مي باشد.اين روستا درتقسيمات فعلي كشوري جزءبخش نوبران است.

اولكه ميز«ايراق»ديرشهريميز ساوا
مزلقان چاييندان گوتور دوم هاوا
عاشيقلار دردينه ائيلرداوا
من طبيبم هيندوستاندان
**************
بيلنلربيلسين لرمن تيليم خانام
بيلمه بنلربيلسين ، گووهرم،كانام
مرغئي ساكيني،اصلي توركمانام
گزه،گزه بو جهاندان گليرم

نام پدرتيليم خان تيمور خان ونام پدربزرگش قاراخان مي باشد.پسرانش به نامهاي:
1-ابوالقاسم بگ 2-غلامحسين بگ 3-شكرالله بگ بوده اند.نام يكي از دخترانش زرافشان ونام دخترديگرش مشخص نيست.همسرش مختومه خانم خواهركوچكتر مهري خانم دختر حاجي محمدرضا خان بوده است.
كه تيليم دل درگرو عشق مهري نهاد ولي مهري با شخصي به نام صفي ا…خان كه ازمقامات بلندپايه نظامي بوده ازدواج كرده وبه شيراز مي رود.تيليم درپي عشق خود به شيراز رفته و در آنجا به نجاري ومنبت كاري مشغول مي شود وپس از مدتي به ديار خود بازگشته وبا مختومه خانم ازدواج مي كند.
تيليم در اصل تركمن بوده كه در زمان نادرشاه به منطقه ساوه كوچانده شده بودند پدرش تبعيدشده است برخي او را آذربايجاني مي دانند اما نامهاي پدران وي او را بيشتر به تركمن بودن نزديك كرده است هرچه است وي جزو ايل بغدادي (شاهسون نبوده)بلكه درمجاورت آنها مي زيسته است.
عاشق شدن تيليم برطبق فرهنگ ادبيات شفاهي مردم ايل شاهسون (بغدادي ) است كه درروايتهايي مبني بربه خواب ديدن معصومين(ع)وياتكه ناني از حضرت علي (ع) گرفتن به خواب آمدن ائمه اطهارواينگونه روايات.
آنها را حالت روحاني دست مي داده واز آن پس دل درگرو عشق مجازي داده كه نهايت به عشق حقيقي مي رسند.
كلمه تيليم دركتاب«ديوان لغات الترك»محمود كاشغري آمده از كلمه هاي اصيل تركي وبه معني:زياد،تمام،كامل،هميشه و با پايه واساس مي باشد.
تيليم خان درسن هفتادوپنج سالگي درروستاي مرغئي وفات نموده و درهمان جادفن مي گردد.قبروي درقبرستان همان روستا واقع است.
تيليم خان عارف مسلك بوده وضمن آشنايي با فنون وادبيات ترك وفارسي،به علوم اسلامي وقرآني تسلط كامل داشته است.وي با آثار شاعران قبل از خود نيزآشنا بوده وبراشعار آنان نظيره نوشته است.شعرايي كه تيليم خان از اشعار آنان درشعرش به انحاء مختلف استفاده كرده مي توان به شاعران ذيل اشاره كرد.
1-محمدفضولي (قرن 9 هجري)2-عمادالدين نسيمي(قرن 8 هجري)3-ملاپناه واقف4-شاه اسماعيل ختايي صفوي5-مختوم قلي فراغي شاعربزرگ تركمن6-تيكمه داشلي خسته قاسم،تيليم خان با اشعار حافظ وسعدي نيز كاملا” آشنابوده است ودر آثار خود از ادبيات شفاهي وفولكلورغني تركان(مخصوصا” منطقه ساوه وهمدان) استفاده هاي فراواني بوده است.مانند امثال حكم،گفتارنياكان،قصه ها،داستانها،اصطلاحات رايج درزبان مردم و…
هرمصلحت اولسا ائلينن گرك مثلديربو،بيرگولونن ياز اولماز
وي علاوه برادبيات تركي برادبيات عرب وفارسي تسلط كافي داشته واشعاري نيز به اين زبانها سروده است.
ايگيد اودور اهل-عيرفان يانيندا دمادم قاتمايا،وئره بيردم گوش
سوروشسالار اصول-دين نئچه دير عرب خمس وفارسي پنج وتور كوبئش
اشعاربه جا مانده از تيليم خان حاكي از آن است كه بيشتر اشعارش داراي مفهوم مذهبي،اجتماعي،سياسي،پندوا ندرز وحكمت مي باشد.
اشعاروآثارتيليم خان بسيارزياد بوده ولي متاسفانه درقالب كتاب وديوان تدوين نشده بود كه اخيرا”*محقق محترم آقاي اسدالله اميري با راهنمايي وهمكاري آقاي دكتر گونئيلي اقدام به گردآوري وچاپ اولين جلدكتاب تيليم خان با عنوان«حكيم تيليم خان ديواني» اقدام نموده ودردسترس علاقه مندان مي باشد.با سپاس فراوان از اين عزيزان.(ياشاسين تيليم معرفلري)
محبت اولمايان يئرده
باغ و گولشني نئيليرسن؟
بيرباهاركي خزان اولسون
باغ وبوستاني نئيليرسن
تيليم دئيربوزمانا
دونيا قالماز سولئيمانا
قازانديغين وئرايمانا
ايمانسيز جاني نئيلير سن؟

onlyturk
Monday 15 November 10, 02:33 PM
استاد اسماعیل محمد ثانی متولد شهر هریس و پنجاه و هفت ساله شاعری توانا و با قدرت و جرات در شاعری دارد . که قدرتش را در ادبیات و شعرش از زندگانی با علم خود و اشنا بودن به قوانین روز دنیا بدست اورده . زیرا استاد " ممدلی " 30 سال قاضی دادگاه بوده و 7 سال به کار مقدس وکالت ادامه داده و هم اکنون یکی از وکلای مطرح شهر تبریز بوده و کار نه برای درامد بلکه برای رضایت مردم و رسیدن به دردهای مردم انجام میدهد .. زنده باد مردم وطن دوست ازربایجان .... شعری از استاد " ممدلی "
........... ارمنی دالینا روسلار ال چالیر
.......... فرانسا قولونو بویونا سالیر
.......... سیلاحین روس وئریر پولون امریکا
.......... بنزینی بوغدانی دوستوندان آالیر

Amor
Monday 15 November 10, 03:18 PM
بابک نهرین



بابک نهرین یکی از طنزپردازان مشهور آذربایجانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D 9%86) و اهل شهر تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) می*باشد. تاکنون طنزهای متعددی از وی به نمایش درآمده*است که از این میان می*توان به «ارباب حلقه*ها»، «اوچ پخمه بیر ژیان» و «اخراجی*ها» اشاره کرد.
وی در سال ۱۳۸۲ با نمایش آرشین مال*آلان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%84% E2%80%8C%D8%A2%D9%84%D8%A7%D9%86) و در سال ۱۳۸۳ با نمایش الیاس قفقازی به کارگردانی یعقوب صدیق جمال (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8 %B5%D8%AF%DB%8C%D9%82_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84&action=edit&redlink=1) موفق به دریافت جایزه اول بهترین بازیگر مرد جشنواره بین*المللی نمایشهای طنز شد.





محبوب*ترین نمایش*ها





صمد و ممد ( کارگروهی)



اوش پخمه بیر ژیان - ۱۳۸۳( محسن خدابنده)



نزول خور و دختر تهرونی ( کار گروهی)



افی به نیویورک می*رود( محمد رمضانی)



گوش باز ولی ( محمد رمضانی)



سانجی ماهنی لاری ( محسن خدابنده)



شبکهٔ ۷٫۵ - ۱۳۸۴( کار گروهی)



ارباب حلقه*ها - ۱۳۸۴( یونس صفری)



تای باشی - ۱۳۸۵( کار گروهی)



چال چاغیر - ۱۳۸۵( کارگروهی)



آشپزباشی - ۱۳۸۶(محسن خدابنده)



مسابقه سیمرغ -۱۳۸۶(کار گروهی)



اخراجی*ها - ۱۳۸۷( کار گروهی)



آنفولانزای خوکی - ۱۳۸۸(کار گروهی)



عشق ممنون - ۱۳۸۹( کار گروهی)


سریال*ها





آخیر مهلت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D9%87%D9%84%D8%AA) (نویسنده و کارگردان: قربانعلی طاهرفر) (تهیه کننده: بابک نهرین) - ۱۳۸۹ - شبکه استانی آذربایجان شرقی (سهند)



ایستی سویوخ - ۱۳۸۷ - شبکه استانی آذربایجان شرقی (سهند)



قرارگاه مسکونی (کارگردان: جواد رضویان) - تولید ۱۳۸۵، پخش ۱۳۸۷- شبکه استانی تهران



شبکه ۳٫۵ - ۱۳۸۴ - شبکه ۳ سیما



تعطیلات خوش بگذره - شبکه ۳ سیما



حیات خلوت - شبکه ۲ سیما، شبکه جام جم



عباد و قباد(کندیمیزین حکایتی) - ۱۳۸۲ - شبکه استانی آدربایجان شرقی (سهند)

onlyturk
Tuesday 16 November 10, 01:07 PM
استاد اسماعیل محمد ثانی متولد شهر هریس و پنجاه و هفت ساله شاعری توانا و با قدرت و جرات در شاعری دارد . که قدرتش را در ادبیات و شعرش از زندگانی با علم خود و اشنا بودن به قوانین روز دنیا بدست اورده . زیرا استاد " ممدلی " 30 سال قاضی دادگاه بوده و 7 سال به کار مقدس وکالت ادامه داده و هم اکنون یکی از وکلای مطرح شهر تبریز بوده و کار نه برای درامد بلکه برای رضایت مردم و رسیدن به دردهای مردم انجام میدهد .. زنده باد مردم وطن دوست ازربایجان .... شعری از استاد " ممدلی " :


........... ارمنی دالینا روسلار ال چالیر
.......... فرانسا قولونو بویونا سالیر
.......... سیلاحین روس وئریر پولون امریکا
.......... بنزینی بوغدانی دوستوندان آ لیر


و چند کتاب چاپ شده از استاد "ممد لی " :

هونکور سازیم .

دورنالار قاییداندا .

...

araz_pasha
Thursday 18 November 10, 06:34 PM
عاشیق حسین جوان
حسین میکائیل اوغلو علیف. در سال 1916 در روستای اوت از محال گرمدوز آذربایجان ایران چشم به جهان گشود. پدرش را در کودکی از دست داد و مادرش زهره او را به قفقاز برد. آنان مدتی در روستای شرفخانلی منطقه آغدام در قره باغ ساکن شده و سپس به روستای دلی ممدلی رفتند. حسین در 7 سالگی به مزدوری پرداخته و احشام دیگران را می چراند. در 1927 شاگرد عاشیق موسی (برادرزاده عاشیق علعسگر) شد. عاشیق موسی رموز عاشیقی و ادبیات شفاهی مردمی آذربایجان را به حسین آموخت. حسین به اجرای برنامه در عروسی ها و مجالس پرداخت. او سرودن شعر را از 1934 آغاز کرد. نخستین شعرهای او با نامهای «گول آذربایجان»،«اویان وطنداشیم»،«آنا وطن»،« اکتیابر» در روزنامه وطن یولوندا در تبریز چاپ شد. عاشیق حسین در 1938 به تبریز آمد. در زمان بوجود آمدن حرکات انقلابی از سنگری به سنگر دیگر رفته و با ترنم ساز به مبارزان روحیه می*داد. حکومت ملی آذربایجان مدال «21 آذر» را به او تقدیم کرد. چون در سال 1946 تئاتر ملی در تبریز تشکیل شد، او معاون مدیر این تئاتر بوده و نغمه های انقلابی را نیز اجرا می کرد. او انجمن عاشیقها را ایجاد کرد. حکومت ملی آذربایجان و فرقه دموکرات به او عنوان هنرمند ملی را اعطاء کردند. در سال 1946 در ارکستر مسلم ماغامایف به عنوان سولیست مشغول بکار شد. او سپس به سال 1948در روستای عزیزبیگوف شهرستان قاسم اسماعیلوف زندگی کرد. از آن پس نیز در تئاتر و موسیقی آذربایجان شرکت فعال داشته و در سال 1953 دیپلم درجه یک فستیوال هنر را دریافت کرد. او در دهه هنر و ادبیات آذربایجان در مسکو، رهبر دسته عاشیقها بود. او نشان شرف و برخی عنوانهای افتخاری را نیز دریافت کرده است. او در 1958 درگذشت. آثار او عبارتند از: 1- آزادلیق ماهنی لاری. باکو. آذرنشر. 1950. 2- عاشیغین آرزولاری. باکو. اوشاق گنج نشر. 1950. 2- شعرلر. باکو. اوشاق گنج نشر. 1953. 3- قوشملار. باکو. آذرنشر. 1956. 4- صدفلی ساز. باکو. آذرنشر. 1956. 5- شعرلر. باکو. آذرنشر. 1962. 6- دانیش، تئللی سازیم. باکو. آذرنشر. 1966. 7- ائل عاشیغی. باکو. آذر نشر. 1975. 8- باهار کیمی. باکو. یازیچی. 1979

mohammadreza 1375
Friday 19 November 10, 02:20 PM
(میرزا حسن رشدیه ) به یاد بنیانگذار مدارس نوین در ایران
میرزا حسن رشدیه در محله چرنداب تبریز به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا مهدی تبریزی از روحانیون خوشنام تبریز و مادرش سارا، نوه صادق خان شقاقی بودند.میرزا حسن را پس از رسیدن به سن رشد به مکتب خانه فرستادند. در همان ماه های نخست به سبب هوش و فراست بسیار، خلیفه مکتب خانه شد. شیخ مکتب دار، بی سواد و خشن بود، بر شاگردان خود سخت می گرفت و آنان را آزار می داد. شاگردان در مکتب خانه می خواندند:

چهارشنبه کنم فکری / پنجشنبه کنم شادی / جمعه می کنم بازی

ای شنبه ناراضی /پاها فلک اندازی / چوب های آلبالو / پاهای خون آلو

رشدیه که می دید هم شاگردان درس را یاد نمی گیرند و هم شیخ نمی تواند به آن ها بیاموزد، به فکر افتاد تا خود به یاری نوآموزان برخیزد. پس هر روز صبح زودتر به مکتب خانه می آمد و درس را به شاگردان یاد می داد. در جست و جوی راه های نو برای آموزش کودکان ایرانی، این تجربه در آینده برای او بسیار سودمند افتاد.

رشدیه پس از آموختن صرف و نحو و فقه و احکام و عربی و ادبیات، پیشنماز یکی از مسجدهای تبریز شد. آن گاه تصمیم گرفت برای ادامه آموزش به نجف برود، اما با خواندن مقاله ای در روزنامه اختر که شمار ایرانیان با سواد را از هر 1000 نفر، یک نفر ذکر کرده بود، از سفر به نجف چشم پوشیده و به بیروت رفت. در سال 1298 ق./ 1259 ش. در دارالمعلمین آن شهر به فراگرفتن شیوه های نوآموزش پرداخت.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/3/3e/Roshdieeh.jpg

در سال 1300 ق./1261 ش. با هدف بنیان نهادن مدرسه به شیوه نو، بیروت را ترک کرد و به سرزمین عثمانی رفت. از آموزشگاه های نو استانبول، پایتخت امپراطوری عثمانی را برای جایگزین کردن آن به جای روش کهنه آموزش در آموزشگاه های نو، ابداع کرد. سپس به ایروان رفت و در سال 1301 ق./1262 ش. نخستین مدرسه به سبک نو را برای کودکان مسلمان قفقاز بنیاد نهاد و با شیوه الفبای صوتی خود آغاز به آموزش کرد. کتاب وطن دیلی (زبان وطن) را به ترکی چاپ کرد و توانست با روش نو خود، در مدت کوتاهی به نوآموزان خواندن و نوشتن بیاموزد. گفته اند کتاب وطن دیلی او تا سال 1917 – 1918 م. / 1296 – 1297ش. در همه مدرسه های مسلمانان قفقاز و ترکستان کتاب اول ابتدایی بوده است . ناصرالدین شاه در سر راه بازگشت از سفر سوم خود به اروپا، در ایروان ماند و پس از بازدید از مدرسه رشدیه، از او خواست برای بنیادگذاری مدرسه هایی به شیوه نو با او به ایران برود، اما کارشکنی ها و دسیسه های درباریان، نه تنها شاه را از تصمیم خود پشیمان کرد، نه تنها شاه را از تصمیم خود پشیمان کرد، بلکه سبب شد تا مدرسه رشدیه ایروان بسته شود.

پس از ورود شاه به تهران، با تلاش میانجی گری برخی خیراندیشان و دانش دوستان، رشدیه اجازه یافت به ایران بازگردد و در تبریز مدرسه ای باز کند . درسال های بین 1305 – 1306 ق./1266 – 1267 ش. نخستین مدرسه همگانی عمومی درمحله ششگلان تبریز باز کرد. کار این مدرسه یک سال بیشتر به درازا نکشید . به فتوای پیشنماز محل، مدرسه را بستند دانش آموزان را با چوب و چماق از مدرسه راندند و رشدیه ناچار شد شبانه به مشهد بگریزد. شس از شش ماه دوباره به تبریز بازگشت و برای دومین بار مدرسه را محله بازار باز کرد، اما باز هم دشمنان دانش و نوآوری، بیکار ننشستند. سومین مدرسه در محله چرنداب تبریز نیز کار خود را آغاز کرد و بار دیگر با هجوم کهنه پرستان ویران شد.

رشدیه مدرسه چهارم را در محله نوبر تبریز برای کودکان نیازمند و تهیدست بنیان نهاد. این بار شمار شاگردان از همیشه بیشتر بود. مکتب داران از سرسختی رشدیه به جان آمدند، نزد پدر رشدیه رفتند و به او هشدار دادند برای نجات جان فرزندش رشدیه را از ادامه کار باز دارد. باز هم رشدیه به مشهد رفت. اما اندک زمانی بعد به تبریز بازگشت و پنجمین مدرسه خود را در محله بازار تبریز راه انداخت. شمار فراوان دانش آموزان و استقبال پدران و مادران، این بار کهنه پرستان و تاریک اندیشان را بیش از همیشه خشمگین ساخت . مزدوران آنان به مدرسه ریختند و یکی از دانش آموزان را کشتند.

رشدیه این بار در مشهد مدرسه ای راه انداخت، اما پس از جند ماه مکتب داران سنت گرای مشهد، مدرسه را چپاول کردند و دست رشدیه را شکستند. رشدیه پس از درمان دوباره به تبریز بازگشت و مدرسه ششم را در لیلی آباد باز کرد. کار این مدرسه با پشتیبانی و همراهی مردم سه سال ادامه داشت. در این مدرسه کلاسی نیز برای بزرگسالان باز شد که در مدت 90 ساعت خواندن و نوشتن را به نوآموز می آموخت. پایمردی و نوآوری رشدیه روز به روز بر همراهی مردم با او می آفزود تا آنکه شبی در تاریکی، با شلیک گلوله کهنه پرستان زخمی شد. دیگر هیچ کس یارای آن نداشت که خانه خود را برای مدرسه به او واگذار کند.پس رشدیه با فروش کشتزار خود، به اجازه علمای نجف، مسجد شیخ الاسلام تبریز را به مدرسه تبدیل کرد. در کلاس ها میز و نیمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان کلاس ها، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت و چون صدای زنگ مدره به صدای ناقوس کلیسا همسان بود و بهانه به دست مخالفان می داد ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند. کودکان هنگام استراحت به جای زنگ، این شعر را که خود رشدیه سروده بود، می خواندند:

الا ای غزالان دشت ذکاوت به بیرون روید از برای سیاحت

و برای بازگشت به کلاس می خواندند:

هر آن کو پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است

این مدرسه نیز با یورش تاریک اندیشان بسته شد. درهای آن را با بیل و کلنگ شکستند و با نارنجکی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، ساختمان مسجد را منفجر کردند. رشدیه بر آن شد تا آرامش دوباره وضعیت تبریز، از ایران خارج شود و برای دیدار طالبوف به قفقاز و سپس به مصر رفت.

پس از آنکه میرزا علی خان امین الدوله، به والی گری آذربایجان انتخاب شد، رشدیه را به تبریز فراخواند و با ایمان به پشتکار و پایمردی و میهن پرستی او دبستان بزرگی در محله ششگلان تبریز بنا نهاد. رشدیه با پشتیبانی و همراهی امین الدوله، کار خود را با خیال آسوده آغاز کرد. به 60 دانش آموز مدرسه کلاه و لباس یکسان پوشاند و به آموزش آنان پرداخت.

وقتی میرزا علی خان امین الدوله به مقام صدارت عظمای ایران رسی، میرزا حسن رشدیه را نیز به تهران فراخواند. رشدیه دوباره در مدرسه به کار مشغول شد. اما برکناری امین الدوله و روی کار آمدن امین السلطان، حقوق او را قطع کردند و پدران و مادران را از فرستادن فرزندان خود به مدرسه بازداشتند. رشدیه برای در امان ماندن از دشمنی مخالفان به قم رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند.

میرزا حسن رشدیه روزنامه هایی به نام مکتب و طهران منتشر کرد که در آن ها مردم را به مبارزه با نادانی و خرافه و خودکامگی و استعمار فرا می خواند، اما کار این روزنامه ها هم به زودی، همانند دیگر روزنامه های آزادیخواه به تعطیلی کشید.

از رشدیه 27 جلد کتاب به جای مانده است، که کتاب بدایت التعلیم، و نهایت التعلیم، کفایت التعلیم و صد درس از جمله کتاب های درسی اوست. در دانش دوستی او همین بس که روزی در کلاس درس بی هوش شد، پزشک به بالینش آوردند و چون به هوش آمد، پزشک از او خواست به سبب بیماری از آموزش چشم بپوشد. رشدیه در پاسخ گفت: چه سعادتی بالاتر از اینکه یک معلم در هنگام کار مقدس تدریس و در سر کلاس درس بمیرد مرا در جایی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و روحم شاد شود.

میرزا حسن رشدیه در 97 سالگی در قم درگذشت و روی دوش شاگردان مدرسه های قم در قرستان نو به خاک سپرده شد

روحش شاد یادش گرامی

mohammadreza 1375
Friday 19 November 10, 02:59 PM
میرزا علی*آقا تبریزی (ثقة**الاسلام دوّم)

ميرزا علي*آقا ثقة**الاسلام فرزند حاج ميرزاموسي ثقة**الاسلام، در ماه رجب سال 1277 ق در تبريز ديده به جهان گشود و زير نظر و مراقبت پدر به تحصيل علوم شرعي و مشي در طريقه روحانيت كوشيد. پس از آنكه علوم مقدماتي فارسي وعربي را آموخت، ازدواج نموده به سال 1300 ق با همسر خود به عتبات عاليات رهسپار شد و در حوزه درس شيخ محمد*حسين فاضل اردكاني و شيخ زين*العابدين مازندراني به تكميل معارف اسلامي پرداخت تا به مقام اجتهاد نايل گشت و پس از هشت سال، در سال 1308 ق به تبريز بازگشت. ثقة**الاسلام چون در اثر مطالعه روزنامه*هاي مهم عربي، اطلاعاتي از نظامات جديد اجتماعي به هم رسانيده و روحاني روشنفكري بود، در مساجد تبريز بر منبر مي*رفت و با نطق و موعظه، در هدايت افكار مي*كوشيد.

http://www.dowran.ir/pics/11/seghat/01.jpg
در ماه رمضان 1319 ق. ميرزا يوسف ثقة**الاسلام درگذشت و از طرف مظفرالدين شاه به پيشنهاد وليعهد (محمد*علي ميرزا) لقب ثقة**الاسلام به ميرزا*علي آقا داده شد و وي بر مسند حكومت روحاني نشست و رياست فرقه شيخيه را در تبريز عهده*دار گشت. 1
ثقة**الاسلام پس از آغاز مشروطه*خواهي، در صف حاميان آن درآمد. وي مردم را به آثار حيات بخش حكومت ملي آشنانموده و اساس حكومت مشروطه را با فلسفه و مفهوم حكومت در اسلام تطبيق مي*داد و در همان حال، مردم را از تندروي و افراط بر حذر داشته و پيوسته مجاهدان آذربايجان را به *آرامش و ملايمت دعوت مي*كرد. 2

اشغال آذربايجان توسط قواي روس
در دوران استبداد صغير محمد*عليشاهي، عين*الدوله به عنوان والي آذربايجان به تبريز رفت اما در مواجهه با آزاديخواهان تبريز، مجبور شد به باسمنج (روستاي بزرگي در نزديكي تبريز) بازگردد. او تبريز را در محاصره گرفت و در نتيجه شهر دچار قحطي شد. جنگهاي خونين ميان قواي دولتي و آزاديخواهان تبريزي روي داد. در طي يكي از اين نبردها، «باسكرويل» معلم آمريكايي مقيم تبريز كه به آزاديخواهان پيوسته بود، كشته شد. عاقبت، دو كنسول روسيه و انگلستان، به بهانه حفظ جان اتباع خارجي و نيز رفع محاصره و قحطي، متفق گشتند كه ارتش روس به سوي تبريز حركت نمايد. آنان ادعا مي*كردند ورود ارتش تزاري براي اعاده امنيت و تأمين آسايش اهالي بوده و پس از انجام اين وظيفه، به روسيه مراجعت خواهد كرد. ثقة**الاسلام با ابراز نگراني از اين حوادث، شديداً با حضور قواي روسيه در ايران مخالف بود؛ چنانكه مي*گفت: «راضي هستم مرا در سيبري به شكستن سنگ چخماق وادار نمايند، اما بيرق روس در اين مملكت نباشد.» 3 وي با اقدام به تماسهاي مكرر با عين*الدوله، تلگرافهاي مفصلي به محمد*عليشاه مخابره كرد و نزديكي خطر را گوشزد نموده و افتتاح مجلس و اعاده رژيم مشروطه را خواستار گرديد. شاه سعدالدوله (رئيس*الوزرا) را مأمور مذاكره با وزاري مختار روسيه و انگلستان نمود تا از ورود قشون روس به تبريز جلوگيري شود، و نيز از انجمن آذربايجان درخواست كرد راه را براي ورود عين* الدوله به شهر باز كنند تا امنيت برقرار گردد. اما نه سفارتين روس و انگليس و نه انجمن، هيچ كدام به پيشنهاد شاه روي موافق نشان ندادند و در نتيجه راه ورود سپاه روس به شهر تبريز گشوده شد.
قشون چندهزار نفري روسيه در سال 1327 ق وارد آذربايجان شده، تبريز را اشغال نمودند و ژنرال استارسلسكي (فرمانده ارتش روس) طي انتشار اعلاميه*اي، از مجاهدان خواست فوراً اسلحه را به زمين گذارند. سپاهيان روس سنگرهاي داخلي شهر را تخريب مي*كردند و «باغشمال» را مركز ستاد خود قرار داده بودند. ستارخان و باقرخان و گروهي ديگر از مجاهدان، به شهبندرخانه عثماني پناهنده شدند. 4
در اين ايام پرمحنت ثقة**الاسلام مرجع رفع مشكلات و تيره*روزيهاي مردم بود. وي در برابر تعديات قواي روس، آرام نگرفت. از جمله در برابرتبعيد شيخ*علي اصغر ليل*آبادي و تخريب خانه يوسف مجاهد ( از طرف سپاهيان روس) و بعضي تعديات ديگر،* از ميللر (كنسول رسول) استيضاح نموده و چون پاسخ قانع كننده دريافت نكرد، از تعديات سپاهيان تزاري به نيكلاي دوم تزار روسيه شكايت نمود. چند تلگراف مخابره كرد و توسط صمد*خان ممتازالسلطنه (وزير مختار ايران در فرانسه)، شكايت خود را در روزنامه*هاي پاريس منعكس ساخت. 5
در موردي ديگر نيز، يكي از سربازان روس به دست مرحوم ثقة**الاسلام مسلمان شده در منزل وي پنهان گرديد. قضيه فاش شد و بلايف (عضو نظامي كنسولگري روسيه) با عده*اي سالدات (نظامي) وارد منزل ثقة**الاسلام گشتند. اما سرباز مذكور از در ديگري فرار نمود. باز ثقة**السلام تلگراف شكايت به امپراتور نموده و در نتيجه، بلايف مجبور شد از مرحوم ثقة**الاسلام عذرخواهي كند. 6

اولتيماتوم روسيه به ايران
سال 1329 ق، سال سياهي براي ملت ايران محسوب مي*شود. مدتي قبل، حكومت مشروطه جهت نظم دادن به امور ماليه ايران، مستر مورگان شوستر امريكايي را استخدام نموده بود و او نيز با دقت به انجام وظيفه مي*پرداخت. اقدامات شوستر ضربه مهمي بر منافع نامشروع انگليس و روس در ايران وارد مي*كرد؛ 7 لذا دولت روس در واكنشي شديد، با همراهي و حتي تحريك انگلستان، 8 ضمن اولتيماتومي به دولت ايران، اخراج مستشاران امريكايي و از جمله شوستر را خواستار شد و تهديد نمود اگر ظرف چهل وهشت ساعت درخواستهايش عملي نگردد، قواي روس به طرف تهران پيشروي خواهند نمود. در حقيقت، قصد اصلي روسها از اولتيماتوم، به دست آوردن بهانه*اي بود كه قشونشان نقاط شمالي ايران را اشغال و تصرف نمايند.
در مقابله با تهديد روسيه، مجلس تحت تأثير نطق مهيج يكي از علماي انقلابي، اولتيماتوم را رد نمود. 10 در نتيجه، قواي تازه*نفس روسي به طرف آذربايجان و تهران حركت نمودند. دولت وقت، بنا به مصلحت، مجلس را منحل و اولتيماتوم را قبول نموده و از روسها عذرخواهي كرد. اين چنين پيشروي قواي روس متوقف گشت. 11
مبارزه ثقة**الاسلام عليه مظالم روسها
همزمان با اين وقايع، سربازان تزار (كه *آذربايجان را منطقه نفوذ روسيه مي*دانست) در تبريز شروع به آزار و اذيت مردم نمودند، به نواميس مردم دست*درازي كرده و حتي از كشتن زن و بچه دريغ نمي*كردند. 12 عاقبت كاسه صبر مردم لبريز گرديده، ثقة**الاسلام در برابر اين ددمنشيها، به كنسول روسيه شديداً اعراض نمود ولي كنسول، ترتيب اثري به اعتراض وي نداد. در مقابل، امير حشمت( مسئول نظميه شهر) از ثقة**الاسلام اجازه و فتواي شرعي مبني بر مقابله با قواي متجاوز روس گرفته، به كمك قواي خود و مجاهدين به مقابله برخاست. از صبح اول محرم 1329 ق سربازان روس با مقاومت شديد روبرو شدند و در نتيجه، جمعي از روسها كشته و مجروح گشتند.هزار نفر از مجاهدين در ارك (محل مصلاي كنوني) موضع گرفته و در مقابل چهار هزار قشون روسي مجهز به توپ ايستادگي مي*كردند. 13 اين زد و خورد چهار روز طول كشيد و روسها با بر جاي گذاشتن هشتصدو پنجاه نفر كشته، از شهر بيرون رانده شدند. البته از جانب مجاهدين نيز افراد زيادي كشته و زخمي شده بودند. 14
ثقة**الاسلام براي جلوگيري از قتل نفوس و ايجاد امنيت، به تلاش برخاسته و چندبار با كنسول روس و انگليس مذاكره نمود. قرار بر اين شد كه مجاهدين اسلحه را بر زمين گذارند يا از شهر بيرون روند. چون اين شروط اجرا شد، روسها با اقدام به نيرنگ، قواي تازه*نفسي را كه در راه داشتند، وارد شهر كرده و شهر را به توپ بستند! ثقة**الاسلام به ديدار كنسول روس شتافت اما كنسول با وي با خشونت و بي*اعتنايي برخورد نمود. وقتي ثقة**الاسلام بازگشت، به مردم گفت روسها خيال كشتار در شهر دارند. بهتر است شبانه شهر را ترك كرده و خود را به جاي امني برسانيد. مردم گفتند: شما خودتان چه خواهيد كرد؟ جواب داد: «من كار خود را به خدا باز مي*گذارم.»15
وحشت و اضطراب عجيبي بر شهر حكمفرما شد و سران قوم و مجاهدان، هر كدام كه مي*توانستند، از شهر بيرون رفتند. از طرف حكومت روسيه، به فرماندهان نظامي و كنسولهاي روس در شهرهاي تبريز، رشت، انزلي و مشهد اختيارات تام داده شد كه مقصرين اغتشاش عليه روسها را دستگير و مطابق قوانين نظامي روسيه مجازات كرده و مراكز مقاومت را ويران سازند. 16

محرم سال 1329 در تبريز
در روز هفتم محرم، ثقة**الاسلام توسط يكي از نزديكان اطلاع يافت كه روسها درصدد دستگيري او هستند. از آن مرحوم خواسته شد جهت حفظ جان، به شهبندر خانه عثماني پناهنده شود اما وي با امتناع از پذيرش اين پيشنهاد، گفت: «هنگامي كه در زمان شكست عباس*ميرزا، آقا ميرفتاح جلو افتاده، شهر تبريز را به دست روس سپرد [تا قتل و خونريزي نشود]، از آن زمان صد سال مي*گذرد و هميشه آقا ميرفتاح به بدي ياد مي*شود. شما چگونه خرسندي مي*دهيد كه در اين آخر زندگي،*از ترس مرگ خود را به پناهگاهي كشم و ديگران را در دست دشمن گذارم.» 17
عصر روز نهم محرم، ثقة**الاسلام به خانه يكي از دوستانش مي*رفت كه معاون كنسولگري روس سوار بر درشكه كنسولگري جلو او ايستاده و جهت شركت در جلسه كنسولگري كه قرار بود راجع به امنيت شهر در آن گفت و گو شود، از ثقة**الاسلام دعوت نمود و آن مرحوم همراه وي رفت. كنسول روس در برخورد با ثقة**الاسلام خشمگينانه او را به تحريك مجاهدين عليه روسها متهم نمود اما ثقة**الاسلام تقصير را متوجه روسها ساخت. ميللر (كنسول روس) ورقه*اي را به ثقة**الاسلام نشان داده، تكليف نمود كه براي نجات جان خود زير آن را امضا نمايد. مفاد نوشته چنين بود: «نخست مجاهدان تبريز به روي ارتش تزاري اسلحه گشوده، جنگ آغاز كردند و روسها براي حفظ جان اتباع خود ناچار به جنگ و تصرف تبريز گشتند!» مقصود ميللر اين بود كه مجوزي براي اقدامات نظامي و تصرف آذربايجان تحصيل كند. اما مرحوم ثقة**الاسلام با امتناع از اين خواسته او، گفت: «اين شهادت، خلاف واقع است و مسلمان شهادت خلاف واقع نمي*دهد.» 18
پس از گفت*وگوهايي، ميللر راضي شد ثقة**الاسلام گواهي كند كه «تا وقتي دولت ايران قادر به حفظ امنيت آذربايجان نيست، توقف ارتش تزاري در تبريز ضرورت دارد.» اما باز هم ثقة**الاسلام با امتناع از امضاء، جواب داد: «شما آذربايجان را تخليه كنيد، من قول مي*دهم امنيت كامل در اينجا برقرار شود.»
ميللر عصباني شده، دستور داد ثقة**الاسلام را زنداني كنند. روز بعد (روز عاشورا) او را به دادگاه نظامي ـ كه چند افسر روس قاضي آن بودندـ برده و از او خواستند يكي از دو نوشته*اي*را كه كنسول گفته بود، امضا نمايد و از اعدام نجات يابد. اما ثقة**الاسلام همچنان امتناع مي*نمود. اتهام آن روحاني وارسته، تحريك مردم بر ضد قشون تزاري و فتواي جهادي بود كه براي امير حشمت نوشته بود. ثقة**الاسلام دادگاه را صالح نديد و از دادن هرگونه پاسخ به سؤالات آنان خودداري كرد. عاقبت، حكم اعدامش صادر شد. البته او خود، از همان آغاز مبارزه با روسها، در نوشته*اي به مشكوة*الملك، اين حكم را پيش*بيني كرده بود.
منصور دار عشقم و دانم كه عاقبت
بر پاي دار مي*كشد اين پايداريم19
روز دهم محرم، مردم گرفتار و وحشتزده تبريز، روي ايمان و علايق مذهبي مشغول انجام مراسم عزاداري حضرت سيد*الشهداء (ع) بودند و گروهي بر آن شدند كه به سربازخانه محل توقف ثقة**الاسلام حمله نموده، وي و ديگر آزاديخواهان را آزاد نمايند. به همين احتمال، روسها از نيمه شب ششصد سالدات مسلح در اطراف سربازخانه متمركز ساختند.
روز عاشورا، اول صبح، در سربازخانه چوبه*دار دسته*جمعي برپا شد و بعد*از ظهر آن روز خونين نه نفر دستگيرشدگان را از باغشمال به سربازخانه آوردند تا به دار كشيدن آنها، صداي آزاديخواهي مردم تبريز را خاموش كند.
مرحوم ثقة**الاسلام ديگر ياران را دلداري مي*داد و مي*گفت: «رنج ما دو دقيقه بيش نيست، پس از آن به يكبار خوش و آسوده خواهيم بود. ما را چه بهتر كه در چنين روزي به دست دشمنان دين كشته شويم.» 20
ثقة**الاسلام مشغول نماز شد. چون نماز خود را به اتمام رساند، با پاي خويش بالاي چهارپايه رفت. دژخيمان طناب را به گردنش انداختند و بالا كشيدند. پس از چند لحظه، زندگي پر افتخار آن عالم جليل**القدر و روحاني آزاده خاتمه پذيرفت و چنين بود كه برگ خونين ديگري بر تاريخ ايثارگريهاي آذربايجان افزوده گشت. اما چند سال نگذشت كه آه*سوزان و خون به ناحق ريخته شده مظلومان، سراسر روسيه را آتش زد و آن آتش، حتي خانواده تزار را سوزاند و امپراتوري بزرگ روسيه را درنورديد.
جنازه مطهر آن روحاني وارسته در گورستان مقبره*الشعراي تبريز به خاك سپرده شد. هم*اكنون وسايل شخصي ثقة**الاسلام در موزه مشروطيت تبريز نگهداري مي*شود.

ç i ç a k
Saturday 27 November 10, 12:37 PM
مولانا حكيم محمد فضولي اثرلري حکیم محمد فضولی شاعر نامدار سده ی دهم هجری ، یکی از نوابغ دنیای شعروهنر است که آذربایجان تقدیم بشریت کرده است . وی منسوب به عشیره ی « بیات » های آذربایجان از عشایر 24 گانۀ اوغوزان بوده است . بررسی های تاریخی ، فولکلوریک و میتولوژی ، مهاجرت ترکان اوغوز آذربایجان خصوصاً عشیرۀ بیات در قبل و بعد از اسلام به اطراف رودخانه های دجله و فرات، خاستگاه نخستین فرهنگ بشری و گهوارۀ ترکی سومری و آمیختگی آنها با ترکان محلی و ترکمانان را به اثبات رسانده است . بعد از قیام شاه ختائی و استیلای قزلباشها کوچ و مهاجرت آذربایجانیان به شهرهای نجف ، کربلا ، کاظمین و بغداد وگزیدن مسکن در آنجا به نوعی سنت شیعی تبدیل شده بود . اکثر مهاجرین اهل علم وادب و شعرا بودند که فضولی نیز بعدها جزو این طیف ادبی شد . آخرین بررسیها نشان میدهد که مولانا فضولی در ناحیۀ « قازاخ» آذربایجان متولد یافته اما از همان ایام کودکی همراه پدر و خانواده اش به عراق عزیمت نموده اند . وی در دوران کودکی تحصیلات خویش را با تحصیل مقدمات عربی و ادب ترکی و فارسی نزد پدر آغاز نموده و به تصریح خویش سالهای جوانی در شهر نجف عراق به خدمت و تحصیل معارف ادامه داده است .

در منابع مختلف از فضولی با عناوینی مانند : مولانا ، سلطان الشعرا ، شیخ الادبا ، افضل الفضلا و حکیم یاد می شود . فضولی کلیه ی علوم عقلی و نقلی رایج زمان خویش را بخوبی آموخته بود و در اغلب زمینه های دانش بشری قلم زده است . وی در سه زبان ترکی ، عربی و فارسی شاهکارهای ادبی چندی بر جای گذاشته است که برجسته ترین آنها « دیوان اشعار ترکی » می باشد؛ از دیگر آثار مهم وی به زبان ترکی میتوان به : بنگ وباده ، لیلی ومجنون ، صحبت الاثمار ، حدیقه السعدا ، شاه و گدا ، جمجمه نامه ، معما لار و مکتوبات اشاره کرد . آثار فارسی وی نیز از این جمله است : دیوان فارسی ، هفت جام ، صحت و مرض ، انیس القلب ، رندو زاهد ، معمیات و فرهنگ منظوم جغتایی . وی دیوان عربی و «مطلع الاعتقاد فی معرفۀ المبدا والمعاد» را نیز به زبان عربی تالیف نموده است . تاکنون در جهان صرفنظر از گذشتۀ دور در بارۀ مولانا حکیم محمد فضولی صدها کتاب ، مقاله ، لیسانس ، دکترا ، آنتولوژی و آثار انسیکلوپدیک و ... تالیف شده است .

حکیم فضولی در روزگار دهم هجری نه تنها در حوزۀ ادبیات آذربایجان بلکه درزمینۀ ادبیات عموم ترک ، ادبیات زبانهای فارسی و عربی سرآمد و یکی از برجسته ترین شخصیتهای فلسفی و متفکر زمانۀ خود بوده است . تذکره نویسان مختلفی در باب خلاقیت و شخصیت فضولی نوشته اند که برخی از آنها چنین است : قسطا مونولو لطیفی سال 953 هجری در اثر خود «تذکرۀ الشعرا» چنین می نویسد : « بو دؤر شعراسیندان و شعراسی نین فضلاسینداندیر . « نوایی» طرزینه قریب بیر طرز دلفریب و اسلوب عجیبی واریدیر . طرزینده مبتدع و طریقینده مخترعدیر . بو مطلع مطبوع ، اونون زاده ی طبعی و خیال خاصی دیر ... » . « سام میرزا صفوی» فرزند شاه اسماعیل ختائی در تذکرۀ خود « تحفۀ سامی » که به فارسی و سال 957هجری نگاشته است می نویسد : مولانا فضولی از دارالسلام بغداد است و از آنجا، به از او شاعری پیدا نشده و به هر دو زبان یعنی ترکی و عربی شعر می گوید . لطفعلی بیگ آذر نیز در 1174 هجری در تذکرۀ خود «آتشکدۀ آذر » می گوید : فضولی – از مشاهیر ارباب کمال آن دیار است .

به ترکی و فارسی شعر می گفته و چون این سفینه از اشعار ترکی و عربی خالی است ، لهذا به دوبیت فارسی و یک رباعی ] از او[ اکتفا شد . تا در دلت اندیشۀ بیداد نیاید / هرگز ز من دلشده ات یاد نیاید . ** یار ما را به ازاین زار و حزین می خواهد ، / به از این چیست که مارا به از این می خواهد . تذکره های زیادی در بارۀ فضولی نوشته شده که انعکاس همۀ آنها در این مجال مقدور نیست ، فلذا تنها به نام بردن برخی تذکره ها ی مهم بسنده می شود : گلشن شعرا ، مشاعرالشعرا ، تذکره الشعراء چلبی ، هفت اقلیم ، کنه الاخبار ، مجمع الخواص ، ریاض الشعرا ، زبده الا شعار ، الذریعه ، ریحانه الادب .

واما در باره علت برگزیدن تخلص شاعر که بنابر معنی اش برای خیلی سوال بر انگیز است به سراغ گفته های خود شاعر میرویم . ادیب بزرگوار خود در مقدمه یکی از آثارش ، در این باره چنین می فرمایند: «... در ابتدای شروع نظم ، هر چند روزی دل بر تخلصی می نهادم و بعد از مدتی به واسطه ی ظهور شریکی ، به تخلص دیگر تغییر می دادم . آخرالامر ، معلوم شد یارانی که پیش از من بوده اند ، تخلص ها را بیش از معانی ربوده اند . خیال کردم که اگر تخلص مشترک اختیار نمایم ، در انتساب نظم بر من حیف رود اگر مغلوب باشم . و بر شریک ظلم شود اگر غالب آیم .

بنابر رفع ملابست التباس ، « فضولی » تخلص کردم و از تشویش ستم شریکان پناه به جانب تخلص بردم و دانستم که این لقب مقبول طبع کسی نخواهد افتاد که بیم شرکت او به من تشویشی نتواند داد . الحق ابواب آزار شرکت را بدین لقب بر خود بستم و از دغدغه ی انتقال و اختلال رستم ... » بنابر روایات فضولی همواره با تفسیر ، حکمت ، کلام ، حدیث ، هندسه ، هیئت ، طب ، ادبیات ، موسیقی و شعر مشغول بوده و آدمی بسیار شوخ طبع و شیرین سخن بوده است . به سال 963 هجری سرانجام آفتاب عالم تاب وجودش با ابتلا به بیماری طاعون رخ بر خاک کشید وبرای همیشه غروب کرد . سال 1996 جهت تجلیل ازمقام ادبی و علمی حکیم فضولی از طرف سازمان فرهنگی یونسکو سال فضولی اعلام گردید و بدین ترتیب جهان ادب یکبار دیگر در برابر شخصیت ادبی مولانا حکیم سر تعظیم فرود آورد وبرایش درود فرستاد .

-----------------------------------------------

رسمدیر فصلی-باهار اوْلماق برابر رۇزۆ شب.
گۆن کی, ساین دۆشدۆیۆ یئر*دن دۇرار, بیر وجهی وار,
گلسه عالیقدرلر فقر اهلی دۇرماقدێر ادب.
اوْلمادان مئیخانه ی-عشقینده مستی-جامی-زؤوق,
دۆزمه*دی بزمی-فلکده زؤهره قانۇنی-ترب.
جننتی-وصلیندیر اوْل مقصد کی, ایمان اهلینه,
قێلسا حق رۇزی جهنم آتشی, اوْلدۇر سبب.
قالیبا مقصد وۆصالێندێر کی, دۆن-گۆن دۇرمایێب
چرخ سرگردان گزر, بیلمز نه دیر رنجۆ تب.
بستئیی-زنجیری-زۆلفۆندۆر نسیمی-ترمزاج,
تشنئیی-جامی-ویسالێندێر مۆحیطی-خۆشگلب.
قێلما فئیزی-نعمتی-وصلین فۆضۇلی*دن دیریغ,
یوْخدۇر اؤزگه مقصدی, سن*دن سنی ائیلر طلب.

------------------------------------------------

نه قدر قیندا یاتیب پاس آتاجاق خنجریمیز?
پالتار آلتیندا ذیرئه تک قعلاجاق جؤوهریمیز?
آخی صحرایی-قییامتده کی, بیتمیر لاله,
اوردا بیل, اولمایاجاق*دیر داها دردی-سریمیز.
ذؤحره عاجیزدی دؤنه اوردوموزون دؤورسینه,
جانین مقصدی ئوغروندا وئرر لشکریمیز.
قانادی یانمیش او پروانیه دؤندوم یئنی*دن,
آلیشیب یاندی ائل ئوغروندا کؤنول دفتریمیز.
گؤرمه*دیم بیر کسی کی, آغلایا اوز حالیمیزا,
اوزگه*نین بختی اوچون دؤور ائلییر اختریمیز.
دوشمن هر صحبتیمیز*دن نئجه ده کام گؤتورور,
باشسیزیق شام کیمی, مجلیسده هانی راهبریمیز?
آرزوموز قم*لی اورکده دولانیب آحا دؤنور,
شاه دامار*دان اود آلیب سانکی یانیر مجمریمیز.
آغلایاق, یا دا گولک, بیردی بیزیمچین, صایب,
گؤی*لرین شیشسینی سین*دیراجاق اللریمیز.

-------------------------------------------

قیلدی اول سرو سحر, نازیله حمامه خورام,
شمی-روخساری ایله اولدو مونوور حمام.
گؤرونوردو بدنی, چاکی-گیریبانین*دان,
جامه*دن چیخدی, یئنی آیینی گؤستردی تامام.
نیلیگون فوتیه ساردی بدنی-اوریانین,
سان بنفشه ایچینه دوشدو موقششر بادام.
اولدو پابوس شرعیفیله موشررف لبی-هووز,
بولدو دیدادی-لطیفیله ضیا دیدئیی-جام.
ساندی*لار کیم, ساتیلیر دانئیی-دورری-ارقی,
ووردو ال کیسیه چوخ*لار قیلیب اندیشئیی-خام.
کاکیلین شانه آچیب, قیلدی هوایی میشکین,
تیغ مویین داغیدیب, ائتدی یئری عنبرفام.
تاس الین اوپدو, حسد قیلدی قارا باغریمی سو,
یئتدی سو جیسمینه, رشک آلدی تنیم*دن آرام.
چیخدی حمام*دن او, پردئیی-چئشمیم سارینیب,
توتدو آساییش ایله گوشئیی-چئشمیمده مقام.
مردومی-چئشمیم آیاغینه روان سو تؤکدو
کی, گرک سو تؤکوله سروین آیاغینه مودام.
موزدی-حمام, فوزو*لی, وئررم جان نقدین,
قیلماسین صرف ذر اول سروقه*دو سیمندام.

www.turan.vcp.ir (http://azarteam.com/forum/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fwww.turan.vcp.ir)
______________

sadiqi70
Tuesday 14 December 10, 05:30 PM
www.qaflansesi.mihanblog.com

صمد بهرنگی (http://qaflansesi.mihanblog.com/post/291)


(http://www.cloob.com/share/link/add/?url=http://qaflansesi.mihanblog.com/post/291&title=%D8%B5%D9%85%D8%AF%20%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%8 6%DA%AF%DB%8C)


« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم...
مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.
پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»
صمد بهرنگی دردوم تیرماه 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد دارای دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ*التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و
همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»


در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم*زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی*نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.
بهرنگی درنوزده سالگی (۱۳۳۹) اولین داستان منتشر شده*اش به نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان تلخون را که برگرفته از داستانهای آذربایجان بود با نام مستعار "ص. قارانقوش " در کتاب هفته منتشر کرد و این روند با بی*نام در ۱۳۴۲، و داستان*های دیگر ادامه یافت. بعدها از بهرنگی مقالاتی در روزنامه "مهد آزادی"، توفیق و ... به چاپ رسید با امضاهای متعدد و اسامی مستعار فراوان از جمله داریوش نواب مرغی، چنگیز مرآتی، بابک، افشین پرویزی و باتمیش و ... . او ترجمه*هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع*آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده*است.
در سال 1341 صمد از دبیرستان به جرم بیان سخنهای ناخوشایند (بنابه گزارش رئیس دبیرستان) در دفتر دبیرستان و بین دبیران اخراج و به دبستان انتقال یافت. یکسال بعد و در پی افزایش فعالیتهای فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت فرهنگ آذربایجان به کار صمد به دادگاه کشیده شد که متعاقبا تبرئه گردید. در 1342 کتاب الفبای آذری برای مدارس آذربایجان را نوشت که این کتاب پیشنهاد جلال آل‎‎‎احمد برای چاپ به كمیته‎‎‎ی پیكار جهانی با بیسوادی فرستاده شد اما صمد بهرنگی با تغییراتی كه قرار بود آن كمیته در كتاب ایجاد كند با قاطعیت مخالفت كرد و پیشنهاد پول كلانی را نپذیرفت و كتاب را پس گرفت و باعث برانگیختن خشم و كینه‎‎‎ی عوامل ذی‎نفع در چاپ كتاب شد.
سال 1343 همراه بود با تحت تعقیب قرار گرفتن صمد بهرنگی به خاطر چاپ كتاب «پاره پاره» و صدور كیفرخواست از سوی دادستانی عادی ۱۰۵ ارتش یكم تبریز و سپس صدور جكم تعلیق از خدمت به مدت ٦ ماه. در این سال وی با نام مستعار افشین پرویزی کتاب انشاء ساده را برای کودکان دبستانی نوشت. در آبان همین سال حکم تعلیق وی لغو گردید و صمد به سر کلاس بازگشت. سالهای میانی دهه چهل مصادف بود با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد به دست رژیم شاه و شرکت او در اعتصابات دانشجویی.
صمد بهرنگی در شیوه آموزشی و مضمون قصه های خود تلاش می کرد روح اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد. پای پیاده در روستاها راه می افتاد و اگر کسی کتابخانه ای تاسیس کرده بود او را تشویق می کرد و به مجموعه کتابهایش، کتابهایی می افزود. بچه ها را به ویژه تشویق به مطالعه می کرد و هرچه از جذابیت و روشهای دوست داشتنی برای این گروه سنی می دانست در کار می کرد تا بچه با کتاب به عنوان یک همراه همیشگی در تمام طول زندگی مانوس باشند. می گفت که کتاب بخوانند و سپس آن را در جملاتی ساده برای دیگران خلاصه نویسی کنند. در این دوران بود که ساواک به برخی از فعالیتهای بهرنگی حساس شد. تهدیدها آغاز شد و چندین بار در طول دوران زندگی خود مورد توبیخ و جریمه و حتی تبعید قرار گرفت. با این همه گویی او به این گونه از امور حساسیتی نداشت و در روحیه او خللی ایجاد نمی کرد.


« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم.
به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده،
باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ...
سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است.
به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»

بهرنگی در نهم شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام*گوالیک کشته شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده*است. ده روز قبل از غرق شدن صمد، تعدادی از مامورین ساواک به خانه محل سکونت وی هجوم برده و وی را تهدید نموده بودند. حدود یکماه قبل از این حادثه ، کتاب ماهی سیاه کوچولو چاپ شده و مورد اقبال مردم ایران و جهان واقع شده بود.
نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه*ها و هم به شکل شایعه بحث*هایی وجود داشته*است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده*است.که شواهد مستندی در این باره وجود دارد. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده*است.
تنها کسی که معلوم شده*است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده*است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته*است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت*آبادی دیده*است، از قول او گفته*است: «من این طرف بودم و صمد آن طرف*تر. یک دفعه دیدم کمک می*خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»
سیروس طاهباز دراین*باره می*نویسد: «بهرنگی خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل*احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد اما حرف بهروز دولت*آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می*کند ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می*گوید «همه از دهان بهروز دولت*آبادی حرف زده*اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشده*است.»
طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا می*کنند که در ماه شهریور رود ارس کم*آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می*دانند. اسد بهرنگی کم*آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می*کند و دراین*باره می*گوید «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود. هیچ*کس نمی*آید در محلی که جریان آب تند است آب*تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می*کند: «البته هیچ*کس ادعا نمی*کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»
جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده*است. از جمله اسد بهرنگی گفته*است: «جسد صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در صورت*جلسه*اش، به جای زخم*ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت*جلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده*است، از جمله این که گفته*است فرج سرکوهی در جایی نوشته*است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می*گشته*اند (و به گفتهٔ اشبهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده*است) همراهی می*کرده*است، در حالی که چنین نبوده*است.
جلال آل*احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه*ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می*نویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می*خواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش می*خواست بگوید...»
برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می*گویذ:همه می*دانند که ویژه نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عمله*های رژیم که شاید ساواک هم مستقیما در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی*دانستند.
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می*گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می*گشتیم و صمد راداد می*زدیم مامورین ساواک به حانه صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه*ها و یادداشت*هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»


مقالات

در این بخش، فهرست کتب و مقالات نوشته شده بوسیله صمد بهرنگی و بعضا نوشته های دیگران در مورد صمد جمع آوری گردیده است. در کنار اغلب داستانهای صمد، لینک دانلود آنها برای اشخاصی که امکان خرید کتب را به هر دلیل ندارند قرار داده شده که این کتابها توسط سایتهای دیگر تبدیل به کتابهای الکترونیکی شده اند، اما به سایر عزیزان، توصیه دوستانه می نمائیم که جهت حمایت از کالاهای فرهنگی، اقدام به خرید نسخ چاپی این آثار بنمایند. امکان خرید آنلاین اکثر این کتابها از طریق وبسایت انتشارات بهرنگی (http://www.behrangi-pub.com/)، و نیز سایر کتابفروشیهای آنلاین وجود دارد.

.................................................. .................................................. .................................................. ..................................................
قصه*ها

* اولدوز و کلاغها - پاییز ۱۳۴۵ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/oldooz-kalagha-aroosak%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/oldooz-kalagha-aroosak%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/kachal%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/pesaraklabooforoosh%28www.samadbehrangi.com%29.pdf )
* افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/Afsaneh_Mohebat%28www.samadbehrangi.com.pdf)
* ماهی سیاه کوچولو - تهران ، مرداد ۱۳۴۷ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/mahisiah%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* پیرزن و جوجه طلایی*اش - ۱۳۴۷ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/pirezanvajoojeh.doc)
* یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/1holoo1000holoo%28samadbehrangi.com%29.pdf)
* ۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/24SaatDarkhabVaBidari%28www.samadbehrangi.com%29.p df)
* کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/kooroghloo%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* تلخون و داستانهای دیگر- ۱۳۴۲(شامل ده داستان: تلخون، بی نام، عادت، پوست نارنج، قصه آه، آدی و بودی، به دنبال فلک، بزریش سفید، گرگ و گوسفند، موش گرسنه) | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/Talkhon%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* کلاغها، عروسکها و آدمها
*دومرول | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/Domrol%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
کتاب و مقاله
* کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴ | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/kandokav%28www.samadbehrangi.com%29.pdf)
* الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان
* فولکلور و شعر
* افسانه*های آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴
* افسانه*های آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷
* تاپما جالار ، قوشما جالار (مثلها و چیستانها) - بهار ۱۳۴۵
* پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر ترک) - تیر ۱۳۴۲
* مجموعه مقاله*ها | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/aticles-samad.zip)
* انشا و نامه*نگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان
* آذربایجان در جنبش مشروطه | دریافت (http://samadbehrangi.com/books/azerbayjaninmashrooteh%28www.samadbehrangi.com%29. pdf)
ترجمه*ها
* ما الاغها! - عزیز نسین - پاییز ۱۳۴۴
* دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان
* خرابکار (قصه*هایی از چند نویسنده ترک زبان) - تیر ۱۳۴۸
* کلاغ سیاهه - مامین سیبیریاک (و چند قصه دیگر برای کودکان) خرداد ۱۳۴۸
برخی کتب و مطالب نوشته شده درباره صمد بهرنگی:
* صمد جاودانه شد - (علی اشرف درویشیان) - ۱۳۵۲
* کتاب جمعه - سال اول - شماره۶ - ۱۵ شهریور ۱۳۵۸
* منوچهرهزارخانی - «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو» - آرش دوره دوم ، شماره ۵ - (۱۸) -آذر ۱۳۴۷
* برادرم صمد- نوشته اسد بهرنگی

sadiqi70
Tuesday 14 December 10, 05:34 PM
عین القضات میانجی کیست؟ چرا و چگونه به شهادت رسید ؟ (http://qaflansesi.mihanblog.com/post/27)


(http://www.cloob.com/share/link/add/?url=http://qaflansesi.mihanblog.com/post/27&title=%D8%B9%DB%8C%D9%86%20%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B 6%D8%A7%D8%AA%20%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%20% D8%A7%DB%8C%20%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F%20%DA %86%D8%B1%D8%A7%20%D9%88%20%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%8 6%D9%87%20%D8%A8%D9%87%20%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF% D8%AA%20%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%20%D8%9F)





آتش بــزنم بســـوزم این مذهب و کــــیش

عشقــت بنــهم بجــای مذهب در پــــــیش

تا کی دارم عشــق نهـــان در دل خویــش

مقصود ِ رهم تویی ، نه دینست و نه کـیش

ابوالمعالی ابن ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی المیانجی مشهور به عین القضات هــمــدانــی می باشد.


وی در سال ۴۷۶ (۱۰۹۷ میلادی) در میانه متولد شد، دوران نوجوانی خود را در خراسان، نزد فیلسوف و دانشمند بزرگ، عمر خیام نیشابوری و استادانی چون محمد حِمَویه گذرانید و آموزش دید.

در نوجوانی به فراگیری دروس دینی روی آورد. هم زمان با فراگیری دانش زمانه ی خود، به کنکاش و بررسی ادیان پرداخت و در روند جستجوگری*های خویش، باورهای ایمانی خویش را مورد تجدید نظر قرار داد.

او به علوم ریاضیات و ادب و فقه و حدیث و کلام و فلسفه و تصوف و عرفان تسلط کسب کرده و به سبب تبحری که در فقه بدست آورد عنوان قاضی و مدرس هم یافت. وی تا بیست و یک سالگی در علم کلام بیش از سایر علوم زمان خود تعمق نمود، اما این علم نه تنها او را سیراب نکرده بلکه او را پریشان تر از قبل به وادی سرگردانی کشانید، تا اینکه مطالعه آثار امام محمد غزالی او را از گمراهی نجات بخشیده است.

خود ایشان نقل کرده است: « بعد از آنکه از گفتگوی علوم رسمی ملول شدم به مطالعه مضنفات حجةالاسلام اشتغال نمودم. مدت چهار سال در آن بودم و چون مقصود خود را از آن حاصل کردم، پنداشتم که به مقصود واصل شدم و نزدیک بود که از طلب بازایستم و بر آنچه حاصل کرده بودم از علوم اقتصار نمایم. مدت یکسال درین بماندم، ناگاه سیدی و مولائی الشیخ الامام سلطان الطریقة احمد بن محمد الغزالی به همدان که موطن من بود تشریف آورد. در صحبت وی در بیست روز بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما غیر خود هیچ باقی نگذاشت و مرا اکنون شغلی نیست جز طلب فنا. »

عین*القضات ، در سن ۲۴ سالگی، مشهورترین کتاب فلسفی خویش “ زُبدَة الحقایق”(زبده) را به نگارش در آورد. گرچه سلطه ی فقها و متعصبان زبان می برید و گلو می درید اما او با شهامت می نوشت:

کجاست محرم رازی که یک زمان ….دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید.

عین القضات اندیشمند و روشنگری ست آزادیخواه. می گوید: « آزادی را به انسان بسته اند، چنان که حرارت را به آتش.»

با تابیدن نور دانش و جستجو، در ده ی پایان عمر کوتاه اش، به این اندیشه رسید که ، برهان*های برآمده از خرد را به جای پیش انگاره های مذهبی بنشاند. او تبلیغات مذهب را دام و فریب می*نامد.

مهراب جهان، جمال رخساره ی ماست

ســلــطـان جـهان این دل بیچاره ماست

شور و شر و کفر و توحــیـــد و یقین

در گوشه ی دیده های خون باره ی ماست

نوشته*های عین القضات

«رساله*ی لوایح»، «یزدان شناخت»، «رساله*ی جمالی»، «تمهیدات» یا «زبدة الحقایق» *و نامه**های بسیار در این شمارند و بی شک نوشته**ها و یادداشت*هایی بسیار نیز برای همیشه از میان رفته*اند.

نجیب مایل*هروی در باب آثار عین القضات همدانی می*گوید: آنچه آثار قاضی- خصوصا تمهیدات و مکتوبات و شکوی*الغریب- را سزاوار ستایش می*سازد این است که او در این آثار خصوصی*ترین تجربیات عرفانی*ی خویش را بازگفته است، حتا تجربه*هایی که دیگر مشایخ صوفیه آنها را جزو “اسرار” می*دانسته*اند.

عین القضات و عرفان نظری

وی و ابن عربی اندلسی و شیخ محمود شبستری از پیشگامان تقریر و بیان جنبه نظری تصوف اسلامی بوده اند و ابوحامد غزالی و شیخ شهاب الدین سهروردی و مولانا جلال الدین بلخی، جنبه علمی آن را تبیین نموده اند.

یکی از محققین معاصر، معتقد است که عین القضات پایه گذار عرفان نظری و حکمت عرفانی است، نه ابن عربی و با آوردن جملاتی از کتاب تمهیدات به اثبات این نظریه می پردازد. آنجا که عین القضات می گوید: قرآنی هست ورای کاغذ و سیاهی و سپیدی … و همچنین است «محمد (ص) را دستی و پایی و تنی و آن محمد (ص) نیست، ورای آن محمد (ص) است» این موضوع نشان می دهد که عین القضات از پیشروان عرفان نظری است.

اندیشه های عرفانی عین القضات

در کشف حقیقت و حالات عشق

عشق به عنوان یکی از مواضیع اساسی عرفان اسلامی، رکن اصلی فکری قاضی به شمار می رود و به همین خاطر بود که صوفیه از او با تعابیری چون شیخ العاشقیت، سلطان العشاق و امثال آن یاد کرده اند. در نظر قاضی عشق مذهب مشترک بین خدا و انسان است.

عشق چیست؟

گفته اند: عشق افراط در محبت است و آتشی که در دل عاشق حق می افتد و جز حق را می سوزاند: این عشق امری الهی است و آمدنی است نه آموختنی.

بزرگان عرفا، از عشق و معانی آن بسیار سخن گفته اند.

عشق از دیدگاه قاضی غیرقابل بیان است و جز به رمز از آن نمی توان سخن گفت.

به اعتقاد او «… دیوانگی عشق بر همه عقل ها فزون آید، هر که عشق ندارد، مجنون و بی حاصل است، هر که عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خود رای، بود عاشقی بیخودی و بی راهی باشد»

… در عشق قدم نهادن،* کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند… کار طالب آن*ست که در خود،* جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی* عشق چگونه زندگانی؟ »

و چه این بیان به نگرش «اریک فروم» در «هنر عشق ورزیدن» نزدیک است که می گوید:

«عشق پاسخی ست به پرسش وجود انسان.»

اریک فروم، همانند عین*القضات، عشق را فدا کردن می**نامد، اما درست به برداشت وی نه مجنون وش و خود-آزار، بلکه آن فدایی که نه «ترک چیزها و محروم شدن و قربانی گشتن.» و چنین از گذشتن از خویشتنی ست که «فضیلت» و «برترین برآمد انسانی*اش می*نامد. عشق نیرویی*ست تولید گر عشق. به بیان کارل مارکس، «عشق را تنها می*توان با عشق مبادله کرد.» و در چنین مبادله*ای ست که اصالت فردی در باز تولیدی انسانی به برآیند پیوند*ها تکامل می*یابد.

بر خاست خروش عاشقان از چپ و راست

در بتکده امروز ندانم که چه خاست

در بتکده گر نشان معشوقه ی ماست

از کعبه به بتخانه شدن نیز رواست

عین القضات همدانی نیز چون دیگر سالکان طریقت بر اهمیت دعا و ذکر واقف بود و مریدان و شاگردان خود را مدام به آن توصیه می کرده است.ذکر « لا اله الا الله» از جمله ذکرهایی است که قاضی شاگردانش را تشویق به پیوسته گفتن آن می نماید و می گوید که «پس از طی مقاماتی، با اعراض از همه چیز، جز «هو» نشاید گفتن»

جستجو در حروف مقطعه قرآن

حروف مقطعه ابدای بیست و نه سوره از قرآن، الهام بخش بسیاری از افکار و اندیشه های عجیب و غریب در اذهان متصوفه بوده است.

جمع حروف مقطعه در قرآن ۷۸ حرف است وبه اعتقاد ابن عربی «حقایق آن ها برای هر کس روشن شود، او مالک بالا و پست خواهد شد»

در این میان شاید بیش از هر کس دیگر حلاج است که از رمزیت حروف مقطع قرآن صحبت کرده است و به دنبال وی قاضی گفته است: اگر نه این حروف مقطع یافتمی در قرآن، مرا هیچ ایمان نبودی به قرآن.

و معتقد بود که سالک در طی طریق، به مقامی رسد که همه قرآن در نقطه باء بسم الله ببیند و همه موجودات را در نقطه باء بسم الله ببیند.

… خداوند خواست که محبان خود را از اسرار ملک و ملکوت خود خبری دهد در کسوت حروف، تا نامحرمان بر آن مطلع نشوند، پس گفت:*« الم، المر، الرا، یس، … یس را قلب قرارداد و نشان سر احد با احمد، که کس جز ایشان بر آن واقف نشود.

عین القضات و مذهب

«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه» (حافظ)

اساس تقسیم فرق اسلامی به هفتاد و سه یا هفتاد و دو گروه، حدیثی است منسوب به پیامبر اسلام (ص)که همان سان که بنی اسرائیل به هفتاد و دو گروه گرویدند پیروان من نیز به هفتاد و دو گردند و همه ایشان در دوزخند جز یک گروه و آن سنت و جماعت است … گروه اخی در حدیثی از همان حضرت با تعبیر “ما انا علیه و اصحابی” توصیف شده اند یعنی آن دسته که من و یارانم برآنیم.

عین القضات با تبلیغ و اشاعه نظریه یگانگی و وحدت دین در توسعه و بسط این اندیشه سهیم بوده است. و معتقد است که همه بر یک دین و ملت اند. و اینچینین می گوید: اگر آن چه نصاری در عیسی دیدند تو نیز بینی ترسا شوی و اگر آن چه جهودان در موسی دیدند تو نیز بینی جهود شوی، بلکه آنچه بت پرستان دیدند در بت پرستی تو نیز بینی بت پرست شوی و هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد.

قاضی با استناد به حدیثی از پیامبر اکرم (ص) که فرموده اند: “یاتی علی الناس زمان یجتمعون فی المساجد و یصلون ولیس فیما بینهم مسلم” (روزی خواهد آمد که مردم در مسجد جمع می شوند و فاتحه می خوانند و رکوع و سجود می کنند و نماز می گزارند اما هیچکدام از ایشان حقیقا مسلمان نیست” می گوید:*”این سرنوشت اسلام است که آفتابش به مرور زمان غروب کند و روزی بیاید که از مسلمانی چیزی جز اسم آن و یک مشت عادات بی محتوا باقی نماند.”

عاقبت قاضی

عین القضات همدانی روش حسین بن منصور حلاج را داشته و در گفتن آنچه می دانسته بی پروائی می*کرده است. از اینجا به دعوی الوهیت متهمش ساختـند اما چون عزیزالدین مستوفی اصفهانی وزیر سلطان محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوق به او ارادت داشت، به آزادی هر چه می خواست می گفت و هیچ کس بر وی چیزی نمی گرفت تا قبول عام یافت.

اما چون وزیر سلطان بر اثر دسیسه های وزیر، ابوالقاسم قوام الدین درگزینی به حبس افتاد و در تکریت به قتل رسید؛ عین القضات همدانی نیز که در اثر دوستی عزیزالدین مستوفی با قوام الدین درگزینی مخالفت داشت مورد مؤاخذه و غضب وزیر جدید واقع گردید. بدین صورت که قوام الدین مجلسی ترتیب داد و از جماعتی عالمان قشری حکم قتل عین القضات را گرفت. و سپس دستور داد تا او را به بغداد بردند و در آنجا به زندان کردند.

حکومت دینی، به همراه شریعت*مداران، سخت بیمناک می شوند. دستور بازداشت وی از سوی خلیفه*ی بغداد و فقیهان داده می شود. عین القضات دستگیر و به زندان بغداد روانه می گردد. در سن سی و سه سالگی در زندان، کتاب «شکوی الغرایب» را به زبان عربی می نویسد. این کتاب ارزنده را دفاعیه عین القضات می شمارند.

“زندان و زنجیر و اشتیاق و غربت و دوری معشوق البته بسیار سخت است.”

اما، همه این شکنجه ها را می پذیرد و تن به تسلیم نمی سپارد.

عماد کاتب اصفهانی (برادرزاده عزیزالدین) در کتاب خریده القصر خود، سیر شهادت قاضی را چنین بیان می کند:
«عین القضات میانجی اصل، همدانی زیست، دوست با وفای عموی من صدر شهید بود، هنگامی که عمویم بیچاره شد، درگزینی بر کشتن او توانایی یافت. عین القضات نمونه تیزهوشی و دانشمندی بود، آفتاب پس از مرگ غزالی بر فاضل تر از وی نتابید. عین القضات در نگارش های عربی خود به راه غزالی می رفت، عالم نمایان بر وی رشک بده، کلماتی از کتاب هایش بیرون کشیده جدا از جمله بندی بدان معنی داده، به او تهمت زدند . وزیری پست خو وی را به همدان بازگردانید و با کمک یارانش با عین القضات آن کردند که جهودان با عیسی کردند….»

سرانجام عین القضات را به دستور ابوالقاسم درجزینی (درگزینی) به سرعت از بغداد به همدان بازپس بردند و شب هفتم جمادی*الاخر سال ۵۲۵ ه.ق (۵۰۹ خورشیدی/۱۱۳۰ میلادی) در مدرسه ای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می پرداخت بر دار کردند. گفته*اند که چون قاضی به پای چوب دار رسید آن را در آغوش کشید و این آیه را خواند : وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ (سوره شعراء آیه ۲۲۷) : و ستمکاران به زودی خواهند دانست به چه مکانی باز خواهند گشت.

سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریایی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسـتــه ایم

و آن هم به سه چیز کم بها خواسـته ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم

ما آتـش و نفــت و بـوریـا خواســته ایم

به هر تقدیر کرشمه، اهل وصال را به سوی خود جذب نمود و این بار شهیدی از همدان دویست سال پس از مرگ حلاج، ندای انا الحق او را زنده ساخت و فاجعه او را با تمام جزئیاتش تکرار کرد.
حلاج در هنگام کشته شدنش خطاب به حلوانی که از او پرسید:*سرورم این چه حال است، گفت: کرشمه جمال اهل وصال را به سوی خود جذب می کند…

ç i ç a k
Tuesday 14 December 10, 07:05 PM
یرج میرزا شاعر طنز پرداز



ایرج میرزا (زادهٔ ۱۲۹۱ه. ق. / ۱۸۷۴ در شهر تبریز - درگذشتهٔ ۱۳۰۳ خورشیدی/ ۱۹۲۴) ملقب به «جلال*الممالک» و فخرالشعرا، شاعر ایرانی اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی بود.

او فرزند صدرالشعرا غلام*حسین میرزا قاجار و از طریق پدر بزرگش ملک ایرج بن فتحعلی شاه، نتیجه فتحعلی شاه قاجار بود. در فارسی و عربی و فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می*دانست و خط را خوب می*نوشت. تحصیلاتش در مدرسه دارالفنون تبریز صورت گرفت و در نوزده*سالگی هنگام ولیعهدی مظفر الدین میرزای قاجار لقب «ایرج بن صدرالشعرا» یافت. لیکن بزودی از شاعری دربار کناره گرفت و به مشاغل دولتی مختلفی پرداخت که از میان آنان کار در وزارت فرهنگ (معارف آن*زمان) بود.

شعر ایرج به خاطر طنز سنگین، و در برداشتن نکاتی که در عرف جامعه بعضاً غیراخلاقی تلقی می*شود معروف است. سبک شعری او ساده و روان و دربرگیرنده واژگان و گفتارهای عامیانه* و رکیک است. شعر "داشت عباسقلی خان پسری..." از ایرج میرزا را نخستین شعر با ادبیات کودک در فارسی می*دانند.[نیازمند منبع] در تبریز به دنیا امد و در مدرسه دارالفنون تبریز تحصیل کرد وقتی امیر نظام گروسی مدرسه مظفری را در تبریز تاسیس کرد ایرج میرزا سمت معاونت آن مدرسه را یافت سپس به استخدام اداره گمرک درآمد و پس از مشروطیت هم در مشاغل مختلف دولتی در مناطق مختلف کشور خدمت کرد وی در تهران در گذشت و در قبرستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

افکار و اشعار
وی پس از مدتی سبک قدیم را که در آن توانا بود رها کرد و خود سبکی ویژه پدید آورد. درین سبک اندیشه*های نو و مضامینی که گاه از ادبیات خارجی اقتباس شده و گاه مخلوق اندیشه شاعر است و نیز مسایل گوناگون اجتماعی و هزلیات و شوخیهای نیش دار و ریشخندها و تمثیلاتی که شاعر از غالب آنها نتایج اجتماعی را در نظر دارد بزبانی بسیار ساده و گاه نزدیک بزبان مخاطب و همراه با الفاظ جنسی بیان شده*است

احزاب و گروه*ها

سوسیال دموکرات*ها، اجتماعیون عامیون
کمیته ستار
مركز غیبی
اعتدالیون
انجمن اخوت
انجمن مخدرات وطن
جامع آدمیت
کمیته مجازات
حزب دموکرات، عامیون
حزب کمونیست ایران
انجمن اسلامیه
رویدادهای مهم

قاجار
قیام تنباکو
جنبش مشروطه
فرمان مشروطیت
استبداد صغیر
جنبش جنگل
ایران جنگ جهانی اول
کودتای ۱۲۹۹
انحلال سلسله قاجار
قانون اساسی مشروطه


ایرج منتقد اوضاع جامعه سنتی و مذهب*زده زمان خویش بود و به مانند میرزاده عشقی موضع سختی در برابر حجاب و برخی از روحانیون داشته*است. این موضع را می*توان به راحتی در قطعه کاروانسرا مشاهده نمود. این شاعر همچنین غزل معروفی در هجو شیخ فضل الله نوری دارد.
در سردر کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق می*رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد و آن یکی خاک یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته*ای را با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی چون شیر درنده می*جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را پاچین عفاف می دریدند
لبهای قشنگ خوشگلش را مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می*شد مردم همه می*جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و وحش از جحر انجم ز سپهرمی رمیدند
این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم از رونق ملک ناامیدند

مرگ
ایرج میرزا در پی یک سکته قلبی در منزل اسعدالملوک هرمزی (همسر حاج هرمزخان مترجم دکتر میلسپو) واقع در خیابان ایران (عین*الدوله)، پهلوی بازارچه سقاباشی درگذشت. آرامگاه ایرج میرزا در گورستان ظهیرالدوله در دربند بین امامزاده قاسم و تجریش شمیران قرار دارد.

یادواره

بولواری در مشهد به نام ایرج میرزا نام*گذاری شده*بود که در سال ۱۳۸۸ به جلال آل احمد تغییر نام یافت. شهرداری مشهد با نصب تابلویی در این خیابان دلایل این تغییر نام را چنین ذکر کرد: «...ایرج میرزا دارای ادبیات مستهجن و پورنوگرافی بوده و لبه تیز اشعارش متوجه ارزش*های دینی به خصوص نماز بوده و در جهت نازل کردن مقام روحانیت اقدام می*کرده*است...»

ç i ç a k
Sunday 27 February 11, 10:51 AM
شاعری شوریده و دلسوخته که در شب عاشورای سال 1306 شمسی در خانواده ایی معتقد و مذهبی در محله منصوریه قدم به عرصه وجود گذاشت .
پدرش مرحوم ابوالفضل کارمند شرکت نفت اردبیل و مادرش مرحومه اقلیمه ، بانویی مهربان و آرام بود و شاعر در ایباره گفته است :
هیچ وقت صدای بلند مادرم را نشنیدم . عشق او همیشه در قلب من زلال و جلیل خواهد ماند .
یداله با دو خواهر و دو برادر در پرتو تربیت والدین بزرگ شد و کم کم چشمه شعر در جانش جوشیدن آغاز کرد . از کودکی به مراسم عزاداری و شرکت در دسته جات حسینی علاقه داشت. اولین تاثیرش از شاعر نامدار مرحوم احزن اردبیلی است که مردی معتکف ، سالک راه حق و عارف سخن پرداز بود و سروده هایش حالت سرود داشت. آشنایی با آثار وی سبب شد که یداله به مرثیه پردازی روی آورد ودر شعر ( منعم ) تخلص کند.
منعم به فردوسی ، سعدی و حافظ علاقه فراوان و به شعرای خطه آذربایجان ارادت کامل داشت از جمله فقید مرحوم حاج یحیوی که سالیان دراز با هم رفاقت داشته اند.
پس از پایان تحصیلات دوره اول متوسطه پدرش را از دست داد و به ناچار جهت تامین معاش خانواده ، یک بنزین فروشی دایر کرد ، بعد ها که پمپ بنزین به صورت مدرن دایر شد شغلش از رونق افتاد . در سال 1339 در شرکت نفت اردبیل استخدام شد و سی سال در آن به کار پرداخت.
شاعر در 25 سالگی ازدواج کرد وی 7 فرزند دارد که دو دختر و 5 پسر هستند . منعم از شاعران پر کار بوده و دارای آثار متعددی در زمینه های مدایح و مراثی ، مسائل اجتماعی ، عرفانی ، اخلاقی و نصایح می باشد ودر هردو زبان فارسی و تورکی طبع آزمایی کرده و بیشتر اشعارش به زبان شیرین مادریش ( تورکی ) می باشد . در آثار وی الهامات برگرفته از آیات قرآن شریف ، احادیث نبوی و ائمه هدی و نهج البلاغه فراوان یافت می شود.
ا... بیلور اشعاریمی ، بی ریب و ریا دور
چوخ سطرلری معنی قرآن خدا دور
دوزدور دئدیگیم ، آند اولا قرآن مبینه

از این شاعر پر مایه ، سه جلد کتاب منتشر شده و آثار باقیمانده وی در آینده نزدیک به زیور طبع آراسته خواهد شد . شاعر در زندگی خود توفیق سفر به عتبات عالیات ، زیارت حج ، مینه و مکه ، کربلای معلی و مرقد سلطان خراسان را داشته است .
اولین شعری که سروده این بیت است :
تنهایم بار الهی ، من ندارم هیچ دلخواهی
شدم یک پیر افتاده ، گدایم من تو الهی
حاج منعم در شعرهای اجتماعی خود با نیش قلمهای تلخ و تند دنیا پرستان ، مزوران ، خون آشامان جامعه ، نقابداران فرومایه و قدرت طلبان شیطان صفت را رسوا می کند و از این جهت پاره ایی آثار و سروده ها جایگاه ویژه ایی در ادبیات انتقادی معصر دارد.ح.ی
یادی از منعم اردبیلی

http://up.iranblog.com/images/rkqpdd07nhxcl327fuug.jpg






خلایقدن جفا گوردوم تماما بی وفا گوردوم



وفاسیز آشنا لردن عجائب ماجرا گوردوم



اولارکی لاف یکرنگی ووروب آخر دو رنگ اولدی

تمام عقربا لر عقرب اولدی جانگزا گوردوم



کیمه بیل باغلادیم قطع اولدی امیدیم بلیم سیندی





فقط بیر آشنا عقرباده تک خدا گوردوم



فقط بیر تخم مرغی ساده و یکرنگ بیلمیشدیم



اونوندا کوینگین رد ایلدیم رنگین دو تا گوردوم



جهاندا قورخما دشمنن همیشه آشنادن قورخ



نه اینکه اشنانون حیله و مکرین خفا گوردوم



الونن اوپسه آلانما چکر آخر ایاقونن



سو اوپسه پای دیواره ییخیب ویران سرا گوردوم



زلیخا ایستمیردی یوسفی اوز نفسین ایستیردی



حامی اوز نفسینین محبوبیدور دنیانی لا گوردوم



صمیمیت محبت عشق بازی ایتده کاملدی

بو حیوانین وفاسین راه حقه آشنا گوردوم

ç i ç a k
Sunday 27 February 11, 10:52 AM
چنگیزمهدی پور در سال ۱۳۴۰ در روستای شیخ حسنلو از توابع شهرستان کلیبر در استان آذربایجان شرقی به جهان چشم گشود. وی از کودکی شیفته موسیقی بود و از ......




http://up.patoghu.com/images/3dczcyt2i1zqvpkgt8s.bmp

چنگیز مهدی پور (نوازندهٔ زبردست ساز ترکی قوپوز)

چنگیزمهدی پور در سال ۱۳۴۰ در روستای شیخ حسنلو از توابع شهرستان کلیبر در استان آذربایجان شرقی به جهان چشم گشود. وی از کودکی شیفته موسیقی بود و از محضر عمویش آشیق عین*اللّه- که از اساتید معروف آن دیار بود بهره جست و با ساز قوپوز آشنا گردید.او به دنبال یادگیری فنون موسیقی در سال ۱۳۵۶ در تهران اقدام به خریدن ساز و نواختن آن و در طول این سالها ضمن فراگیری آهنگ های مربوط به ساز و صنعت عاشیقی ،از تکنیک و هنر جذاب " استاد حسین اسدی "نیز بهره مند گشت.در سال
در سال ۱۳۶۲ در تهران در آموزشگاه موسیقی چنگ ، نتهای موسیقی را فرا گرفت وجمع آوری، تحقیق و تألیف قطعات نت ها راسرمشق فعالیت های هنری خود قرار داد." چنگیز مهدی پور " در سال ۱۳۶۸ به تبریز بازگشت و در محضر " استاد یحیی اسماعیل*زاده " تئوری موسیقی را فراگرفت. در سال ۱۳۶۹ گروه موسیقی دالغا را تشکیل داد و سرپرستی آن را بر عهده گرفت. در سال ۱۳۷۱ آموزشگاه موسیقی روشن را تأسیس کرد و در کنار تعلیم " قوپوز " به تألیف کتاب " مکتب قوپوز" و آموزش علمی آن پرداخت. این کتاب در سال ۱۳۷۹ چاپ گردید و پس از آن وی در سال ۱۳۸۳ کتاب آشیق هاوالاری را به چاپ رساند.این دو کتاب در سطح کشور و "باکو" تدریس می شود.

مهم ترین فعالیتهای هنری چنگیز مهدی*پور

* مهرماه سال ۱۳۶۹ اجرای کنسرت برای مهمانان چهاردهمین اجلاس صنایع دستی کشورهای آسیایی در اصفهان
* مهرماه ۱۳۷۱ شرکت در فستیوال دوسلدورف آلمان؛ همچنین اجرای کنسرت در هلند
* سال ۱۳۷۳شرکت در فستیوال بین الملی فولکلوریک جهانی در اسپانیا و دریافت دیپلم افتخار ویژه جشنواره
* شرکت در جشنواره*های دهه فجر سالهای ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۸ و کسب مقامهای جشنواره و دیپلم افتخار
* سال ۱۳۷۵ اجرای کنسرت در شهرهای مختلف کانادا از جمله مونترآل، ونکوئر و دانشگاه هارتاوس تورنتو
* سال ۱۳۷۶ اجرای کنسرت در اجلاس سران کشورهای «گروه هشت» در استانبول
* آذرماه سال ۱۳۷۸ شرکت در نخستین جشنواره موسیقی مقامی کشور در کرمان و دریافت لوح تقدیر و دیپلم افتخار
* سال ۱۳۷۸ دعوت به کشور کلمبیا و اجرای برنامه*های مختلف
* سال ۱۳۷۹ اجرای موسیقی در فرانسه
* دی ماه ۱۳۷۹ اجرای مشترک موسیقی ترکی ایران و آذربایجان در باکو
* تیرماه ۱۳۸۰ اجرای مشترک موسیقی ترکی ایران و آذربایجان به مناسبت بزرگداشت آشیق عدالت نصیب*اُف
* آبان ماه ۱۳۸۰ اجرای موسیقی در کنگره بزرگداشت استاد محمدحسین شهریار در ترکیه
* سال ۱۳۸۲ اجرای موسیقی در کنگره بزرگداشت استاد محمدحسین شهریار در ترکیه
* تنظیم و اجرای موسیقی متن فیلم «سارای» به کارگردانی یداللّه صمدی
* فروردین ماه ۱۳۸۴ اجرای موسیقی در نمایشگاه EXPO ناگویای ژاپن
* آذر سال ۱۳۸۷ سرپرستی کنسرت گروه دالغا در تالار بزرگ کشور واقع در ته


بیوگرافی مختصر

1340 تولد در روستای شیخ حسینلو از توابع شهرستان کلیبر .
اولین استاد آشیق عین اله مهدی پور ( عمو ) .
1355 شروع نواختن ساز (قوپوز) .
1360 آشنایی با استاد حسین اسدی و بهره مندی از تکنیهای ایشان .
1362 فراگیری آموزش تئوری موسیقی در آموزشگاه موسیقی چنگ تهران .
1368 نقل مکان به تبریز و تدریس در آموزشگاههای موسیقی چنگ و استاد سلیمی .
1369 همکاری با ارکستر رادیو و تلویزیون تبریز به رهبری استاد سلیمی (به دعوت خوداستاد) .
1369 تشکیل گروه دالغا به سرپرستی چنگیز مهدی پور.
1369 اولین کنسرت گروه موسیقی دالغا برای مهمانان چهاردهمین اجلاس صنایع دستی کشورهای آسیایی در شهر اصفهان .
1370 شرکت در جشنواره موسیقی کشوری (دهه فجر) و کسب دیپلم افتخار ، لوح زرین ، عنوان تکنواز برگزیده .
1370 شرکت در فستیوال موسیقی دوسلدروف آلمان و نیز اجرای کنسرت در همان تاریخ در کشور هلند .
1371 تاسیس آموزشگاه موسیقی روشن .
1373 شرکت در فستیوال موسیقی بین المللی فولکولوریک جهانی در کشور اسپانیا و دریافت افتخار ویژه جشنواره .
1374 شرکت در جشنواره موسیقی کشوری (دهه فجر) و کسب مقام برتر و دیپلم افتخار گروهی .
1375 کنسرت در دانشگاه " هارت هاوس " تورنتو در کشور کانادا به دعوت دانشگاه "هارت هاوس" و کنسرت در شهرهای
مونترال و ونکووئر.
1376 شرکت در فستیوال کشوری و کسب دیپلم افتخار و عنوان تکنواز برگزیده .
1376 کنسرت در اجلاس سران کشورهای گروه هشت در استانبول ترکیه .
1376 آهنگسازی و تنظیم و اجرای موسیقی متن فیلم " سارای" به کارگردانی یداله صمدی .
1378 شرکت در فستیوال موسیقی شهر کرمان به صورت گروهی و کسب مقام برتر و دیپلم افتخار .
1378 کنسرت در شهرهای مختلف کشور کلمبیا .
1379 کنسرت گروهی به دعوت استانداری شهر اوزاکای ژاپن و کنسرت تکنوازی در شهر اوزاکا و توکیو .
1379 کنسرت در کشور فرانسه .
1379 کنسرت گروهی در کشور آذربایجان و دریافت دیپلم افتخاراز مجمع آشیقهای آذربایجان .
1380 کنسرت گروهی در کشور آذربایجان به مناسبت بزرگداشت استاد آشیق عدالت نصیب او.
1380 کنسرت گروهی در کنگره بزرگداشت استاد شهریار در شهرآنکارا کشور ترکیه .
1381 کنسرت گروهی در کشور آذربایجان .
1381 دریافت لوح تقدیر بهترین آهنگساز از طرف داوران در دهمین جشنواره کشوری تولیدات رادیو و تلویزیون .
1382 کنسرت گروهی در کنگره بزرگداشت استاد شهریار در شهر آنکارا کشور ترکیه .
1383 کنسرت گروهی در جمهوری خودمختار نخجوان .
1384 کنسرت گروهی در نمایشگاه " EXPO" ناگویای کشور ژاپن .
1384 آهنگسازی و اجرای موسیقی متن فیلم "ماه کامل" به کارگردانی آقای ناجی .
1385 کنسرت گروهی در سالن فولارمونیای در کشور آذربایجان .
1386 کنسرت گروهی به دعوت موسسه " Södra tatrin" درشهرهای استکهلم ، مال مو ، گوتنبرگ کشور سوئد و اجرای
گروه در همان تاریخ در کشورهای دانمارک و آلمان .
1387 کنسرت گروهی در تالار بزرگ وزارت کشور
1388 شرکت در جشنواره آشیقها در کشور ترکیه .
" تالیفات "
1379 کتاب "مکتب قوپوز " جلد اول .
کتاب پژوهشی در مورد "آشیقهای قدیم و جدید" بنا به درخواست سازمان میراث فرهنگی .
1383 کتاب " آشیق هاوالاری" .
" کاستها و سی دی ها "
1372 آلبوم موسیقی حماسی آذربایجان به درخواست حوزه هنری تهران .
1376 کاست " سئوگی " (اجرای کانادا)
1383 کاست و سی دی های " یانیق کرمی ، سالامات قال ، ائل باغچاسی " .
1385 سی دی تصویری " سئوسه منی " .
1387 سی دی صوتی وتصویری " ساری گلین " .

ç i ç a k
Sunday 27 February 11, 10:54 AM
صمد بئهرنگي آذربايجان خالقي اوچون چوخ تانيش و دوغما بير آددير. اوزانلار، شاعيرلر اونون حاققيندا بوللوجا شعر يازميش، موسيقيده سسلنديرميشلر. بئهرنگي قدر ميللي اخلاقلا، ميللي معنويياتلا قايناييب- قاريشان شخصييت بلکه ده عومومييتله هئچ يوخدور. صمد بئهرنگي نين اسرارنگيز اؤلومو ده چوخ ماراقلي بير يئرده گئرچکلشميشدي: آراز چاييندا. آراز چايي آذربايجان ادبيياتيندا نيسگيلين، آيريليغين سيمگه سي کيمي آنلاشيلميش، آنلاديلميشدير. صمد بئهرنگي کيمي گنج بير يازارين آرازدا اؤلدورولمه سي آذربايجان ادبي موحيطي نين دويغوسال قاوراييشيني داها دا دريندن ائتکيله ميشدير. صمد بئهرنگي نين ياشاديغي تاريخده ميللي مسئله ني اؤن پلانا چکن تشکيلات و يا فردلر چوخ آز ايدي. او زامانلار مارکسيست، ايسلام دئوريمجيسي اولماق يايقين ايدي. بئهرنگي نين ان ياخين دوستلاري مارکسيست اولدوقلاري اوچون ياخالانيب اؤلدورولدولر. اصلينده آذربايجان ميللتي مارکسيست- لئنينيست ايدئولوژيلردن چوخ ضرر گؤرموشدور. ان فداکار و جسور گنجلريميز بو منفور ايدئولوژيلر يولوندا حياتلاريني ايتيرديلر. آنجاق هر زامان بؤيوک شخصييتلر تاريخي قاباخلايا بيلميشلر. او زامان صمد بئهرنگي هئچ بير "اينقيلابي" ايدئولوژيلره قاتيلمادان ياراديجيليقلا مشغول اولدو و آذربايجان ميللي ايستکلريني ديله گتيردي. او زامان ميللي مسئله ايله مشغول اولماق داها تهلوکه لي ايدي. ندن؟ چونکو بئهرنگي نين زامانيندا 21 آذر حاديثه سي نين خاطيره لريهله جانلي ايدي. 21 آذرده اؤلدورولن سايسيز اينسانلارين اوغوللاري، قارداشلاري، باجيلاري، نوه لري هله ياسدان تام اولاراق چيخماميشديلار. بو اوزدن ده پهلوي ايستيبدادي اوچون آذربايجان ميللي مسئله سي هر شئيدن تهلوکه لي ايدي. و صمد بئهرنگي بئله تهلوکه لي بير ايشله مشغول ايدي.
بئهرنگي کند- کند، اوبا-اوبا دولاشيب ياشلي قادينلاردان و کيشيلردن دينله ديگي خالق ناغيللاريني کيتابلاشديردي. بو، ائله ايجتيماعي بير اورتامدا (موحيطده) باش وئريردي کي، مکتبلرده آنا ديلينده دانيشان چوجوقلاري، موعلليملري جزالانديريرديلار. بوتون بو چتين دوروما قارشي بئهرنگي ميللي کيمليگين يوکسلمه سي اوچون اينتئللئکتوال ساحه ده فعاليت گؤستريردي. بو ايستک دوغرولتوسوندا بئهرنگي "پارا- پارا" آديندا بير کيتاب يايينلادي. کيتابين آدي چوخ آنلاملي ايدي. بوراداکي "پارا- پارا" سؤزو، دولاييسييلا پارا- پارا بؤلونموش،پارچالانميش آذربايجانا ايشاره ائديردي. کيتابدا آذربایجان شاعيرلري نين شعرلريندن اؤرنکلر وئريلميشدي. بئهرنگي اؤلدورولدوکدن سونرا اونون اثرلرينه اولان ايستک شيددتلندي. بو شيددتلي ايستک ايستر-ايستمز اونون ميللي کيمليک گؤروشونون ده اؤزومسَنمه سينه سبب اولوردو. حتّي بو گون ده ميللي کيمليگيميزين يوکسليشينده صمد بئهرنگي نين کيتابلاري نين چوخ بؤيوک ائتکيسي وار. سادجه اونون اثرلري نين ائتکيسي دئييل، "صمد بئهرنگي" آدي اؤزو-اؤزلوگونده ميللي موباريزه ني چاغريشديرير.
بئهرنگي بير چوخ اثر يازميش. هله ليک اونون "قاراجا باليق" کيتابيني ترجومه ائديب اوخوجولارا سونورام. ندن بو ترجومه يه احتيياج دويدوم؟ باکيدا ياشاديغيم زامان 4 ايل آتاتورک ليسه سينده اؤيرتمنليک ائتديم. آنا ديليندن درس کئچيرديم. سانيرام 5-جي صينيفيندرسليگينه "قاراجا باليق"ي دا سالميشديلار. چوخ قوصورلو و حتّي يانليش و خطالي ترجومه ائديلميش، بئهرنگي نين بعضي گؤروشلري ده تحريف ائديلميشدي. بو اوزدن ده او زامان بو کيتابي گونئيدن گتيرديب ترجومه ائتديم. اؤز ترجومه مي اوشاقلارا اوخودوم. هئچ واخت اونوتمارام کي، ائله هيجانلا اوخوموشدوم بو اثري کي، تنففوس زنگي نين چالماسينا باخماياراق، اوشاقلار اوتوروب دينله مگي ترجيح ائتديلر. کيتابداکي باليق تيمثاليندا رمزلشديريلن قهرمانليقدان هاميسي نين توکلري بيز- بيز اولموشدو.
منجه بئهرنگي نين شاه اثري ائله بو کيتابدير. يقين کي، ياشاسا ايدي، داها بؤيوک اثرلر ياراداجاقدي. " قاراجا باليق" دوغرونو، سونسوزلوغو و روحي بوتونلوگو آختاران بير اينساني خاطيرلادير. بو يولداکي موباريزه ده تجروبه قازانيب اولقونلاشان، ماجرادان ماجرايا آتيلان، بير آن بئله دوغرونو آراماقدان واز کئچمه ين بير اينسان. قارشيسينا تورلو- تورلو جهالت چيخير، حياتيني محو ائدن وحشيلرله قارشيلاشير قاراجا باليق. آنجاق حيات دوغرونو اؤيرنمه يه حسر ائديلميرسه اونون نه آنلامي وار. حياتا آنلام وئرن حرکتدير. چونکو حرکت ائدرکن تجروبه قازانيلير، يئني هدفلر اورتايا چيخير. بئهرنگي چوخ گؤزل تثبيت ائتميش بونو کي، بؤيوک آماج يولوندا سفره چيخارکن، قورخو حيسسي اؤز-اؤزونه يوخ اولور. قورخو حيسسي داها چوخ دورغونلوغون و ذهنين اؤز قارانليغيندا، اؤز دومانليغندا بوغولماسي نين نتيجهسيدير. اوزاق يوللارين يولچوسو اولماقلا، بؤيوک هدفلري نفسده اؤزدئشلشديرمکله قورخو دويغوسوندان قورتولماق مومکوندور. يولچولوق زاماني قورخو فاکتورلاري ايله موباريزه باشلايير و قورخونو يارادان انگللر اوراتادان قالديريلير. نئجه کي، قاراجا باليق اؤز قيلينجي ايله باليق اودان قوشو، باليقلاري يئين ناققاني ايچلريندن وورور. اؤز قيلينجي ايله اونلارين قارنيني ييرتيب و باليقلارين حياتيني تهلوکه دن قورتارير. هامي قهرمان اولماز. قهرمانليق اوچون هونر و کاراکتئر لازيمدير. بير قهرمانين، بير فيکير آدامين حسابينا بير ميللتو بير توپلولوق آزادليغيني الده ائدير. بئله ليکله ده گئرچک حيات هم ده باشقالاري اوچون ياشاماقلا، باشقالارينا آزادليق و سعادت گتيرمکله واساسا ده اوستون و ياراديجي بير کيمليگه قوووشماقلا آنلام قازانير. بئهرنگي "قاراجا باليق" کيتابيندا بو اخلاق آنلاييشيني، بو اخلاق فلسفه سيني ميللته آنلادير، شرح ائدير. کيچيک حجملي بو کيتابدا بؤيوک فيکيرلر و سيرلر يئرلشميشدير. جميعتين، اؤزَلليکله گنجليگين بؤيوک ايده آللارينا و ياراديجيليق ايستکلرينه قارشي اسکي دَيرلرين نئجه ده مانع اولدوغو آنلاديلير. سانکي نيچه نين فلسفه سي چوخ ساده ديلله ايضاح ائديلير. نيچه يه گؤره اوچ نؤوع کاراکتئر وار: 1- اخلاقي و يا جميعتين اسکيدن قالان دَيرلري ايله راضيلاشيب حياتيني چورودن اينسان تيپي. چوغونلوغو (اکثريتي) تشکيل ائدن بو تيپلر هر نؤوع يئنيليگه و دَييشيمه قارشيدير.بونلار اسکي دَيَرلرين اخلاق آنلاييشيني مقبول ساييرلار. جهالتده ياشاماق آيدينليقدا و بيلگينليکده ياشاماقدان داها راحاتدير. تنبللر ان چوخ بونو ترجيح ائدرلر. 2- اؤزگور (آزاد) اينسان تيپي. بو تيپلر جميعتين اخلاق آنلاييشيني قبول ائتمزلر، آنجاق يئني دَيَرلر و يئني اخلاق آنلاييشي ياراداجاق سَوييه ده ده دئييللر. 3- اوستون اينسان تيپي. بو نؤوع اينسانلار اسکي دَيَرلري قبول ائتمه مَکله يئتينمزلر. اونلار هم ده اسکي دَيَرلري دئويريب يئني دَيَرلرين ياراديجيسي کيمي اورتايا چيخارلار. مثلا آتاتورک مين ايلليک عثمانلي-ايسلام تاريخيني دئويريب يئني اخلاق آنلاييشي، يئني حيات آنلاييشيني قوردو.صمد بئهرنگي نين "قاراجا باليق" اثرينده هر اوچ اينسان تيپي ايله قارشيلاشيريق. قاراجا باليق اسکي دَيَرلري ردد ائتديگي اوچون موحافيظه کار دسته اونا قارشي چيخير و حتي اسکي اخلاق سيستئمينين قورونماسي اوغرونا اونو اؤلدورمک ايسته ييرلر (بونلار اخلاقي دسته دير). بير دسته ايسه قاراجا باليغي دستکله يير، موحافيظه کارلارين حيات بيچيمينه قارشي چيخيرلار. لاکين بو دسته ده موحافيظه کارليغين دَيَرلريني اورتادان قالديريب و يئني دَيَرلر اورتايا قوياجاق بيلگي و جسارت يوخدور (اؤزگور دسته). کيتابدا بونلار قاراجا باليقلا جميعت آراسيندا خنثي فعاليتده ديرلر. قاراجا باليق ايسه دوشونجه و جسارت اؤندَري کيمي مئيدانا چيخير. بوتون تهديدلره سينه گرَرَک، يئني دونيا دوزَني قورماق ايسته يير (اوستون و ياراديجي کيمليک). قاراجا باليق بوتون انگللري اورتادان قالديريب، دار معنوي موحيطدن قورتولدوقدان و دنيزه قوووشدوقدان صونرا اؤلوم— حيات حاققيندا يئني دوشونجه لر سؤيله يير: " اؤلوم هر آن مني ياخالايا بيلر. آنجاق من باشارديغيم قدر ياشامالي، اؤلومدن قاچمالييام. يالنيز اؤلومله قارشيلاشا دا بيلرم. اؤنملي دئييل، اؤنملي اولان بودور کي، منيم حياتيم و يا اؤلوموم باشقالاري نين حياتينا نئجه تاثير گؤستره جکدير." بو دوشونجه اوستون کيمليگي اؤز ايراده سي و موباريزه سي ايله قازانميش بير ذئهنييتين اولا بيلر يالنيز. و قاراجا باليق دا اؤزگورلويو اؤز دار قارانليق موحيطينده دئييل، دنيز گئنيشليگينده قازانير. دار معنوي موحيط صونسوزلوغون ايچينده يوخ اولور.
سانکي قاراجا باليق دوغرونو آختارماق اوچون هر شئيدن ايمتيناع ائديب يوللارا دوشن و اؤز روحوندا سفره باشلايان بودا پئيقمبرين سرگوذشتيدير. سانکي حياتيني بوتونو ايله بيلگييه حسر ائدن و دايما آختاريشدا اولان شمس تبريزي نين حيات شکليدير. سانکي بو کيتاب منيم اوچون يازيلميش. نه قدر ده اؤز حياتيملا "قاراجا باليق" آراسيندا بنزرليک وار. بو اوزدن ده بئهرنگي نين اثرلريني چوجوقلوق ياشلاريمدان باشلاياراق دؤنه- دؤنه اوخودوم و منيم ميللي موباريزه يه، فيکيرآختاريشينا قاتيلمامدا ائتکيسي اولان اردملي کيشيلردن بيري ده صمد بئهرنگيدير. صمد بئهرنگي موعلليم ايدي. يئنه ده موعليمدير و ابديا ده بو ميللتين موعلليمي اولاراق قالاجاقدير. من بؤيوک بير غرور حيسسي ايله دئييرم کي، منيم دوشونجه مين، ميللي دويغولاريمين موعلليملريندن بيريسي ده صمد بئهرنگيدير. بو اوزدن ده بو کيتابين ترجومه سي شاگيردين اؤز موعلليمينه اولان تؤحفه سي کيمي آنلاشيلماليدير. سون اولاراق يئنه ده بو کيتابين ترجومه سيني صمد بئهرنگي نين شاگيردلرينه تقديم ائديرم. بو گون اونلارين چوخو آذربايجانين ميللي ايستکلري يولونداموباريزه آپارديقلاري اوچون ايسلامين قارانليق زيندانينا آتيلميشلار. بو ترجومه ني سيزلره سونورام منيم محبوس باجيلاريم، قارداشلاريم.

گونتاي گنجالپ

15.06.08
فينلادييا

Amor
Monday 28 February 11, 01:39 PM
انام تومروس(ملکه تومروس)

زنان* آمازون* در آذربايجان* آمازونها قبيله* اي* از زنان* جنگجو بودند كه* هيچ* مردي* را ـ به* غير از زمانهاي* ويژه* ـ به* قبيله* راه* نداده* و براي* خود ملكه* اي* جنگجو داشتند كه* قدرت* سياسي* نظامي* قبيله* را در اختيار داشت* . آنها روزگار طولاني* در آذربايجان* سكونت* داشته* و براي* خود حكومتي* به* پايتختي* شهر بردع* داشتند .
آمازون* لفظي* يوناني* و متشكل* از دو بخش* «آ» و «مازون*» است* . «مازون*» يعني* «پستان*» و «آ» حرف* نفي* در زبان* يوناني* است* و معني* آن* «بي* پستانها» مي* شود چه* زنان* آمازون* براي* اينكه* بتوانند بهتر شمشير زني* و تيراندازي* نمايند يكي* از پستانهايشان* را مي*بريدند و يكي* ديگر را براي* شير دادن* نگه* مي* داشتند . اكثر نويسندگان* معتقدند كه* آنها پستان* سمت* راست* را مي* بريدند ولي* فردوسي* در شاهنامه* معتقد است* كه* آنها پستان* سمت* چپ* را مي* بريدند . او در اين* مورد مي* نويسد :
سوي* چپ* بكردار جوينده* مرد كه* جوشن* بپوشد بروز نبرد
سوي* راست* پستان* بسان* زنان* بسان* يكي* نار بر پرنيان*
زنان* آمازون* داراي* جامعه* بي* طبقه* بوده* و همه* با هم* برابر بودند و كسي* را بر كسي* برتري* كلي* نبود . آنها همگي* با هم* براي* پيشبرد اهداف* قبيله* كار و كوشش* مي* كردند و همگي* در سود و زيان* امورات* قبيله* شريك* بودند .
«حمدالله* مستوفي*» در كتاب* «نزهة* القلوب*» در مورد زنان* آمازون* مي* نويسد :
«هر كاري* كه* جهت* نظام* امور دنيوي* ، مرد آنرا بايد كرد از فلاحت* و صناعت* و. غيره* آن* ، آنجا همه* زنان* كنند و هر چيزشان* كه* حاصل* شود همه* را با هم* شركت* بود و بزرگي* و كوچكي* و نزاع* جهت* سود و زيان* در ميان* ايشان* نيست* و زيادت* جويي* و تنعم* طلبي* و زينت* خواهي* و ذله* بندي* به* معتقد ايشان* حرام* است* الحق* خوش* مذهبي* و روشي* دارند و جنين* زنان* را بر بسيار مردم* ترجيح* و تفضيل* است*»
زنان* آمازون* داراي* ملكه* هاي* مشهور از جمله* ملكه* هيپوليته* ، ملكه* ميرنيا ، ملكه* پانتزيله* ، ملكه* اسپاترا ، ملكه* تومروس* و ملكه* تالس* تريس* بودند . ملكه* اسپاترا همسر آمركس* حكمران* تركان* سكائي* آذربايجان* بود كه* در كشمكش* دائمي* با كورش* كبير بسر مي*بردند! چون* كوروش* همواره* سعي* مي* كرد تا بزور شمشير و نيزه* به* متصرفات* خود بيافزايد .
در جنگي* كه* آمرگس* با كورش* كبير كرد عليرغم* دلاوريهايش* شكست* خورد و اسير گرديد . كوروش* به* ملكه* اسپاترا پيغام* داد كه* با اسير شدن* شوهرش* بهتر است* كه* بدون* مقاومت* تسليم* شود ولي* ملكه* اسپاترا به* همراه* دويست* هزار از زنان* آمازون* و سيصد هزار از تركان* سكائي* به* مقابله* كوروش* شتافت* و در طي* جنگي* سهمگين* كوروش* پادشاه* ايران* را شكست* سختي* داده* و او را اسير نمود . چون* پادشاه* هر كدام* از طرفين* مخاصه* در دست* ديگري* اسير بود لذا قرار بر مبادله* اسرا گرديد و كوروش* كبير با آمرگس* سكائي* مبادله* شد .
دنباله* اين* مناقشات* به* زمان* حكمداري* ملكه* تومروس* كشيده* و عاقبت* جنگ* بزرگي* دوباره* ميان* كوروش* كبير و ملكه* آمازونها كه* رهبري* سكائيان* را نيز در دست* داشت* در گرفت* .
در جنگ* اول* ، كوروش* كبير به* حيله* پسر ملكه* تومروس* را كه* فرمانده* تركان* سكائي* بود گرفتار كرد و كشت* و اين* مسئله* موجب* خشم* ملكه* تومروس* گرديد .
ملكه* تومروس* كه* ـ بروايتي* دختر افراسياب* و بروايتي* از نوادگان* او بود - در رأس* يك* ارتش* بزرگ* سكائي* – آمازوني* به* مقابله* كوروش* كبير شتافت* و طي* جنگي* مخوف* سپاهيان* كوروش* را تار و مار و خود او را اسير كرد . به* دستور ملكه* سر كوروش* را در طشتي* بريده* و آنرا در ميان* طشت* خون* انداختند و ملكه* تومروس* خطاب* به* سر بريدة* كوروش* كبير !گفت* :
«در زندگي* از خون* خوردن* سير نشدي* اكنون* ] از خون* خود [ بنوش* تا سير شوي*»
اكثر شعرا و نويسندگان* آذربايجان* از اين* ملكه* آمازوني* آذربايجان* در اثرهاي* خود بانام*
احترام* آميز «آنام* تومروس*» (مادرم* تومروس*) با عزت* و حرمت* فوق* العاده* ياد مي* كنند و او را از ملكه* هاي* نمونه* آذربايجان* مي* شمرند .
از ديگر ملكه* هاي* جنجالي* آمازونها ملكه* تالس*تريس* يا ملكه* نوشابه* بود كه* ملاقات* او را با اسكندركبير را مورخين* ثبت* كرده*اند زنان* آمازون* گويا در اطراف* رودخانه* هاي* كر و ارس* زندگي* مي* كردند چه* مرحوم* تربيت* در شرح* حال* قطران* به* مناسبتي* به* همين* مسئله* اشاره* كرده* و بصراحت* مي* نويسد:
«كرزن* و كركر عبارت* از دو ملتي* است* كه* يكي* از آنها جوزن* ، كرزوان* يا كرميان* ميباشد كه* فعلا" موجود هستند و ديگري* ملتي* بودند كه* سرا شيب* سلسله* جبال* قفقاز از رود كر تا ارس* ] در جمهوري* آذربايجان* [ جايگير شده* و با آمازونها هم* حدود و معاشر بودند »
فردوسي* پايتخت* زنان* آمازون* را بنام* «هروم*»
مي* خواند كه* اسم* قديمي* «بردع*» از شهرهاي* آذربايجان* بود او در سفر اسكندر به* شهر زنان* و نوشتن* نامه* به* ملكه* آنجا مي* نويسد :
هي* رفت* با نامداران* روم* بدان* شارساني* كه* خواني* هروم*
بفرمود تا فيلسوفي* ز روم* برد نامه* نزديك* شهر هروم*
نظامي* گنجوي* شاعر بزرگ* آذربايجان* در مورد نام* قديمي* و نام* جديد شهر زنان* در اسكندرنامه* خود چنين* توضيح* مي* دهد :
هرومش* لقب* بود ز آغاز كار كنون* بردعه* اش* خواند آموزگار
َمقدسي* تاريخ* و جغرافيا نويس* بزرگ* مسلمان* از شهر بردعه* بنعوان* «بغداد آذربايجان*» در دورة* خود ياد مي* كند . ملاقات* ملكه* تالس* تريس* يا نوشابه* با اسكندر كبير از مباحثه* انگيزترين* بخشهاي* اسكندر نامه* هاست* و بالاتفاق* تمام* سرايندگان* و نويسندگان* بر پاكدامني* و عفت* و عدالتخواهي* و آگاهي* به* رموز سياست* جهاني* اين* زنان* اشارات* مختلف* دارند .
اسكندركبير كه* خود بعنوان* سفير به* همراه* نامه* و پيغامي* از طرف* خود با لباس* مبدل* براي* وادار كردن* ملكه* تالس* تريس* به* پيش* او رفته* بود از طرف* ملكه* آمازونهاي* آذربايجان* مورد شناسايي* قرار گرفته* و وقتي* مورد انكار واقع* مي*شود ملكه* آمازونها با نشان* دادن* تصوير حكمرانان* جهان* از جمله* تصوير خود اسكندر به* او مي* گويد كه* تو اسكندري* نه* سفير اسكندر و اضافه* مي* كند:
مرا خواندي* و خود بدام* آمدي* نظر پخته*تر كن* كه* خام* آمدي*
در خاتمه* اينجانب* نظريات* خود را در مورد محل* جغرافيايي* زندگي* زنان* آمازون* با توجه* به* منابعي* كه* در اختيار دارم* بدين* طريق* مي*توانم* فورموله* كنم* : مسكن* اوليه* زنان* آمازون* بر طبق* شواهد تاريخي* مورخين* يونان* بايد كرانه* هاي* درياي* اژه* بويژه* شهر ازمير تركيه* باشد كه* بتدريج* به* طرف* درياي* سياه* در شمال* تركيه* « برابر آخر حد روم* از ناحيت* شمال*» كشيده* شده* و در اطراف* جلگه* هاي* دانوب* و مخصوصا” دامنه* هاي* قفقاز ساكن* شدند . زنان* آمازون* در سالهاي* بعد از شمال* دامنه* هاي* قفقاز به* طرف* جنوب* سرازير شده* «در سراشيب* سلسله* جبال* قفقاز از رود كر تا ارس* » جايگير شده* و در آنجا حكومت* مستقلي* به* پايتختي* شهر «بردعه*» در آذربايجان* تشكيل* مي* دهند
زنان* آمازون* در ادامه* مهاجرت* تاريخي* خود وارد تركستان* چين* به* مسافت* پانزده* روز از شهر سمرقند شده* و در آنجا شعبه*اي* از طريق* بزرگراه* قره* قورم* وارد پاكستان* و هندوستان* و مالزي* و فيليپين* شده* و شعبه*اي* به* طرف* چين* و كره* و ژاپن* و سيبري* ادامه* مسير مي* دهند آمازونها بعد از سكونت* متوالي* در مناطق* ترك* نشين* سيبري* از طريق* تنگه* برينگ* از آسيا خارج* شده* و به* آلاسكا در آمريكا وارد و در نهايت* در محل* فعلي* خود در اطراف* رودخانه* آمازون* در ميان* جنگل*هاي* صعب*العبور آمازون* سكونت* اختيار مي* كنند .
بدين* ترتيب* قومي* از زنان* قهرمان* كه* روزي* آسيا و افريقا و اروپا را با جنگهاي* خود به* لرزه* در آورده* و جنگهاي* مشهوري* به* راه* انداخته* بودند وارد آمريكا گرديده* و در ميان* جنگلهاي* مخوف* برزيل* ساكن* مي* شوند .
اميد است* تحقيقات* محققين* ديگر پرده* از رازهاي* ديگري* از اسرار زندگي* اين* زنان* قهرمان* آذربايجان* بردارد


http://cartelfr.louvre.fr/pub/fr/image/x200_7011_p0006882.001.jpg

این نقاشی در موزه بوستون امریکا نگهداری میشود
نقاشی های دیگری هم وجود دارد که در موزه لوور پاریس نگهداری میشود

ç i ç a k
Wednesday 09 March 11, 10:11 PM
http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/4/13/62008_579.jpg

حياتي
بابک خورره مي نين دوغوم تاريخي دقيق معلوم دئييل، لاکين دولايي معلوماتلارا اساسلانان تدقيقاتچيلار بئله حساب ائديرلر کي، بو، 798-800-جو ايللره تصادوف ائدير. اونون آتاسي نين آدي آبدوللا ايميش. بو آد صيرف عرب منشالي اولدوغوندان بئله گومان ائديلير کي، او، موسلمان اولوب. بابه کي ن آتاسي آذربايجاندا ياشايير و بيتکي ياغي آلوئري ايله مشغول اولوردو. بابه کي ن آناسي ايله ده او، ياغ ساتارکن بيلالاباد کندينده تانيش اولموشدو. آبدوللا ائولنديکدن سونرا دا آذربايجانين هر يئرينده ياغ آلوئري ائديردي. بير دفعه اردبيل ياخينليغيندا ايکن قولدورلارين هوجومونا معروض قالير و ائوه قاييداندان سونرا آلديغي يارالاردان وفات ائدير. اونون دول قاديني ايکي اوشاقلا حسن و آبدوللا ايله تک قالير. بؤيوک اوغلو حسن سونرالار بابک آدي ايله مشهورلاشير. بابک اون ياشينا چاتاندا آناسينا کؤمک ائتمک اوچون ناخيرا گئدير. اونون عؤمرونون بو مرحله سي باره ده تاريخچي محمد ايبن ايسهاق بئله بير روايت يازير: " بير دفعه بابک ائوه گئج گلير و بوندان ناراحات اولان آناسي اونو آختارماغا گئدير. چوخ آختارديقدان سونرا آناسي اونو اوتارديغي اينکلرين آراسيندا ياتميش حالدا تاپير. گونورتا اولدوغوندان آنا اوغلونا ديقتله فيکير وئرديکده اونون بدنينده کي توک يئرلريندن قان چيخديغيني آيدين گؤرور. اوشاق اويانيب آياغا دوردوقدان سونرا قان رنگيني دييشه رک، گؤرونمز اولور. آنا باشا دوشور کي، اوغلو دونيايا بؤيوک ايشلر گؤرمکدن اؤترو گليب و اونون طالعيينده چوخ قانلار آخاجاق. بير نئچه ايل سونرا بابک کاروانلارا قوشولوب، آذربايجانين هر طرفيني گزير. بو گزينتيلر زاماني اؤلکه نين جوغرافيياسينا ياخيندان بلد اولماسي سونرالار اونا عربلرين نيزاعمي اوردولاري ايله ووروشلاردا چوخ کؤمک ائله يير. آز سونرا بابک تبريزه گئدير. بورادا خوررميلرين تعليمي ايله تانيش اولور. اون سککيز ياشيندا تبريزي ترک ائده رک، آناسي نين يانينا بيلالابادا قاييدير. بو قاييديش اونون حياتيندا چئوريليش ائدير. بالاجا حسن بؤيوک خالق سرکرده سي بابکه چئوريلير. بيلالاباد ياخنليغينداکي بزز آدلانان کئچيلمز داغ قالاسيندا وارلي ويلايت حاکيمي، جاويدان ايبن سوهرک دئيه چاغريلان بير خورره مي ياشاييردي. او، يئرلي خورره مي تشکيلاتينا باشچيليق ائديردي. ابو ايمران آدلي قونشو فئوداللا (و دا خورره مي ايدي) دايمي دوشمنچيليگي جاويداني هميشه دؤيوش حاضيرليغي وضعيتينده ساخلاييردي. بير دفعه قيش واختي زنجاندا مال-قاراسيني ساتيب قالايا قاييدارکن جاويدان يولدا قار فيرتيناسينا دوشور. اونون دستسي سيغينماقدان اؤترو بيلالابادا دؤنور و تصادوف اوزوندن بابه کي ن آناسي نين ائوينه دوشورلر. بابکله گؤروشو جاويداني برک تعجوبلنديرير. او، اوجقار کندده کي بو کاسيب کندلي داخماسيندا اؤز ياشيندان چوخ-چوخ قاباغا گئتميش بئله يوکسک فراستلي بير جاوانلا راستلاشاجاغيني گؤزلميردي. بونا گؤره ده گؤتور-قوي ائتمه دن بابه کي اؤز دستسينه دعوت ائدير. بابک آناسي نين تنهاليغيني سبب گتيره رک، بو تکليفه راضيلاشمير. اوندا جاويدان بابه کي ن آناسينا اوغلونو بوراخماسيندان اؤترو آغيز آچير و آيدا اونا بئش-اون ديرهم گؤندره جگيني ود ائدير. آناسي راضي اولور و سحر تئزدن بابک دؤيوشچو يولداشلاري ايله بزز قالاسينا يولا دوشور بابک بوراداکي ماليکانه لرين ايداره چيسي ايشله ديگي آز بير واختدا جاويدانين و يولداشلاري نين بؤيوک حؤرمت و رغبتيني قازانير. بئله کي، جاويدان ابو ايمرانلا توققوشمالاري نين بيرينده هلاک اولارکن اونون خانيمي دؤيوشچولرين هاميسيني توپلاياراق، جاويدانين وصيتيني چاتديرير: " يولداشلاريما خبر وئر-بيليرم کي، بو گئجه اؤلمه لييم - دئ کي، روحوم منيم جيسميمدن بابه کي ن بدنينه کئچير. اونون روحونا قوووشور و او سيزين يارديمينيزلا ائله قودرتين صاحيبي اولاجاق کي،بيزيم هئچ بيريميز هله يئته بيلمه ميشيک، دونيانين ان گوجلو شخصلريني يئنه جک، سيزين آرانيزداکي ان ماغمينلار ايفتيخار، آلچالديلميشلار يوکسه ليش تاپاجاق. " [7] عرب تاريخچيسي محمد ايبن ايسهاق باش وئرنلري بئله تصوير ائدير: " دؤيوشچولر خانيمدان سوروشدولار: " نه يه گؤره اؤلومقاباغي او، بونلاري اؤزو بيزه سؤيله مه دي؟ " او جاواب وئردي: " سيز هرنيز بير کنده سپلنميشدينيز. اگر او هر بيرينيزين آردينجا چاپار گؤندرسيدي، عربلر بوندان خبر توتار و اونون جان اوسته اولماسيندان ايستيفاده ائدرديلر. بونا گؤره ده او، منه تاپشيردي کي، سيزي ييغيم، وصيتي ائشيده سينيز و عمل ائدسينيز. " کندليلر دئديلر: " دانيش، ساغيکن بيز اونا تابئ اولموشوق، اؤلندن سونرا دا اونون ايراده سي نين ضيدينه گئتميه جگيک. " دول قادين سؤزونه داوام ائتدي: " اونون سون سؤزلري بودور: من بو گئجه اؤلمه لييم، روحوم بو گنجين، قوللوقچومون (و، بابه کي گؤستردي) جيسمينه قوووشاجاق. من اؤز سيلاهداشلاريم اوزرينده رهبرليگي اونا وئرمک قرارينا گلميشم. کيم بونا قارشي چيخسا و منيم ايرادمه ضيد گئتسه، قوي اونا لعنت اولسون. " اوندا هامي بير آغيزدان دئدي: " بيز راضيييق " . او، هاميني بير-بير چاغيراراق، دئدي: " بير تيکه چؤرک گؤتور، سويا باتيريب يئ و سؤيل: -ائي ببه کي ن روحو، من سنه اوللر جاويدانين روحونا اينانديغيم قدر اينانيرام. سونرا بابه کي ن اليني الينه آل، اَييل و اؤپ. " هامي بئله ائتدي. بو 816-جي ايلده باش وئردي.

ç i ç a k
Wednesday 09 March 11, 10:11 PM
عوصيانا رهبرليگي
جاويدانين واريثي اولدوقدان سونرا او، بززده يئرلشن خوررميلر ايجماعسينا باشچيليق ائدير و اؤزونه بابک آديني گؤتورور. جاويدانين دؤورونده آذربايجان بو موباريزه نين مرکزينه، بزز ايسه خوررميلرين پايتاختينا چئوريلميشدي. خورره مي ايجماعسي نين رهبري اولدوقدان سونرا ببک قطعيتلي فعاليته کئچير. او، اؤز خوررميلري قارشيسيندا عربلري قووماق و عدالتي برپا ائلمک وضعيفه سي قويور. شرطلشديريلميش ايشاره اوزره بابه کي ن طرفدارلاري بزز قالاسي نين اهاته سينده کي بوتون عربلرين و اونلارين طرفينده دورانلارين باشلاريني کسيرلر. بوندان سونرا عوصيان او بيري ويلايتلره ده ياييلير. آز سونرا تقريبن بوتون آذربايجان اراضيسي خوررميلرين الينه کئچير. بورادان دالغا شيمالا-آررانا و جنوب-شرقه - جيبل و خوراسانا ياييلير. بابک هر يئرده عئيني سسئناري اوزره حرکت ائدير. بوتون توتولموش مؤوقئعلر داغيديلير، حربي قارنيزون، عرب اهاليسي و اونلارا طرف دورانلارسا آمانسيزليقلا قيلينجدان کئچيريلير. بابکه قارشي چيخان يئرلي فئوداللار دا محو ائديليرلر.بابه کي ن بئله آسانليقلا اوغورلار قازانماسيندا آذربايجاني دوشمن ايستيلاسيندان آزاد ائتمک آرزوسوندا اولان قهرمان خالقين بؤيوک کؤمگي اولموشدور. ممون آرديجيل مغلوبيتلره معروض قالدي و حاکيميتي ايتيرمک قورخوسو آلتيندا، سياسي کورسونو دييشيب، 819-جو ايلده پايتاختي خوراساندان باغدادا کئچيرير. خليفه ممون بابه کي ن اوستونه نيزاعمي اوردو گؤندرير. لاکين ايش چوخ غليظلشديگيندن بابکه قارشي دؤيوشمک آرتيق آسان دئييلدي. ممون بئش دفعه اؤزونون ان ساي-سئچمه دؤيوشچولريني هوجوما گؤندرير و بئش دفعه اونون سرکرده لري مغلوب اولورلار. ممون بير-بيري نين آردينجا عالي قوشون باشچيلاريني دييشيب يئني-يئني اوردولار ياراتسا دا، جهدلري نتيجه سيز قالير. بابک يئنيلمزليک شؤهرتي قازانير. ممونون بابه کي ن اوزرينه گؤندرديگي ايلک قوشونا يهيا ايبن ماز ايبن موسلوم باشچيليق ائديردي. اونلارين آراسيندا ايلک دؤيوش 819-جو ايلده باش وئردي و طرفلرين هئچ بيريسي اهميتلي قلبه قازانمادي. 820-جي ايلده ممون اونون يئرينه مشهور سرکرده ايسا ايبن محمد ايبن ابو هميدي تعيين ائدير و عئيني زاماندا قربي آذربايجان و آذربايجان حاکيمليگيني ده اونا وئرير. يئني حاکيم اؤز قوشونو ايله داغ جيغيرلاريندان کئچه رک، بزز قالاسينا دوغرو ايره ليله يير. بابک اونو يولدا قارشيلاياراق، ازير. موعاصيرلر دانيشيرلار کي، حاضيرجاواب اسکرلردن بيري آرخاسينا باخمادان قاچان ايسادان سوروشور: " ائي ابو موسا، هارا بئله؟ " او ايسه بئله جاواب وئرير: " بيز اونلارلا ووروشا بيلمريک، بيز آنجاق موسلمانلاري قورخوتماغا قاديريک. " سونراکي قوشون باشچيسي زورئيک ايبن الي ايبن سدق ال-ازدي ده اوغور قازانا بيلمير. بو ايللرده بابه کي ن سرکرده ليک مهارتي ده اوزه چيخير. سايجا آز اولان و هئچ ده ياخشي تعليم گؤرمه يهن قوشونو ايله او، يئرلي شراييطه دريندن بلد اولماسيندان ايستيفاده ائده رک، يئني و عاغيللي تاکتيکي فندلر ايشلده رک خوررميلر حرکاتي نين جيديليگيني هله ده ياخشي آنلامايان، بابه کي ن سرکرده ليک باجاريغيني دوزگون قييمتلنديرمه يهن اؤزوندن موشتبئه اوردو باشچيلارينا آسانليقلا قلبه چالير. نهايت، وضعيتين جيديليگيني قييمتلنديرمه يه مجبور اولان ممون گؤتور-قوي ائتديکدن سونرا بير نئچه قوشون دستسيني بيرلشديره رک، تجروبه لي سرکرده محمد ايبن هوميد ات-توسي نين سرنجامينا وئرير و يئنه ده اونو عئيني زاماندا ارمه نيييه و آذربايجان حاکيمي تعيين ائدير. گوجلو عرب قوشونونون تزييقي آلتيندا بابک بزز قالاسينا دوغرو گئري چکيلمک مجبوريتينده قالير. قلبه نين ياخيندا اولدوغونو ظن ائدن هوميد اؤز قوشونو ايله قالانين ياخينليغيندا دوشور. 829-جو ايلين 3 اييونوندا دؤيوشه گيرمزدن قاباق بابک ان ساي-سئچمه دؤيوشچولريندن عيبارت دستسيني داغلارين آرخاسيندا گيزلده رک، اؤزو دوزنگاها باخان قايالاردان بيرينده مؤوقئع توتور. بابک قايالاردان ائنه رک، دوزنگاها گلير و گرگين دؤيوش باشلايير. اگر بابه کي ن احتياطدا ساخلاديغي دسته اولماسايدي، بو دؤيوشدن کيمين قاليب چيخاجاغيني موعينلشديرمک اولمازدي. دؤيوشون گرگين چاغيندا همين خورره مي دستسي نين عربلرين آرخاسيندان هوجوما کئچمه سي مثلاي هلل ائدير. خيلافت اوردوسو پرن-پرن اولوب، قاچيشير، محمد ايبن هوميد ايسه اؤلور. بير ايل سونرا عربلرين يئني کومانداني ايبراهيم ال-لئيس ايبن فزل ده خوررميلره مغلوب اولور. ممون تزه اوردو توپلاماق ايستسه ده، بيزانسلا موحاريبه اونو بابکله موباريزه دن يايينديرير. بابک بير مودت راحاتلاشير و اؤز داخيلي پروبلئملري ايله مشغول اولور. خوررميلرين عوصياني ايسفاهان، فارس و کوهيستانا دا ياييلير. بو مسله خوراساندا دا يئتيشمه يه باشلايير. بابه کي ن قوشونلاري دؤيوشلرده اله کئچيرديکلري قنيمتي بزز قالاسينا آپارير. قادينلار کيشيلرله برابر حوقوق صاحيبي کيمي اوزلري آچيق گزير، حرمخانالاردا گيزلنمير، اؤز ايستکلرينه گؤره اره گئده بيليرلر. 833-جو ايلده خليفه ال-ممون اؤز تاختينا قارداشي ال-مؤته سيمي اَيلشديره رک، دونيادان کؤچور. قارداشينا قويدوغو وصيتده ممون يازيردي: " خوررميلره گلينجه، اونلارا قارشي گؤندرديگين قوشونون باشينا قطعيتلي، آمانسيز بير آدام قوي، صبرله اونا سيلاه، يئني سوواري و پييادالار، سيلاهلار گؤندر. اگر بو ايش چوخ اوزانسا، اؤزون ان ياخين آداملارينلا اونلارين اوزرينه گئت. " — ات-تبري، اوچ، 1163؛ ايبن ال-اسير، آلتي، سه. 158 مؤته سي حاکيميته گلن کيمي، اوردونو يئنيدن قورماغا باشلايير. 0، باشليجا اولاراق، تورکلردن ييغيلميش موزدلو قوشون تشکيل ائدير. ببه کي ن اوردوسوندا دا تورکلر چوخلوق تشکيل ائديردي. بونلاردان بيري ده قابيليتلي سرکرده ترخان ايدي. چتين حيات شراييطينه اؤيرشميش گؤزل حربچيلر اولان تورکلر مؤته سيمين بابک اوزرينده قلبه چالماسيندا عوضسيز رول اويناييرلار. مؤته سيم خيلافتين پايتاختيني باغداددان تورک اهاته سينده يئرلشن ساميره يه کؤچورور. اوردوسونو يئنيدن قوران و تزه-تزه تورک دسته لري ايله مؤحکملنديرن مؤته سيم همدان ياخينليغيندا بابکله دؤيوشه گيرير. بو دؤيوشده عرب اوردوسونا ال-جيبل حاکيمي ايسهاق ايبن ايبراهيم ايبن موساب باشچيليق ائديردي. بابک اؤزونون عنعنه وي دؤيوش مئتودونو-پارتيزان موحاريبه سي مئتودونو دييشه رک، آچيق مئيداندا ووروشا گيرير. طبيعي کي، بابه کي ن تعليم کئچمه ميش، سوواري دسته لري موزدلو نيزاعمي اوردونو يئنه بيلمزدي و مغلوبيته اوغرامالي ايدي. اللي ميندن آرتيق کندلي دؤيوشچو اؤلدورولور، قالانلارسا جانلاريني قاچ-ماقلا قورتاريرلار. چوخلاري روما ايمپئريياسي هودودلارينا قاچيب گيزله نير. بابک اؤزو ده قاچيب، بيرتهر بززه چاتير و يئني دسته لر توپلاماغا باشلايير. همدان ياخينليغينداکي مغلوبيت بابه کي ن نوفوزونا جيدي ضربه وورور. مؤته سيم اؤز اميرلريندن بيري اولان ابو سيد محمده بابه کي ن سيغيناجاغيني موهاسيره يه آلماق، گيريش و چيخيش يوللاريني باغلاماق، سيلاه، عرضاق داشينماسينا ايمکان وئرمه مک، واختيله بابه کي ن داغيتديغي عرب ايستحکاملاريني برپا ائتمک امري وئرير. بابه کي ن سورسات دالينجا گؤندرديگي بير نئچه دسته ابو سيدين قوشونلاري طرفيندن دارماداغين ائديلير. بوندان سونرا خليفه خوررميلرله حاق-حسابي بيتيرمکدن اؤترو يئنيدن قوشون توپلانيشي کئچيره رک، اوردونون باشينا ان ايستعدادلي و چئويک سرکرده لردن بيريني- حئيدر ايبن کاووس ال آفشيني گتيرير. عئيني زاماندا اونو آذربايجان، ارمه نيييه، آرران، موغان و جيبل حاکيمي تعيين ائدير. 836-جي ايلين يازيندا آفشين آذربايجانا داخيل اولور. چتين کئچيلن داغ جيغيرلاري ايله ديرماناراق، نهايت، بزز قالاسينا آپاران يولا چيخا بيلير. همدان ياخينليغينداکي مغلوبيتدن سونرا بابک آچيق دؤيوشه گيرمير، قالادان چيخمادان دوشمني گؤزله يير. قيشين آخيرينا دوغرو مؤته سيم آفشينه کؤمه يه داها دوققوز مين تورک موزدلوسو گؤندرير. بو دسته يه تورک سرکرده لري ايتاخ و جفر ايبن دينار باشچيليق ائديرديلر. بابه کي ن وضعيتي چتينلشير. بزز قالاسينا ياخينلاشان آفشين اؤز مؤوقئعلريني اوچ قايادا مؤحکملنديرير. قالاني اوزون مودت موهاسيره ده ساخلاماق مقصديله دوشرگه سيني داشلارلا هؤردورور. آفشي نين هوجوموندان قاباق بابک سرکرده لريندن بيري نين باشچيليق ائله ديگي دسته ني ياخينليقداکي داغا گؤندرير و اونلار مئشه ده گيزله نيرلر. آفشين اؤز کشفياتچيلاريندان بو حيله گر حرکتي بيليب، گئجه ايکن قوشونلاريني اوچ طرفدن بابه کي ن قوشونلاري نين گيزلنديگي مئشه يه يئريدير، جفره ايسه قالايا هوجوما کئچمک امري وئرير. صاباحيسي گون بابه کي ن اوردوسو تاماميله محو ائديلير.
بابه کي ن سون گونلري
عربلر بززي آلديقدان سونرا بابک تاجير پالتاري گئييب آراز چاييندان کئچه رک آرران طرفه قاچدي. آفشين بابه کي ن قاچديغيني بيلن کيمي آذربايجان، آرران، بئيلقان و ارمن (يروان خانليغي) حؤکمدارلارينا خبر وئردي کي، " بابک بير نئچه آداملا و دره يه چاتميشدير، اورادان ايسه ارمن طرفه يوللانميشدير و سيزين يانينيزدان اؤتوب کئچه جکدير " . اونلارا امر ائتدي کي، بوتون شوبهه لي آداملاري توتوب ساخلاسينلار.
بابه کي ن بابک رايونونداکي هئيکه لي
بابک بيزانس اراضيسينه گئديب چاتماغي دوشونوردو، چونکي بيزانس ايمپئراتورو ايله چوخ يازيشيردي. عرب منبعلرينده بابه کي ن فئوفيل ايله نئجه علاقه ساخلاديغي و بيزانسين خوررميلره نئجه تاثيرلي کؤمک گؤسترديگي باره سينده معلومات وئريلير. ات-تبري 837-838-جي ايللرين حاديثه لريني شرح ائدرکن بيلديرير: " همين ايلده بيزانسليلارين حاکيمي فئوفيل ميخايل اوغلو زيباترا اهاليسينه هوجوم ائده رک اونلاري اسير آلدي و اونلارين شهريني تالان ائتدي. سونرا او، سورعتله موسلمان قالالاريندان کئچدي، موسلمان قادينلاريني بعضيلري دئييرلر کي، اونلارين سايي مين نفردن چوخ ايدي] اسير آلدي و الينه کئچن موسلمانلارا ايشگنجه وئردي؛ او، اسيرلرين گؤزلريني قيزمار دميرله يانديرير، قولاق و بورونلاريني کسيردي. " فئوفيلين خيلافت اراضيسينه هوجومو بززده موهاسيره اولونموش بابک تام چاره سيز وضعيتده اولدوغو باره سينده فئوفيله مکتوب يازاندان سونرا باشلاميشدي، چونکي بابه کي ن مکتوبوندان سونرا عربلر بززي دارماداغين ائتميشديلر. ات-تبري بيزانس قوشونلاري نين قفلتن هوجومونون سببيني بئله ده ايضاح ائدير: " او (بابک)، اؤلومه ياخين اولاندا، اؤز گوجسوزلوگونو، هابئله اؤز قوشونونون گوجسوزلوگونو يقين ائدنده، بيزانس پادشاهي گئورگي اوغلو، ميخايل اوغلو فئوفيله يازيب بيلديردي کي، عربلرين پادشاهي بوتون اوردولاريني، حتّي اؤز درزيسي و آشپازي داخيل اولماقلا بوتون دؤيوشچولريني اونون علئيهينه گؤندرميشدير، بئله کي، اونون قاپيسيندا (بيزانس سرحديند) داها هئچ کس قالماميشدير. بونا گؤره " اگر سن [ونون اراضيسين] سوخولماق ايسته سن، بيل کي، هئچ کس سنين يولونو توتماياجاق و سنه مانع اولماياجاقدير " . او (بابک)، فئوفيله مکتوب گؤندررکن بئله اوميد ائديردي کي، بو مکتوب بيزانس پادشاهيني جيدي عملياتا باشلاماغا وادار ائده جک و بونون نتيجه سينده او، [ؤزونون] بعضي فلاکتلريندن خيلاص اولاجاقدير، چونکي مؤته سيم اونون موقابيلينده دوران قوشونلاردان بير حيصه سيني گئري چاغيريب بيزانسليلارين پادشاهينا قارشي گؤندرمه يه مجبور اولاجاقدير، بئله ليکله ده اونون باشي اونونلا (بابکل) دئييل، بيزانسليلارلا قاريشاجاقدير " . بابک فئوفيلين خيلافته قارشي هوجوما کئچمه سيني سورعتلنديرمک اوچون حتّي يالان ودلر وئرمکدن چکينمه ميشدي. او، ايمپئراتورا بئله يازيردي: " من حقيقتده خريستيان اوغلويام و گيزليجه خريستيانليغا سيتاييش ائديرم. من بوتون طرفدارلاريمي مجبور ائده جگرم کي، خريستيانليغي قبول ائتسينلر. لاکين اونلارا دئمک اولماز کي، " بو ساعات بو ديني قبول ائدين! " ، چونکي من بيليرم، اونلار ردد ائدرلر. منيم اينديکي دينيم اونلارين خوشونا گلير، چونکي بو دين اونلاري ايسلام دينيندن آييرير. من اونلارا (ربلر) قلبه چالاندان سونرا اونلارين هاميسي، حتّي خليفه ده منيم دينيمي قبول ائده جک و گؤستره جگيم يول ايله گئده جکلر. محض او زامان من اونلاري خريستيانليغا دعوت ائده جگم، اونلار دا خريستيان اولاجاقلار " . نئجه اولسا دا، فئوفيل 100 مين نفرليک اوردو ايله عربلرين اوستونه گئتدي. ات-تبري بيلديرير کي، او، زيباترانين اوستونه همين موهمميره ايله بيرليکده گئتميشدي کي، اونلار جيبالدا عوصيان ائدنده و ايسهاق ايبن ايبراهيم ايبن موسب اونلارلا ووروشاندا بونلارين بير حيصه سي بيزانسليلارين يانينا قاچميشدي (ونلارين ريسي بارسيس ايدي). بيزانس پادشاهي اونلارا تقاود تعيين ائديب اونلاري ائولنديردي، اؤزونه عسگر ائتدي و اؤزونون ان موهوم ايشلري اوچون اونلاردان ايستيفاده ائتدي. فئوفيل، گئج ده اولسا، بابکه قوشونلا کؤمک ائتدي و بو قوشونون ايچريسينده خورره مي حيصه لري ده وار ايدي؛ اولا بيلر، ايمپئراتور عوصيانين مووففقيتله نتيجلنه جگي و خيلافت اوزرينده قلبه الده ائديله جگي حالدا، بابه کي ن طرفدارلاري ايچريسينده دييشيکليک عمله گله جگي اوميدينده ايدي. آفشين بابه کي توتماق اوچون بوتون يوللارا دسته لر گؤندردي، لاکين بابه کي ن ايزينه دوشمگين قيزغين چاغيندا، بيردن خيلافت پايتاختيندان خليفه نين قيزيل مؤهورو ايله بير مکتوب گلدي، مؤته سيم بابکه آمان بخش ائديردي، آفشين بو احوالاتدان لاپ چاشيب قالدي. او، بابه کي ن اسير ائديلن بؤيوک اوغلونو يانينا چاغيريب دئدي: " من بونو امير ال-مؤمينيندن هئچ گؤزلميرديم و اونون (بابه کي ن) اينديکي وضعيتينده آمان حاقيندا اونا شخصن اؤزوم بير شئي يازماق فيکرينده دئييلم " . لاکين بابه کي ن اوغلو آتاسينا خليفه نين مکتوبونو آپاريب وئرمکدن ايمتيناع ائتدي. اسير دوشموش ايکي خورره مي گؤندريلدي. اونلار خليفه نين مکتوبوندان علاوه ، بابه کي ن اوغلونون مکتوبونو دا آپارديلار؛ بو مکتوبدا او، آتاسيندان خواهيش ائديردي کي، خليفه نين وئرديگي آماني قبول ائديب حياتيني ساخلاسين. اوغلونون مکتوبونو اوخويان کيمي، بابک برک غضبلندي، قاسيدلردن بيريني اؤلدوردو و خليفه نين مکتوبونو آچمادان ايکينجي قاسيده بئله دئدي: " گئت، او فاحيشه اوغلوندان سوروش، بونو نه مقصدله منه يازميشدير؟ " بوندان سونرا بابک اؤز اوغلونا بئله جاواب يازدي: " اگر سن منيم آرديمجا گلسيدين، اؤز سولاله نين واريثي اولاردين و ورثهليک سنه کئچردي، بير نئچه گون بوندان اوله دهک سن منيم اوغلوم ساييليردين. لاکين ايندي سنين فاحيشه آنانين اخلاقسيزليغي منه آيدين اولدو! اولا بيلر من بو گوندن سونرا آز ياشاييم، لاکين منيم اوستومده پادشاه (مه ليک) آدي واردير و هارادا اولسام، يا دا منيم بارمده هارادا نه دئسه لر، من پادشاه اولاراق قاليرام. سن ايسه ائله بير جينسدن عمله گلميشسن کي، اوندان بير نفر لياقتلي [ادام] چيخماميشدير و من [وجادان هامييا] دئييرم کي، سن منيم اوغلوم دئييلسن، چونکي قيرخ گون آلچاق کؤله کيمي عؤمور سورمکدنسه، بير گون رهبر کيمي ياشاماق ياخشيدير " . بئله بير ردد جاوابي آفشي نين، خوشونا گلدي، چونکي، بابکله دانيشيقلاريندان خليفه نين خبري اولدوغو حاقيندا شوبهلنمه يه باشلادي. او، بابه کي و اونون يولداشلاريني آختارماغي داوام ائتديرمک حاقيندا سرنجام وئردي. بابک، آزوقه سي قورتارانادک " آذربايجاندان ارمنه گئدن " دره ده (سونيکد)گيزله نيردي. بابکله بيرليکده اونون ايکي قارداشي - مواوييه و آبدوللاه، آناسي، ايبنت ال-کلندانيييه آدلي سونونجو آروادي و بير نئچه خيدمتچي اونون يانيندا ايدي. يقين کي، ايبنت ال-کلندانيييه صونعيک کنيازي واساکين قيزي ايدي و بابک واساکا عربلره قارشي کؤمک ائدندن سونرا اونون قيزي ايله ائولنميشدي، بابک 828-جي ايلده عربلري دارماداغين ائتديکدن سونرا " اونون [واساکين] قيزي ايله ائولندي و اؤز حاکيميتيني بو ويلايته (سونيک) ده شاميل ائتدي. بابه کي ن محض بو آروادي اونو ديله توتموشدو کي، بيزانسا قاچماق اوچون يولو اونون وطنيندن سالسين. بابک و اونونلا گئدنلر هئچ شوبهلنميرديلر کي، اونلاري تقيب ائديب گودورلر؛ يولدا دينجلمک اوچون بير يئرده دايانديقلاري زامان آفشي نين گؤندرديگي دسته گؤزتچيلرين ايشاره سي ايله اونلارا هوجوم ائتدي. بابک، آبدوللاه و خيدمتچيلردن بيري قاچيب آرادان چيخديلار. مواوييه، بابه کي ن آروادي، آناسي و قالان خيدمتچيلر ايسه اله کئچديلر. بابک ايله قارداشي گيزليجه چوخ يول گئتديلر، نهايت، آجليق اونلاري وادار ائتدي کي، آچيق يولا چيخسينلار. بير اکينچيني گؤرنده عرضاق الده ائتمک اوچون خيدمتچيني اونون يانينا گؤندرديلر. بو يئردن بير آز آرالي سرحد قارووولخاناسي وار ايدي و همين ويلايتين (شه کي نين) حؤکمداري کنياز سهل ايبن سومباتين موحافيظ ه دستسي بورادا کئشيک چکيردي. بورايا گلن سهل واختيله عومومي معنافئيي بير اولان بابه کي تانيدي. بابه کي ن بيزانسا گئتديگيني اؤيرنن سهل اونو اؤز قالاسينا دعوت ائده رک دئدي: " بو سه نين اؤز ائويندير و من سه نين نؤکرين. بو قيشي بورادا قال، سونرا نه ائده جگيني قطع ائدرسن " . آج و يورغون اولان بابک سهلين سؤزلرينه ايناندي و اونون تکليفي ايله راضيلاشيب دئدي: " منيم و قارداشيمين بير يئرده قالماغيميز ياخشي دئييلدير، چونکي بيريسي ايکيميزدن بيري نين ايزينه دوشرسه، او بيريسي ساغ قالار. من سه نين يانيندا قالارام، قارداشيم آبدوللاه ايبن ايستيفانوسون يانينا گئدر، چونکي نه لر اولا بيله جگيني بيلميريک، بيزيم ايسه سولاله ميزي داوام ائتديره بيله جک خليفيميز يوخدور. ات-تبري، اوچ، سه. 1223-1224 سهل آفشينه خبر وئردي کي، بابک اونون يانيندادير؛ بير نئچه گوندن سونرا ايسه، سهلين دوزلتديگي اوودا بابک توتولدو؛ سهل اونا گؤره بئله ائتميشدي کي، بابه کي ن توتولماسيندا اوندان شوبهلنمه سينلر " آز سونرا آفشي نين طلبينه گؤره ايبن ايستيفانوس بابه کي ن قارداشي آبدوللاهي دا تسليم ائتدي. سهل ايبن سومبات " اؤز سيينه گؤره سارايدان (خه ليفه ساراييندان) بؤيوک موکافات آلدي: ائرمنيستان، ايبئرييا و آلبانييا اوزرينده عالي حاکيميت اونا وئريلدي، او دا بوتون بو يئرلره پادشاه کيمي حؤکمرانليق ائتدي. " . آفشين بابه کي ن و اونون قارداشي نين اسير آلينديغيني مؤته سيمه خبر وئردي، خليفه اونلارين پايتاختا گتيريلمه سي اوچون امر وئردي. آفشين ايراقا قاييتماغا حاضيرلاشارکن بابکه دئدي: " من سنينله [يراقا] يولا دوشمک نيتينديم، بونا گؤره آذربايجان تورپاغيندا ايسته ديگين شئيه آخيرينجي دفعه باخا بيلرسن " . بابک بئله جاواب وئردي: " من اؤز شهريمه باخماق ايسترديم " .. 837-جي ايل 15 سئتيابردا بابک داغيديلميش و يانديريلميش بززه باخديقدان سونرا برزنده آفشي نين يانينا گتيريلدي. بابک و اونون قارداشي 838-جي ايل 4 يانواردا ساماررايا گتيريلديلر. معسودي نين دئديگينه گؤره، خليفه بابه کي ن اسير آلينديغيني خبر آلان کيمي " اونو سئوينج بورودو و او اؤز سئوينجيني آچيق بيلديردي. قلبه 9بابک اوزرينده قلب) حاقيندا اؤلکه نين هر يئرينه خبر گؤندريلدي. بابک موختصر دينديريلندن سونرا شاققالاندي، اونون باشي، اهاليني قورخوتماق اوچون خوراسانا گؤندريلدي، بدني ايسه ساماررادا آسيلدي. بير چوخ اورتا عصر منبعلرينده بابه کي ن اعدام زاماني گؤسترديگي متانت و مردليگيندن بهس اولونور. مثلا، ات-تنوهي بيلديرير: " متانت و معنوي قوووه يه داير غريبه هئکايه لر آراسيندا آشاغيداکي دا واردير: بابک ال-خوررميني مؤته سيمين يانينا گتيرنده، اونون قارداشي (ترفداري) ال-مزير اونا دئدي: " ائي بابک! سن هئچ کسين گؤره بيلمه ديگي بير ايش گؤرموسن. ايندي ده هئچ کسين دؤزه بيلمه ديگينه سن دؤزمه ليسن! " بابک اونا بئله دئدي: " سن منيم دؤزومومو گؤررسن " . ائله کي، اونو مؤته سيمين يانينا گتيرديلر. مؤته سيم امر ائتدي بابه کي ن اللريني و آياقلاريني اونون گؤزونون قاباغيندا کسسينلر. [جللاد] دا بابکله مشغول اولدو. اولجه اونون ساغ [ليني] کسدي، قان آخاندا، بابک بوتون اوزونو ائله قانا بويادي کي، اوزونده ذره قدر تميز يئر قالمادي. مؤته سيم دئدي: " اوندان سوروشون نه سببه بئله ائتدي؟ " بابکدن سوروشدولار، او دا بئله جاواب وئردي: " خليفه يه [بئل] دئيين: " سن امر ائتدين مني شاققالاسينلار، منيم اعداميم اوچون سن ويجدانينلا جاواب وئره جکسن. لاکين بونا شوبهه اولا بيلمز کي، مندن آخان قاني دايانديرماغا سنين حؤکمون چاتماز و نه قدر کي، باشيم کسيلمه ميشدير، بو قان آخاجاقدير. من قورخورام کي، بوتون قانيم آخيب قورتارسين و اوزومون رنگي قاچيب سولغونلاشسين، آداملار دا بئله دوشونسون کي، گويا من ائله اولدن اؤلومدن قورخموشامميش. محض بونا گؤره من بئله ائتديم، يوخسا قانيمين آخديغي اوچون ائتمه ديم. من اوزومو قانا بوياديم کي، اوزومون رنگي قاچميش کيمي گؤرونمه سين " . اوندا مؤته سيم دئدي: " اگر اونون گؤردويو و باغيشلانماسينا ايمکان وئرمه يهن ايشلر اولماسايدي، بو فايدالي آدامي ساخلاماق دوزگون اولاردي " ، اودور کي، او، [جللادا] امر ائتدي اعدامي داوام ائتديرسين. اونون ال-قولونو کسديکدن سونرا باشيني کسديلر. سونرا بابه کي ن اللريني، آياقلاريني و باشيني اونون قارنينا سوخدولار و اوستونه نئفت تؤکوب يانديرديلار. قارداشي ايله ده بئله ائتديلر. لاکين اونلاردان هئچ بيري نه قيشقيردي، نه ده ذره قدر آه-ناله ائتدي. " — ات-تنوهي، نيشوار، سه. 75. ايبن تقريبئردي دئيير: " بابک اؤز زمانه سي نين قهرماني و خيلافتي دهشته گتيرن بير ايگيد ايدي " — ايبن تقريبئردي، بير، سه. 657-658 ال-موقدسي يازير: " بابه کي ن اوزرينده چالينان قلبه ايسلام [دؤولتيند] ان بؤيوک قلبه ايدي، اونون اسير آلينديغي گون ايسه موسلمانلارين بايرام گونو ايدي " — موتههر ال-موقدسي، سه. 118. نيزاعم اول-مولکون دئيير: " مؤته سيمين اوچ قلبه سي اولموشدو، هاميسي دا ايسلامين شؤهرتي ايدي: بيرينجيسي، رورا اوزرينده کي قلبه، ايکينجيسي، بابک اوزرينده کي قلبه، اوچونجوسو، تبريستانلي مزير گبر اوزرينده کي قلبه. بو اوچ قلبه دن لاپ بيري باش توتماسايدي، ايسلام محو اولاردي " — سيياستنامه، سه. 227-228. اورتا عصر منبعلري نين معلوماتينا گؤره، بو دؤور عرضينده خوررميلر 225500 نفر عسگر و چوخلو عرب سرکرده سيني محو ائتميشلر. خوررميلر اوزرينده کي قلبه خيلافت اوچون آسان بير ايش اولمادي. بونون اوچون اساسن اؤز يوکسک دؤيوش کئيفيتلرينه گؤره عربلردن فرقلنن تورک حربي بيرلشمه لرين صفربرلييه آلينميشدي. بوندان علاوه ، بابه کي ن عوصيانيني ياتيرماقدا " خيلافت قوشونلاري ايله بيرليکده ائرمني ناخارارلاري دا اؤز قوشونلاري ايله ايشتيراک ائديرديلر " [82]. بابه کي ن رهبرليگي ايله خوررميلرين عوصياني آذربايجان تاريخينده ان پارلاق صحيفه لردن بيريدير. م.کازيمبگين سؤزلرينه گؤره، آبباسيلر خيلافتينده خالق عوصيانلاري نين مووففقيتلري " قيساموددتلي و کئچيجي اولسا دا، حئيرتلي ايدي " بابه کي ن عوصياني مووففقيتسيزلييه اوغراماسينا باخماياراق، خيلافتين شيمال ويلايتلرينده ياشاميش خالقلارين شووروندا درين ايز بوراخدي. بابه کي ن آرديجيللاري دوققوز عصرين آخيرينادک خيلافتده باش وئرن بوتون يئني عوصيانلارين اؤزگي اولدولار[. خوررميلردن بير چوخلاري اون عصرده ايسمايليلرين تبليغاتينا اويدولار و تصادوفي دئييلدير کي، ايرانين شيمالشرق و شيمال-قرب، خزر دنيزي ساهيلي و کوهيستان رايونلاري سونرالار خوررميلرين آرديجيللاري اولان باطينيلرين داياغي اولدو.

Amor
Thursday 10 March 11, 04:22 PM
شیخ صفی الدین اورموی پدر موسیقی آذربایجان (http://www.omid2006pc.blogfa.com/post-388.aspx)


در تاریخ همیشه مردانی وجود داشتند که با وجود این که مقام و منزلتشان بسیار بلند و رفیع بوده امٌا همواره در طول تاریخ از آنها یاد نشده و یا حداقل کمتر یاد شده!یکی از این مردانی که با وجود این که جایگاهی بسیار رفیع در دنیا دارد اما همواره(لا اقلب برای ما)گمنام بوده است کسی نیست جز یکی دیگر از فرزندان آذربایجان یعنی شیخ صفی الدین اورموی.
عبدالمومن بن یوسف بن فاخر صفی الدین اورموی معروف به شیخ صفی الدین اورموی دانشمند،موسیقیدان و خوشنویس برجسته،در سال 613 هجری قمری در ارومیه(آذربایجان)متولد شد و در کودکی به بغداد رفت.
در بغداد او در دربار خلیفه کار می کرد و در همان جا نواختن عود را فرا گرفت و در این حرفه قابلیت وی بیش از خط (خوشنویسی)بود.
وی اولین بار اصوات موسیقی را از حالت سماعی به صورت مکتوب در آورده است.
آنچه نام صفی الدین را برای همیشه در تاریخ موسیقی زنده نگاه می دارد دو اثر گرانقدر وی به نام "رساله شرفیه"و"الادوار" است.
البته کتاب الادوار او اخیراً به زبان ترکی هم چاپ شده است!
اثر دیگری به نام "فی العلوم العروض و القوافی البدیع"داشته که خوشبختانه مانند دو اثر او در موسیقی مصون از حوادث مانده است.
کتابهای صفی الدین اورموی برای کسانی که بعد از او در موسیقی کار کرده اند حکم ماخذ و مرجع را داشته است.
صفی الدین هنگامی که در اصفهان بوده است یک نوع عود به نام"نزهت" و نوعی سنتور به نام"مغنی"نیز ساخته است .
از شاگردان او نیز می توان به سهروردی اشاره کرد که چند سال در خدمت او شاگردی کرده است.
گفته اند"شیخ صفی الدین اورموی" با نواختن عود در "کاظیم داشی" اورمیه هلاکوخان را به آرامش و خونسردی فرا خوانده است.
شیخ صفی الدین اورموی پس از 80 سال زندگی پر بار در گذشت اما هنوز اطلاع دقیقی از محل دفن او وجود ندارد اما در بعضی منابع آمده است که وی در گورستان سرخاب تبریز به خاک شپرده شده است.
اما در اینجا سوالی که وجود دارد این است که چرا باید فردی به این شایستگی و بزرگی که از افتخارات نه تناه آذربایجان و شرق بلکه افتخاری است برای جهان اینچنین از افکار ملت آذربایجان بیگانه باشد؟

mohammadreza 1375
Friday 11 March 11, 02:42 PM
محمد علیخان تربیت
میرزا محمد علیخان در ششم خرداد ماه 1256 شمسی در محله نوبر تبریز متولد شد. وی مقدمات دانش های زمان را در مكتب آخوند ملا زین العابدین به پایان رسانید و بعدها فقه و ادبیات عرب و حكمت و منطق را نیز پیش استادان دیگر و ریاضی و نجوم را نزد پدر خود كه جزو ریاضی دانان عصر خود بود فراگرفت. وی به زبانهای فرانسه و انگلیسی تسلط كافی یافت و سپس به معلمی پرداخت و در آموزشگاه خود به تدریس علوم طبیعی پرداخت.
كتابخانه تربیت كه در سال 1300 تاسیس شد به كوشش وافر و سعی طاقت فرسای وی انجام شد. در ابتدا نام این كتابخانه و قرائتخانه بنام « كتابخانه و قرائتخانه عمومی معارف» مشهور، ولی سپس بنام فعلی تغییر نام یافت .
اولین مدرسه دخترانه بنام « ناموس » نیز در سال 1301 شمسی در تبریز به همت شادروان تربیت بنیان نهاده شد. همچنین مدرسه حقیقت در سال1302 شمسی و مدرسه دوشیزگان را كه بعدها نخستین مدرسه دخترانه شد در 1301 شمسی گشود. و خانم هاجر تربیت، عیال ایشان مدیریت آن را داشتند. از سال 1307 تا 1309 شمسی شهردار تبریز بود. در این مدت كوتاه اقدامات اساسی بسیاری انجـام داد باغ گلستان كه در محل گورستان گجیل ساخته شده از یادگارهای اوست. همچنین احداث خیابانهای فردوســـی، تربیت، خاقانی نیز از كارهای اوست. در هنگام تصدی ریاست فرهنگ آذربایجان مجله « گنجینه معارف » را منتشر می كرد. همچنین در سال 1281 ه . ش به كمك تقی زاده و اعتصمام الملك مجله ای بنام«گنجینه فنون » را منتشر ساخت. روزنامه « اتحاد » كه جهت سیاسی داشت نیز تا چندین شماره به قلم توانای وی و كوشش وافرش منتشر شد.
محمد علیخان تربیت در دوره دوم مجلس شورای ملی به نمایندگی مردم تبریز انتخاب شد و این مرد شریف با علی مسیو همكاری بسیار نزدیكی داشت و جزو سران «مركز غیبی» بود. این مركز هسته اصلی سازمان اجتماعیون عامیون بود.
تربیت در سال 1318 به همراه دوستش عبدالرزاق خان ترور گردید. از خصوصیات فردی او باید به پاكدامنی، شیرین زبانی و خوش بیانی و همچنین اخلاق پسندیده اشاره كرد. كتاب « تاریخ مطبوعات ایران » و « دانشمندان آذربایجان » از مهم ترین آثار تربیت می باشد. او سفرهای زیادی به باكو، استانبول ، و مصر و اروپا كرد و فعالیتهای مختلفی انجام داد.
او را باید یك ركن اساسی در ترویج فرهنگ و تمدن در عصر حاضر و در منطقه آذربایجان دانست

Amor
Saturday 19 March 11, 05:21 PM
ودود مؤذن



ودود مؤذن به سال ۱۳۳۹ در شهر اردبیل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84) در خانواده*ای مذهبی زاده*شد. به لحاظ موروثی بودن صدای خوش در خانواده مؤذن*زاده اردبیلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%A4%D8%B0%D9%86%E2%80%8C% D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D B%8C%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1) وی نیز از این موهبت بهره*مند شد و از کودکی به فراگیری موسیقی مقامی در خانواده خود پرداخت.
او در دو زمینه موسیقی ایرانی و موسیقی آذری فعالیتهای چشمگیری دارد بطوریکه در سال ۵۸ موسیقی ایرانی را نزد استادان (مرحوم ملت*پرست، شاملو، آشتیانی) شروع کرده و از سال ۵۹ در چاووش به محضر استاد ناصح*پور راه یافت و از محضر او بهره برد. همزمان نزد استاد مظهری به فراگیری نواختن تار (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1) پرداخت و از سال ۶۵ به فراگیری علمی و آکادمیک موسیقی آذری پرداخت و از محضر استاد آغاخان عبدالله*یف (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9% 86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%E2%8 0%8C%DB%8C%D9%81&action=edit&redlink=1) بهره*مند شد و راه و روش وی را ادامه داد. وی در نتیجه مجالست و آشنایی با استادان بزرگ موسیقی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C) آذربایجان همانند حاجی*بابا حسین*اف، یعقوب احمداف، رامیز قلی*اف (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B2_%D9 %82%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%81&action=edit&redlink=1)، عارف بابایف (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7% DB%8C%D9%81) و سایر هنرمندان بزرگ آذربایجان موفق به اجرای شیوه*های مختلف موسیقی مقامی آذربایجان شد و توانست آثار به یاد ماندنی را از خود به جای بگذارد تا حدی که رادیو دولتی آذربایجان(باکو) وی را سرآمد خوانندگان مقامی ایران قلمداد کرد. او به همراه استاد بزرگ کمانچه هابیل علی*اف (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C% E2%80%8C%D8%A7%D9%81) به اجرای کنسرت*های متعددی در نقاط مختلف ایران پرداخت. ودود مؤذن ضمن تحقیق گسترده در موسیقی عاشیقی به فراگیری نواختن ساز قوپوز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B2) نزد استاد حیدری پرداخته*است. وی از سال ۶۹ در واحد موسیقی صدا و سیما همکاری خود را آغاز کرده و در این مدت سرودهای مختلفی را اجرا و ضبط نموده است.
یشان از سال ۷۲ با ارکستر بزرگ نظامی دانشگاه نظام به عنوان تک*نواز همکاری داشته و در جشنواره*های مختلفی به اجرای برنامه پرداخته*است. همچنین با تشکیل گروه سهند در مرکز سرود و آهنگهای انقلابی تالار وحدت از سال ۶۸ تا ۷۶ موفق به اجرای کنسرت*هایی در نقاط مختلف ایران و خارج از کشور شد و از سال ۱۳۷۶ نیز با تشکیل گروه آراز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%B2) به عنوان خواننده به فعالیت خود ادامه داده و توانست آثار ماندگاری را بخصوص در خارج از کشور اجرا نماید.ولی فعالیتهای هنری او به موسیقی ختم نمی*شود.
در زمینه نقاشی از نقاشان بازاری مطرح کشور هستند . تا به حال ۴ مجلد از نمونه آثار ایشان به چاپ رسیده*است.

درباره اذان شیخ کریم موذن زاده اردبیلی


پسران شیخ کریم، اذانی را که پدرشان در آواز بیات ترک (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%AA%D8%B1%DA%A9) ساخته بود، می*خواندند. اما بیشتر از همه رحیم موذن*زاده آن را می*خواند به خصوص که بعد از مرگ پدر، او به جای شیخ کریم موذن مسجد امام شد. ودود موذن*زاده فرزند سلیم موذن*زاده اردبیلی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%D9%85%D9 %88%D8%B0%D9%86%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_% D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%8C&action=edit&redlink=1)، سومین نسل از این خانواده*است که این اذان را می*خواند. آنها همه صدای خوبی دارند و راه شیخ کریم را دنبال کرده*اند.ودود موذن*زاده درباره ساخت این اذان می*گوید: پدربزرگم شیخ کریم، موذن، مداح و تعزیه*خوان بود اما موسیقی ایرانی را به خوبی می*شناخت. آن دوره بیشتر مداحان و تعزیه*خوان*ها به خصوص آذری*ها، موسیقی دستگاهی را می*شناختند. مکتب*خانه*هایی بود که مداحان آنجا دوره می*دیدند، البته نه به اندازه یک موسیقی*دان بلکه تا اندازه*ای که موسیقی اصیل و دستگاه*های معروف آن را بشناسند و بتوانند اجرا کنند. شیخ کریم در جوانی اذان را بر اساس آواز بیات ترک می*خواند. اذانی که شیخ کریم موذن*زاده در مسجد امام بازار تهران اجرا کرد، آنقدر مورد توجه قرار می*گرفت که رادیو آن را ضبط کرد. این اذان به گفته خانواده شیخ کریم اولین اذانی است که از رادیو پخش شده*است. ودود موذن*زاده ماجرای ضبط رادیویی اذان را این*گونه تعریف می*کند: پدرم می*گوید سال هزار و سیصد و بیست و دو این اذان ضبط و از رادیو پخش شد تا سال سی و هفت هم پخش می*شد. اما از آن به بعد، اذان پسر بزرگ شیخ کریم یعنی رحیم موذن*زاده پخش شد. او پس از پدر در مسجد امام اذان می*گفت. بعد هم در حوزه علمیه قم درس خواند و منبرخوان مسجد امام شد. سال*ها آنجا منبر می*گفت و بعد از منبرها به مناسبت*هایی می*خواند. قبل از این*که شیخ کریم اذانی را در موسیقی ایرانی آواز بیات ترک بخواند، تمام اذان*ها عربی بود. او کار دشواری را به سرانجام رساند چرا که گنجاندن اذان در دستگاه*های ایرانی، کار آسانی نیست. بعد از او هم تلاش*های زیادی برای خواندن اذان*های مشابه شد، اما هیچ*کدام با موفقیت همراه نبود. اذان موذن*زاده*ها تنها اذان در دستگاه*های موسیقی ایرانی است. خود من هم هفت سال پیش در مسابقه*ای به کمک دوستانی که همه صاحب*نظر موسیقی بودند، می*خواستم در این اذان تغییر بدهم، اما هیچ کاری نتوانستم بکنم. انگار این اذان یک معجزه بود.

موذن در زمینه مجسمه سازی هم تبحر خاصی دارد.او دوره تکمیلی مجسمه سازی را در کشورآذربایجان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D 9%86) وازاستادان بنام آموزش دیده*است.مجسمه*های خلق شده از جنس برنز او ازمشاهیر بنام اردبیل در میدانهای مختلف شهر اردبیل چشم هر بیننده*ای را نوازش میدهد.


نمونه اثار از پیکره ی شاه اسماعیل صفوی , استاد شهریار


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/9/9b/Shahriar-ardabil.JPG/450px-Shahriar-ardabil.JPG (http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/9/9b/Shahriar-ardabil.JPG)


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/c/cb/Shah_esmaeil.JPG/450px-Shah_esmaeil.JPG (http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/c/cb/Shah_esmaeil.JPG)

mohammadreza 1375
Saturday 19 March 11, 05:52 PM
دومين همايش چهره هاي ماندگار و زنده نامان تبريز روز يكشنبه در محل تالار وحدت دانشگاه تبريز برگزار و از 25 چهره ماندگار تجليل به عمل آمد.
به گزارش ايرنا، در اين آيين ابراهيم حاتمي كيا فيلمنامه نويس و كارگردان، علي اصغر شعردوست سفير ايران در تاجيكستان، سيد محمدحسين مبين پدر جزاميان ايران، نصير پايه گذار پدر جناس ايران، چنگيز مهدي پور موسيقي دان، مهري باقري زبان شناس، علي سالك نجاتي صادركننده نمونه با عنوان زنده نام تجليل شدند.
بيوك صباغ در حوزه ورزش، علي اصغر كوشافر مؤلف و نويسنده، جليل واعظ قراملكي در حوزه پزشكي، محمود نوالي در حوزه فلسفه و علوم تربيتي، محمدعلي بانان نوجواني در حوزه صنعت، *منيره پورامير ارسلاني در حوزه تعليم و تربيت استثنايي، معصومه سپهري در حوزه ادبيات دفاع مقدس، سيد حسن شكوري در حوزه اجتماعي، خسرو سليمي در حوزه ورزش نابينايان و جانباز دفاع مقدس و عبدالرضا ميرمحسني در زمينه علم شيمي نيز در اين مراسم به عنوان چهره هاي ماندگار تبريز معرفي شدند. در اين آيين همچنين از شكور اكبرنژاد، جانباز دفاع مقدس و نماينده مجلس، محمدعلي نژادساريخاني در حوزه علوم پزشكي، علي پولاد مؤلف و سرمايه گذار برجسته، محمدحسين لواساني پزشك و فعال اجتماعي، محمدصادق مهريار ورزشكار جانباز،* حسين حسين خواه فعال اجتماعي و فرهنگي، صفرعلي الماسي مجاهد انقلابي و جانباز و كريم مرداني آذر خير و فعال اجتماعي با عنوان زنده نام تجليل به عمل آمد.
رييس شوراي اسلامي اين كلانشهر در اين آيين گفت: شهر تبريز در طول تاريخ، همواره شهر نخستين ها بوده و به جهت تربيت انسانهاي بزرگ و وارسته ايران اسلامي هميشه به آن افتخار مي كند.
شهرام دبيري افزود: رشادتهاي مردم تبريز در طول تاريخ از جمله انقلاب مشروطه و قيام 29 بهمن اين شهر در تارك تاريخ ايران مي درخشد.
وي اظهار داشت: هدف از برگزاري اين مراسم، تجليل از زنده نامان در زمان قيد حيات آنهاست و به دليل كثرت زنده نامان تبريزي اين همايشها ادامه خواهد يافت.
دبيري همچنين از تجليل از زنده نامان حوزوي و مذهبي تبريز در مراسمي مستقل در آينده نزديك خبر داد.
شهردار تبريز نيز در اين مراسم گفت: ايجاد خانه هاي هنرمندان و مداحان، برگزاري جشنواره هاي ملي و بين المللي، ايجاد فرهنگسراهاي مختلف و برگزاري هفته فرهنگي تبريز در ساير كشور از جمله اقدامات فرهنگي شهرداري تبريز است.
عليرضا نوين همچنين از خواهر خواندگي تبريز با يكي از شهرهاي تاجيكستان و برگزاري هفته فرهنگي تبريز در اين كشور خبر داد.
دومين همايش تجليل از زنده نامان تبريز با همكاري شهرداري و شوراي شهر تبريز برگزار شد و در پايان آن از تمبر يادبود همايش و بزرگترين تابلوسنگ جهان رونمايي شد.
نخستين همايش در اين خصوص در سال 1387 برگزار شده بود.

ç i ç a k
Sunday 20 March 11, 02:32 PM
زينب پاشا چهره‏ي يک زن شجاع و عدالت خواه - رحيم رئيس*نيا
زينب پاشا، سردسته‏ي زنان شرکت کننده در نهضت تحريم تنباکو و گشودن انبارهاي محتکران تبريز در اواخر سلطنت ناصرالدين شاه و اوايل سلطنت مظفرالدين شاه قاجار است. درباره‏ي او همين قدر مي‏دانيم که در محله‏ي عمو زين‏الدين، از محلات حاشيه‏اي تبريز به دنيا آمده ، و نام پدرش شيخ سلمان بوده است. نخستين حضور او در چشم انداز تاريخ در جريان قيام تحريک تنباکو است. تبريز به دنبال انتشار اعلان شرکت رژي از اوايل محرم 1309 به جوش و خروش درآمد و در اندک مدتي «متجاوز از بيست هزار نفر مسلح» شدند، چنان که سرانجام دربار قاجاري به متوقف شدن عمليات شرکت رژي در اين شهر فرمان داد و در نتيجه طغيان روبه توسعه در اواسط صفر همان سال فروکش کرد. به احتمال قوي زينب هم در همين دوره‏ي يک و نيم ماهه بوده که به قيامي که موجبات نگراني جدي ناصرالدين شاه و رجال درباري را در تهران و تبريز فراهم آورده بود، پيوسته است.


کريم طاهرزاده بهزاد، از شاهدان عيني آن حادثه شنيده است که در همان روزها که بازار تبريز به دعوت مجتهد متنفذ شهر بسته بود، دولتيان با مرعوب کردن بازاريان در حال گشودن بازار بوده‏اند که يک مرتبه عده‏اي زن مسلح که گوشه‏هاي چادر نماز خود را به کمر بسته بوده‏اند، در بازار ظاهر شده، بازار را مجدداً بستند. گروه زينب اقدامات بعدي مأموران دولتي را براي باز کردن بازار نقش بر آب کردند. اين تجربه‏ي موفقيت آميز موجب شد که پس از آن هر وقت ظلم و ستم حکومت استبدادي از حد مي‏گذشته دسته‏ي زن‏ها «به سرپرستي زينب پاشا خروج و کانون فساد را ويران نموده، پس از آن از نظرها پنهان ‏مي‏شدند و کسي به هويت آنان پي نمي‏برد.»
طاهرزاده در بحث از حوادث مذکور و مؤثر واقع شدن اقدام زنان اشاره به سنتي کرده است که بي‏گمان در نقاط ديگر ايران هم کم و بيش رواج داشته است. به نوشته‏ي وي هر مرد وظيفه داشته که شئونات زنان را که در ميان جامعه احترام فوق‏العاده داشته‏اند، ولو با فدا کردن جان خود حفظ نمايد. لذا وقتي عده‏اي زن در بازار ظاهر مي‏‏شدند، احساسات مردان شعله‏ور گشته، به پا مي‏خاستند و مانع را از ميان برمي‏داشتند. اين غليان وقتي به اوج مي‏رسيد که زني لچک خود را به نشانه‏ي استمداد به طرف مردان پرتاب بکند.
زينب پاشا که بي بي شاه زينب، زينب باجي، ده‏باشي زينب نيز معروف بوده، در سال‏هاي بعدي نيز در کار کشف انبارهاي غلات مالکان و گشودن آن‏ها و تقسيم گندم و جو احتکار شده بين خانواده‏هاي تنگ دست فعال بوده است. نام او در حوادث مصادره‏ي انبار ميزرا عبدالرحيم قائم مقام، پيش کار آذربايجان و انبار نظام‏العلما برده شده است. به نوشته‏ي اعتمادالسلطنه حادثه‏‏‏ي اول در 11- 12 صفر 1313 روي داده و مردم به جان آمده از تعديلات قائم مقام و اقوامش و ترقي قيمت نان و قحطي به ستوه آمده، براي شکايت به در خانه‏ي پيش کار مي‏روند و او هم به تفنگ‏چيان خود دستور شليک مي‏دهد. در نتيجه‏ي تيراندازي آن‏ها به روايتي بيست و به روايتي سي نفر کشته مي‏شوند، و قائم مقام خود از ترس شورشيان به عمارت وليعهد پناهنده مي‏شود و بعضي از بستگانش از شهر فرار مي‏کنند‏. وي بعد هم به گزارش خود اضافه مي‏کند:
«مي‏گويند اين فتنه غليظ‏تر از اين‏هاست و عشر اين را ذکر نکرده‏اند و به بندگان همايون عرض ننموده‏اند». اعتمادالسلطنه که از قرار معلوم در روزهاي بعدي اطلاعات زيادي درباره‏ي حادثه‏ي مو رد بحث به دست آورده بوده، دو هفته پس از يادداشت سابق درباره‏ي آن چنين مي‏نويسد :
«فتنه‏ي تبريز خيلي غليظ شده است. خانه‏ي قائم مقام را مردم غارت کرده‏اند و ... مردم بدواً خيال غارت خانه را... نداشته‏اند. از کوچه عبور مي‏کرده‏اند که به سيد حمزه يا قدم گاه صاحب‏الزمان به بست روند. قائم مقام ... همين که صداي اين جمعيت را شنيد... خودش از در ديگر فرار کرد و به الواط اسکوئي [محافظ خانه] حکم شليک داد. سي نفر مقتول و شصت نفر مجروح شدند...».
اعتمادالسلطنه به شرکت زنان در اين حادثه اشاره‏اي نکرده است، اما در گزارش اوت 1895 / صفر 1313 هرگون فرانسوي از تظارات «حدود سه هزار زن چوب به دست» که «کسبه را به بستن دکان و پيوستن به راه پيمايان مجبور کردند» و بر اثر تيراندازي افراد قشون در روز اول شورش پنج و در روز دوم سه زن کشته و تعدادي زخمي شدند و شعار زنان به شعار سياسي بر ضد سلطنت قاجاريه تبديل شده، سخن رفته است. ميرزا فرخ نامي که حادثه‏ي مذکور را در همان زمان به نظم [ترکي] کشيده، زينب پاشا را رهبر اين حرکت قلمداد کرده است. خلاصه‏ي مضمون سروده‏ي بيست و دو بيتي وي از اين قرار است :
چون تخت حکومت در تبريز خالي مانده، قائم مقام را والي کردند. پس از انتصاب او تبريز شلوغ شد و گرسنگي بيداد کرد، و نهايتا کارد به استخوان رسيد و طايفه‏ي اناث ديدند که در مردان نشاني از غيرت نيست، زينب ده‏باشي به زنان خبر داد که به آلات حرب مسلح بشوند و همه باهم به دلـله زن بازار حمله کنند و ببينند که آيا او مي‏تواند راسته‏ي بازر را بندد يا نه؟ زينب حکم کرد و زنان بازار را سراسر بستند.
اهل اناث پس از بستن راسته‏ي بازار به سوي پل قاري- که نزديک خانه‏ي قائم مقام بود – روان شدند و قائم مقام که وحشت کرده بود، به الواط حکم کرد که به پشت بام بروند و هريک از آنان يک تفنگ آئينه‏دار برداشتند و گلوله بازي شروع شد. مردم تاچنين ديدند وارد حمام شدند و خيلي‏ها گلوله خوردند و به خون غلتيدند . به حضرت والا [وليعهد؟] خبر دادند که خلق خانه‏ي قائم مقام را زير و زبر کرده‏اند و از گلوله هراسي ندارند. حضرت والا به مردم پيغام فرستاد که آرام گيرند تا فردا چاره‏اي بينديشد. اما زينب ده‏باشي اعتنايي نکرده، از جمعيت [زنان] خواست تا آرام نگيرند و نشان دهند مردانه سر حرف خود ايستاده‏اند.
اين حقير (ميرزا فرخ) آن روز ترس از خانه بيرون نيامدم. صداي توپ و تفنگ دوباره بلند ...
يک شعر ترکي هفت بندي – هر بند مشتمل بر پنج بيت با برگردان «زينب پاشا چوبي به مشت، رو کرده بر بازارها» - نيز که از قرار معلوم در همان ايام سروده شده، دربردارنده‏ي اطلاعاتي درباره‏ي زينب پاشا و يارانش است.
در اين سروده گفته مي‏شود: زينب پاشا که چادرش را به کمر بسته و آستين‏هايش را بالا زده و روي خود را با چارقدش گرفته، نقشه‏ي خود را پيشاپيش کشيده و مقدمات لازم را تدارک ديده بود، آمد و در جلو مسجد عمو زين الدين ايستاد و هفت يارش را که عبارت بودند از فاطمه نساء، سلطان بيگم، ماه شرف، جاني بيگ، خيرالنساء، ماه بيگم و شاه بيگم را جمع کرد و دستورات لازم را به آن‏ها داده، گفت بازار را بايد ببنديم تا چاره‏اي براي گرسنگي پيدا شود و...
زينب پاشا در تاراج خانه‏ي نظام‏‏العلماي ديبا نيز که به علت قلت نان در اوايل نيمه‏ي دوم ربيع‏الثاني در تبريز صورت گرفته، شرکت داشته است. روزنامه‏ي ناصري که در تبريز انتشار مي‏يافته، گزاراشي از شورش مذکور که منجر به کشته شدن عده‏اي و ويراني خانه‏هاي نظام‏العلما و علاءالملک و ثقه‏الدوله شده، در شماره‏ي مورخ 21 ربيع‏الثاني 1316 خود درج کرده است. طاهرزاده بهزاد، در آن زمان شاگرد مدرسه بوده و محل غارت شده را ديده ، اين حادثه را «آخرين صحنه‏ي زينب پاشا» به شمار آورده است.
اما بنا به روايتي ديگر آخرين حادثه‏ي قابل ذکر زندگي زينب پاشا را بايد درگيري او با عساکر عثماني در جريان مسافرتش به عتبات، که در اواخر عمرش روي داد، دانست.
زينب پاشا با چهره‏ي يک زن شجاع و حق طلب و عدالت خواه در ادبيات شفاهي راه يافته و هنوز هم نام وي ورد زبان مردم آذربايجان است و هر زني که ابراز رشادت نمايد، مي‏گويند زني است مثل زينب پاشا.
در قحطي‏هاي بعدي نيز مردم به محتکران آزمند مي‏گفته‏اند: «فقط زينب پاشا از پس شما نامردان برمي‏آيد!» قهرمان خطيبي شاعر معاصر آذربايجاني منظومه‏اي به نام زينب پاشا به زبان ترکي آذربايجاني سروده است.

منابع :
□آذربايجان، مجله، تبريز، ض 9 (شهريور 1325 / سپتامبر 1946).
□اعتمادالسلطنه، روزنامه‏ي خاطرات اعتمادالسلطنه، به کوشش ايرج افشار، تهران 1356، ص1026 – 1027، 1031.
□رحيم رئيس نيا، ايران و عثماني در آستانه‏ي قرن بيستم، ج 2، تبريز 1374، ص 644- 662.
□بهزاد سحرگاهي، نقش زنان ايراني در انقلاب مشروطه، روزنامه‏ي مهد آزادي، تبريز، شماره‏ي مسلسل 3460 (12 مرداد 1381)، زينب پاشا قياميندا ...، مهد آزادي، شماره‏ي مسلسل 3443 ( 8 آبان 1380)، ص 4؛ ص 3.
□صمد سرداري نيا، تبريز در نهضت تنباکو، تبريز 1377، ص 120- 132.
□کريم طاهرزاده بهزاد، قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ايران، تهران بي‏تا، ص 84 – 85.
□ناصري ، روزنامه تبريز، س 5، ش 21 (21 ربيع‏الثاني 1316 / 9 سپتامبر 1898).
□هما ناطق، نگاهي به برخي نوشته‏ها و مبارزات زنان در دوران مشروطيت، کتاب جمعه، تهران، شماره 30( 23 اسفند 1358)، ص 45 – 54.
□عبدالحسين ناهيدي، زنان ايران در جنبش مشروطه تبريز، 1360، ص 41 – 54.

Amor
Sunday 27 March 11, 06:43 PM
MİKAYIL MÜŞFİQ
Tam Adı Mikayıl Əbdülqadir oğlu İsmayılzadə
Doğum Tarixi 5 iyun, 1908
Doğum Yeri Bakı
Ölüm Tarixi 6 yanvar, 1938
Ölüm Səbəbi repressiya edilib


İsmayılzadə Mikayıl Əbdülqadir oğlu - şair, 1934-cü ildən Azərbaycan Yazıçılar Birliyinin üzvü.


Həyatı

Mikayıl Müşfiq 1908-ci il iyunun 5-də Bakı şəhərində, ziyalı ailəsində doğulmuşdur. İbtidai təhsilini inqilabdan əvvəl rus-tatar məktəbində almışdır. Azərbaycanda Sovet hakimiyyəti qurulduqdan sonra Bakı darül-müəllimində və 12 saylı II dərəcəli məktəbdə oxumuşdur. Azərbaycan Dövlət Darülfünunun dil və adəbiyyat fakültəsini bitirmişdir (1927-1931).

Əmək fəaliyyətinə pedaqoq kimi başlamışdır. Bakı orta məktəblərində yeddi il müəllimlik etmişdir. Son iş yeri 18 saylı Bakı şəhər orta məktəbi olmuşdur (bu məktəb indi onun adını daşıyır). Poetik yaradıcılığa 1926-cı ildə «Gənc işçi» qəzetində çap etdirdiyi «Bir gün» şeirilə başlamışdır. Bundan sonra dövri mətbuatda müntəzəm çıxış etmişdir. O, bədii tərcümə ilə də ciddi məşğul olmuşdur.

1938-ci il yanvarın 6-da cəza tədbirləri dövründə güllələnmişdir. Əbədiləşdirmək üçün Bakıda büstü qoyulmuş, məktəbə, küçəyə və meydana adı verilmişdir.



Yenə o bağ olaydı

Yenə o bağ olaydı, yenə yığışaraq siz
O bağa köçəydiniz.
Biz də muradımızca fələkdən kam alaydıq,
Sizə qonşu olaydıq.
Yenə o bağ olaydı, səni tez-tez görəydim,
Qələmə söz verəydim.
Hər gün bir yeni nəğmə, hər gün bir yeni ilham,
Yazaydım səhər-axşam.
Arzuya bax sevgilim, tellərindən incəmi ?
Söylə ürəyincəmi ?

Yenə o bağ olaydı, yenə sizə gələydik,
Danışaydıq, güləydik.
Ürkək baxışlarınla, ruhumu dindirəydin,
Məni sevindirəydin.
Gizli söhbət açaydıq, ruhun ehtiyacından,
Qardaşından, bacından.
Çəkinərək çox zaman söhbəti dəyişəydin,
Mənimlə əyişəydin.
Yenə bir vuraydı, qəlbimiz gizli-gizli,
Sən ey əsmər bənizli.

Bu yaz bir başqa yazdır, bu yaz daha da xoşdur,
Vay o qəlbə ki, boşdur!
Hər üfüqdə bir həvəs, hər bucaqda bir umud,
İnsanlar daha mə’sud.
Duyğular daha incə, fikirlər daha dərin,
Ürəklər daha sərin.
İnsanların vüqarı, tələbi daha yüksək,
Yolumuzdan daş, kəsək,
Təmizlənmiş bir az da. Ellərin keyfi sazdır,
Bu yaz, bir başqa yazdır!

Yenə o bağ olaydı, yenə o qumlu sahil,
Sular ötəydi dil-dil.
Saçın kimi qıvrılan, dalğalara dalaydım,
Dalıb ilham alaydım.
Əndamını həvəslə, qucaqlarkən dalğalar,
Qəlbimdə qasırğalar,
Fırtınalar coşaydı, qısqanclıqlar doğaydı,
Məni hirsim boğaydı.
Cumub alaydım səni dalğaların əlindəni,
Yapışaydım belindən.
Xəyalımız üzəydi, sevda dənizlərində,
Ləpələr üzərində,
İlhamımın yelkəni, zərrin saçın olaydı,
Sular xırçın olaydı.


Bu nə gözəl şeirdir, bu nə gözəl mənzərə,
Gəlin baxın Xəzərə.
Çıxalım Buzovnada kiçik qayalıqlara,
Seyrə dalım bir ara...
Gecələr sayrışarkən, ulduzlar lalə kimi,
İşıqlar jalə kimi.
Çilənib dağılarkən ətrafa damla-damla,
Ən yaxın bir adamla.
Nə gözəldir dinləmək suların nəğməsini,
Təbiətin səsini!
Nə gözəldir dolaşmaq, isti yay fəsilləri,
Bu sərin sahilləri!

Nə gözəldir səhərlər bizim böyük ruhumuz,
Aşıb-daşan duyğumuz.
Şəklindəki sulara, baxaraq ləzzət almaq,
Bu mavi şe’rə dalmaq.
Dalğalar kimi qalxmaq, dalğalar kimi enmək,
Bə’zən hürküb çəkinmək.
Hər dalğa bir kişnəyən bəyaz yallı at kimi,
Bizim bu həyat kimi!

Yenə o bağ olaydı sevdalar ölkəsində,
O söyüd kölgəsində.
İnci qumlar üstündə yenə verib baş-başa,
Yayı vuraydıq başa.
Günlərimiz keçəydi qızğın fərəhlər kimi,
Dolu qədəhlər kimi.
Yarpaqlar arasından uzadaraq əlini,
Oxşayaraq telini.

Gecələr darayaydı saçlarını ay gözəl!
Sən gözəlsən, ay gözəl?
Əllərində əllərim, gözlərində gözlərim...
Asılaydı sözlərim.
Könlünün qulağından bir qızıl tana kimi,
Günəş doğana kimi.
Bu yaz dostlarım bir az bəxtəvər olacaqlar,
Can-ciyər olacaqlar.
Bir az da uzaqlara açacaqlar yelkəni,
Ruh yeni, höyat yeni...
Çıxacaqlar göyləri aşaraq dönə-dönə,
Buludların fövqünə.
Uçacaqlar sabaha, uçacaqlar yarına,
Efir boşluqlarına.
Vaxtilə bir kölgə tək hür yaşamaq istəyən,
Bu insan oğlu bilsən.
Azadlıq ölkəsində daha şad olacaqdır,
Dünya dad alacaqdır.

Yenə o bağ olaydı, yenə yığışaraq siz,
O bağa köçəydiniz.
Biz də muradımızca fələkdən kam alaydıq,
Sizə qonşu olaydıq.
Yenə o bağ olaydı, səni tez-tez görəydim.
Qələmə söz verəydim.
Hər gün bir yeni nəğmə, hər gün bir yeni ilham,
Yazaydım səhər-axşam.
Arzuya bax, sevgilim, tellərindən incəmi?
Söylə, ürəyincəmi?

ç i ç a k
Sunday 27 March 11, 10:06 PM
http://upload.az/foto/arxiv/2011-03/1299436002_5_Nat601van.jpg
حياتي
ناتوان 15 آوقوست 1832-جي ايلده شوشادا آنادان اولموشدور. مئهديقولو خان قيزينا اؤز آناسي خورشودبانونون آديني وئرميشدير. خورشودبانو عاييلهنين يئگانه اؤولادي، هم ده قاراباغ خانليقلاري نين سونونجو ورثهسي اولدوغو اوچون، اونو سارايدا « دوررو يئкتا» (تк اينجي)، ائل آراسيندا ايسه « خان قيزي» چاغيرميشلار. بالاجا خورشودبانونون ايلک تربييه چيلري سارايين تجروبه لي دايه و مورببييه لري اولموشدولار. مکتب ياشينا چاتديقدا ايسه ائوده دؤورون عاليم و صنعتکارلاريندان درس آلماغا باشلاميشدير. مشغله زاماني خورشودبانو « قوران» آيه لريني و ديني ائهکاملاري ازبرله مкله ياناشي، دونيوي ائلملرله ده تانيش اولموشدور. اون دوققوز عصرده кوبار عاييلهلرين اوشاقلارينا بير قايدا اولاراق دوغما ديلي ايله برابر، عرب و فارس ديلي، اونون صرفي-نوي تعليم ائديلديگيندن، خان قيزي دا بو ديللري اؤيرنميش، اونلارين واسيطه سيله کلاسسيک شعرين قايدا-قانونلاريني منيمسه ميشدير. او، لازيمي درجه ده بيليк الده ائتديкدن سونرا مونتظم صورتده موتاليه ايله مشغول اولموشدور. داهي شرق شاعيرلرين اله دوشن نادير кيتابلاري، قييمتلي اليازمالاري خورشودبانونو کلاسسيک ادبياتا باغلاميشدير.


ناتوانين دونياگؤروشونون، بديعي ذؤوقونون فورمالاشماسيندا ياخين و اوزاق قوهوملاري نين امگي آز اولماميشدير. قاسيم بي زاкير، ميرزه جاوان، ميرزه آديگؤزل، احمد بي جاوانشير کيمي حؤرمتلي و تانينميش شخصيتلر اؤز ياراديجيليقلاري، ادبي صؤحبت و موباحيثه لري، ائلجه ده عاغيللي مصلحتلري ايله خورشودبانودا شعره و صنعته اولان شؤوق و هوه سي قوووتلنديرميشلر.


تاريخچيلرين احتيمالينا گؤره، بو دؤورده خاريجي و داخيلي وضعيتين جيدي صورتده گرگينلشمه سي ايله علاقه دار خان عاييلهلري اوزرينده نزارت گوجلنديريلميش و خورشودبانو خاساي بي اوسموبيله ايزديواجا مجبور ائديلميشدي. بئله بير احتيمال دا واردير кي، وورونتسووون شخصي ياوري خاساي بي طيفليسده اونلارا مولک ايديعالاريندا کؤمک گؤسترميش و بونون موقابيلينده خورشودبانويا ائولنمگي تкليف ائتميشدير. 1850-جي ايلين پاييزيندا خاساي بي شوشايا گليب توي ائتميش و خورشودبانونو داغيستانا اؤز دؤغما кندينه، اورادان دا طيفليسه آپارميشدير.
حياتي نين چيچک آچديغي بير دؤورده خورشودبانو طيفليسده ياشامالي اولموشدور. شهرين صفالي يئرلري، طبيعي منظره لري اونا خوش گلسه ده، بورادا ياشاماغا مجبور اولدوغو و چوخ واختلاري تک قالديغي اوچون سيخيلميش، قريبليک چکميشدير. 1855-جي ايلده خورشودبانونون اوغلو، 1856-جي ايلده قيزي دونيايا گلميشدير. اومکانين آديني مئهديقولو، قيزين آديني ايسه خانبيکه قويورلار.


خورشيدبانو ناتوان پارلاق ايستعدادا و قاباقجيل ايدئاللارا ماليک اولان شخصيت اولموشدور. او، آذربايجان مدنيتينده و ايجتيماعي حياتيندا درين ايزلر قويموشدور. بو فئنومئ نين مئيدانا گلمه سي نين بير نئچه اساس سببي واردير. بونلاردان بيريسي شاعيره نين سوي کؤکودور. يني، ناتواندا ايکي بؤيوک نسلين – جاوانشيرلرين و زيياد-اوغلو قاجارلارين قاني واردير. آدلاريني چکديگيميز بو ايکي بؤيوک و شرفلي نسلين هر بيريسي دونيايا بير سيرا شاعير گتيرميشدير (مسلن، جاوانشير نسليندن ابولفت-خان طوطي نين، قاسيم بي ذاکيرين، زيياد-اوغلو قاجار نسليندن ايسه زييادي قاراباغي، موصاحيب گنجوي و بير سيرا باشقا شاعيرلرين آدلاريني چکمک اولار). ماراقليدير، کي، زييادي قاراباغي و موساهيب گنچوي واختيله قاراباغ بيلربييسي اولموشدورلار. ناتوان ياراديجيليغي نين بؤيوک تدقيقاتچيسي بيلر محمدوو " ناتوانين شاعير قوهوملاري " کيتابيندا (ب.، 1989) بو مثلاي گئنيش آچيقلايير. عئيني زاماندا، زيياد-اوغلو قاجار نسليندن چيخان شاعيرلردن سؤز باشقا کيتابلاردا دا آچيلير (مسلن، محمده لي تربيتين " دانيشمداني – آذربايجان " ، ب.، 1987؛ چينگيز قاجارين " قديم و اورتا عصرلر آذربايجانين گؤرکملي شخصيتلري " ، ب.، 1997 و س.). فوضولي آدينا رئسپوبليکا اليازمالار اينستيتوتونون فوندوندا موصاحيب گنجوي نين شئير ديواني ساخلانيلير و بو اثرين اوزرينده اينستيتوتون امکداشلاري علمي تدقيقاتلار آپاريرلار. ناتوانين قيزي خانبيکه خانيم دا آناسي نين يولونو داوام ائتديره رک، قزللر و روبايلر يازميشدير. اونون بير-نئچه قزه لي واسيف قولييئوين " دوننه اوزانان جيغير " (ب.، 2000) کيتابيندا چاپ اولونموشدور. بو کيتابدا گؤستريلير کي، خان-بيکه خانيم " مجليسي-اونس " اون عوضولريندن بيري اولوب. ناتوانين فيتري ايستعدادي نين اوزه چيخماسي و چيچکلنمه سي نين باشقا بير سببي، شوبهه سيز، شوشانين تکرارئديلمز ياراديجي آبي-هاواسي و موحيطي ده اولموشدور. بيلر محمدوو " خورشيدبانو ناتوان " کيتابيندا يازير: " حتّي خاطيره لرده ناتوانين " خانليق شوکور " آدي ايله تانينان خيدمتچيسينه موسيقي تعليمي وئرمکله اونو مشهور خاننده ائتمه سيندن ده دانيشيلير " (سه. 60). اؤزو ده مؤليف قئيد ائدير کي، بو هاقدا ماتئريال نيزاعمي آدينا آذربايجان ادبياتي موزهي نين فوندوندا ساخلانيلير (ينو. 481، سه. 7). حال-حاضيردا بو ماتئريالين فوضولي آدينا رئسپوبليکا اليازمالار اينستيتوتونا وئريلديگي باره ده گومانلار وار، لاکين همين ماتئرياللار هله ليک تاپيليب تدقيقاتا جلب ائديلمه ميشدير. ناتوانين پوئزيياسي آذربايجان خاننده لريني ده روحلانديرير. بؤيوک صنعتکاريميز سئييد شوشينسکي نين ناتوان حاقيندا خاطيره سينده قئيد اولونور کي، او شاعيره نين قزللريني " سئگاه " اوستونده اوخويارميش (نيزامي آدينا آذربايجان ادبياتي موزهي نين فوندو، اينو. 874). و اوندان بري، دئمک اولار کي، بو گونه کيمي تانينميش آذربايجان خاننده لري شاعيره نين قزللريني اوخويوب، ايلهام آليرلار.
ناتوان پوئزيياسي پروفئسسيونال آذربايجان بسطکارلارين اثرلرينده ده اؤز عکسيني تاپير. بونون پارلاق ميثالي تانينميش بسطکار خالق آرتيستي، پروفئسسور واسيف آديگؤزلووون ناتوانين سؤزلرينه يازيلميش مشهور " قرنفيل " ماهني-رومانسي اولا بيلر. اونو دا دئيک کي، سون واختلاردا بسطکار " خان قيزي ناتوان " اوپئراسيني آرتيق يازيب بيتيرميشدير. ييرمي عصر آذربايجان ادبي موحيطي بير سيرا قودرتلي صنعتکارلار، او جومله دن شاعيره قادينلار يئتيشديرميشدير: خورشيدبانو ناتوان، فاطما خانيم کمينه، آشيق پري و س. خورشيدبانو ناتوان زمانه سي نين گؤرکملي شخصيتلريندن اولموش، تکجه آذربايجاندا دئييل، بوتون زاقافقازييادا خئييرخاهليغي و مئسئناتليغي ايله تانينميشدير. او، کاسيبلارا ال توتموش، شوشايا سو کمري چکديرميشدير. خورشودبانو ناتوان قاراباغين سونونجو حاکيمي مئهديقولو خان جاوانشيرين قيزي، ايبراهيمخه ليل خانين نوه سيدير. او، آنا طرفدن گنجه حاکيمي جاواد خانين نسليندندير. آناسي بديعرجاهان بييم ايسه زييا خانين نوه سي اوغورلو بيين قيزيدير. فعاليتي ناتوانين ياراديجيليق فعاليتي تکجه شئيرله بيتمير. او رسسامليقلا دا مشغول اولوردو، همچنين، اونون نفيس ال ايشلري، موختليف ژانردا تيکمه لر باجاريغي دا اولموشدور. ياراديجيليقلا برابر خان قيزي نين ايجتيماعي و ايدارئتمه فعاليتيني قئيد ائتمک اولار (تسادوفي دئييل کي، قوهوملار آراسيندا خورشيدبانويا " دوررو يئکتا " ، يني، تک اينجي-خانليقين يئگانه واريثي دئيرميشلر). ناتوانين خئييرخاهليغي و خئيريييه چيليگي ده گؤزه چارپير. بيلر محمدوو " خورشيدبانو ناتوان " اثرينده گؤسترير کي، شوشانين بير قروپ شاعيرلري بديعي مجليسي تشکيل ائديلمه سي نين ضروريتيني درک ائديرديلر. لاکين، مجليس دوزلتمک اوچون شراييط و ايمکان يوخ ايدي. ضياليلار يالنيز خان قيزي نين کؤمگينه اوميد ائديرديلر. خان قيزي بو شاعيرلرين تکليفيني ممنوعنيتله قبول ائتميش و نتيجه ده قيسا بير مودتده شوشادا " مجليسي-اونس " (يني، دوستلوق، اولفت مجليسي) ياراندي.
بو مجليسه رهبرليگي و اونون بوتون خرجلريني خان قيزي اؤز اوزرينه گؤتورموشدور. تصادوفي دئييل کي، بيلر محمدوو اؤز اثرلرين بيرينده ناتواني " مجليسي-اونس " اون اورگي آدلانديريردي. شوشادا مير مؤهسون نوواب قاراباغي نين رهبرليگي ايله " مجليسي-فراموشان " آدلي داها بير پوئتيک مجليس ده فعاليت گؤستريردي. محض بو زامان خورشيدبانو (شايره اؤز ننه سي نين آديني داشيييردي، او دا گنجه لي جاواد-خان زيياد اوغلو قاجارين دوغما باجيسي ايدي) " ناتوان " ، يني، " کيمسه سيز " ، " کؤمکسيز " تخلوصونو اؤزونه گوتورموشدور. " مجليسي-اونس " ده تانينميش قاراباغ شاعيرلري ايله ياناشي مشهور خاننده و سازانده لر ده ايشتيراک ائتميشلر بونلاردان حاجي هوسو، مئشه دي ايسي، موللا ولي، موللا آبباسقولو، مئشه دي داداش، ابدولقه ني و ساديقجانين (ساديق اسد اوغلونون) آدلاريني چکه بيلريک. مشهور تارزن قوربان پيريموو يازيردي: " خورشيدبانو نينکي شئير، ائلجه ده موسيقيني چوخ سئويردي. خاننده لردن حاجي هوسو و مئشه دي ايسي اونون مجليسينده اوخويارديلار. بو خاننده اوخويارکن ناتوانين قزللريندن تئز-تئز ايستيفاده ائدرديلر. سون واختلارا قدر جاببار اونون قزللريني اؤز رئپئرتواريندا ساخلاردي " (ناتوان حاقيندا خاطيره لر. نيزاعمي آدينا آذربايجان ادبياتي موزهي نين فوندو، اينو. 874). فوضولي آدينا رئسپوبليکا اليازمالار اينستيوتوتون فوندوندا ساخلانيلان مير-حسن آغاميرووون " ناتوان حاقيندا خاطيره لرده " (ينو. 1788) قئيد اولونور کي، ناتوانين هر بير مجليسينده موسيقيچيلر ايشتيراک ائديرديلر، ناتوانين بعضي مجليسلري ايسه صيرف موسيقي مجليسي حساب اولونوردو و بورادا ناتوانين قزللري ده اوخونوردو. ياراديجيليغي گنج شاعيره شوشادا " مجليسي اونس " ادبي مجليسيني تشکيل ائتميشدير. 1973-جو ايلده شوشايا سو کمريني چکديرميشدير: بو سو کمري ايندي ده " خان قيزي بولاغي " آدي ايله مشهوردور. ناتوان آراز چاييندان ميل دوزونه ده سو کمري چکمه يه تشببوس ائتميشدير. او، ياراديجيليغا 50-جي ايللردن عنعنه وي شرق مؤوزوسو و شعرلرله باشلاميشدير. قزللرينده محبت، طبيعت گؤزلليکلري ( " گولون " ، " قرنفيل " و س.) ترننوم اولونموشدور. 16 ياشلي اوغلونون اؤلوموندن سونرا ناتوان بدبين روحلو شعرلر يازميشدير. ( " آغلارام " ، " اولايدي " ، " گئتدي " ، " سنسيز " ، " اؤلورم " و س.) اثرلري درين صميميتي، اينجه ليريزمي ايله سئچيلير. يوکسک صنعتکارليق نومونه سي اولان شعرلرينده تکرير، قوشما، رديف، مجاز و س. بديعي واسيطه لر مهارتله ايشلنميشدير. م.ن.نوواب، س.ه.شيرواني و باشقالاري اونا شعر هسر ائتميشلر.
ناتوان هم ده ايستعدادلي رسسام اولموشدور. اونون بديعي تيکمه لري " گول دفتري " (1886) آدلي آلبومونداکي رسملر بونا ثوبوتدور. شخصي موناسيبتلرين، دؤورانين هاقسيزليغي، زاليملارين سيته مي شاعيري واختسيز قوجالتميش، اونو حيات ايشيغينا حسرت قويموشدور. آغلاماقدان گؤزلري نين نورو گئتميش، بدني طاقتدن دوشموشدور. محمد راهيمين « ناتوان پوئماسي»، اي.افندييئوين « ناتوان» پيئسي شاعيره يه هسر اولونموشدور. خورشيدبانو ناتوان 1897-جي ايل، 1 اوکتيابردا وفات ائتميشدير و آغدامين " عيمارت " قبيريستانليغيندا دفن اولونموشدور. آدينا کوچه، کلوب، کيتابخانا و مکتب واردير. خان قيزي نين اليازمالاري، شخصي گئييم و اشيالاري نادير ائکسپونات کيمي آرخيو و موزئيلريميزده ساخلانيلير. باکيدا هئيکه لي، شوشادا بوستو، آغدامدا قبيروستو آبيده سي قويولموشدور. ايبراهيمخه ليل خانين نوه سيدير. قاراباغين حاکيمي مئهديقولو خان جاوانشيرين قيزيدير. خاساي خانين حيات يولداشيدير.

ç i ç a k
Monday 28 March 11, 12:53 AM
قطعران تبريزي 1012-جي ايلده تبريز ياخينليغينداکي شادي-آباد کندينده آنادان اولموشدور. شاعيرين تام آدي ابو منصور قطعران جيلي آذربايجانيدير. ايلک تحصيليني شادي-آباددا آلميش، سونرا تبريزده اوخوموشدور. او زامان آذربايجاندا بير نئچه فئودال دؤولت قوروملاري واردي. بونلاردان بيري ده پايتاختي گنجه اولان شدداديلر دؤولتي ايدي. عرب خيلافتي نين چيچکلنديگي دؤورلرده گنجه موسلمان عالمي نين شيماليندا ايري مدنيت مرکزينه چئوريلير. بورادا اونيوئرسيتئتلر، مکتبلر، فردي و ايجتيماعي کيتابخانالار، رسدخانا و تيبب مرکزلري فعاليت گؤسترير. موسلمان مدنيتي قونشو خريستيان دؤولتلرينه محض بورادان ياييلير. شرقين بير چوخ اؤلکه لريندن عاليملر، شاعيرلر، معمارلار، صنعتکارلار گنجه يه آخيشير. قطعران دا تحصيليني باشا ووردوقدان سونرا بورايا گلير. او، تئزليکله گنجه ده شدداديلرين سارايينا دعوت اولونور و آز بير واختدا بؤيوک نوفوز قازانير. همين دؤورده اؤلکه نين باشيندا ابدولهه سن لشکري دوروردو و طبيعي کي، قطعران دا بير چوخ شعرلريني اونا و اونونلا علاقه دار باش وئرميش حاديثه لره هسر ائدير. بو شعرلردن چيخيش ائده رک، قطعرانين گنجه ده ياشاديغي دؤورو موعينلشديرمک مومکوندور. ميثال اوچون، بير شعرينده قطعران روواديلر دؤولتي نين باشچيسي ابو مانسور وهسودانين ابدولهه سن لشکري نين قوناغي کيمي گنجه يه گليشيندن دانيشير. قطعران ياراديجيليغيني آراشديران عاليملرين فيکرينجه، بو گؤروش 1035-1040-جي ايللر آراسيندا باش وئره بيلردي. 1042-جي ايلده ايسه شاعير آرتيق تبريزده شهرين ياريسيني يئرله يئکسان ائتميش دهشتلي زلزله نين شاهيدي اولموشدو. دئمه لي، قطعران تبريزه بو طبيعي فلاکتدن اول قاييتميشدي. لاکين بير چوخ تدقيقاتچيلار قطعرانين گنجه يه زلزله دن سونرا گلديگيني گؤستريرلر. گؤرونور، شاعيرين يئنيدن گنجه يه دؤنوشونو ده ايستيثنا ائتمک اولماز. 1046-جي ايلده قطعران تبريزده بؤيوک ايران شاعيري و فيلوسوفو ناسير خوسروولا گؤروشور. ناسير خوسروو اؤزونون مشهور " صفرنامه " اثرينده قطعران آدلي گؤزل بير شاعيرله گؤروشدويونو قئيد ائدير. قطعران بير مودت ناخچيواندا، يئرلي حاکيملرين سارايلاريندا ياشاديقدان سونرا وطني تبريزه دؤنور. قطعران تبريزي هله ساغليغيندا ايکن ايستعدادلي شاعير، مودريک فيلوسوف و عاليم کيمي بير چوخ اؤلکه لرده شؤهرت قازانير. اؤزونون يازديغينا گؤره، اونو خوراساندا و ايراقدا ياخشي تانييير و سئويرديلر. قطعران 1080-جي ايلده تبريزده دونياسيني دييشميش و سورخاب محلله سينده کي مشهور شاعيرلر مقبره سينده دفن اولونموشدور.

Amor
Tuesday 29 March 11, 08:00 PM
اكبری افشار ، عزیز


یكی از شاعران گمنام اورمیه است كه به سال 1306 شمسی در روستای «تبت» در 13 كیلومتری جنوب شرق اورمیه متولد شده است.وی از طایفه ی بزرگ افشار اورمیه می باشد.تحصیلات او در حد ابتدایی است كه به زمان حمله ی قشون روس به آذربایجان دروس خود را ناتمام گذاشته است.عزیز اكبری از عشق مجازی به عشق حقیقی رسیده و برای اولین بار در سن هفده سالگی شروع به شعر گفتن كرده است.دیوان اشعار این شاعر توسط نوه اش در دو دفتر جمع آوری شده كه بیش سه هزار بیت می باشد كه در آینده نزدیك قصد چاپ آنها را دارد.اشعار این شاعر تماماً به توركی است و در شعر «اكبری» تخلص می كند.
ایشان در كلام اول خود را این چنین معرفی كرد:
مین اوچ یوز آلتیدا من آنادان اولموشام
سیزلانمارام نه موشكوله قالمیشام
شاعیر دریا اولارسا
من بیر دامجی جه ، نم آلمیشام
باهاردا اچیلار بولبولون دیلی
ایشاره ینن دیندیره ر سئوگی ، سئوگینی
او تاریخ نادیره وار بیر افشار ائلی
افشاردان آیریلمیشام ائلدن اولموشام
ایندی آغاریب سونبولوم ، بیچیلیب زمیم
خرمنه توكولوب نوخود ، آرپا ، بوغدا هر ده نیم
فلك بیر هولا قوشوب كوله شدن سالیب
داها نه دئییم
یاپیشیب دووارا سامان اولموشام
عزیز اكبریم غم زم هریم 1
ذاتیم تبت لیدیر
ایندی بازار باشدا ساكین اولموشام
(1.زم هر-zəmhər: كلمه ایست توركی به معنی معدن)



نمونه ای از اشعار شاعر:
یاخجی اولار قوهوم قارداش
ائل ، باشییان دؤنوم سنین
هاردا گؤردون تعریف ائیله
دیل ، باشییان دؤنوم سنین

بیر باده وئرسن ایچه رم
یاخجی یامانی سئچه رم
سن یول وئرسن من گئچه رم
سئل ، باشییان دؤنوم سنین
***
گئدنلر گؤروب گلنلرده گؤره جك
هر كس اولسا اؤز اكدیغین بیچه جك
سؤز یئرده قالمایاجاق آخیر بیی دئیه جك
ائل ایچینده ادین یاخجی قالسا یاخجی دیر

هر یئره گئد سن ائل ایستر سنی
اوره ك سئور دیل ایستر سنی
نامردین ائوینده یئمه بالنان كره نی
مرد ائوینده دادسیز شیله یاخجی دیر

اكبری نه دانیشسین نه دئسین
تاماهكار بدلوی وئر هر نه یئسین
بوغازی كسیلسین قانی یئریسین
آز یئمغین چوخ یئمكدن یاخجی دیر
ایشان می گفتند:
در دنیا سه قدرت بی نظیر است: ائل (ملت) ، دیل (زبان) ، سئل (سیل*) ، كه هیچ قدرتی یارای مقابله با آنها را ندارد.

ç i ç a k
Tuesday 29 March 11, 08:26 PM
مرحوم آیت الله حاج سید محمد صادق شریعتمداری فرزند سید حسن که در سال 1325 قمری در تبریز متولد شد و در کودکی وی ، مرحوم والدش حجت الاسلام و المسلمین حاج سید حسن شریعتمداری در سال 1332 قمری وفات نمود(یعنی در سن 7 سالگی ایشان) و ایشان در سرپرستی والده فاضله عفیفه*اش پرورش یافته و مقدمات و ادبیات و سطوح را در تبریز خوانده و آنگاه به قم مهاجرت نمود.
ایشان مقداری از محضر آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی(رحمة الله علیه) و پس از وی از محضر آیات عظام حجت و سید محمد تقی خوانساری استفاده نموده و مشرف به نجف اشرف شده و از محضر مرحوم آیت الله العظمی اصفهانی و آیات دیگر آنجا بهره*مند گردید.
پس از مدتی به دلیل عدم مساعدت هوای نجف مجبور به مراجعت و در قم به تدریس فقه و اصول نهایی پرداخت.ایشان چند سالی بعد از ورود آیت الله العظمی بروجردی در جلسات فقه و اصول آن جناب شرکت می*نمود تا سال 1372 هـ ق که به تهران منتقل و به خدمات دینی پرداخته و چندی هم در مشهد مقدس تدریس خارج فقه و اصول می*نمود و بعد از مدتی اقامت در مشهد باز به دلیل ناسازگاری آب و هوای مشهد به تهران بازگشت و در خیابان وحدت اسلامی سکونت و در مسجد (سادات هندی) واقع در خیابان مولوی به اقامه نماز جماعت و خدمات دینی و معنوی اشتغال داشت.
حضرت آیت الله سید محمد صادق شریعتمداری دارای اجازات اجتهاد مطلق و صریح که اساتیدشان مانند آیات عظام و مراجع تقلید آیت الله سید محمد حجت و آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و سایر اساتید که تصریح به اجتهاد ایشان نموده*اند بوده و از آثار ایشان می*توان حواشی بر جواهر و قسمتی از کفایه را نام برد.

ç i ç a k
Tuesday 29 March 11, 08:31 PM
* بیست و نهمین روز شهریور ماه سال 1355 در شهرستان خوی از شهرستانهای اذربایجان غربی و در خانواده ای متدین و از سلاله حضرت زهرا (س) پسری به دنیا امد که نامش را ( میر محمد ) نهادند و نام خانوادگی وی ( ذاکری ).
* از همان کودکی خانواده (میر محمد) او را با نام ( میر محمد جواد ) صدا می زدند.البته نام (میرجواد) بخاطر علاقه مادر وی به این اسم بوده.
*پدر سید محمد جواد میر حبیب ذاکری نام داشت که وی از مداحان بااخلاص شهرستان خوی بود.
* مادر وی که زنی مومنه واز سادات بود در همان دوران کودکی سید محمد جواد دارفانی را وداع گفت و سید محمد جواد از دوران کودکی از مهر مادری بی نصیب بود .
* وی تا پایان دوران تحصیلی متوسطه در خوی بود و مداحی که در ریشه خاندان وی ریشه داشت را هم ادامه داد.
*بعد از پایان تحصیلات برای کسب علوم حوزوی راهی قم شد و در مدرسه علمیه رضویه مشغول به تحصیل شد و مداحی را نیز ادامه داد.
*سید محمد جواد پرچم دار سبکهای جدیدی از مداحی بود که بسیاری از مردم الالخصوص جوانان را به سوی هیئت ها میکشاند حتی جوانانی که تا قبل از ان انسی با هیئت ها نداشتند.
[/URL]
* خیلی سریع نام سید ذاکر بر سر زبان ها افتاد و در دل خیلی از دوستدارانش جای گرفت.همین امر باعث شد بسیاری از افراد و جریانات که موقعیت خود را در خطر میدیدند و به وی حسادت میکردند برای وی مشکل ایجاد کنند تا جایی که سید مجبور به ترک مدرسه رضویه شد و تنها به مداحی ادامه داد.
* برای مداحی سید در تهران مشکل ایجاد کردند و در قم هم برای وی محدودیت ایجاد کردند . سید به دارالمومنین کاشان رفت از انجا به اصفهان و بعد از مدتی مجددا" به کاشان بازگشت و گهگداری در قم هم مداحی میکرد . ضمن اینکه سید بعد از ازدواج در قم و در شهرک قدس در منزلی اجاره ای سکونت داشت.
*سید جواد خلوص نیت عجیبی داشت . بسیار فروتن و متواضع .به تهمت ها و افترای که به وی داده میشد جوابی نمی داد و از غیبت و تهمت زدن به دیگران دوری میجست.
* نزدیک به یک سال پیش میر حبیب ذاکر پدر سید محمدجواد به دیار باقی شتافت و برای اخرین با سید برای شرکت در مراسمات ترحیم پدر به خوی رفت .و این اخرین حضور وی در زادگاهش بود . زیرا خیلی سریع علایم بیماری سرطان در وی هویدا شد .
*بعد از سپری کردن دوران شیمی درمانی برای اولین بار سید در روز عید غدیر در هیئت جنت الحسین (ع) حضور پیدا کرد و اخرین حضور وی روز 28 و 29 صفر در سال 85 در مشهد مقدس و در حضور هیئت زنجانیها بود .
[URL="http://www.cloob.com/etc/main/redirector/?url=http://tinypic.com/view/?pic=1zbebld"] (http://www.cloob.com/etc/main/redirector/?url=http://tinypic.com/view/?pic=1z6s4eq)
* بیماری سید به اوج رسید و وی در اوایل خرداد ماه در اثر از کار افتادن سلولهای مغز در کما فرو رفت و بعد از حدود 40 روز در ساعت 2 بامداد شانزدهم تیر ما ه 1385 به دیدار معبودش شتافت.
*پیکر زند یاد ذاکر در مقابل حرم حضرت معصومه (س) و در قبرستان (نو ) و در کنار قبر رسول ترک ارام گرفت.
*سید جواد ذاکر حق عظیمی بر جوانان علاقه مند به اهل بیت دارد. واینک با هر بار شنیدن صدای باصلابت این فرزند زهرا (س) فاتحه ای نثار روحش کنیم .

http://i6.tinypic.com/1zd6wd4.jpg
برای شادی روح عزیز از دست رفته (ذاکر)اهل بیت صلوات

ç i ç a k
Wednesday 30 March 11, 08:17 PM
خان بابا از اهالی قره باغ بود. دوره های نظامی دیده و در میدانهای جنگ کار آزموده بود.
بهنگام حمله اکراد اهالی جز قمه و چاقو وسیله ای برای دفاع نداشتند خان بابا نقشه ای کشیده و با چند نفر قرار بر دفاع از روستا می گذارند.
خان بابا با خنجری در جلوی قهوه خانه ی محل تردد اکراد نشسته و حالت گیج و منگ بخود می گیرد تا جلب توجه نکند.
اکراد دسته جمعی وارد قهوه خانه می شوند و تفنگهای خود را بیرون قهوه خانه بصورت هرمی بهم تکیه می دهند.
طبق قرار قبلی شاگرد قهوه چی کتری آبی برداشته و با مشاهده غفلت اکراد بر روی آتش می ریزد و چون دود همه جا را می گیرد با داد و قال اسلحه ها را بغل کرده و می گریزد.
اکراد در پی تفنگها به بیرون هجوم می آورند که خان بابا در میان دود با خنجر خود هر پانزده نفر را کشته و اهالی را مسلح می کند.
آوازه این شجاعت تا مدتی از حمله اکراد مانع می شود.
بعدها خان بابا بخاطر شرارتهایش تحت تعقیب دولت قرار می گیرد که به اربیل عراق می گریزد و پس از مدتی مخفیانه به روستا بازمی گردد که اهالی مخفیگاهش را نشان ژاندارمری داده و در تیراندازی متقابل خان بابا کشته می شود

Amor
Monday 11 April 11, 07:15 PM
یوسف اعتصامی پدر پروین اعتصامی



یوسف اعتصامی (اعتصام الملک آشتیانی)، نویسنده، ناشر، و مترجم ایرانی، در سال ۱۲۵۳ به دنیا آمد و در ۱۳۱۶ در گذشت. او فرزند رئیس کل دارائی استان آذربایجان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D 9%86) ابراهیم اعتصام الملک، برادر بزرگ نقاش و معمار ابوالحسن اعتصامی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_% D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%85%DB%8C)، و پدر شاعره پروین اعتصامی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B9%D8%AA% D8%B5%D8%A7%D9%85%DB%8C) بود.
در اواخر دهه ۱۲۷۰، یوسف اعتصامی اولین چاپخانه حروفی تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) را دائر کرد. در دورۀ دوم (۳۰-۱۳۲۷) به وکالت مجلس شورای ملی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7% DB%8C_%D9%85%D9%84%DB%8C) انتخاب شد. در ۱۲۸۹ مجلۀ بهار را تأسیس کرد و مدیریت آن را به عهده داشت. در مقاطع مختلف، ریاست کتابخانۀ سلطنتی، دارالتألیف وزارت معارف، و کتابخانۀ مجلس ملی را تقبل کرد.
مجلۀ بهار ماهنامهای بود شصت و چهار صفحهای که در دو دوره، ۹۰-۱۲۸۹ و ۱-۱۳۰۰، منتشر شد. در شمارۀ اول اهداف مجله بدین شرح آمدهاست ‪)‬اعتصامی ۱۳۲۱، ۱): ”مقصود از تاسیس مجموعۀ بهار این است که مطالب سودمند علمی و ادبی، اخلاقی، تاریخی، اقتصادی، فنون متنوعه را که امروز دانستن آنها دارای اهمیت بیشمار است ... با نظار ارباب دانش عرضه بدارد، و تعمیم معارف را ... بر عهده گرفته افکار عمومی را با معلومات مفیده آشنا نماید.“ اغلب مقالات مجله نوشته یا ترجمۀ یوسف اعتصامی بود، و بخش وسیعی به فرهنگ غرب اختصاص داشت. به روایت ادوارد براون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D8%B1% D8%A7%D9%88%D9%86) (۱۹۲۸ م، ۴۸۹) مجلۀ بهار ”لحنی بسیار معاصر و اروپائی“ داشت؛ و در دانشنامه ایرانیکا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_% D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7)، هشمت موید از آزادی خواهی و انسان دوستی مدیر مجله میگوید.
یوسف اعتصامی نزدیک به چهل جلد کتاب ترجمه کردهاست، منجمله ترجمۀ فارسی تربیت نسوان قاسم امین، کتاب اول تیره بختان ویکتور هوگو، خدعه و عشق فردریک شیلر، و سفینۀ غواصۀ ژول ورن. از دیگر آثار او تفسیری به عربی از اطواق الذهب ابوالقاسم محمود زمخشری، و فهرست کتابخانۀ مجلس است.

ç i ç a k
Wednesday 13 April 11, 10:59 PM
قنیره پاشایئوا

میللت وکیلی قنیره پاشایئوا “تاریخه آدینی یازان قادینلار” سیلسیلهسینی یازیر

او، دونیانین ایلک قادین ساواش پیلوتو اولوب!

او، ایلک تورک قادین پیلوت کیمی آدینی تاریخه یازیب.

او، “دونیا تاریخینه آدینی یازدیران 20 آویاتور”دان بیریدیر!
او، مصطفی کمال آتاتورکون سککیز منوی اؤولادیندان بیریدی
بؤیوک آتاتورکون منوی اؤولادی اولان سبیهه گؤکچنی گؤرمک و صحبت ائتمک منه ده قیسمت اولموشدو. حدیندن آرتیق ماراقلی بیر قادین ایدی. اما اونونلا ایستدیگیم قدر صحبت ائده بیلممیشدیم. بیر گون آجی بیر خبر ائشیتدیک. آتاتورکون منوی قیزی، دونیانین ایلک قادین ساواش پیلوتو اولان سبیهه گؤکچن دولنیاسینی دییشمیشدی. دونیادان چوخ ماراقلی بیر قادین، ماراقلی بیر تاریخ کؤچموشدو. اما کؤچن جیسمی ایدی، اونون آدی هله بوندان سونرا دا یوزیللرله اونودولمایاجاق. چونکی او، آدینی تاریخه یازماغی باجاران بؤیوک قادینلاردان بیری ایدی. او، تورک قیزی، گؤی قیزی، آتاتورک قیزی سبیهه گؤکچن ایدی! تورک قادینینین شانینا شان قاتمیش بیر قادین ایدی! دونیانین ایلک ساواش پیلوتو کیمی آدینی تاریخه یازمیش بیر قادین ایدی!

اونو داها یاخیندان هالیت کوانجین سبیهه گؤکچنله صحبتلری اساسیندا قلمه آلدیغی «بولودلارلا یاریشان قادین»، «سبیهه گؤکچن، تورک قیزی، گؤی قیزی، آتاتورک قیزی» و س. کیتابلاری، فیلملری اوخویوب-گؤردوکدن سونرا داها یاخیندان تانیدیم. تانیدیقجا بیر قادین اولاراق، بیر اینسان اولاراق، بیر تورک قیزی اولاراق قورور دویدوم. نه یاخشی کی، اونو یاخیندان دا تانیمیشدیم و صحبت ائتمک ایمکانیم اولموشدو…

او، یئنی گونده – نووروز بایرامیندا (22 مارت 1913-جو ایل) دوغولوب و 88 ایل عؤمور سوردوکدن سونرا، محض دوغولدوغو گون (22 مارت 2001-جی ایل) وفات ائدیب. باشقا سؤزله، یالنیز اؤزونون ایمضا آتدیغی ایشلر، حیاتیندا رول آلمیش اینسانلار باخیمیندان دئییل، طبیعتی، تالئیی ایله ده ماراقلی اینسان اونوانینی حاق ائتمیشدی.

او، عثمانلینین ایلک پایتاختی اولموش بورسا شهرینده (قوجا عثمانلی دؤولتینین ساکینی اولاراق) دوغولموش، تورکییه جومهوریتینین پایتاختی آنکارا شهرینده (لاییق جوموهوریتین دونیایا اون سالمیش اؤولادی کیمی) وفات ائتمیش و یاشامی بویو، نئجه دئیرلر، پایتاخت روحونون، دؤولت روحونون داشیییجیسی اولموش، بونون یانیسیرا خالق آدامی، ائل قیزی کیملیگینی (و ده تورک قیزینین یئتنیینی) تجسسوم ائتدیرمیشدیر. گؤرونور بو تجسسوم، نئجه دئیرلر، یئر هادیسلیگیندن چیخیب، گؤیلر قیزی اولماقلا مومکون ایمیش!

بو قادین، حیاتی ماراقلی تصادفلر، ماراقلی اینسانلار و ماراقلی اولایلارلا سوسلنمیش تورک قیزی سبیهه گؤکچندیر!

اوشاقلیق ایللری و آتاتورکله تانیشلیغی

بورسا ویلایت باش کاتیبی اولان هافیز مصطفی عزت بی ایله خئیریه خانیمین قیزی اولان سبیهه، ادیرنه دفترداری اولان آتاسی هافیز عزت بی، “گنج تورکلر” حرکاتینین ایشتیراکچیسی اولماسی اساس گتیریلهرک بورسایا سورولموشدو. آنا و آتاسینی کیچیک یاشلاریندا ایتیرن و بؤیوک قارداشی طرفیندن بؤیودولن سبیهه، 1925-جی ایلده (12 یاشیندایکن)، آتاتورکون بورسا زیارتی سیراسیندا اونونلا گؤروشمهیه نایل اولموشدور. او، آتاتورکه اوخوماق ایستدیگینی سؤیلمیش، اونون رغبتینی قازانماغی باجارمیشدی. سبیههنین اؤتکم دانیشیغی اولو اؤندرین خوشونا گلینجه بو گؤروش، سبیههنین حیاتیندا یئنی صحیفهسینین آچیلماسینا سبب اولور… او، آرتیق دؤولت باشچسیسی طرفیندن منوی اؤولادلیغا گؤتورولموشدو. بؤیوک آتاتورک بو 12 یاشلی بورسالی اوشاغین – همین دؤورده چوخ چتین حیات شرطلری آلتیندا یاشایان قیزجیغازین بؤیوک گلجیینی گؤرورموش، سانکی…

بئلهلیکله، آتاتورک، سبیههنین بؤیوک قارداشیندان ایزین آلاراق، اونو اؤولادلیغا گؤتورور و اؤزو ایله آنکارایا آپاریر.

سبیهه، چانکایا ایبتیدای مکتبینی، آرناووتکؤی آمئریکان قیز کوللئجی و اوسکودار آمئریکان قیز کوللئجینده تحصیل آلدی. بو آرادا سههتینده موشاهیده اولونان ناراحاتلیقلار سببیله تحصیلینی یاریدا کسیب هئیبهلیادا و ویانادا موالیجه آلدی. سونرا بیر مدت فرانسیزجاسینی اینکیشاف ائتدیرمک مقصدی ایله پاریسده یاشادی.

1934-جو ایلده “سویادی قانونو”نون چیخماسیندان سونرا مصطفی کمال سبیههیه گؤکچن سویادینی وئردی. آدین، سویادین اونون داشیییجیسی اوزرینده تأثیری اولدوغونا اینانساق، بو کیمی صحبتلرده، گؤکچن سویادلی سبیههنین گؤیهجن قالخدیغینی، گؤیجن اون قازاندیغینی اؤرنک وئره بیلریک، یقین…

گؤکچن هاواچیلیقلا (گؤک(/ی)چنلیکله) تانیش اولور

سبیهه گؤکچن، 1935-جی ایلده “تورکقوشو”نون آچیلیش تؤرهنینده آپاریلان موتورسوز اوچاق (پلانئر) نوماییشیندن تأثیرلنهرک، هاواچیلیغا ماراق گؤسترمهیه باشلادی. آتاتورکون ده دستک وئرمهسی ایله 1935-جی ایلده تورک هاوا قورومونون تورکقوشو مولکی آویاسیا مکتبینه گیردی، آنکارادا موتورسوز اوچاق متخصصلیگی ساحهسینده ایلک مهارت درجهسینی (بو درجهنین وئریلمیش اولدوغونو تصدیق ائدن اؤدول) آلدی.

گؤکچن، یئددی اوغلان طلبه ایله بیرلیکده کریما گؤندریلهرک تحصیلینینین آلتی آیینی کوکتئبئل آلی آویاسیا مکتبینده تاماملادی. او، کیریمین آردیندان موسکوایا، موتورلو اوچاق مکتبینه گئتمیی پلانلاشدیریردی. آنجاق منوی باجیسی زهرانین اؤلوم خبرینی آلینجا بو دوشونجهدن داشیناراق اؤلکهسینه دؤندو.

بیر مدت دونیادان کوسن، سانکی هر کسله اینجیک کیمیمیش داورانان دویغوسال سبیهه، منوی آتاسینین ایسرارلاری ایله یئنیدن چالیشمالارا باشلادی. اسکیشهیر آویاسیا مکتبینده سامی اوچان و موهیددین بیدن اؤزل اوچوش درسلری (تلیمی) آلدی.

25 فئورال 1936-جی ایلده او، ایلک دفعه موتورلو تییارهده اوچماغا باشلادی.

آتاتورک دئدی، سبیهه یئرینه یئتیردی…

گؤکچهنین، اوچوش درسلرینده گؤستردیگی اوغورلاری گؤرن آتاتورک، اونا بونلاری سؤیلهدی: “منی چوخ خوشبخت ائتدین… ایندی آرتیق سنین اوچون پلانلاشدیردیغیم شئیی آچیقلایا بیلرم… بلکه ده دونیادا ایلک هربچی قادین پیلوت سن اولاجاقسان… بیر تورک قیزینین دونیاداکی ایلک هربچی قادین پیلوت اولماسی نه ایفتیخارئدیجی بیر اولایدیر، تخمین ائدرسن، دئییلمی؟ ایندی درهال حرکته کئچهرک سنی اسکیشهیردکی اوچاق مکتبینه گؤندرهجهیم. اورادا اؤزل بیر تحصیل آلاجاقسان.”

او ایللرده قیزلار حربی مکتبلره قبول ائدیلمدیگی اوچون اؤزل بیر اونیفورما گئییندیریلهرک اسکیشهیر آویاسیا مکتبینده، 1936-1937-جی ایللرده 11 آی بویونجا اؤزل تحصیل آلدی. بو تحصیلدن سونرا اونا ایبتیدای صینیف معلمی نووئیره اویقوچ یولداشلیق ائتدی. گؤکچن، مهارت درجهسی آلدیقدان سونرا 6 آی اسکیشهیردکی I هاوا آلاییندا خیدمت ائتدی؛ بو سیرادا تراکیا و ائگئ مانئورلرینه قاتیلدی.

1937-جی ایلده دونیانین ایلک قادین ساواش پیلوتو اولدو. پرئزیدئنت، باش ناظر و باش قرارگاه ریسینین ده ایشتیراک ائتدیگی بیر تؤرنله اونا تورک هاوا قورومو موراسسا (ایفتیخار) مئدالی وئریلدی. 30 آوقوست 1937-جی ایلده “حربی اوچوشلار عذره اوستا” درجهسی آلدی.

سبیههدن بؤلوجولره گؤزداغی

1937-جی ایلده فرانسانین، هاتایی سوریایا تهویل وئرمهیه هازیرلاشدیغی بارهده خبرلر، آنکارادا سرت تپکیله قارشیلاندی. اونیفورماسینی گئین سبیهه گؤکچن فرانسیز ائلچیسینین اؤنونده هاوایا اوچ دفعه آتش آچدی و “هاتایین وطنه قاتیلماسی اوچون گرک اولارسا سیلاهلاناریق” دئدی. اولای سونوندا هبس ائدیلیب محکمهیه چیخاریلان و قانونون طلبیله بیر گون هبسده یاتان سبیهه گؤکچهنین چیخیشی سایهسینده پلان باش توتموشدو. یعنی، بونونلا تورکیینی بؤلمیی دوشوننلره گؤزداغی وئریلمیش، قرارلیلیق گؤستریلمیشدی.

بورسالی قیزین “بیاز قارتال”لی بالکان سفری

1938-جی ایلده اوچاغییلا 5 گون سورن بالکان سفری گئرچکلشدیرن خانیم گؤکچهنین اونو بیردنبیره داها دا آرتدی و بوتون دونیایا یاییلدی. مسئله اوندایدی کی، بو سفر فیکری، همین دؤورده مؤوجود اولان بالکان پاکتینین آنکارادا ییغیشان هئیت عضولرینین سبیهه گؤکچنله تانیش اولدوقدان سونرا اونا اوچاقلا پایتاختلارینا گلمیی تکلیف ائتمهلری اوزرینه دوغموشدو. و گؤیلر قیزی گؤکچن، آتاتورکون آرزوسو اوزرینه بو سفری یانینا بیر ماشینیست بئله آلمادان – تکباشینا گئرچکلشدیرمیشدی!

او، وولتئئ تیپی بیر اوچاقلا ایستانبولدان هاوالاندیقدان سونرا آفینایا، آردیندان سوفیا و بئلقرادا اوچدو. اونا کئچمیش یوقوسلاویا سلاحلی قوهلرینین باش قرارگاه ریسی طرفیندن “بیاز قارتال” نیشانی وئریلدی. ایستک اوزرینه بوخارئستده بیر گؤستری اوچوشو گئرچکلشدیردیکدن سونرا، 22 یوندا ایستانبولا دؤندو.

بالکان سفری، مطبوعاتین بؤیوک ایلگیسینی اویاندیردی و سبیهه گؤکچهنین هر یئرده گؤیلرین قیزی اولاراق آنیلماسینا سبب اولدو.

آتاتورکون وفاتیندان سونرا

منوی آتاسی آتاتورکون وفات ائتمهسینین آردینجا، آتاسیزلیغین (آتاتورکسوزلوگون!) هوزنونو آغیر کئچیرن خانیم گؤکچن، معین واخت سونرا، یاواش-یاواش حیاتینی یئنیدن دوزنه سالماغا باشلادی. داها سونرا، قادینلارین اوردودا خیدمت ائتمهسینه دایر قانون قبول ائدیلمیدیگی اوچون سبیهه گؤکچن اوردودان آیریلدی و تورکقوشو اوچوش مکتبینده باش معلم تعیین ائدیلدی. او، 1955-جی ایله قدر بو وظیفهسینی باشارییلا سوردوردو؛ او جملهدن تورک هاوا قورومو ایداره هئیتینین عضوو اولدو. حیاتی بویونجا توپلام 22 فرقلی یونگول بومباردیمان و آکروباتیک تییاره ایله اوچموش گؤیلر قیزی، همیشه اؤز پئشهسینه وورغونلوق، ایشینه سئوگی، اؤلکهسینه، اولوسونا سایغی و طبیعی کی، منوی آتاسینین ائتیمادینا قارشی دویارلیلیق هیسسلرینی نوماییش ائتدیردی. اصلینده، بو یئرده “نوماییش ائتدیردی” سؤزو بلکه بیر او قدر ده یئرینه دوشمور، چونکی او، بو دئییلنلری تجاللا، تظاهر ائتدیریر؛ باشقا سؤزله، ایشین اؤزو اونون پئشکارلیغینی تجسسوم ائتدیریردی.

گؤکچن، 1940-جی ایلده هاوا مکتبینده حربی جوغرافیا و توپوقرافیا معلمی ایشلهین، باش لئیتئنانت کمال اسینر ایله ائولندی و …داها بیر ماراقلی آددیم آتاراق حیات یولداشینا گؤکچن سویادینی گؤتورمیی تکلیف ائتدی و اونو بونو قبول ائتدی؛ آنجاق اوچ ایل سونرا، 12 یانوار 1953-جو ایلده حیات یولداشینی ایتیردی.

بو دا …سون اوچوش

تورک توپلومو و تورک قادینینی تانیتماق مقصدی ایله، 1953-جو و 1959-جو ایلده دعوت ائدیلدیگی آبش-آ گئدن خانیم گؤکچن اوچون بؤیوک بیر آمئریکا سفری دوزنلندی.

سون اوچوشونو 1996-جو ایلده – 83 یاشیندا (!) ایکن فرانسیز پیلوت دانیئل آجتون ایله برابر فالجون-2000 تییارهسی ایله ائتدی.

“دونیا تاریخینه آدینی یازدیران 20 آویاتور” آراسینداکی تک…

سبیهه گؤکچن 1996-جی ایلده کاریئراسینین ان بؤیوک اؤدولونو آلدی. آمئریکا آویاسیا اوستا ظابط کوللئجینین مزون تؤرنی اوچون دوزنلنن قارتاللار توپلانتیسینین شرف قوناغی اولاراق ایشتیراک ائتدیگی ماکسوئلل هاوا بازاسینداکی تؤرنده “دونیا تاریخینه آدینی یازدیران 20 آویاتوردان بیری” سئچیلدی. او، بو اؤدوله لاییق گؤرولن ایلک و تک (!) قادین تییارچی اولدو.

الویدا، گؤیلر! سلام، گؤیلر!

سبیهه گؤکچن 2001-جی ایلده، گیریشده وورغولادیغیمیز کیمی، تام دوغوم گونونده (22 مارت) آنکاراداکی گولهانه حربی تیبب آکادئمیاسیندا وفات ائتدی. وفات ائتدیگی گون 88 یاشی تامام اولوردو.

وفاتیندان 2 ایل اؤنجه حقوقون آلیلیگی درنیی طرفیندن شرفینه دوزنلنن تؤرنده، اونون آدینا بستهلنن، کلاسسیک روک اوپئرا طرزیندکی اثر سسلندیریلرکن چوخ دویغولانمیش، سانکی یئنه گؤیلره اوغورلاناجاقمیش کیمی هیجانوئریجی آنلار یاشادیغینی گیزلتممیشدیر.

یئری گلمیشکن، خانیم گؤکچن، حیاتی بویو بیر سیرا اؤدول و مئداللارلا تلتیف اولونموشدور. بونلاردان بیر قیسمینی یوخاریدا آرتیق قئید ائتمیشیک. علاوه ائدک کی، رومینیا اوردوسونون ماهیر هاواچی دؤش نیشانینی، تراکیا و ائگئ مانئورلری موناسیبتی وئریلن خاطره مئداللاری، تورک قادینینین سئچمه و سئچیلمه حاقی قازانماسینین 50-جی ایلدؤنومو موناسیبتی ایله تبمم-ده دوزنلنن تؤرنده وئریلن “مسلکلرینده اؤنجو قادینلار” پلاکئتی، سلجوق اونیوئرسیتئتینین “فخری دوکتورو” اونوانی، تهق طرفیندن 1989-جو ایلده وئریلن قیزیل مئدال، 1991-جی ایلده بئینلخالق آویاسیا فئدئراسیاسینین آویاسیانین بوتون نؤولرینده اوستون باشاری گؤسترن کادرلارا وئردیگی فای قیزیل مئدالی، هابئله تورک سلاحلی قوتلرینین، چئشیدلی درنک و قورولوشلارین وئردیگی داها 28 ادد پلاکئت… بیر باشاریلی قادینا، دؤولت، فرقلی قوروم و قورولوشلار ترفهیندن، مسلکداشلاری (عموماً خالق) طرفیندن وئریلن دیرین ایفادهسی – اؤزونویفادهنین دیری، تورک قادینینی (قادینلیغی!) ایفادهنین دیری، آتا ائتیمادینا قارشیلیق ازمکارلیغین ایفادهسی!..

سبیهه گؤکچن – تورک قیزی، گؤی قیزی، آتاتورک قیزی

عزیز اوخوجوم، زریف جینسین نمایندهسی اولان بیر اونلو اینساندان، بیر تورک قیزیندان بحث ائدرکن، هاشییه چیخیرمیش کیمی، بیر اویغونسوز اولایا دا موناسیبت بیلدیرمک ایستردیم. بو دا، سبیهه گؤکچن آدینا (نئجه دئیرلر) ییه دورماق ایستهینلرله باغلیدیر. بللیدیر کی، یالنیز اون قازانمیش، آدینی تاریخه یازمیش اینسانلار باشقالارینین ماراق دایرهسینه گیریر، کیملرسه اونو “اؤزونونکولشدیرمی”ا چالیشیر. او دا بللیدیر کی، بو حال، کیچیک استثنالار نظره آلینماسا، بیر قایدا اولاراق، ماگیکال سیندرومدان اذیت چکن “قونشو”لاریمیزدا موشاهیده اولونور. بئله کی سون ایللرده سبیهه گؤکچهنین ائرمنی اصیللی اولدوغو بارهده اساسسیز ادعالار اورتایا آتیلمیشدیر.

هر نه قدر خوش اولماسا دا بیر-ایکی کلیمه ایله بو مسئلهیه توخوناق.

2004-جو ایلده آنتئپ اصیللی ائرمنیستان وطنداشی خریپسیمئ قازالیان، گؤکچهنین اونون خالاسی اولدوغونو و اصل آدینین خاتون سئبیلجیان اولدوغونو ادعا ائتدی. قازالیانا گؤره، هاتون، باجیسی دیروخی ایله بیرلیکده شانلیورفانین سایلاققایا (جیبین) کؤیوندکی یئتیمخانایا وئریلمیش، 5-6 یاشلاریندا ایکن آتاتورک طرفیندن اؤولادلیغا قبول ائدیلمیشدیر. (تانیش مئتوددور، دئیلمی؟ آزربایجانین نئچه گؤرکملی اؤولادینی، نئچه دیریمیزی، میللی ثروتلریمیزی “ائرمنیلشدیرمی”ا جهد ائتدیکلری کیمی…)

لاکین حقیقت بودور کی، سبیهه گؤکچن، تهق طرفیندن یایینلانان خاطرهلرینده (نئجه کی، آرتیق بو بارهده یوخاریدا بیلگی وئرمیشیک)، ادیرنه دفتارداری اولان آتاسی هافیز عزت بیین “گنج تورک” اولدوغو گرکجسیله بورسایا سورگون ائدیلدیگینی آنلادیر. بؤیوک قارداشی نشتین آتاتورکون جانگودنی اولدوغونو، 1925-جی ایلده آتاتورکله گؤروشمه فورصتی بولدوغونو و اؤولادلیغا قبول ائدیلیگینی سؤیلییر. “سبیهه گؤکچن: تورک قیزی، گؤی قیزی، آتاتورک قیزی” آدلی سندلی فیلمی حاضرلایان رئژیسسور گولشاه چئلیکر، ائرمنی ادعالارینا قارشی بونلاری بیلیرمیشدیر: “سبیهه گؤکچن اؤولادلیغا قبول ائدیلدیگی زامان گئرچکدن 5-6 یاشلاریندا اولسایدی، ایلک اوچوشونو گئرچکلشدیردیگی زامان (1935-جی ایلده) 15 یاشیندا اولمالییدی”. آنجاق اصلینده سبیهه گؤکچن ایلک اوچوشونو 22 یاشیندا حیاتا کئچیریب.

سبیهه گؤکچهنین اؤگئی باجیسی اولکو آداتپه، گؤکچهنین اقراباسی اولان حیات یولداشی اؤکه آداتپه و گؤکچنی یاخیندان تانییان قزئتچی (یازار) اورخان قاراوهلی ایله بیرلیکده دوزنلدیگی مطبوعات توپلانتیسیندا ادعالاری یالانلادی.

تهق-نین یایدیغی یازیلی آچیقلامادا، حاقلی اولاراق، بو ادعالارین سبیهه گؤکچن حیاتدا ایکن دیله آلینماماسینی و اؤزونه جاواب حاقی تانینماییشی تنقید ائدیلدی و بو دورومون پلانلاندیغی ایرهلی سورولدو.

***

…و نهایت، سبیهه گؤکچن، 30 آوقوست 1937-جی ایل تاریخینده اسکیشهیر اوچاق مکتبیندن مزون اولارکن ائتدیگی چیخیشیندا دویغولارینی بو شکیلده دیله گتیرمیشدیر: “…نه خوشبختم کی، بو شرف براتینی، میللتیمین و وطنیمین ان بؤیوک شرفه یئتیشدیگی بو قوتسال 30 آوقوست گونونده آلمیش اولورام”.

منه قالسا، یالنیز ائله بو سؤزلردن یولا چیخاراق، سبیهه گؤکچهنین کیملیگی، اوریی، عشقی، چالیشمالارینین پرئدمئتی بارهده فیکیر یوروتمک، قرارا گلمک اولار.

گؤیلرده اوچان گؤیجن روحونا سلام اولسون، سایین گؤکچن

Amor
Tuesday 19 April 11, 02:46 PM
دکتر غلامحسین ساعدی پزشک و داستان نویس مشهور آذربایجانی



http://www.parand.se/ax/saedi-01.jpghttp://www.parand.se/ax/saedi-01.jpghttp://www.parand.se/ax/saedi-01.jpg





شادروان دکتر غلام حسین ساعدی متخصص بیماریهای اعصاب و روان از پزشکان بنام آذربایجانی است که علاوه بر رشته پزشکی ید طولانی در نوشتن آثار ادبی همچون دهها داستان ،نمایشنامه ،اشعار،ترجمه کتب خارجی ،انتشار مجله و فصلنامه و دهها کار ادبی دیگر دارد وافتخار بزرگی برای آذربایجانیها و ایران بوده و هست .بی شک فیلم سینمایی گاو به گارگردانی داریوش مهرجویی به سال 1348،فیلم سینمایی آرامش در حضور دیگران ساخته ناصر تقوایی به سال 1349،فیلم سینمایی دایره مینا به کارگردانی داریوش مهرجویی به سال 1353که براساس داستانهای دکتر غلامحسین ساعدی ساخته شده است را میتوان از شاهکارهای ادبی و سینمایی کشورمان یاد کنیم .شادروان دکترغلامحسین ساعدی (مشهور به گوهر مراد) روز سه شنبه بیست وچهارم دی ماه یک هزار سیصد وچهارده سال شمسی ازوالدین آذربایجانی بنامهای علی اصغرو مادر طیبه درشهر تبریز به دنیا آمد. وی در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد.بعد از کودتای 28مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد.در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.در سال 1336 داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال های بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه ، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.طی سال های 1361– 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفباد کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت.غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.

آثار و فعالیتهای شادروان دکتر غلامحسین ساعدی :
چاپ مقاله و داستان در روزنامههای فریاد، صعود، جوانان آذربایجان و دانش آموز(هفته نامه)؛ چاپ تهران؛ 1331
چاپ”از پا نیفتادهها“ (بخشی از یک داستان بلند)؛ کبوتر صلح؛ 1332
چاپ داستان”خانههای شهرری“؛ تبریز؛ 1334
چاپ داستان کوتاه”آفتاب مهتاب“؛ تهران، مجله سخن؛ 1334
چاپ نمایشنامه”پیگمالیون“؛ تهران، مجله سخن؛ 1335
چاپ داستان و نمایشنامه”پیگمالیون“؛ تبریز؛ 1335
چاپ داستان کوتاه”مرغ انجیر“؛ تهران، مجله سخن؛ 1335
چاپ نمایشنامه تک پردهای”لیلاجها“؛ تهران، مجله سخن؛ 1336
چاپ نمایشنامه تک پردهای”قاصدکها“؛ تهران، مجله صدف؛ 1337
چاپ نمایشنامه تک پردهای”خانه برف“؛ تهران، ماهنامه اندیشه و هنر؛ 1337
چاپ مجموعه داستان”شب نشینی باشکوه“؛ تبریز؛ 1339
چاپ نمایشنامه سه پردهایی”کار بافکها در سنگر“؛ تبریز، ناشر کتابفروشی تهران؛ 1339
چاپ نمایشنامه دو پردهایی”بامها و زیر بامها“؛ تهران؛ 1340
چاپ نمایشنامه سه پردهایی”کلاته گل“؛ تهران، انتشار به صورت مخفی؛ 1340
ترجمه و چاپ داستان”دوستان“ نوشته”گی باند تیزن“؛ تبریز، انتشارات ابن سینا(با همکاری فرانکلین)؛ 1340
چاپ نمایشنامه تک پردهایی”شبان فریبک“؛ تهران، مجله صدف؛ 1340
چاپ داستان”دو برادر“ (داستان اول از مجموعه واهمههای بی نام و نشان) در کتاب نمونههایی از نثرهای نویسندگان معاصر(شانزده مقاله و داستان) به اهتمام”احمد رنجبر“ و”رضا خسروشاهی“؛ 1341
چاپ داستان کوتاه”قدرت تازه“؛ کتاب هفته؛ 1341
چاپ نمایشنامه تک پردهایی”عروسی“؛ تهران، آرش؛ 1341
چاپ نمایشنامه”گرگها“ (نمایشنامه دوم از مجموعه پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت)؛ تهران، کیهان ماه؛ 1341
چاپ نمایشنامه بیکلام”شهادت“ (لال بازی هشتم از مجموعه ده لال بازی)؛ تهران، مجله آرش؛ 1341
چاپ داستان”دو برادر“ (داستان اول از مجموعه واهمههای بی نام و نشان)؛ تهران، مجله آرش؛ 1341
چاپ داستان”گدا“ (داستان سوم از مجموعه واهمههای بی نام و نشان)؛ تهران، مجله سخن؛ 1341
چاپ ده نمایشنامه بیکلام(لال بازی)؛ تهران، انتشارات آرش؛ 1342
ترجمه و چاپ کتابهای”آزمایشهای علمی با وسائل ساده“ (کارلتن ج. لینر)، ”قلب و بیماریهای قلبی و فشار خون“ (هـ . بله سکی)، ”خودشناسی“ (ویلیام سی مینجر)، ”شناخت خویشتن“(آرتور جرسلیر)؛ تبریز؛ 1342
چاپ لال بازی”فقیر“ و داستان”شفا یافتهها“؛ تهران، مجله سخن؛ 1342
چاپ لال بازی”دعوت“؛ تهران، کیهان هفته؛ 1342
چاپ داستان کوتاه”راز“ و”عزاداران بیل“؛تهران، کتاب هفته؛ 1342
چاپ مجموعه داستان”عزاداران بیل“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1343
ترجمه و چاپ”آمریکا و آمریکا“ (با همکاری محمدنقی براهنی) نوشته”الیا کازان“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1343
چاپ تک نگاری”خیاو یا مشکینشهر“[سفر به آذربایجان]؛ تهران، انتشارات امیرکبیر(با همکاری موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی)؛ 1344
چاپ نمایشنامه”چوب به دستهای ورزیل“؛ تهران، انتشارات مروارید؛ 1344
چاپ نمایشنامه”بهترین بابای دنیا“؛ تهران، انتشارات شفق؛ 1344
چاپ مجموعه داستان”دندیل“؛ تهران، انتشارات جوانه؛ 1345
چاپ مجموعه نمایشنامه”انقلاب مشروطیت“؛ تهران، انتشارات اشرفی؛ 1345
چاپ دوم مجموعه نمایشنامه”انقلاب مشروطیت“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1345
چاپ تک نگاری”اهل هوا“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر(با همکاری موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی)؛ 1345
چاپ مجموعه داستان”واهمههای بی نشان“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1346
چاپ مجموعه نمایشنامه”خانه روشنی“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1346
چاپ نمایشنامه”آی بی کلاه آی با کلاه“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1346
چاپ مجموعه داستان”ترس و لرز“؛ تهران، انتشارات زمان؛ 1347
چاپ داستان بلند”توپ“؛ تهران، انتشارات اشرفی؛ 1347
چاپ دو نمایشنامه”دیکته“ و”زاویه“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1347
چاپ نمایشنامه”پرواربندان“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1348
چاپ فیلمنامه”فصل گستاخی“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1348
چاپ داستان کوتاه”قدرت تازه“ در کتاب نوآوران قصه؛ تهران، انتشارات ارغوان؛ 1348
چاپ داستان کودکان”گمشده لب دریا“؛ تهران، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان؛ 1348
چاپ نمایشنامه”وای بر مغلوب“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1349
چاپ نمایشنامه”جانشین“؛ تهران، انتشارات نیل؛ 1349
چاپ سه فیلمنامه کوتاه”ما نمیشنویم“؛ تهران، انتشارات پیام؛ 1349
چاپ نمایشنامه”چشم در برابر چشم“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1350
چاپ فیلمنامه”گاو“؛ تهران، انتشارات آگاه؛ 1350
چاپ داستان”گلیبر“ (برای کودکان)؛ تهران، انتشارات نوجوانان؛ 1350
چاپ داستان”مرند“؛ (برای کودکان)؛ تهران انتشارات نوجوانان؛ 1350
چاپ کتاب”موجودات خیالی در افسانههای ایرانی“ (برای کودکان)؛ تهران، انتشارات نوجوانان؛ 1350
چاپ نمایشنامه”عاقبت قلم فرسایی“؛ تهران، انتشارات آگاه؛ 1354
چاپ نمایشنامه”این به آن در“؛ تهران، انتشارات آگاه؛ 1354
چاپ داستان”کالته نان“ برای کودکان؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1355
چاپ مجموعه داستان”گور و گهواره“؛ تهران، انتشارات آگاه؛ 1356
چاپ نمایشنامه”ماه عسل“؛ تهران، انتشارات امیرکبیر؛ 1357
چاپ نمایشنامه”محاکمه میرزا رضای کرمانی“ در کتاب صدرا(بهار)؛ تهران، انتشارات سینما؛ 1357
مسئول انتشارات روزنامههای فریاد، صعود، جوانان آذربایجان؛ 1331
همکاری با مجلههای جهان نو، فردوسی، خوشه نگین و جنگهای ادبی؛ 1331

Amor
Wednesday 20 April 11, 06:06 PM
به یاد رفیق بهروز دهقانی


http://files.myopera.com/pishgaam/albums/419556/Behrooz-dehghaani.jpg


بهروز دهقانی متولد ۱۳۱۸ در شهر تبریز، فرزند یک خانواده فقیر کارگری بود. پدرش مثل ملیونها نفر از مردم زحمتکش میهن ما کار ثابتی نداشت و زندگی خانواده خود را با اشتغال به کارهای گوناگون میگذراند. کارگری در کارخانه نخ ریسی، چاه کنی، میرابی، فعلگی، خرده فروشی از جمله این مشاغل بود. بهروز در بزرگی خاطره روزهائی را بیاد میآورد که از صبح تا شب روشنائی آفتاب را نمیدید زیرا همراه پدر به چاه کنی میرفت و در عمق چندین متری زمین پا به پای پدر کار میکرد. فقر و زحمت بی پایان از آغاز عمرش، نقش آموزگاری را داشت که در شناساندن واقعیات جامعه به او یاری کرده بود. پدر در عین بیسوادی از آگاهی سیاسی برخوردار بود. در وقایع سالهای ۲۵ _۲۴ و تشکیل فرقه دموکرات در آذربایجان و بعد از یورش وحشیانه نیروی دولتی و کشتار مبارزین، خانه کوچک پدر پناهنگاهی برای مبارزین که از دست سربازان فرار کرده بودند محسوب میشد. بهروز با شرکت در کار پدر روز به روز با واقعیات خشن و سختی که زندگی خودش و ملیونها مردم را فرا گرفته بود بیشتر آشنا میشد. کم کم پدر در اثر پا درد شدید از کار افتاده شد و نتوانست خانواده هشت نفری آنها را سرپرستی کند. به این خاطر بهروز دهقانی با وجود استعدادش و علاقهای که به ادامه تحصیل داشت، مجبور شد در ۱۶ سالگی ترک تحصیل کند و برای به عهده گرفتن نقش فعال تر در تأمین معاش خانواده، شغل معلمی را انتخاب نماید. برای این منظور در دانشسرای مقدماتی تبریز نام نویسی کرد. به غیر از بهروز، صمد بهرنگی و کاظم سعادتی نیز در دانشسرا دوره آموزگاری میدیدند، این سه دوست خیلی زود با هم جوش خوردند و به زودی سه رفیق جدا نشدنی گشتند. از این ببعد زندگی بهروز دهقانی با زندگی این دو پیوند خورد.
بعد از اتمام دوره دانشسرا بهروز که ۱۸ سال بیشتر نداشت معلم روستاهای آذربایجان شد. در طی تدریس او و صمد بهرنگی به تحقیقات راجع به روستاهای اطراف نیز میپرداختند و روستاگردی یکی از برنامههای منظم آنان بود. بعضی از گزارش هائی که آنها از دیدار از روستاها نوشتهاند در مجموعه مقالههای صمد بهرنگی به نام مشترک صمد و بهروز به چاپ رسیدهاست. گزارشی که بهروز دهقانی در باره روستاهای قره باغ نوشتهاست از جمله این تحقیقات است.
بهروز دهقانی به زبان انگلیسی تسلط داشت، تا حدی که یک مترجم خوب بشمار میآمد. از او ترجمههای بسیاری بجا مانده که بعد از شهادتش با نام مستعار «بهروز تبریزی» منتشر میشود. کتابهای افسانههای ایتالیائی اثر ماکسیم گورکی و زندگی و آثار «شون اوکیسی» نویسندهٔ ایرلندی از ترجمههای بهروز دهقانی است. با فعالیتهای او و صمد بهرنگی در تبریز روزنامهای به نام «مهد آزادی آدینه» منتشر میشد که بسیاری از ترجمههای بهروز در آن بچاپ میرسید. قسمتی از فعالیتهای ادبی آنها صرف یاد گرفتن فنی زبان ترکی، دستور زبان آن، ادبیات کتبی و شفاهی آن میگردید. بهروز دهقانی و صمد بهرنگی برای جمع آوری ادبیات شفاهی آذربایجانی (فولکلور آذربایجان) به دور افتاده ترین روستاها سفر میکردند و ساعتها پای صحبت پیر مردهای ده نشسته قصه و ترانه و بایاتی (دو بیتی) جمع میکردند و نتیجه تحقیقات خود را در روزنامه مهد آزادی یا روزنامههای نیمه مترقی علنی به چاپ میرساندند. رفقا با بعضی از روشنفکران که نفوذ و اعتبار در این روزنامهها کسب کرده بودند دوستی داشتند و این دوستان صاحب نفوذ چاپ آثار آنها را به سادگی پذیرا میشدند. یکی از تألیفات ارزنده صمد بهرنگی و بهروز دهقانی در این زمینه افسانههای آذربایجان است که در دو جلد تنظیم شد.
بن بست سیاسی که همه نیروهای مبارز در اواخر دهه ۴۰ به آن رسیده بودند، روی محفل مترقی و فعال این رفقا نیز اثر گذارد، منتها این بن بست اثر منفعل کننده روی آنها باقی نگذاشت، بلکه راه خروج از بن بست بوسیله صمد بهرنگی در کتاب «ماهی سیاه کوچولو» مطرح گشت. کتاب «ماهی سیاه کوچولو» ضرورت مبارزه مسلحانه پیشاهنگ، ضرورت از جان گذشتن و فدائی بودن را عنوان کرد«:… مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد» (نقل از کتاب ماهی سیاه کوچولو). کتاب ۲۴ ساعت در خواب و بیداری نیز از آرزوی بدست گرفتن مسلسل سخن میگوید: «… دلم میخواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد» (نقل از کتاب ۲۴ ساعت در خواب و بیداری) و درست بعلت همین آمادگیهای ذهنی، بهروز دهقانی از اولین نفراتی بود که به سازمان چریکهای فدائی خلق پیوست و نفراتی چون علیرضا نابدل، اشرف دهقانی، کاظم سعادتی، محمد تقی زاده و اصغر عرب هریسی اعضای دیگر شاخهٔ تبریز چریکهای فدایی خلق ایران بودند.این سازمان چندین عملیات چریک شهری را با موفقیت اجرا کرد. و در حمله به کلانتری ۵ تبریز و مصادره مسلسل نگهبان آن بود که بهروز دهقانی در آن شرکت فعال داشت. بعد از این عمل پیر مرد زحمتکشی از اهالی تبریز میگفت: «گرفتن مسلسل از پاسبان به منزله گرفتن قلم از دست شاه است». هزارها افسوس که صمد بهرنگی زنده نبود تا در مصادره مسلسل کلانتری تبریز شرکت کند و آرزویش را تحقق یافته ببیند.
بهروز دهقانی در اردیبهشت ماه ۱۳۵۰ دستگیر شد.
حماسه پرشکوه زندگی او پس از دستگیری به اوج خود رسید. دشمن زبون بر این باور بود که با بکارگیری انواع و اقسام شکنجه ها قادر خواهد گردید تا رفیق بهروز را که مملو از عشق به خلق و کینه از دشمنان بود را به زانو در آورد. امّا فرزند دلاور توده های ستمدیده، تمامی ابزار و آلات شکنجه های دشمن را به سخره گرفت و تا پای مرگ، در حفظ اسرار خلق دربندش پایدار ماند. خلق های قهرمان ایران هرگز چنین رشادت ها و جانبازی های فرزندان دلیرش را از یادها نخواهند بُرد و نام بهروز و بهروزها در صفحات پُر فراز و نشیب تاریخ مبارزات ضد امپریالیستی خلق های میهن مان حک شده است. وی پس از تحمل یازده روز شکنجه، هنگامیکه جدارههای کلیههایش از شدت ضربات مشت و لگد پاره شده و قلبش به سختی آسیب دیده بود با لبان فروبسته و مشتان گره کرده شهید شد.
در باره بهروز در کتاب حماسه مقاومت آمده است:
«در زندگی گذشته، ما به رفیق بهروز به علت داشتن خصوصیات انقلابیش عشق میورزیدیم و او را بیش از حد دوست داشتیم. شادی ما موقعی بود که رفیق بهروز را پیش خود میدیدیم. بخاطر دارم که چطور وقتی ضربه مخصوص در زدن او را میشنیدیم، خوشحالی چهره مان را فرا میگرفت و با یک جست و با شوق فراوان بطرف در میدویدیم. رفیق بهروز کسی بود که تمام نیازهای زندگی ما را چه مادی و چه معنوی برآورده میکرد. او راه انقلاب، راه رهائی نهائی تودهها را از قرنها اسارت در مقابل چشمانمان میگشود. و بما میآموخت که چگونه باید این راه را تا آخر با استواری و ایمان بپیمائیم. او در هر فرصتی هر چند کوتاه، برایمان از مارکسیسم حرف میزد. آن هم با چه زبان سادهای و در مقابل یک سئوال کوچک ما چه با اشتیاق و حوصلهٔ تمام از مسائل مختلف صحبت میکرد. هیچ حرکت، هیچ حرف رفیق بدون ارتباط با هدف مقدس زندگیش نبود. معتقد بود که حتی به مادر پیر و بیسواد هم میشود مارکسیسم تعلیم داد. بهمین دلیل هر وقت فرصت دست میداد، این کار را میکرد. چه فراوان مثالهای ترکی بلد بود که در آنها قوانین دیالکتیک به صورتی ساده بیان شده بود. و خود شعارهائی بودند بس مهیج: بولانماسا، دورولماز» («تا دگرگونی صورت نگیرد، زلالیت بدست نمیآید). و مثال: ال چک میین ال چکمز، گرک جان چکه دردی, شعاری بود که همیشه آنرا بیان میکرد. مفهوم آن بفارسی چنین است:»رهروی راستین هرگز از رهروی نماند، مشکلات را بجان باید خرید…”
یادش گرامی و راهش پُر رهرو باد
( ال چک می ین ال چکمز , گرک جان چکه دردی )
(یاشاسین ازاد یاشایان اینسانلاری )

ç i ç a k
Thursday 21 April 11, 09:25 PM
2877
نصيرددين توسي 1201-جي ايل 18 فئورالدا همدان شهريندئ آنادان اولموشدور.ايلک تحصيليني آتاسيندان آلميش، سونرا همدان و توس شهرلرينده دؤورونون تانينميش عاليملري نين - ايبن سينا و بهمنيارين داوامچيلاري نين يانيندا تحصيل گؤرموشدور.آلديغيي هرترفلي و درين بيليکلر محمدي آز بير واختدا علمي موحيطده مشهورلاشديرير.هله گنج ياشلاريندان اعتيبارن او، بير سيرا حؤکمدارلارين ديقتيني جلب ائدير.30 ياشيندا ايکن کوهيستان ايسمايليلري نين رهبري ناسيرددين مؤحتشم اونو سارايينا قوناق چاغيرير و گنج عاليمدن اخلاق باره ده کيتاب يازماسيني خواهيش ائدير. 1235-جي ايلده نسيرددين توسي سونرالار اونا دونيا شؤهرتي گتيرن و بير چوخ ديللره ترجومه اولونان مشهور اخلاقي ناسيري اثريني تاماملايير.
آنجاق کيتاب حؤکمدارين خوشونا گلمير و توسي حبس اولوناراق، ايسمايليلرين الچاتماز داغ زيروه لرينده يئرلشن الموت (قارتال يوواسي) قالاسينا آپاريلير. او، بورادا سورگون حياتي کئچيرير. قصردن چيخماق حوقوقو اليندن آلينميش توسي ايسمايليلرين يانيندا کئچيرديگي 12 ايلدن بير قدر آرتيق مودتده دؤزولمز معنوي سيخينتيلارينا باخماياراق، بير نئچه علمي اثر يازا بيلير. عاليم 1242-جي ايلدئ مشهور شرحول-ايشارات (بو الي ايبن سينا نين ايشارات آدلي فلسفي ريساله سينه شرحلر) اثريني تاماملايير. 1253-جو ايلدئ چينگيز خانين نوه سي هولاکو خانين ياخين شرقه يوروشو باشلايير. اونون قوشونلاري فتحولونماز ساييلان ائلئموت قالاسيني دا توتور، نسيردديني و ديگر عاليم مهبوسلاري آزاد ائديرلر. نسيرددين هولاکو خانين شخصي مصلحتچيسي تعيين اولونور. ائله ايلک گونلردن نسيرددين هولاکو خانين بير چوخ واجيب سياسي تدبيرلري نين حياتا کئچيريلمه سينده مسئوليتي اؤز اوزرينه گؤتورور.اؤز دؤورونون بير چوخ عاليملري کيمي، نسيرددين توسي ده علمين موختليف ساحه لريني دريندن منيمسه ميشدي. اونون قلميندن چيخان يوزدن آرتيق جيدي اثر علمين آسترونومييا، رياضيات، فيزيکا، تيبب، فلسفه، ائتيکا، منطيق و ديگر ساحه لرينه هسر اولونموشدو.بونونلا بئله نسيرددي نين يارادجيليغيندان آسترونومييا و رياضيات اوزره تدقيقاتلار خوصوصي يئر توتور.


توسي بو ساحه لرده آپاريلميش يگيرميدن آرتيق اوغورلو آراشديرمانين مؤليفيدير. رياضياتا هسر ائتديگي اثرلر يالنيز عربجه، آسترونومييا اوزره تدقيقاتلاري ايسه هم فارس، هم ده عرب ديللرينده يازيلميشدير. توسي رسدخانا قورماق حاقيندا چوخدان فيکيرلشيرميش. باغداد آلينان کيمي، نسيرددي نين هولاکو خاندان ايجازه ايسته ييب، ايشه باشلاماسي دا بونو ثوبوت ائدير.


بير ايلدن ده آز بير مودتده او، رسدخانانين تيکيله جگي يئري موعينلشديرير، عئيني زاماندا آسترونوميک جيهازلار حاضيرلايير، موختليف شهرلردن بورادا ياراديلاجاق کيتابخانا اوچون قييمتلي کيتابلار گتيردير و رسدخانادا آراشديرمالار آپارماقدان اؤترو دونيانين بير چوخ اؤلکه سيندن عاليملر دعوت ائدير. توسي اؤزو زيجي-ايلخاني آدلي اثرينده بو باره ده بئله يازير: هولاکو خان اطراف ويلايتلردن آسترونوميک موشاهيده لر آپارا بيلن عاليملري چاغيرماغي طلب ائتدي: دمشقدن موويدددين اورديني، موسولدان فخرددين ماراغاييني، طيفليسدن فخرددين ايخلاتيني، قزويندن نجمددين دبيرانيني. ديگر قايناقلاردان ايسه دؤورون ان تانينميش عاليملريندئن قوتبددين شيرازي، شمسددين شيرواني، جمالددين از-زئيدي بوخاري، فاو مون-چي و ديگرلري نين ده ماراغا رسدخاناسيندا چاليشديقلاري مئلوم اولور. رسدخانانين تيکينتيسي 1259-جو ايلده ماراغا شهري نين قربينده کي تپه نين دؤشونده باشلانير. نسيرددين رسدخانا بينالاري نين لاييهلشديريلمه سينده و آسترونوميک جيهازلارين قورولماسيندا شخصن ايشتيراک ائدير.


گورکئملي آسترونوم و کونستروکتور مويييدددين اوردي ايله بيرليکده اونلار رسدخانادا بئش يئني، بير او قدر ده کؤهنه کونستروکسييالي آسترونوميک جيهاز قوراشديريرلار. يئني کونستروکسييالاري عاليملرين اؤزلري ايشله ييب-حاضيرلايير. بوندان باشقا ماراغا رسدخاناسيندا بير سيرا آسترونوميک مسله لرين حلي اوچون ضروري ساييلان، همچنين تدريس مقصديله ايستيفاده اولونان يئر و گؤي قلوبوسلاري دا حاضيرلانيردي. اوردي نين اوغلو محمد طرفيندن حاضيرلانميش گؤي قلوبوسلاريندان بيري بيزيم گونلره قدر چاتميش و حال-حاضيردا درئزدئنده ساخلانير. رسدخانانين نزدينده 400 مين کيتاب ساخلانان کيتابخانا و بو علمي مرکزي کادرلارلا تجهيز ائتمکدن اؤترو مکتب فعاليت گؤستريردي.


ماراقليسي بوراسيندا ايدي کي، رسدخانادا موسلمانلارلا بيرگه خريستيانلار، بودديستلر، نئستوريانلار و ايودايستئر ده چاليشيردي. بونلار تورکلر، فارسلار، عربلر، مونقوللار، چينليلر، گورجولر، تاتارلار، يهوديلر و ديگر ميلتلرين نوماينده لري ايديلر. توسي نين تيکديرديگي رسدخانا اؤز حجمينه گؤره شرقين بوتون مشهور رسدخانالاريني گئريده قويور. ماراغا رسدخاناسيندا چاليشان امکداشلارين علمي فعاليتي و آسترونوميک موشاهيده لري ايلخانيلرين آسترونوميک جدوللري آدلانديريلان کوللئکتيو اثرين يارانماسينا گتيريب چيخارميشدي. نسيرددين توسي دونياسيني 1274-جو ايلده 25 اييوندا باغداددا دييشميش و اورادا جامئ مسجيدينده تورپاغا تاپشيريلميشدير.

اونون اوچ اوغلو اولوب: اصيلددين حسن، فخرددين احمد و صدرددين الي. نسيرددين اؤلدوکدن سونرا اوچونجو اوغلو اوزون مودت رسدخانايا رهبرليک ائتميشدير.

Amor
Sunday 24 April 11, 02:29 PM
دكتر حسین محمدزاده صدیق در 15 تیرماه 1324 در محلهی باستانی سرخاب تبریز واقع در دامنههای كوه «عینالی» دیده به جهان گشودند. پدرشان نوهی آقا میرعلی سرخابی صاحب كتاب ربیع الشّریعه و پیشنماز مسجد و مادر ایشان، دختر عباسقلی خان از خوانین اردبیل و از رزمندگان خوشنام نهضت مشروطه و قیام شیخ محمد خیابانی بود كه در گیر و دار مشروطه به تبریز كوچیده و در محلهی سرخاب ساكن شده بود. مادر پرهیزگار ایشان، نام حسین را به او برگزید تا یاد آور روشنگریهای امام حسین (ع) باشد. در كودكی او را به مسجد جامع تبریز فرستادند و در ?نجا نزد آقا میرزا غلامحسین هریسی، آقا میرزا عمران و مرحوم وقایعی مشكات تبریزی به تعلیم قرآن، فلسفه اسلام، فقه، احكام و اصول دین مشغول شد. پس از آن، ایشان را به مكتب خانه فرستادند. حسین كه 8 یا 9 سال داشت به خاطر استعداد و تیزهوشی، در مسجد و گاهی در منزل آنچه را آموخته بود به افراد بیسواد محله تعلیم میداد و توانست تعداد زیادی از آنان را باسواد كند. در سال1331 پدرش به عنوان مسؤول پست و تلگراف به روستای خمارلو در مرز شوروی اعزام شد. حسین، فرزند ارشد خانواده كلاس اول ابتدایی را در روستای خداآفرین گذراند. پس از آن مجددا به تبریز بازگشتند و در مدارس خیام و حكمت به ادامه تحصیل مشغول شدند. یكی از وقایع تلخ دوران كودكی استاد درگذشت پدربزرگ مادری بود. مؤانست با عباسقلی خان - پدربزرگ مادری- در دوران كودكی در شكل گیری بلندنظری و آرمانجوییشان تأثیر بسزایی داشت.در سال 1337 تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانیده و در رشتهی علوم ادبی در دبیرستان مشغول به تحصیل شدند. استعداد فراوان و عشقشان به ادبیات تا حدی بود كه در دبیرستان او را «شاعر» خطاب میكردند. یكی از نوآوریهای ایشان این بود كه نكات كلیدی و مهم دروس دبیرستان از جمله ریاضی، فیزیك و دروس طبیعی را – برای سهولت در یادگیری - به صورت شعر درآورده بودند. ذوق سرشار ایشان باعث شد تا در همان سنین نوجوانی برای خود كتابخانهای بسازند و به هر كدام از كتابها مهر زده و شمارهی ثبت مخصوص بدهند. از جملهی نكات بارز دوران نوجوانی استاد، آشنایی، مطالعه و تلاش وافر ایشان از اوخر دورهی راهنمایی برای یادگیری الفبای اوستایی و خواندن متون مربوط به آن است. این مهارت باعث شد كه استاد دروس دبیرستان خود را به زبان تركی و به الفبای اوستایی بنویسند، و این در حالی بود كه همكلاسیها سعی میكردند از این خطوط غریب سر در بیاورند. پس از طی دوران تحصیل در دانشسرا، مشغول به تدریس در روستاهای آذربایجان از جمله هریس شده و در همان حال به تحصیل در رشتهی ادبیات دانشگاه تبریز همت گماشتند. ایشان در كلاسهای درس، خواندن و نوشتن را به شاگردانشان به زبان آذربایجانی آموزش میدادند. این كار در رژیم پهلوی دردسرهای فراوانی را برایشان به همراه آورد ولی همچنان پایمردی كردند. و اما نخستین مقالهی ایشان «فرشته میترا و عید مهرگان» بود. در همین زمانها افرادی چون صمد بهرنگی، علیرضا اوختای، بهروز دهقانی، بهروز دولت آبادی و مفتون امینی با استاد مجالست داشتند كه حاصل این نشستها نشر مجلهی «آدینه» بود. این نشریه كه به زبان تركی نوشته میشد اولین تلاش جدی آنان در دوران خفقان شاهنشاهی جهت گسترش و احیاء زبان مادری بود. مقالات این جوانان صاحب اندیشه، پس از آن در نشریات دیگر سراسر كشور از جمله: خوشه، امید ایران، وحید، ارمغان، راهنمای كتاب و . . . انتشار یافت. ایشان مقالهی داستانهای دده?قورقود را در همین زمان نوشته و در مجله وحید چاپ كردند.در اثر همین حركتها مردم با گنجینههای علم و ادب خطهی آذربایجان هر چه بیشتر آشنایی حاصل كردند. گنجینههایی كه در زیر گرد و غبار خودكامگی ستمشاهی پنهان شده بود. در سال 1347 مجله «هنر و اجتماع» را در تبریز به دو زبان تركی و فارسی منتشر ساختند كه پس از چاپ هفتمین شماره، توسط ساواك دستگیر و به زندان روانه شدند. پس از مدتی از زندان آزاد گردیدند، لیكن مدرك لیسانسشان را تا سال 1350 نگه داشتند و ندادند. دو سال قبل از این تاریخ (1348) توسط دانشگاه استانبول پذیرفته شدند ولی ایشان را ممنوع الخروج كردند. در سالهایی كه در دبیرستانهای اردبیل تدریس میكردند با همكاری دانش آموزان به گردآوری فولكلور و ادبیات شفاهی آذربایجان همت گماشته و سعی كردند در جلسات خصوصی به دانش آموزان، خواندن و نوشتن به زبان مادری را بیاموزند. به همین دلیل ساواك در شهر اردبیل استاد را احضار كرده و 41 روز تحت آزار و بازجویی قرار دادند اما نتوانستند تهمت خود را دال بر وابستگی به احزاب اثبات كنند لاجرم ایشان را فقط به جرم اقدام علیه امنیت كشور به دادگاه نظامی كشاندند و ایشان را به شش ماه زندان و پنج سال تعلیق از خدمت دولتی محكوم كردند. پ?یمردی و استواریشان باعث شد كه در زندان هم به آموزش زبان تركی مشغول شوند و به این خاطر مدتی را نیز در انفرادی محبوس گردیدند. استاد در همین ایام، سه دفتر شعر با عنوان قالادان قالایا، هانی بس یولداشین اؤردك و ساواش نغمهلری سرودند كه آن دفترچهها را به همبندان خویش سپرند لیكن آن همبندان حق امانت را به جا نیاورده و تا كنون آن دفترچهها را به ایشان تحویل ندادهاند. پس از آنكه از زندان آزاد شدند ایشان را مجبور به ترك تبریز كردند. لاجرم به تهران آمدند تا به كاری مشغول شوند. در این زمان در انتشارات امیركبیر و به صورت غیر رسمی در هنرستان به كار پرداختند. در این سالها كتاب شعر صمد بهرنگی منظومهسی را سرودند. بعد از گذشت مدتی در صدا و سیما مشغول به كار شدند. اما پس از نه ماه، از طرف ساواك رد صلاحیت گردیدند. از سال 1351 تا 1357 وارد دورهی تازهی انتشار كتابهای خود شدند. استاد در این سالها در اولین كتابشان تحت عنوان «واقف، شاعر زیبایی و حقیقت» به بررسی كوتاه در زمینهی ت?ریخ ادبیات تركی میپردازند. از جمله دیگر كتابها میتوان قصههای روباه در ادبیات شفاهی آذربایجان، داستانهای كچل در ادبیات شفاهی آذربایجان، نمایشنامههای میرزا آقا تبریزی، منظومه آرزی و قمر، تاریخ آذربایجان، فلسفه تكاملی، انقلاب بورژوازی در انگلستان و . . . را نام برد. ایشان در همین سالها كتاب عاشیقلار را چاپ كرد كه نخستین تحقیق در این زمینه بود.

Amor
Monday 25 April 11, 01:42 PM
هاشم چاوشی

متولد: تبریز - محله شتربان در تاریخ 1331.2.8

یکی از بهترین بازیگران تبریز و حتی اذربایجان که کارهای بسیار زیبا و ارزشمندی از خود ارائه کرده است که سوابق کاری او همه چیز را به خوبی خوب به نمایش می گذارد .

سوابق هنري:‏
آغاز فعاليت هنري با نمايشهاي راديويي _ سال 1351‏
اولين كار تلويزيوني «مريض و عزرائيل»_ 1356‏
بازنشسته صدا و سيماي مركز آذربايجان شرقي _ 1383‏
همكاري با مراكز ديگر صدا و سيما ‏
‏ همكاري با مركز صدا و سيماي مركز آذربايجانغربي

تله فيلمها:‏
چلّه قارپوزي ـ آنسوي عشق ـ انصافلي تاكسي چي ـ ديش آريسي ـ حق ورمز ـ جوزفعلي ( بئله دي يا بئله ديري) ـ چاغرلمامش قوناق ـ ياري قازاندي ـ هامبورسوني ـ ايكي سلطان ‏

سريالها:‏
آنا _ ارثيهي عمه خانم _ بلوك 55 _ باجناق ها (1 و 2) _ آتا ـ آخر مهلت _ گروه 20 _ نه دئميشم بئله بخته ‏

تله تئاتر: مريض و عزرائيل

فيلم سينمايي:‏
ساراي (كارگردان: يداله صمدي) _ شوكران (يداله نوعصري) _ مطرب

نمايش صحنهاي:‏
بل بشور _ ثبت نام _ مدرسه غير انتفاعي ـ علي آباد ـ ارثيه ـ ديش تاجري ـ ميليونرلر
جوايز:‏
‏_ دريافت ديپلم افتخار بعنوان بهترين بازيگر نقش مرد از جشنواره توليدات صدا و سيماي مراكز استانها_ 1385‏
‏_ دريافت ديپلم افتخار براي بهترين بازيگر مرد از تله فيلم (ايكي سلطان)_ 1386‏
‏_ ديپلم افتخار براي عنوان بهترين بازيگر مرد از سريال (آنا)_ 1388‏
‏_دريافت تنديس براي عنوان چهره برتر استان_ 1388 ‏

ç i ç a k
Wednesday 11 May 11, 09:16 PM
آراز ائلسس ۱۹۷۱: جي ايل، نووامبر آيينين ۲۷ سينده گونئي آذربايجاندا، اورمو گؤلونون ياخينليغيندا يئرلشن «سولدوز» شهرينده دوغولوب. اونون موسيقييه اولان سئوگيسي اوشاقليق چاغلاريندان بللييدير! ياواش ـ ياواش بويا باشا چاتديقدان سونرا، ايران دؤولتينين،آذربايجان تورکلرينه قارشي اولان اييرنج سيياستي اونوندا کؤنلونو آجيتماغا باشلايير! ان گنج ياشلاريندان دوغما يوردونو، دوغما ديلده اوخشاماغا باشلايير! سازييلا، سؤزويله ايللرين يوخوسونا باتميش اولوسون اويانيشا سسلهيير!

داها سونرا يازيب، اوخودوغو ماهنيلارين اوزوندن، ايران دؤولتينين تؤرتديگي بير سيرا چتينليکلرله اوزلشهرک، دوغما يوردوندان آيريلمالي اولور!

۱۹۹۱: جي ايلده يوردوموزون باغيمسيز اولان بؤلومونه کؤچور! اورادا ياشاديغي سورهده ده بير چوخلو چتينليکلرله اوزلشير، ايران دؤولتينين الآلتيلاري اورادادا اونو دينج بوراخميرلار! آنجاق يوکسکلرده دالغالانان آذربايجانيميزين بايراغي هابئله بؤيوک اولوسوموزون سئوگيسي اونون اورگينه ديرهک اولور!

۱۹۹۷: جي ايلده آوروپا يازارلار پارلامئنتي طرفيندن سياسي شاعير، اوزان اولاراق نروژه چاغيريلير. او چاغدان آوروپادا ياشايير، دگيشيک اؤلکهلرده ياشايان يوردداشلاريميزلا گؤروشلر آپارير، کونسئرتلر وئرير.

آراز ائلسس يوخاري سويهده گونئي آذربايجان ميللي اويانيش و ديرچليش روحونا ائتکي بوراخميشدير. ايندي گونئي آذربايجاندا بلکهده ايران آدلانان اؤلکهنين هر بير يئرينده، هئچ بير ميللتچي تورک تاپيلماسين کي اونون سسيني و سؤزونو دينلهمهميش اولسون و اونون سحيرلي سؤز ـ سازيندان ائتکيلنمهسين.

آراز اوزانچيليقدا يئني بير يول آچدي، ايندي چوخلو گنج اوزانلار تورک دونياسيندا اؤزهلجه گونئي آذربايجاندا اونون ياراتديغي سبکدن ائتگيلهنهرک يولونو گئديرلر. آراز ائلسس يئنيچيدير و تام آنلامدا بير «اوزان»دير.

(http://qazan.comlu.com/music/%C9%99srin-qara-ozani-araz-elses-1/#c3548)


نظر بنویس اچ تی ام ال ممنوع!http://qazan.comlu.com/templates/qazan/images/qt.png (http://qazan.comlu.com/music/%C9%99srin-qara-ozani-araz-elses-1/#)http://qazan.comlu.com/templates/qazan/images/bol.png (http://qazan.comlu.com/music/%C9%99srin-qara-ozani-araz-elses-1/#) http://qazan.comlu.com/templates/qazan/images/link.png (http://qazan.comlu.com/music/%C9%99srin-qara-ozani-araz-elses-1/#)


 http://qazan.comlu.com/avatars/user_uploaded/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%83_3 0.jpg
آراز بير آيدين و دوشونر اينساندير، او اينسانليق اوزانيدير. اونون يازديغي ماهنيلاردا و سؤيلهديگي شعرلرده اؤز دوشونجهلري دالغالانير. آراز دوشونجهسيني سانسور ائتمهين بير سياستچيدير. اونون دوتدوغو يولو گؤزو قاباغيندا آپ ـ آيديندير، بو اوزدن سؤيلهديگي سؤزلرده ايبهام يوخ، او آيندينجاسينا باغيمسيزليغي آذربايجانا چاغيرير و خالقينين دوغال و ايلکين حاققي اولان، آلينيازيسيني اؤز الينه کئچيرمهسيني ايستهيير. اونون ماهنيلاريندا بوتؤو آذربايجان اولکوسو و دونيا تورکلري آراسي قارداشليغي آيدينجاسينا گؤرونور.

آراز ایفا ائتدیگی ماهنیلارا بیر آرین دیل سئچمیشدیر. او بیر سؤزلرینده جسارت و مهارتله اوغوز دیلینین بیر اورتاق لهجهسینی قوللانیر. دئمک اولو تورکچو، قازپیرعلینین ترجمان قزئتهسینده باشلادیغی یولونون آردینی اؤز سسلی کلیپلرینده گئرچکلشدیریر. آرازین دیلی یالنیز تورکیه و آذربایجاندا دئیلل اورتا آسیا تورکلری آراسیندادا دوشونوله بیلر.

آراز ميلت شاعيري دير اونو يالنيز يازديغي سؤزلر يوخ، ديللنديرديگي تئلللرده شعردير. او ایفا ائتدیگی باشقالاری یازان سؤیلره ده یئنی بیر روح باغیشلاییر و دیریلدیر. آراز ائلسس، چاغيميزين افسانوي اوزانيدير؛ ددهقورقود کيمي اورهيينه سؤز گلير و تام ايناملا اوخودوغو ماهنيلار، خالقينين اورهيينه ياتير و اونلارا ميللي روحو آشيلايير. او دوغروداندا آذربايجان حرکتينين ميللي اوزانيدير. او آدي اوستونده اولدوغو کيمي ائلينين سسيدير. آراز ائلسس خالق اوزانيدير.

آنا یوردو گؤزل آذربایجان کیمی آنجاق موتلو یاشاسین، جانی قادالاردان ایراق اولسون و تئزلیکجه اولکو آرمانینا وارسین، گون او گون اولسون کی اؤز اؤلکهسینه گئری دؤنسون و دوغما آذربایجاندا اؤزگورلوک ماهنیسینی و باغیمسیزلیق مارشینی سسلهسین. اولو تانریدان اونا داها اوغورلار و باشاریلار دیلهییریک

ç i ç a k
Thursday 12 May 11, 01:37 PM
اينديکي واختدا تورک ميلتي اولاراق شيکايتلنديگيميز مؤوزولاردان بيري، تورک
ادبياتيندا خوصوصيتلي اثر وئرن يازار و شاعيرلرين آرتيق چيخماماسي، هله

ادبياتيميزدا کلاسسيک اولان اثرلرين تکرار ائديلديگي و بونا پارالئل اولاراق موسيقي

مدنيتيميزين فرقلي تاثيرلرله دييشه رک اؤزوندن اوزاقلاشماسيدير. حقيقتن ده

ياخين دؤورده ياشايان بير نئچه يازار و شاعيري سؤزوموزون خاريجينده مبلغ ايسک،

کئيفيتلي اثرلر وئرن چوخ آز ادبياتچي چيخميشدير. ادبياتدا حال، کئچن عصرلري

تکرار ايکن موسيقيده ده وضعيت فرقلي اولماميشدير. داهاسي موسيقي

مدنيتيميز، خاريجي تاثيرلرله فرقليلشمه يه و پوزولماغا باشلاميشدير. ايشده بو

پوزولان تورک موسيقي مدنيتيني، معنالي سؤزلرين تاثيرلي مئلودييالارلا بير آرايا گلديگي تورکولر ايله 21. عصرده اونوتدورمايان بير اوزانيميز واردير: آراز ائلسئس…
جنوب آزئربايجانين سولدوز شهرينده دوغان و کاراکالپاک تورکلئريندئن اولان آراز

ائلسئس، هاننئنئسيندئن (اتا طرفدن ننه سيندن) دوي/ئشيتديگي ناغيللارلا

بؤيوين شاعير روحلو بير اوزاندير. دوي/ئشيتديگي ماهنيلار (تورکولر) کيچيک

ياشلاريندان بري قولاغيندا يئر/يئير الده ائدن آراز ائلسئس، 15-16 ياشلاريندايکن

ساز ايله يولداشليق ائتمه يه باشلاميشدير. اوزان بو گون جنوب آذربايجان اولاراق

آدلانديرديغيميز تورپاقلار، بو گون ايران سرحدلري ايچريسينده اول/تاپيلديغي اوچون

دوغولوب بؤيودويو تورپاقلاردا بير مدنيت قارشيدورماسي دا ياشاميشدير. ايچينده

ياشاتديغي اورتا عاصييا تورکولرينه اولان سئوگي و باغليليغيني سازلا - سؤزله

ديللنديرمه ايستگي، چوخو دفعه تورک علئيه داري سيياست گودن ايرانين "

گوناهلارييلا " مانعه تؤره ديلميشدير. داها آز ياشيندايکن بو مانعه تؤره

ديلميشليگين وئرديگي سايتمي، ديللنديرمه يه باشلاميشدير. کيچيک ياشيندايکن

آکوردييون چال/وغورلايا بيلن آراز ائلسئس، بير سازي اولماديغي دؤورلرده بير آغاجي

ساز کيمي کسيب اوزرينه پلاستيک تئللر تاخاراق اونو ساز تيمسالي يانيندا

داشييارميش. داها سونرا سولدوزدا بير ساز ائوينه گئديب، ساتين آلماق اوزره بير

ساز بيه نيب بونو آتاسينا (اتاسينا) سؤيله ديگينده؛ " اگر سؤيليه جگ(ي)م

تورکولري چال/وغورلاسان سازي سنه آل/گؤتوررم. " تکليفييله قارشيلاشميش.

آراز السه سن " سودان گلن سورمه لي قيز " و " قاشلارين آراسيندا دومدوم

گوللس(ن)ي ديدي " تورکولريني چال/وغورلاماسيني بينن آتاسي، اونا سازي

آل/گؤتورموشدور و او گوندن سونرا آرازين ساز ايله يولداشليغي باشلاميشدير.

لاکين ايراندا سازي ديللنديرمک، سؤزونده نه اولورسا اولسون دؤولته باشکالديري

حساب ائديلديگيندن آراز شيمال آذربايجانا کؤچ ائتمک مجبوريتينده قالميشدير.

شيمال آذربايجاندان ايسه نوروئچه بير اوزان صيفتييله چاغيريلميش و اورايا

يئرلشميشدير.
(اراز ائلسئسدن، " گؤيده تانري، يئرده بيز - جاوان تورکلريک! " )
آراز ائلسئسين ان اهميتلي خوصوصيتلريندن بيري، اونا ساز چال/وغورلاماغي و يا
تورکو سؤيله مگي اؤيرده جک بير موعليمي نين اول/تاپيلماييشيدير. او ساز
چال/وغورلاماغي، شئيرلري ماهنيلارا کؤچورمگي آنجاق کؤنولونده کي عاشيقليک
گوجويله باجارميشدير. بو وضعيت، اونون خوصوصي بير طرز ياراتماسينا ليدئرليک
ائتميشدير. چونکي اونون دا ديللنديرديگي اوزره، بير آدامين ائتديگي ايشده، او
ايشي اؤيرنديگي آدامين بؤيوک تاثيري اولماقدادير. اوزان ساز چال/وغورلاماغي
اؤز-اؤزونه اؤيرنديگي اوچون، باشقا بير تاثير آلتيندا قالماميش و يالنيز اؤز ايچينده کي
سسي اکس ائتديرمه يه چاليشميشدير. بو معنادا اوزانيميز اؤزوندن اول وار اولان
عاشيقليک، اوزانليق و خانانداليق کيمي آدلارلا بيلينن موسيقي مدنيتينه، يئني بير
بوجاق قازانديرماغي باجارميشدير. بعضاً اينسان ايچينده کي دويغولاري آنا ديلينده
بئله اولسا، ايضاح ائتمگي باجارا بيلمز. ايشده او آندا، اورگينده کي دويغونو سؤزون
مئلوديياسينا قاتماغي سينايار. آراز ائلسئس، صنعتين بو ايستيقامتيني ده اؤرنکله
مکده دير؛ چونکي کيچيک ياشيندان اعتيبارن ايچينده بؤيوتدويو آغريلارا سازيني
اورتاق ائده رک بلکه ده رومانلارا سيغماياجاق معنالاري سؤزون مئلوديياسينا
باسديرماغي باجارميشدير. " او زامان کي ديل - آغيز سؤيله مکدن اوسانار - يورولار
و دييئبيلمير، سؤيله مک قاداغان ايدي و آغيز آچماق قاداغان ايدي… او زامان
سازدان سؤزدن داها ياهشي دردلري سؤيله مک اولار. " سؤزلرييله ائلسئس،
موسيقي نين مئلوديياسييلا اوزانين درديني ايضاح ائتمه سي نين داها آسان
اولدوغونو ديله گتيرميشدير. حقيقتن ده سازييلا صؤحبت ائدرجه سينه و يا اورگينه
قولاق آسان او آغاجي ديللنديررجه سينه سازيني سؤزويله بيرلشديرميشدير. آراز
ائلسئس، گئرچک بير خالق اوزانيدير؛ چونکي بو ايشي اون سالماق و يا مارکا
(پول) قازانماق اوچون ائتمه مک اوزره يولا چيخميشدير. ايچينده کي بؤيوک
چتينليکلري، اؤزو کيمي اولان هر کسه ايضاح ائده بيلمه ايدئالييلا ايشه
قويولموشدور. بو ايشي، روحونداکي کيپيردانيشي دينديرمک اوچون بير احتيياج
اولاراق گؤرموشدور. تورکون تورکولره باغليليغيني، اونلاردان نه قدر تاثيرلنديگيني
بيلديگي اوچون درديني بئلجه ديله گتيرمه يولونو سئچميشدير. قالدي کي آرازين
ديلينده تورکولر، سيراوي بير سؤزون مئلودييايلا سؤيلنيشيندن کناردير. او سازييلا
رسمي اولاراق دانيشماقدا، اورگينده کي آغريني ان تاثيرلي شکيلده اورتايا
قويماقدادير.


(اراز ائلسئسدن - سالام داراغاجي)


آنا ديلينده دانيشماسينا قاداغان قويان ايران رئژمينئ اولان سايتميني، يوردوندان
قاچيب اول شيمال آذربايجانا؛ داها سونرا ايسه نوروئچه يئرلشه رک
گؤسترميشدير. ايچينده کي فريادين دايانماسينا کؤنولو راضي اولماميش، اؤنونه
چيخان هر مانعه اونون تورکلويه و تورکولره اولان باغليليغيني آرتيرميشدير. ايچينده
کي دويغولاري بوتون دئرتتاشلارييلا پايلاشماق اوچون يولا چيخان آراز ائلسئس، بو
مقصدينه چاتميش کيميدير. بو گون اولجه جنوب آذربايجاندا اولماق اوزره بوتون تورک
دونياسيندا اونون اورگينه سس وئرن ميليونلارلا تورک گنجيدير. بو گنجلر، اونون
تورکولرييله ايچلرينده کي قيشقيريقلاري ديللنديرمکده ديرلر. ايشده بو، آراز السه
سن خوشبختليک قايناغيدير کي گنجلر (جاوانلار) اورگينده بو دردي/دئيردي
پايلاشميشلار. آراز ائلسئس، خوصوصيله گنجلره چوخ اهميت وئرمکده دير. چونکي
اونا گؤره جنوب آذربايجاندان باشلاياراق، اسير بوتون تورک يوردلاريني و داها سونرا
اوزرينده نه قدر اويونلار اوينانان تورک دونياسيني خوشبختلييه قوووشدوراجاق
تورکچولوک حرکتي نين ليدئرليگيني ائده جک اولانلار، گوجلو و معلوماتلي
اولماليديرلار. بو معنادا تورک گنجلرينه چوخ بؤيوک بير وضعيفه دوشمکده دير و اونلار
تورکچولوک حرکتي نين چکن لوکوموتيولر کيمي اولماق اوچون ايچلرينده کي
قيغيلجيمي آلوولانديرماق مجبوريتينده ديرلر. بو سببله تورکولري نين %90′يني
گنجلرين ايچينده کي تورکلوک عشقيني جانلانديرماق، اونلارا ايدئال ذهنيتي
قازانديرماق و هر بيريني تورکلوک يولوندا بير بوزکورت اولاجاق شکيلده يئتيشديرمه
يه ايستيقامتليدير. آيريجا اؤزونو آيرين، اونيوئرسيتئت مأذونو، معلوماتلي و گوجلو
گنجلرين دينله مه سيندن و بئلجه اوندان تاثيرلنمه سيندن چوخ بؤيوک بير غورور
دويماقدادير.


(بير عاشيق وئيسل شئيري و بسطه سي اولان " تورکوک تورکو چاغيراريق! " )


ايرانداکي فاشيست رئژيمه و روسلارين کوممونيست نشر/تزييقينه قارشي
قورخمادان تورکلوک موباريزه سي وئرن قهرمان آذربايجانليلارين کوچه لرده " هاراي
هاراي، محروم تورکئم! " هايرکيريشلاري، آراز السسه گوج وئرميشدير. او بوتون
نشر/تزييقلره باخماياراق بير شئيلر ائده بيلمه جسارتيني و گوجونو، اؤزونو تک
بوراخمايان تورک گنجلري نين قهرمانليقلاريندا تاپميشدير. بو گون ايراندا ياشايان 35
ميليون تورکون اوغراديغي ظولمه قارشي هر گون کوچه لره تؤکولمه لرينه قاباقجيل
اولماق، آراز ائلسئس اوچون تعريفي مومکون اولمايان بير غوروردور. و بو غورور،
قايناغي هئچ بيتمه يهن ايشه قويولما هوه سيني اونا تمين ائتمکده دير. ائديلن
بوتون ايشلرين بير گون نتيجه يه چاتاجاغيني و بوتوو (موستقيل) آذربايجانين يئنيدن
تورک دونياسينا اؤندرليک ائده جگينه اينانجي تام اولان آراز، ايشده بوتون گوجونو بو
ايدئالين شرف داشان افسانه لريندن آل/گؤتورمکده دير. تورکلوگو يالنيز آذربايجاندان
عيبارت گؤرمه يهن و بوتون تورک دونياسينا دير وئره رک تورکولرينده ايشله ين آراز
ائلسئس، اسير تورک يوردلارينداکي قانبيرلريميزه دستک اولماق اوچون اليندن گله
ني آردينا قويماماقدادير. تورکلرين عيرقينه، تورپاغينا و ايدئالينا اولان سئوگيسيني
دايم و اوجا ائتمه سيي ايچينده دير. او، سسي و سؤزويله نيهال آتسيزين
بوزکورتلار رومانيندا دا ايضاح ائديلديگي اوزره گؤکتورکلئرين قورو اوزان يني
خاطيرلاتماقدادير. عئينيله قورو اوزان کيمي، تورکون اورگينده کي آغريني دا
سئوينجي ده قورخمادان ديللنديرن آراز ائلسئس، 21. عصرده گؤکتانرينين تورک
بودونونا گؤندرديگي بير قهرماندير. اونون تورکولري، اورکلره سپيلن سو کيمي بير
هديه دير.
(اراز ائلسئسدن ايرانا گيلئي: " تأسوف ايل " )
چين سئددي ندئن آراليق دنيزييه، آنادولودان اورتا آسيايا، بالکانلاردان اوزاق شرقه
قدر ياشايان تورک بودونونون هر فردي اوچون، آراز ائلسئس بير ديردير. چونکي او، بو
جوغرافييادا مهبوس ائديلمه يه چاليشيلان، موختليف بهانه لرله ايشغال ائديلن
تورک يوردلارينداکي بوزکورتلارين اورگينده کي سسين اکس-سداسيدير. آراز
ائلسئس، تانري داغلارينداکي آتالاريميزين روحلارينا بوزکورتچا قيشقيران بير بؤيوک
قهرماندير. دوروشويلا، سازي نين تئللرينه ووروشويلا او گؤکتورکلئردئن بو گونه
کؤچورولموش بير قورو اوزاندير. تورک دونياسينا وئرديگي امک و ديللنديرديگي
مؤحتشم تورکولر اوچون اؤزونه ميننتداريق. تانري تورکو قوروسون! اورکون موقدس

ç i ç a k
Monday 04 July 11, 11:17 PM
حسین منزوی
حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.


زندگی

او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعهشناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد.

چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد میشود.

همایون شجریان از غزل وی در آلبوم باستاره ها استفاده کردهاست.


آثار

* با عشق در حوالی فاجعه- مجموعه غزلی سروده شده از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۲.
* این ترک پارسیگوی (بررسی شعر شهریار).
* از شوکران و شکر؛ مجموعه غزلی سرودهشده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۷.
* با سیاوش از آتش.
* ازترمه و تغزل؛ گزیده اشعار، ۱۳۷۶.
* از کهربا و کافور.
* با عشق تاب میآورم؛ شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۷۲.
* به همین سادگی (مجموعه شعرهای سپید).
* این کاغذین جامه؛ مجموعه برگزیده اشعار کلاسیک.
* از خاموشیها و فراموشیها.
* حنجرهٔ زخمی تغزل؛ دفتری از شعرهای آزاد و غزلهای سروده شده از ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۹.
* مجموعه كامل اشعار:انتشارات اشنا 1388
* حیدر بابا- ترجمه نیمایی از منظومه «حیدر بابایه سلام» سروده «شهریار»

SINOOS
Saturday 09 July 11, 02:13 PM
معرفی مشاهیر آذربایجان 6 - دکتر صمد سرداری نیا - Dr Samad Sardarinia



http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-7/drsamad.jpg



در معرفی مشاهیر و بزرگان آذربایجان امروز قصد داریم تا خوانندگان عزیز را با فردی که مطمئنا نام وی را بارها و بارها شنیده اید بیشتر آشنا سازیم. کمتر کسی است که که علاقه مند به تاریخ و ادب آذربایجان باشد و نام دکتر صمد سرداری نیا را نشنیده باشد.

صمد سردارینیا در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۲۶ در تبریز و در محله ی امیرخیزی دیده به جهان گشود. وی از برجسته ترین تاریخنگاران و پژوهشگران تاریخ معاصر آذربایجان به شمار می رود. فردی که بی هیچ قصد و غرضی در کمال صحت اندیشه و تفکر سعی در نگارش واقعیت ها داشت و تمام عمر گرانبهای خود را صرف امور فرهنگی و شناساندن روزافزون فرهنگ و تمدن و تاریخ آذربایجان کرد.



برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12701.html)





صمد سرداری نیا در سال ۱۳۴۶ در مقطع کارشناسی تاریخ در دانشگاه تبریز پذیرفته شده و در سال ۱۳۵۰ فارغ التحصیل شد. وی پس از استخدام در صدا و سیما، در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته حقوق قضائی پرداخت و در سال ۱۳۵۷ از این دانشگاه فارغ التحصیل شدند. وی پس از انقلاب ۱۳۵۷ در مطبوعات تورکی و فارسی زبان ایران به ارائه مقالات علمی در زمینه تاریخ معاصر آذربایجان پرداخت و از آغاز انتشار مجله وارلیق، یکی از اعضای اصلی هیئت تحریریه آن بود. وی در سال ۱۳۸۲ از طرف دانشگاه ملی باکو، دکترای افتخاری دریافت کرد.

باید اذعان داشت اکنون که هر آذربایجانی ای در کمال افتخار و غرور از تبریز قلب آذربایجان به عنوان شهر اولین ها نام می برد مدیون زحمات و تلاش هایی که دکتر سرداری نیا در طول عمر خویش جهت شناساندن این دیار ادیب پرور کرد. وی همواره آرمانش بیان حقایق دیار خویش و مردمان سرزمینش بود و در این راه بی ادعا و بدون هیچ گونه چشم داشتی تا پایان عمر خویش خالصانه گام برداشت و هیچ گاه از پای ننشست.

در طول عمر پربرکت خویش بارها و بارها از سوی افراد مختلف مورد بی مهری قرار گرفت ولی با بینشی بالا و تفکری که ریشه در محبت و انسانیت داشت بی تفاوت از کنار این بی مهری ها گذشت و تنها در لابلای کتاب ها و اسناد تاریخی به دنبال مستندات بزرگی و یکه تازی آذربایجان بود. هرگز برای مادیات و مادی ها ننوشت و همین بود که وی را به تاریخ نویسی دقیق و با وجدان تبدیل کرد. تاریخ نویسی که بر خلاف برخی تاریخ نگاران امروزی تاریخ را به میل افراد و اشخاص ننوشت و تنها حقیقت را گفت و نوشت و همین امر او در دلهای حقیقت جویان جاودانه ساخت.

سرداری نیا چند ماه آخر عمر خود از عارضه معده رنج میبرد و در شامگاه ۲۲ فروردین ۱۳۸۷ در تبریز درگذشت.


در قسمت زیر به برخی از کتاب های استاد اشاره شده است:

تبریز مهد صنعت چاپ در ایران (۱۳۸۴)

قرهباغ در گذرگاه تاریخ (۱۳۸۴)

سیری در تاریخ آذربایجان (۱۳۸۶)

تبریز شهر اولینها (۱۳۸۱)

قتل عام مسلمانان در دو سوی ارس (۱۳۸۵)

دارالفنون تبریز، دومین مرکز آموزش عالی ایران (۱۳۸۲)

باکو شهر نفت و موسیقی (۱۳۸۵)

جنگ قرهباغ (۱۳۸۴)

مشاهیر آذربایجان (۱۳۷۹)

نقش مرکز غیبی تبریز در انقلاب مشروطیت ایران (۱۳۶۳)

علی مسیو: رهبر مرکز غیبی تبریز (۱۳۵۹)

باقرخان سالار ملی (۱۳۶۹)

ملانصرالدین در تبریز

تاریخچه تئاتر آذربایجان

تاریخ روزنامه و مجلههای آذربایجان

ایروان یک ولایت مسلمان نشین بود


علی سرابلی

SINOOS
Saturday 09 July 11, 02:13 PM
Mirza Ali Mojez Shabestari - میرزا علی معجز شبستری

دانلود فایل پی دی اف دیوان میرزا علی معجز شبستری به صورت رایگان


http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-7/mirzaaaaaa.jpg




دیوان میرزا علی معجز شبستری این هفته در نظر داریم تا عزیزان فرهنگ دوست و علاقه مند به تاریخ و ادب این دیار ادیب پرور را با یکی دیگر از کتابهای با ارزشی که توسط شاعری خوش ذوق از همین دیار به زبان ترکی سروده شده است، آشنا کنیم. دیوان میرزا علی معجز شبستری یکی از ارزشمندترین مجموعه شعرهایی است که در سالهایی که جهالت و خرافات زندگی مردم را احاطه کرده بود در نقد خرافه پرستی و زدودن چنین آیین بی ریشه ای به رشته ی تحریر در آمده است.


برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12639.html)




این دیوان که توسط میرزا علی معجز شبستری سروده شده است حاوی اشعاری زیبا با درون مایه ی اجتماعی است که سعی دارد تا در قالب شعر مسیر و طریق درست و شایسته ی زندگی را به مردم بیاموزد. برابری اجتماعی، ارزش قائل شدن به حقوق زن و مرد، مبارزه با ظلم و خرافه پرستی از جمله مضمون های کلیدی است که سراینده بدان ها اشاره کرده است.

شاعر با الگو قرار گرفتن از اشعار اجتماعی میرزا علی اکبر صابر سعی دارد تا راهی را که صابر آغاز کرده بود را ادامه دهد و در این راه نیز نهایت سعی و تلاش خود را به کار می گیرد. درد و اندوهی که چنین افرادی برای خود دارند مسلما متفاوت از سایرین است و همین ویژگی است که آنها از سایر مردم جامعه متمایز می سازد و به عنوان چهره ی ادبی و هنری معرفی می نماید. چنین افرادی به جای اندیشیدن به خود همواره از یک چیز رنج می برند و آن چیزی نیست جز "درد جامعه".

معجز همچون سایر بزرگان پیش و پس از خود تمام عمر خویش را صرف مبارزه جهت آزادی و آگاهی رساندن به مردمی می کند که سالها در زیر یوق طلم و ستم واقع شده اند و مستبدین به مدد افکار خرافی رایج در جامعه همواره به چپاول آنها مشغول هستند. نقش معجز در حیطه ی علم و ادب و مبارزه برای کسب عدالت اجتماعی به حدی است که نمی توان وی را با کس دیگری مقایسه کرد. همچنان که ستارخان سردار رشید سرزمینمان با تکیه بر سلاح سعی در رهایی از زیر یوق ظلم و ستم را داشت و در اندیشه ی روزهایی طلایی برای مردم خویش بود، معجز نیز با سلاح قلم توانست چنین نقشی را ایفا نماید.

شاید پر بیراه نباشد که بگوییم عدم توجه ما به آثار بزرگان و مشاهیر خود زیان و خسران جبران ناپذیری است که خواسته یا ناخواسته بر پیکره ی جامعه وارد می آوریم. باید توجه داشت که تمامی این کتابها تنها برای نسل و دوره ی خاصی نوشته و سروده نشده اند بلکه عظمت و شکوه این آثار را زمانی درک می کنیم که می بینیم با گذشت سالها از زمان سروده شدن چنین اثری باز هم می توان نمودهایی ملموس از همان مسائل را در جامعه ی مدرن امروزی نیز پیدا کرد.

دیوان میرزا علی معجز شبستری کتابی است گرانبها که می بایستی توسط همه ی فرهنگ دوستان و تمامی کسانی که به نوعی درد اجتماع دارند خوانده شود و تاملی عمیق در مفاهیم آن صورت گیرد. مطالعه و پرداختن به علم و ادب است که هم خود فرد و هم سایرین را می تواند از بیهودگی و عبث گرایی نجات داده و مسیری را که می بایست انسان در آن قدم نهد را به وی می شناساند.


علی سرابلی





دانلود به صورت پی دی اف


Server

Download (http://67.212.82.240/Books/Mojez/Divan%20Mirza%20Ali%20Mojez%20Shabestari%20-%20vol1-2%20By%20TabrizKids.zip)

MediaFire

http://www.mediafire.com/?6zi36xbnh0uac58



منبع : تبریز کیدذ

SINOOS
Saturday 09 July 11, 02:14 PM
دومین کتاب برای کتـــابخانه تـــبــریزکیـــدذ با کتابی به نام تاریخ هجده ساله ی آذربایجان

کتاب دارای 2 جلد هست که برای دانلود در اختیار کاربران گرامی قرار داده شده است



http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-6/azarbaycan18.jpg



تاریخ هجده ساله ی آذربایجان

انقلاب مشروطیت که به عنوان اولین انقلاب آزادی خواهی و مبازره با ظلم و ستم و استعمارگری در تاریخ ایران به شمار می رود یکی از تاریخ سازترین و مهمترین وقایعی است که در کشور رخ داده است و هنوز هم پس از گذشت سالیان متمادی از آن روزها بحث و تبادل نظر در مورد آن سالها است که ادامه دارد و نویسندگان و پژوهشگران بسیاری سعی در بررسی اوضاع ایران و آذربایجان در آن برهه ی زمانی دارند. به همین دلیل کتاب ها و مقالات بسیاری را می توان یافت که موضوع آنها به دوران مشروطه و یا قهرمانان آن رویداد اختصاص داشته باشند.


یکی از مهمترین کتاب هایی که در مورد تاریخ و دوران انقلاب مشروطیت می توان بدان اشاره کرد کتاب دو جلدی "تاریخ هجده ساله ی آذربایجان" اثر احمد کسروی است که به بررسی اوضاع و احوال ایران و مخصوصا آذربایجان در خلال مشروطیت و بعد از آن می پردازد. اگرچه این کتاب دو جلدی تاریخ نگاری از آن زمان به شمار می رود با این وجود شخص نویسنده یعنی احمد کسروی خود معتقد است که که در این کتاب قصد تاریخ نگاری ندارد و قصد خویش را از نگاشتن تاریخ مشروطه ، ضبط وقایع و حوادث مشروطه برای آیندگان ، ارج گذاری مبارزان گمنام مشروطه، بیان زحمات و تلاش و جانفشانی مردم عادی در تحقق آرمان مشروطه و یادآوری ایام تلخ گذشته ذکر می کند.


برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12529.html)




این کتاب علاوه بر محتوای تاریخی به قدری ارزش و منزلت دارد که اکثر موافقان و مخالفان کسروی از این کتاب دو جلدی به عنوان منبع و مرجعی دقیق و ارزشمند در ذکر حوادث مشروطه یاد می کنند. اکثر پژوهشهایی که در رابطه با انقلاب مشروطه و وضع و حال مردم آن روزگاران انجام می پذیرد از این مجموعه به عنوان مرجعی مهم بهره می برند.


درباره ی خود این کتاب باید عنوان کرد که کسروی در سال 1302 هجری شمسی که دقیقا هیجده سال از وقایع مشروطه می گذشت تصمیم بر آن گرفت تا رخدادها و حوادث آذربایجان در مشروطه را از آغاز تا آن زمان به رشته ی تحریر درآورد. در جهت تحقق به این هدف وی ابتدا یادداشتهایی تهیه کرد که ابتدا در کشور سوریه و در روزنامه ی "مهنامه العرفان" و با عنوان "آذربایجان فی ثمانیه عشر عاما" به رشته ی تحریر در آمد. پس از آن در سال 1313 هجری شمسی و در ایران و در روزنامه ی "پیمان" به صورت سلسله مقالاتی به چاپ رسید.

این کتاب اشره ی مبسوطی به وقایع پس از مشروطه تا پایان قیام شیخ محمد خیابانی دارد و از این رو برای علاقمندان به تاریخ آذربایجان به خصوص در دوران مشروطه و شیخ محمد خیابانی این کتاب از ضروریات است.





علی سرابلی







دانلود جلد اول کتاب به صورت پی دی اف

Server

Download (http://67.212.82.240/Books/Tarikh%20Azarbayjan/Ahmad%20Kasravie-Tariekh%20Hiejdahsaleh%20Jeld%201%28by%20Tabrizkid s%29.zip)

MediaFire

http://www.mediafire.com/?6bf946zw4abk1z6
(http://67.212.82.240/Books/Balaja%20Gara%20Balig%20-%20littleblackfishsamadbehrangi/Balaja_Gara_Balig%20%5BTurki%5D%20TabrizKids.pdf)
- - -

دانلود جلد دوم کتاب به صورت پی دی اف

Server


Download (http://67.212.82.240/Books/Tarikh%20Azarbayjan/Ahmad%20Kasravie-Tariekh%20Hiejdahsaleh%20Jeld%202%28by%20Tabrizkid s%29.zip)

MediaFire

http://www.mediafire.com/?8w2b8bemaqe37fa



منبع : تبریز کیدذ

SINOOS
Saturday 09 July 11, 02:15 PM
معرفی مشاهیر آذربایجان 3 - غلامحسین ساعدی - Gholamhossein Saedi



http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-6/saedi.jpg



غلامحسین ساعدی که با نام مستعار "گوهرمراد" به داستان سرایی و نمایشنامه نویسی می پرداخت در سیزدهم دی ماه سال یک هزار و سیصد و چهارده در تبریز چشم به جهان گشود. وی را می توان به عنوان یکی از برترین نویسندگاه معاصر ایران و آذربایجان ذکر کرد که حتی برخی آثارش توانست درخشش بین المللی پیدا کنند. در ایران وی را با فیلم "گاو" اثر داریوش مهرجویی که بر اساس داستان ساعدی در سال 1348 ساخته شده می شناسند.

ساعدی در سن شانزده سالگی زندگی ادبی و ساسی خود را آغاز کرد و در سال 1331 با قبول مسولیت روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان رسما به جرگه ی اهل ادب و فراست پیوست. پس از کودتای 28 مرداد 1332 برای اولین بار دستگیر و به دلیل انتشار داستان و مقاله راهی زندان شد. این دستگیری ها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند.مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می کرد. ساعدی با "چوب بدست های ورزيل"، "بهترين بابای دنيا"، "تک نگاری اهل هو"ا، "پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت"، "پرورابندان"، "ديکته و زاويه" و "آی با کلاه ! آی بی کلاه"، و چندين نمايشنامه ديگری که نوشت، وارد دنيای تئاتر ايران شد و نمايشنامه های او هنوز هم از بهترين نمايشنامه هايی هستند که از لحاظ ساختار و گفت و گو به فارسی نوشته شده است.



برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12516.html)





درونمایه ی داستان های ساعدی اغلب دربرگیرنده ی دنیای تاریک و پردغدغه ی فقر و تهیدستی، وحشت و مرگ است. وی در داستان هایش سعی می کند تا به نوعی روشنگرانه خرافات موجود در زندگی مردم را به نمایش گذارد و با طرح آنها دست به مبارزه با خرافات و خرافه پرستی زند. شخصیت های داستان های ساعدی اغلب دهقانان رها شده از زمین، روشنفکران مردد و بی هدف و افراد حاشیه ی اجتماع شکل می دهند. ساعدی برخلاف بسیاری از نویسندگان هم عصر خویش از فقرپرستی و ستایش فقر پرهیز می کند و با رویکردی واقع گرایانه به مشکلات و معضلات جوامع و اجتماعاتی که با فقر دست به گریبان هستند می پردازند. وی همچنین با زیرکی در داستان هایش از فقر فرهنگی سخن به میان می آورد و چنین باور دارد که فقر فرهنگی صد ها و هزاران بار مضرتر و ویران کننده تر از فقر مالی است.

همین نگاه تیزبین و موشکافانه ی ساعدی است که باعث شده است پس از قریب بیست و شش سال از مرگ نویسنده همچنان آثارش جز پرخواننده ترین آثار ادبی کشور محسوب شوند. "عزاداران بیل" که مشهورترین اثر ساعدی به شمار می روذ همچنان خوانندگان بسیاری را به خود جذب می کند. شاملو در مورد عزاداران بیل ميگفت:«عزاداران بيل را داريم از ساعدي كه به عقيدة من، پيشكسوت گابريل گارسيا ماركز است.» كتاب عزاداران بيل را در سال 1343 به چاپ رسید كه تا سال 1356 دوازده بار تجديد چاپ شد.

غلامحسين ساعدي 2 آذر بر اثر خونريزي داخلي در پاريس در بيمارستان سن آنتوان درگذشت. و در 8 آذر در قطعة هشتاد و پنج گورستان پرلاشز در نزديكي آرامگاه «صادق هدايت» به خاك سپرده شد.


علی سرابلی

ç i ç a k
Saturday 09 July 11, 02:56 PM
روزي روزگاري ميان قوم اوغوز پهلواني بود به نام « دومرول ديوانه سر». او را ديوانه مي گفتند براي اينكه در كودكي نه گاو نر وحشي را كشته بود و كارهاي بزرگ ديگري نيز كرده بود. حالا هم بر روي رودخانه ي خشكي پلي درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور مي كرد كه از پل او بگذرند. از هر كه مي گذشت سي« آخچا»** مي گرفت و هر كه خود داري مي كرد و مي خواست از راه ديگري برود، كتكي حسابي نوش جان مي كرد و چهل آخچا مي پرداخت و مي گذشت.
شما هيچ نمي پرسيد دومرول چرا چنين مي كرد؟
او خودش مي گفت كه: مي خواهم پهلوان پرزوري پيدا شود و از فرمان من سرپيچي كند و با من بجنگد تا او را بر زمين بزنم و نام پهلواني ام در سراسر جهان بر سر زبانها بيفتد.
دومرول چنين دلاوري بود.
روزي طايفه اي آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در ميان ايشان جواني بود كه به نيكي و پهلواني مشهور بود. روزي ناگهان مريض شد و جان سپرد. فرياد ناله و زاري به آسمان برخاست. يكي مي گفت: « واي، فرزند!..» و مويش را مي كند. ديگري مي گفت: « واي، برادر!..» و خاك بر سر مي كرد. همه مي گريستند و شيون مي كردند و نام آن دلاور را بر زبان مي آوردند.
ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صداي ناله و شيون شنيد. عصباني شد و فرياد زد: آهاي، بدسيرتها! چرا گريه مي كنيد؟ اين چه ناله و زاري است كه در كنار پل من راه انداخته ايد؟
بزرگان طايفه پيش آمدند و گفتند: پهلوان، عصباني نشو. ما جوان دلاوري داشتيم كه همين امروز مرد، از ميان ما رفت. به خاطر او گريه مي كنيم.
دومرول ديوانه سر شمشيرش را كشيد و فرياد زد: آهاي، كي او را كشت؟ كي جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟
بزرگان گفتند: پهلوان، كسي او را نكشته. خداوند به عزراييل فرمان داد و عزراييل كه بالهاي سرخ رنگي دارد ناگهان سررسيد و جان آن جوانمرد را گرفت.
دومرول ديوانه سر غضبناك فرياد برآورد: عزراييل كيست؟ من عزراييل مزراييل نمي شناسم. خداوندا، ترا سوگند مي دهم عزراييل را پيش من بفرست و چشم مرا بر او بينا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگي ام را نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گيرم و تا عزراييل باشد ديگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگيرد.
دومرول اين سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.
خداوند از سخن دومرول خوشش نيامد. به عزراييل گفت: اي عزراييل، ديدي اين ديوانه ي بدسيرت چه سخنان كفرآميزي گفت؟ شكر يگانگي و قدرت مرا به جا نمي آورد و مي خواهد در كارهاي من دخالت كند و اين همه بر خود مي بالد.
عزراييل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگيرم تا عقل به سرش برگردد و بداند كه مرگ يعني چه.
خداوند گفت: اي عزراييل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن ديوانه ديده شو و بترسانش و جانش را بگير و پيش من بياور.
عزراييل گفت: هم اكنون پيش دومرول مي روم و چنان نگاهي بر او مي اندازم كه از ديدنم مثل بيد بلرزد و رنگش چون زعفران شود...
***
دومرول ديوانه سر در خانه ي خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزيده اش گرم صحبت بود. از شكار شير و پلنگ و پهلوانيهاشان گفتگو مي كردند. و نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهباني مي كردند. ناگهان عزراييل پيش چشم دومرول ظاهر شد. كسي از دربانان و نگهبانان او را نديده بود. پيرمردي بدصورت و ترسناك كه شير بيشه از ديدارش زهره ترك مي شد. چشمان كورمكوري اش تا قلب راه پيدا مي كرد.
دومرول تا او را ديد دنيا پيش چشمش تيره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فرياد برآورد. حالا نگاه كن ببين چه گفت. گفت: اي پير ترسناك، كيستي كه دربانانم نديدندت، نگهبانانم نديدندت؟ چشمانم را تيره و تار كردي و دستهاي توانايم را لرزاندي. آهاي، پير ريش سفيد، بگو ببينم كيستي كه لرزه بر تنم انداختي و پياله ي زرينم را بر زمين افكندي؟ آهاي، پير كورمكوري، بگو اينجا چه كار داري؟ وگرنه بلند مي شوم و چنان درد و بلا بر سرت مي بارم كه تا دنيا باشد در داستانها بگويند.
دومرول ديوانه سر چنان برآشفته بود كه سبيلهايش را مي جويد و با دستش قبضه ي شمشيرش را مي فشرد. پهلوانان ديگر ساكت نشسته بودند و يقين داشتند كه پيرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.
وقتي سخن دومرول تمام شد، عزراييل قاه قاه خنديد و گفت: آهاي، ديوانه ي بدسيرت! از ريش سفيدم خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي پهلوانان سياه مو بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوري ام نيز خوشت نيامد، ها؟ بدان كه خيلي دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را گرفته ام و مادران و شوهران بسياري را سياهپوش كرده ام...
از كسي صدايي برنمي آمد. دهن دومرول كف كرده بود. مي خواست هر چه زودتر پيرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با يك ضربه ي شمشير دو تكه اش كند. فرياد برآورد و گفت: آهاي، پيرمرد! اسمت را بگو ببينم كيستي. والا بي نام و نشان خواهمت كشت... من ديگر حوصله ي صبر كردن ندارم.
عزراييل گفت: حالا خودت مي فهمي من كي هستم. اي ديوانه ي بدسيرت، يادت هست كه بر خود مي باليدي و مي گفتي اگر عزراييل سرخ بال را ببينم مي كشمش و جان مردم را خلاص مي كنم؟
دومرول گفت: باز هم مي گويم كه اگر عزراييل به چنگم بيفتد بالهايش را خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.
عزراييل گفت: اي ديوانه ي خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را بگيرم!.. جان مي دهي يا با من سر جنگ و جدال داري؟
دومرول ديوانه سر تا اين را شنيد از جا جست و فرياد زد: آهاي، عزراييل سرخ بال تويي؟
عزراييل گفت: آره، منم.
دومرول گفت: پس بالهايت كو، بدبخت!
عزراييل گفت: من هزار شكل دارم.
دومرول گفت: جان اين همه دلاوران و نوعروسان را تو مي گيري، ناجوانمرد؟
عزراييل گفت: راست گفتي. اكنون نيز نوبت تست!
دومرول فرياد زد: بدفطرت، ترا در آسمان مي جستم در زمين به چنگم افتادي. حالا به تو نشان مي دهم كه چگونه جان مي گيرند.
دومرول اين را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببنديد، خوب مواظب باشيد كه اين بدفطرت فرار نكند!
آنوقت شمشيرش را كشيد و بلند كرد و به عزراييل هجوم كرد. عزراييل كبوتر شد و از روزنه ي تنگي بيرون پريد و ناپديد شد. دومرول دست بر دست زد و قاه قاه خنديد و به پهلوانانش گفت: ديديد كه عزراييل از ضرب شمشيرم ترسيد و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به سوراخ تپيد. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شويد پهلوانانم!.. دنبالش خواهيم كرد و قسم مي خورم كه تا او را شكار شاهينم نكنم آسوده نگذارمش.
چهل و يك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول ديوانه سر شاهين شكاري اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراييل اسب مي تاخت. هر كجا كبوتري ديد شكار كرد اما عزراييل را پيدا نكرد. در بازگشت تنها شد. از بيراهه مي آمد كه مگر عزراييل را گير آورد. كنار گودالي رسيد. ناگهان عزراييل پيش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت مي آمد كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سياه موي دومرول خم شد و خميده ماند. عزراييل فوري فرود آمد و پايش را بر سينه ي سفيد دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهاي دومرول ديوانه سر، اكنون چه مي گويي؟ حالا كه دارم جانت را مي گيرم، چرا ديگر عربده نمي كشي و پهلواني نمي كني؟
دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهاي عزراييل، ترا چنين ناجوانمرد نمي دانستم. نمي دانستم كه با راهزني جان مي گيري و از پشت خنجر مي زني... آهاي!..
عزراييل گفت: حرف بيخودي نزن. اگر حرف حسابي داري بگو كه داري نفسهاي آخرت را مي كشي.
دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسير موجود ناجوانمردي شده بود كه هزار شكل دارد و با راهزني جان مي گيرد و از پشت خنجر مي زند. دومرول آن پهلوان آزاده اكنون حال پريشاني داشت و دل در سينه اش مي تپيد و نمي خواست بميرد. مي خواست مرگ نباشد و زندگي باشد و زندگي پر از شادي باشد و شادي براي همه باشد و او شادي را براي ديگران فراهم كند، چنان كه پيش از اين براي قوم خودش جانفشاني كرده بود و شادي و خوشبختي را به سرزمين خود آورده بود.
آخر گفت: عزراييل يك لحظه مهلت بده. گوش كن ببين چه مي گويم: در سرزمين زيباي ما كوههايي است بزرگ و سترگ با قله هاي برف پوش و چنان بلند كه حتي تير پهلواني مثل من به نوك آن نمي تواند برسد. در دامنه ي اين كوهها، ما باغهاي فراواني داريم پر درخت. و درخت مو در اين باغها فراوان است. و اين موها انگورهاي سياهي مي آورند، چه شيرين و چه لطيف و چه پاك و تميز. انگورها را مي چلانيم و خمها را از آبش پر مي كنيم و منتظر مي مانيم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب مي خوريم و سرمست مي شويم و بيخود مي شويم و بي باك مي شويم و چنان نعره مي زنيم كه شير بيشه از ترس مي لرزد و مو بر اندامش راست مي شود. من نيز از آن شراب خوردم و بيخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نيامد. والا پهلواني ملولم نكرده، از زندگي سير نشده ام و از مرگ بدم مي آيد و نمي خواهم بميرم، مي خواهم باز هم زندگي كنم، باز هم جوانمردي كنم، نيكي كنم. آهاي!.. عزراييل، مدد!.. جانم را مگير!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهايي را بگير كه بدند و بدي مي كنند و خوشبختي را در بيچارگي ديگران جستجو مي كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن ديگران به دست مي آورند. برو!.
عزراييل گفت: حرفهاي بيخود مي زني بدسيرت!.. از التماس و خواهش تو نيز بوي كفر مي آيد. يكي هم اينكه التماس به من نكن. من خودم نيز مخلوق عاجزي هستم و كاري از دستم ساخته نيست. من فقط فرمان خداوند را اجرا مي كنم.
دومرول گفت: پس جان ما را خداوند مي گيرد؟
عزراييل گفت: درست است. به من مربوط نيست.
دومرول گفت: پس تو چه بلاي نابهنگامي كه خود را قاتي مي كني؟ از پيش چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.
عزراييل از سينه ي دومرول برخاست. اما همچنان پايش را بر سينه ي سفيد او مي فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگي مي كرد و پاي عزراييل ضربه هاي قلب او را حس مي كرد و گرمي اش را مي فهميد.
دومرول ديوانه سر پاي شكسته اش را دراز كرد و خون پيشاني اش را پاك كرد و گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي، در كجايي. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، اگر هم جانم را مي گيري خودت بگير، به اين عزراييل ناجوانمرد واگذار مكن!..
عزراييل گفت: بيچاره ي بدبخت، از دعا و زاري تو هم بوي كفر مي آيد، خلاصي نخواهي داشت!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: آهاي عزراييل، اين كارها به تو نيامده. بگو دومرول جان ديگري پيدا كند و به من بدهد و تو ديگر جان او را مگير.
عزراييل گفت: خداوندا، اين انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نيست.
خداوند گفت: عزراييل، تو ديگر در كارهاي من دخالت نكن.
عزراييل پايش را از روي سينه ي دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر بتواني جان ديگري پيدا كني كه عوض جان خودت به من بدهي، با تو كاري نخواهم داشت.
دومرول پهلواني تكاني به خود داد و بلند شد روي پاي شكسته اش ايستاد و گفت: ديدي عزراييل، چگونه از دستت در رفتم؟ بيا برويم پيش پدر پيرم. او خيلي دوستم دارد، جانش را دريغ نخواهد كرد.
دومرول ديوانه سر پيش افتاد و عزراييل پشت سرش، آمدند پيش پدر پير دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتي دومرول را با سر و صورت خونين ديد، فرياد برآورد و گفت: فرزند، اين چه حالي است؟ اسبت كجا مانده؟ اين كيست كه چنين چشم بر من مي دوزد؟
دومرول خم شد و دست پدر پيرش را بوسيد و گفت: پدر، ببين چه بر سرم آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نيامد. به عزراييل فرمان داد كه از آسمانهاي بلند فرود آيد و جانم را بگيرد. عزراييل پا بر سينه ي سفيدم گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. اكنون پدر، تو جانت را به عزراييل مي دهي كه مرا ول كند و يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟ كدام را مي خواهي پدر؟ زودتر بگو كه وقت زيادي نداريم.
دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز آمده اسب رميده ي او را ديده بودند كه تك و تنها از راه رسيد و دومرول را نياورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون مي ديدند كه پهلوان شكسته و زخمي پيش پدرش ايستاده است.
پدرش آخر به سخن آمد و گفت: اي دومرول، اي جگر گوشه، اي پسر، اي پهلواني كه در كودكي ات نه گاو نر وحشي را كشتي، تو ستون خانه و زندگي مني! تو نوگل دختران و عروسكان زيباروي مني! من نمي گذارم تو بميري. اين كوههاي سياه بلند كه روبرو ايستاده اند، مال من است، اگر عزراييل مي خواهد بگو مال او باشد. من چشمه هاي سرد سردي دارم، اسبهاي گردنفرازي دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طويله هايي دارم پر گوسفند و بز، اگر عزراييل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سيم لازم دارد مي دهمش، اما فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از آنها نمي توانم چشم پوشي كنم.
دومرول گفت: پدر، همه چيزت مال خودت باد، من جانت را مي خواهم، مي دهي يا نه؟
دوخاقوجا گفت: فرزند، عزيزتر و مهربانتر از من مادرت را داري. برو پيش او.
عزراييل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگيرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. مي رويم پيش مادرم.
رفتند پيش مادر پير دومرول. دومرول دست مادرش را بوسيد و گفت: مادر، نمي پرسي كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمي شده ام و چه بر سرم آمده؟
مادرش ناله كنان گفت: واي فرزندم، چه بلايي بر سرت آمده؟
دومرول گفت: مادر، عزراييل سرخ بال از آسمانهاي بلند پر كشيد و فرود آمد و برسينه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگيرد. از پدرم جانش را خواستم كه عزراييل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو مي خواهم، مادر. جانت را به من مي بخشي يا مي خواهي در عزاي من سياه بپوشي و « واي، فرزند!..» بگويي؟.. مادر، چه مي گويي؟
مادرش لحظه اي به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، اي فرزند، اي نور چشم، اي كه نه ماه در شكمم زندگي كردي، اي كه شير سفيدم را خوردي، كاش در قلعه هاي بلند و برجهاي دست نيافتني گرفتار مي شدي مي آمدم زر و سيم مي ريختم و نجاتت مي دادم. اما چه كنم كه در جاي بدي گير كرده اي و من پاي آمدن ندارم. فرزند، زندگي شيرين است و جان عزيز، از جانم نمي توانم چشم بپوشم. چاره اي ندارم...
مادر دومرول نيز جانش را دريغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراييل پيش آمد كه جانش را بگيرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. يك لحظه امان بده، بي مروت!..
عزراييل ريشخندكنان گفت: پهلوان، حالا ديگر چه مي خواهي؟ ديدي كه هيچ كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهي به خير و صلاح خودت است.
دومرول گفت: مي خواهي حسرت به دلم بماند؟
عزراييل گفت: حسرت چه كسي؟
دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برويم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر چه مي خواهي با من بكن.
دومرول پيش افتاد و پيش همسر خود رفت. همسر دومرول دو پسرش را روي زانوانش نشانده شير به آنها مي داد و نوازششان مي كرد و بچه ها با مشت به پستانهاي پر مادرش مي زدند و نفس زنان شير مي خوردند و چشمانشان مي خنديد.
دومرول وارد شد. زنش را ديد، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادي و حسرت لبريز شد. زنش تا دومرول را ديد، پسرانش را بر زمين نهاد و فرياد برآورد و از گردن دومرول آويخت و گفت: اي دومرول، اي پشت و پناه پهلوان من، اين چه حالي است؟ تو كه هيچوقت دلتنگي نمي شناختي، تو كه شكست يادت نمي آيد، حالا چرا چنين گرفته و پريشاني؟.. پسرانت را تماشا كن...
دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روي پوست آهو غلت مي خوردند و يكديگر را با چنگ و دندان مي گرفتند و مي كشيدند و صدا برمي آوردند و چشمانشان از زيادي شادي و خوشي مي درخشيد.
دومرول لحظه اي تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: اي زن، اي همسر شيرينم و اي مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراييل سرخ بال از بلندي آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روي سينه ام نشست و خواست جان شيرينم را بگيرد. پيش پدر پيرم رفتم، جانش را نداد، پيش مادر پيرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگي شيرين است و جان عزيز، نمي توانيم از آنها چشم پوشي كنيم. اكنون، اي زن، اي مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. كوههاي سياه بلندم ييلاقت باد! آبهاي سرد سردم نوش جانت باد! اسبهاي گردنفراز زيادي در طويله ها دارم، مركبت باد! خانه هاي پرشكوه زرينم سايه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان بيشماري در آغل دارم، مركبت باد! اي زن، اي مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردي كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسي كن اما دل فرزندانم را مشكن، پيش تو امانت مي گذارم و مي روم...
عزراييل پيش آمد: دومرول بيحركت ايستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و ميان عزراييل و شوهرش سد شده و فرياد زد: اي عزراييل، دست نگهدار!.. هنوز من هستم و نمي گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بميرد و جواني و پهلواني پسرانش را نبيند.
آنوقت رويش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: اي دومرول، اي شوهر، اي پدر پهلوان پسرانم، اين چه حرفي است كه گفتي؟.. اي كه تا چشم باز كرده ام ترا شناخته ام، اي كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، اي كه با دلي پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو كوههاي سرسبزت را چه مي كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهاي سرد سردت را چه مي كنم؟ خون باد اگر جرعه اي بياشامم. پس از تو زر و سيمت را چه مي كنم؟ فقط به در كفن خريدن مي خورد. پس از تو اسبهاي گردنفرازت را چه مي كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه مي كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. اي مرد اي پدر پسرانم، جان چه ارزشي دارد كه پدر و مادر پيرت از تو دريغ كردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمين شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبيله شاهد باشند، من به رضاي دل جانم را به تو بخشيدم!..
زن شوهرش را بوسيد، پسرانش را بوسيد و پيش عزراييل آمد و ساكت و آرام ايستاد. عزراييل خواست جان زن را بگيرد. اين دفعه دومرول تكان خورد و نعره زد: اي عزراييل ناجوانمرد، تو چه عجله اي داري كه ما را سياه بپوشاني؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.
عزراييل دومرول را چنان غضبناك ديد كه جرئت نكرد دست به زن دومرول بزند. يك قدم دور شد و ايستاد.
دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب ديدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و بلند بلند گفت: خداوندا، نمي دانم كيستي، چيستي و در كجايي!.. بيخردان بسياري در آسمانها پي تو مي گردند، در زمين جستجويت مي كنند اما هيچ نمي دانند كه تو خود در دل انسانها جا داري. خداوندا، بر سر راهها عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سير خواهم كرد، برهنگان را لباس در تن خواهم كرد، خوشبختي را براي همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم، اگر مي خواهي جان هر دومان را بگير و اگر نمي گيري جان هر دومان را رها كن!..
خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراييل فرمان داد: اي عزراييل، اين دو همسر صد و چهل سال ديگر زندگي خواهند كرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگير و برگرد.
عزراييل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.
دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشيد و غرق بوسه شان كرد. همه شاد شدند و آوازهاي پهلواني خواندند و سرودهاي خوشبختي سردادند و نعره كشيدند و زن و مرد رقصيدند و اسب تاختند و در اين هنگام « دده قورقود»، پير ريش سفيد قوم اوغوز، پيش آمد و در شادي آنها شريك شد و احوال دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و درس بياموزند

SINOOS
Wednesday 13 July 11, 12:18 AM
میرزا جبار عسگرزاده (جبار باغچه بان )







(http://www.tebrizkids.in/article-topic-22.html)
معرفی مشاهیر آذربایجان 7 - میرزا جبار عسگرزاده (جبار باغچه بان ) - Jabar Baghcheban



http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-7/jabar.jpg



میرزا جبار عسگرزاده در سال ۱۲۶۴ در شهر ایروان چشم به جهان گشود. اصالتا تبریزی بود و به همین دلیل نیز اولین کودکستان را با نام "باغجه ی اطفال" در تبریز بنیان نهاد. همین نامگذاری باعث شد تا وی به عنوان جبار باغچه بان مشهور گردد. وی توانست در سال 1303 با تلاش و همت مثال زدنی خویش و علی رغم مخالفت های وزیر فرهنگ وفت دکتر محسنی اقدام به تاسیس اولین مدرسه ی ناشنوایان با روشی مدرن نماید. این مدرسه جنب باغچه ی اطفال باغچه بان در کوچه ی انجمن در ساختمان معروف به انجمن در تبریز تاسیس شد.

در سال 1307 با وجود مشکلات زیادی که در چاپ و نشر کتاب وجود داشت وی موفق به چاپ کتاب هایی ویژه ی کودکان شد که این کتاب ها نقاشی هایی را نیز در بر داشتند که خود استاد به طراحی آنها پرداخته بود. یکی از معروفترین کتاب های وی "بابا برفی" نام داشت که توسط کانون پرورش فکری کودکان به چاپ رسید و شورای جهانی کتاب از آن به عنوان بهترین کتاب کودک تقدیر کرد.


برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12767.html)






البته باید اشاره کرد که تنها زمینه ی کاری باغچه بان مربوط به کودکان و ناشنوایان نبود زیرا که وی یکی از نویسندگان روزنامه ی فکاهی و بسیار مشهور ملانصرالدین نیز بود. از مهمترین ابتکارات مرحوم باغچه بان می توان به ایجاد اولین مدرسه ی مختلط در ایران به سال 1303 اشاره کرد. در روزگاری که مردم کمتر حاضر بودند که حتی پسران خود را به مدرسه بفرستند وی جسارت به خرج داد و توانست مدرسه ای با حضور همزمان دختران و پسران تشکیل دهد.

باغچه بان در سال 1312دستگاهي اختراع کرد که کرولال ها از طريق دندان وحس استخواني قادر به شنيدن مي شدند اين دستگاه پس از تکميل شدن به نام تلفن گنگ در اداره ثبت اختراعات به تاريخ 22 بهمن 1312 به شماره 118 به ثبت رسيد. وی همچنین مدتی به عنوان شهردار شهر ایگدیر ترکیه مشغول به کار بود ولی پس از شکست در مقابل داشناق ها مجبور به ترک این شهر شد.

شاید بتوان از باغچه بان به عنوان یکی از روشنفکران آن دوره ی ایران نام برد. در روزگاری که زن ارزشی در جامعه نداشت و به سبب باورهای نادرست، زنان مجبور به پنهان شدن در پستوی خانه ها بودند وی برای اولین بار توانست مکتبی با نام "نسوان" در تبریز و در حمایت از حقوق زنان برپا کند.

باغچه بان همچون سایر مشاهیر آذربایجان و جهان تمام مدت عمر خود را صرف خدمت به بشریت و انسانیت کرد. واژه هایی که اکنون کمتر سراغی می توان از آنها یافت. وی انسانی بود که همواره بزرگترین درد و ناراحتی اش "درد اجتماع" و درد کسانی بود که به نحوی مجبور بودند تا از جامعه دوری گزینند و هرگز به دلیل نقص جسمانی نتوانند به خودنمایی بپردازند.

باغچه بان پس از سالها تلاش سرانجام در سال 1345 چهره در نقاب خاک کشید. بشریت هرگز خدمات وی را فراموش نخواهد کرد. زیرا که همواره مردمانی خواهند بود تا بزرگان را ارج نهند. مفتخریم که این نوشته را به روح بزرگ و جاودانه ی وی تقدیم کنیم.

ç i ç a k
Tuesday 19 July 11, 11:51 PM
http://forum.tractorfc.com/fr/plugins/content/imagesresizecache/7d263d72a661d11c42030f77b4b903bf.jpeg
مقام زن پيش تركها و مونقولها خيلي بلند و محترم است

ابن بطوطه در باره زنان ترك:

-"مقام زن پيش تركها و مونقولها خيلي بلند و محترم است، چنانكه بالاي فرامين شاهي مينويسند: به فرمان سلطان و خواتين ....." سفرنامه ابن بطوطه (ص ٢٤٨)

-"چيزي كه در اين بلاد (تركان) مايه تعجب فراوان بود احترامي بود كه (تركان) در باره زنان خود داشتند. مقام زن در ميان اين مردم بيشتر از مقام مرد است ...

-امير (تركان) در پيش خاتون برخاست و سلام كرد و او را در كنار خود نشاند. كنيزكان، خاتون را در ميان گرفتند و آنگاه (شراب) قميز آوردند. خاتون قدحي ريخت و به دو زانو در برابر امير نشسته قدح را به دست او داد. ... امير نيز قدحي به خاتون داد و با هم طعام نشستند ... پنجره هاي اطاقك را نميبندند. روي زن هم باز است، چه زنان ترك چادر به سر نميكنند. (سفرنامه ابن بطوطه ص ٣٧٠)

-در روز دهم به شهر علايا كه اول بلاد روم است رسيديم ... در اين مرز و بوم به هر زاويه يا خانه اي كه وارد ميشديم همسايگان از زن و مرد به ديدار ما ميآمدند. زنان اين نواحي در حجاب نيستند ... اين شهر علايا كه نامش برديم شهري است بزرگ كه در ساحل دريا واقع شده و مردم آن ترك هستند.

-طاش خاتون (در شيراز-فارسستان)، بر عادت زنان ترك معمولاً با روي باز بيرون ميرفت. (سفرنامه ابن بطوطه ص٢٢٣)

ابن بطوطه در باره زنان فارس (شيراز):

-زنان (ايراني) شيرازي موزه به پا ميكنند و هنگام بيرون رفتن از منزل خود را ميپوشانند و برقع بر رخ ميافكنند .... (سفرنامه ابن بطوطه ص٢١٧)
------------------------------------------------------------

فهرست:

-روي جلد (مجسمه تومريس با سر كورش)– ص ١
-ابن بطوطه در باره زنان ترك و فارس – ص ٢
-فهرست – ص ٣
-وضعيت زنان در دوره توركي تاريخ ايران – ص٣
-احترام به حقوق زن معياري مهم در سنجش تمدنهاست – ص ٥
-كسروي: روگرفتن، يك شيوه باستان ايراني – ص ٦
-تعاريف و اصول – ص ١٠
-مونقولها و تركان موغول – ص ١١
-چند عنوان و رتبه توركي در نام دولتزنان ترك – ص ١٢
-دولتزنان ترك و آزربايجان – ص ١٤ تا ص ١٤٣
------------------------------------------------------------

وضعيت زنان در دوره توركي تاريخ ايران

در دورهاي گوناگون تاريخ ايران، پيش و بعد از اسلام، زنان فارس و ديگر اقوام ايراني زبان هيچگاه رسما در امور سياسي و مملكتي دخالت نداشته اند. در تاريخ دولتها و جوامع ايراني زبان و فارس بويژه پس از اسلام، زنان صاحب نام ثبت نشده است. مگر در مواردي خاص و استثنائي كه شامل چند زن پادشاه و حاكم و يا زناني كه بر اساس لياقت و شهامت خاص و دارا بودن هوش و استعداد فوق العاده و تصادفا قدم در عرصه جامعه و سياست نهاده اند. با اينهمه وجود و ظهور اينگونه زنان در تاريخ قوم فارس، بيش از آنكه يك قاعده باشد يك استثنا است. در حكومت هاي فوق الذكر به جز طبقه حاكمه، مردم كلا و زنان خصوصا از حقوق اجتماعي و آموختن محروم بودند. زنان اين جوامع و دولتهاي ايراني به شدت از نظر اجتماعي در معرض فشار و تضييق قرار داشته و اسير تعصبات قومي و مذهبي و تنگ نظري بودند. به عنوان مثال در زمان حكومت ملك فخرالدين از آل كرت در شرق ايران، زنان هفت سال از بيرون آمدن از منزل محروم بودند و به فرمان شاه، كفاشان حق دوختن كفش براي زنان را نداشتند.

بر عكس، حقوق بالاتر و مقام والاتر زنان ترك در تاريخ در سه سطح متفاوت خانواده، اجتماع و دولت بيش از آنكه يك استثنا بوده باشد يك قاعده است. در سيستم حقوقي جوامع و دول توركي پيش از اسلام، زنان از موقعيت والا و حقوق سياسي ممتاز برخوردار بودند. چنانكه در كتابه هاي گؤك تورك گفته مي شود: "خداوند تركان، براي آنكه ملت تورك از بين نرود، پدرم ايل دريش خاقان و مادرم ايل بيلگه خاتين را فرستاد". تركها و مونقولها براي زنان اهميت و احترامي زيادي قائل و زن و مرد از حقوق مادي و معنوي مساوي برخودار بودند. در تاريخ در ميان تركان و جوامع آنها، رسم پوشانيدن روي و موي و بدن زنان آنگونه كه در نزد اقوام و جوامع ايراني شايع بوده وجود نداشته است. پس از آنكه تركان اسلام آوردند نيز، در حقوق و موقعيت اجتماعي و سياسي زنان ترك هيچ تغيير و افول مهمي حادث نشد. به تصريح نظام الملك در حاليكه حكمداران پارسي، براي زنان هيچگونه نقش و حقوق سياسي قائل نبوده اند، خانهاي تركستان در تمام امور دولتي با زنان و خاتينها مشاوره كرده و نظرات و آرا زنان را بر مردان ترجيح مي داده اند. در دنياي اسلام اولين سلاطين و رهبران زن، چون آلتين جان همسر توغرول بيگ سلجوقي، گؤوهر خواهر آلپ آرسلان سلجوقي، تركه¬ن خاتين همسر ملكشاه سلجوقي (١٠٧٢ م)، رضييه سولطان (در دهلي – ١٢٣٦ م)، شجر الدر (در قاهره – ١٢٥٠ م)، نائبه اينانج خاتين از ارمنشاهان، نائبه بي بي تورخان از دولت سالغوري و ... همگي ترك مي باشند. زنان ترك به تنهائي بيش از ٩٠ درصد كل دولتزنان و فرامروايان زن در غرب آسيا و در سراسر تاريخ اسلام را تشكيل مي دهند.

چندين قرن پيش از حمله مونقولها، ايلات، خاندانها، ارتشهاي ترك بر اراضي ايران كنوني مسلط شده و حكومتهاي متعدد و مهمي تشكيل داده بودند. دوره استيلاي عنصر ترك و حاكميت تركان بر ايران، دوره توركي تاريخ ايران ناميده مي شود. منابع فارسي و مسلمان، از اين دوره ي توركي برجسته به لحاظ حقوق گسترده زنان در تاريخ ايران، با بي ميلي و خشكي ياد كرده و از ذكر وقايع مربوط به آن خيلي سريع، كوتاه و خشك گذشته اند. اين دوره در حدود دو قرن و نيم پيش از هجوم مونقول آغاز ميشود، در دوره توركي-موغولي ادامه مي يابد و با تاسيس دولت فارسي پهلوي در قرن بيستم به انجام ميرسد. در طول اين دوره، در توافق با فرهنگ، آداب و رسوم و سنن ايلي ترك و مونقول، زنان در كارهاي خانه، چرخه اقتصادي و در امور سياسي و جنگ همپاي مردان مشغول فعاليت بوده اند. زنان ترك و مونقول اموال و ثروتهاي خاص خويش را داشتند و به مقامات مهم دولتي نائل مي شدند و در موقع لزوم زمام امور ايل و حتي خاندان و دولت و مملكت را در دست مي گرفتند. البته بايد تاكيد كرد ايرانيان غيرترك بويژه تاجيك-فارس زبانها و يا تاتها، همواره تلاش و كوشش زيادي انجام ميدادند تا فرهنگ، سنن و آداب زن ستيز ايراني-آريائي خود را همچنان دست نخورده و پابرجا نگهدارند و تا حدودي هم در اين امر موفق ميشدند.

در آغاز دوره حاكميت دول توركي در تاريخ ايران، يعني همزمان با حاكميت دولت توركي غزنوي - هرچند اين دولت به شدت متاثر از فرهنگ ايراني و فارسي بود - زنان ترك و مونقول اغلب بطور غيرمستقيم و در خلال اقدامات سياسي، مانند مساله جانشيني سلاطين، سياست نزديكي با دولتهاي همجوار، عقد معاهدات صلح و نظير آن ايفاي نقش ميكرده اند. در اين دوره ازدواجهاي سلاطين با دختران حاكم نيز (مانند ازدواج دختر اتابك سعد ابن زنگي ملكه خاتين با سلطان جلال الدين خارزمشاه، ازدواج آبيش خاتين با منگو تيمور پسر هلاكوخان) رواج داشت كه بيشتر جنبه سياسي و مادي داشته و بمنظور نزديكي به سلطان و يا تشديد رابطه دوستي با او بوده است. نام بسياري از زنان اين دوره كه در توطئه ها شركت و يا به لحاظ با سوادي، پارسائي، خانه داري و خدمت به دستگاه غزنويان معروفيت كسب مي كرده اند در تواريخ ثبت شده است. پس از آن، در دوره دولت توركي سلجوقي، بتدريج زمينه گسترش فرهنگ توركي و نفوذپذيري سنن ايلي كه عاري از تظاهر و تعصب مذهبي بودند مهياتر شد و در بسياري از موارد زنان ترك قدرت و مقامي را كه در سرزمينهاي موطن و مسقط الراس خود داشتند باز يافتند. در تواريخ مربوط به اين دوره، زنان ترك به سلطنت و حكومت رسيده و يا زناني كه مستقيم يا غيرمستقيم در كار سلطنت شوهران يا فرزندان خود شريك بودند فراوان اند.

از افول دولت توركي- آزربايجاني ايلخاني تا تشكيل دولت توركي تيموري، دوراني كه در ميان تاريخنگاران فارس به خطا به دوره فترت شهرت دارد، حكومت هاي بيشمار توركي- موغولي مستقل و گاه نيمه مستقل تحت تابعيت بازماندگان موغول، همچون دولت آل جلاير در آزربايجان و عراق و سالغوريان يا آل مظفر در فارسستان (فارس، كرمان) و كردستان، اينجو در فارسستان (شيراز)، قراختائيان در فارسستان (كرمان) و ... پديدار گشته اند. اين دوره يكي از صفحات زرين تاريخ ترك، تاريخ زنان و تاريخ اسلام است. زنان ترك در دوره اين دولتهاي توركي –موغولي آزادي عمل بسيار داشتند، همچون مردان در زمينه جنگ آوري، سواركاري، شعر و هنرهاي زمانه آموزش مي ديدند و بسياري نيز پس از پذيرش اسلام همچنان مقام و موقعيت خود را حفظ كرده و گاه به قدرت سياسي نائل مي شدند. به عنوان مثال دوران دولت توركي قراختائيان، دوران برجسته نفوذ و اقتدار سياسي زنان ترك و مونغول در ايران است. در ميان قاراخيتايها مانند ديگر دولتهاي توركي و طبق فرهنگ سنتي ترك، به حاكمان و امراي زن متعدد كه اساميشان همه عنوان خاتين ويا تركه¬ن دارد برخورد ميشود. از اين ميان "قوتلوق خان خاتين" (٢٥ سال حكومت كرده است)، "حُسن شاه پاشا خاتين" (١٠ ماه حكومت كرده است)، "مخدوم شاه قوتلوق خاتين" (٩ سال حكومت كرده است) كردوجين (همسر بانفوذ سويورقاتميش)، آبيش خاتين (بانوي مقتدر قراخيتاي)، شاه عالم (دختر كردوجين، همسر ايلخان مونقول) كه از نامداران تاريخ سياسي ترك هاي ايران ميباشند قابل ذكراند. دوره دولت ديگر تركي فارسستان يعني سالغوريها نيز مانند اكثر ديگر دولت هاي توركي به داشتن حكمرانان زن مشهور است. در ميان سالورها زناني مانند "بورلا خاتين" و "سالور بارچين" كه به امارت رسيده اند ديده ميشود، پديده اي كه در ميان اقوام ايراني زبان فوق العاده نادر است.

احترام به حقوق زن معياري مهم در سنجش تمدنهاست

برابري زن و مرد و موقعيت يكسان حتي برتر زن ترك در دولت، اجتماع و خانواده كه مطابق با فرهنگ ملي و سنن ديرين توركي است بعدها به موازات با درآميختن و تحت تاثير قرار گرفتن تركهاي ايران از قوم و فرهنگ فارسي-تاجيكي و زردشتي كه در نزدشان زن اصولا موجودي پست، خوار و درجه دو شمرده ميشد و در نهايت با تسط قوم فارس بر دولت ايران آسيبي جدي ديد. روند تبديل زنان ايران به انسانهاي درجه دو، امروز نيز به موازات بسط و جايگزيني فرهنگ فارسي در ميان ملتهاي غيرفارس ساكن در كشور ادامه دارد. دهه هاي اخير حاكميت قوم فارس و تسلط فرهنگ فارسي بر ايران، يكي از بي حقوقترين دوره هاي تاريخ زنان ترك در همه اعصار بشمار ميرود.

شرايط و زندگي رقت آور و خفت باري كه امروز بنابر سنن و فرهنگ فارسي، بر زن ستمديده ايراني تحميل شده غيراخلاقي و مغاير با شان انسانيت است. اين زندگي فرو انساني، از حجاب اجباري و به حاشيه رانده شدن از صحنه حيات اجتماعي، نيم انسان و مهجور شمرده شدن در ساحه حقوق و جزا و قانون و قضا و اقتصاد و مديريت، صيغه ضداسلامي، منع اجراي هنرهاي ملي آواز و رقص و ورزش آزادانه و مختلط زنان و مردان، جداسازي زنان و دختران از پسران و مردان در مدارس و اجتماع، منع پوشش ملي و فولكلوريك توركي و فشار بر عشاير ترك، تا اعدام و سنگسار و قصاص و قطع عضو و غيره، علاوه بر آن كه همه ضدبشري است، بالكل در ضديت با فرهنگ ملي آزربايجاني و تركهاي ايران بوده و بويژه براي زن ترك، غيرقابل قبول و غير قابل تحمل است. از اين منظر، تضييق حقوق زنان در ايران و آزربايجان، بخشي از پروژه فارسسازي تركان ايران از سوي دولت است. زن ترك به زنجير كشيده شده، هم به مثابه ستون اصلي حركت ملي دمكراتيك خلق ترك در آزربايجان و ديگر نقاط ايران براي احقاق حقوق ملي و فرهنگي خويش، و هم به عنوان عضوي پيشتاز از جامعه زنان ملل ساكن در ايران و منطقه درگير در مبارزه براي پايان دادن به آپارتايد جنسي قرون وسطايي، قالب تنگي را كه كهنه مغزان بيخبر از شرف انساني برايش تهيه كرده اند، به آرامي در هم ميشكند.

------------------------------------------------------------
رو گرفتن يك شيوه باستان ايراني بوده- احمد كسروي

"نخست از تاريخچه رو گرفتن سخن ميرانم. بايد دانست كه رو گرفتن يك شيوه باستان ايراني بوده و تا آنجا كه ما آگاه شده ايم، از زمان هخامنشيان اين شيوه در ايران (در شهرها) رواج ميداشته. در اينباره از كتابهاي باستان روم و يونان تكه هائي بدست مي آيد و ما اينك يكي از آنها را كه روشنتر و رساتر ميباشد در پائين مي آوريم:

باشد كه خوانندگان نام تميستوكليس را شنيده اند. در زمان هخامنشيان كه جنگهائي در ميانه دولت ايران با آتن و اسپارت و ديگر شهرهاي يونان رفت و از جمله خشايارشا پادشاه هخامنشي با دسته هاي سپاه بسياري از داردانيل گذشته به آتن تاخت و يكرشته جنگهاي بزرگي كه در تاريخ بنامست رخداد، در آن پيآمدها سردسته آتنيان بلكه راهبر همه يونانيان تميستوكليس مي بود. اين مرد باهوش و انديشه توانست با جانفشانيها و زيركيهاي خود آتن، بلكه همه يونان را در برابر سپاه انبوه ايران نگه دارد و نيكيهائي به همشهريان خود كرد. ولي چون جنگ پايان پذيرفت و چند سال گذشت يونانيان برخي ايرادها به تميستوكليس گرفتند و او را از آتن بيرون راندند. سپس نيز نام بدخواهي با يونان به او ببسته بداوريش خواندند. تميستوكليس به جان خود ترسيده ناچار شد بگريزيده و به دربار هخامنشي پناهد، و با آنكه از دشمنان بنام ايران شمرده ميشد دربار هخامنشي او را پذيرفته چندان نوازيد كه داستان پذيرائي از او ضرب المثل گرديد. پلوتارخ كه يكي از تاريخ نويسان بنام يونانست داستان گريختن او را از يونان بدينسان مي نويسد:

"براي روانه ساختن او نيكوگنيس (ميزبانش) تدبيري بدينسان انديشيد كه چون مردم آسيا بويژه ايرانيان غيرت زنان را سخت نگه مي دارند، نه تنها همسران خود بلكه كنيزان زرخريد يا برگزيدگان (همسران ناقانوني) را نيز سخت مي پايند، و چنان نگاهشان مي دارند كه بايد هميشه درون خانه باشند و از در بيرون نيايند و هر گاه كه سفر كنند آنانرا در چادرهاي دربسته كه از هر سوي آنانرا فرا مي گيرد جاي داده بر روي گردونه ها مي نشانند. براي تميستوكليس نيز يك چنان چادر و گردونه ي آماده كردند كه روانه سفر گردد و چنين نهادند كه اگر كسي در نيمه راه به ايشان برخورده پرسش نمايد بگويند دختر جواني را از ايونا براي يكي از بزرگان ايران كه به زني گرفته مي برند."

اكنون اين نوشته پلوتارخ تكه ارجداريست و ما از آن چند چيز مي فهميم:

نخست آنكه رو گرفتن زنان با نهان داشتن آنان خود را در ايران از زمان باستان بوده. زيرا گذشته از آنكه پلوتارخ يك نويسنده راستگو بوده و سخنانش استوار است واژه چادر و چادره كه تا امروز در ميان ما مانده است و به پوشاك آنچناني زنها گفته مي شود دليل ديگر براستي گفته او مي باشد. زيرا چادر آن خانه پارچه اي است كه در سفرها و بيابان نشينيها بكار مي رود. پس براي چيست كه به اين پوشاك زنها چادر يا چادره گفته مي شود؟ پيداست كه چنانچه پلوتارخ مي نويسد نخست براي پوشانيدن زنان آنانرا بروي گردونه اي (عرابه اي) نشانده چادر مانندي يا چادر كوچكي برويشان مي افراشته اند [اين واژه را در آزربايجان و برخي جاهاي ديگر "چادره" مي گويند و نه چادر و درستش نيز همان است. از آنسوي در فارسي هاء در آخر واژه هاي فارسي كه نخست كاف مي بوده معني هاي بسيار داشته كه يكي از آنها "مانندگي" بوده مثلا دهانه، زبانه، تيغه، چشمه و بسيار مانند اينها. ديگري از آنها "كوچكي" بوده مانند دخترك، پسرك، شهرك. پس واژه چادره نيز به يكي از دو معني تواند بود . چنين پيداست كه نخست چنان چادري بروي گردونه اي مي افراشته اند و اين ويژه توانگران مي بوده. سپس زنان ديگر كه بگردونه دسترسي نمي داشته اند آن چادر مانند يا چادر كوچك را خود بسر گرفته راه مي رفته اند و كم كم شكل آنرا ديگر گردانيده اند و از مانندگي به چادر بيرون برده اند. ولي نام چادر يا چادره همچنان باز مانده.

دوم اين نهان داشتن زنان بنيادي خردمندانه نداشته و از آنجا برخاسته كه پادشاهان و زورمندان و پولداران نمي خواسته اند نگاه كسي بروي زنان ايشان بيافتد. روشنتر گويم: شوندي جز غيرت خشك و بيخردانه نداشته. به هر حال از سخن پولتارخ هم پيداست كه اين شيوه نخست ويژه پولداران مي بوده و سپس از آنان بديگران رسيده. با اينحال بي گفتگوست كه زنان روستائي و ايل نشين از آن رفتارها دور مي بوده اند. بلكه مي توان پنداشت كه پيش از زمان اسلام در شهرها نيز روگيري زنان همگاني نبوده.

ç i ç a k
Tuesday 19 July 11, 11:52 PM
روگيري از اسلام نيست

يكي از دانسته هاي غلط در ايران آن است كه روگيري زنان را از اسلام مي شمارند. چنين مي دانند كه اسلام دستور داده زنها رو گيرند. در حاليكه كه چنين نيست. زنان مسلمان در زمان خود پيغمبر و تا ديرگاهي پس از آن زمان روگشاده مي بودند. شما از همه كتابهاي فقهي يكي را پيدا نخواهيد كرد كه نوشته باشد زنها روگيرند. در كتابهاي فقهي نه تنها روگرفتن را ننوشته اند، آشكاره نوشته اند كه "باز بودن رو و دستهاي زنان جائز است".

شيخ مرتضي انصاري كه يكي از مجتهدهاي بنام و بزرگ قرن گذشته بوده و كتابهاي "رسائل" و "مكاسب" او را همه طلبه ها درس مي خوانند، رساله اي در اين باب نوشته كه به چاپ هم رسيده. در آنجا دليلها ياد كرده كه در زمان پيغمبر اسلام زنها روگشاده مي بودند. من اين رساله را سي و چند سال پيش ديده ام و اكنون در دسترسم نيست. ولي سخنانش را بياد ميدارم. از جمله مي نويسد: روايتي هست كه پيغمبر در حجه الوداع به شتري سوار شده و يكي از پسران عمويش عباس را (فضل) به ترك خود سوار گردانيده بوده. يكي از زنان عرب به سر راه آمده و خواست چيزهائي را از پيغمبر بپرسد. پيغمبر شتر را نگهداشت و چون فضل با آنزن به همديگر نگاه مي كردند پيغمبر روي فضل بسوي ديگر برگردانيده چنين فرمود: "يك زن جوان با يك مرد جوان مي ترسم شيطان بميانشان در آيد [ان امراه ختميه جائت الي رسول الله في حجه الوداع نستفيه و كان الفضل بن العباس رديف رسول الله فاخذ ينظر اليها و تنظر اليه فضرب رسول الله وجه الفضل عنها و قال رجل شاب و امراه شابه اخاف ان يدخل الشيطان بينهما]. شادروان شيخ انصاري مي گويد: كساني اينرا دليل گرفته اند كه زنها بايد روگيرند. در حاليكه اين روايت وارونه آنرا مي رساند. زيرا از اين روايت پيداست كه آنزن رويش باز مي بوده، وگرنه رفتار پيغمبر شوندي پيدا نمي كرد. به اين معني اگر آن زن رويش باز نمي بوده جهت نداشت پيغمبر روي پسر عباس را برگرداند و آن سخن را فرمايد. پس اين روايت دليل ديگر است كه زنها در زمان پيغمبر رو نمي گرفته اند.

ميدانم كساني خواهند پرسيد: پس روگيري به ميان زنهاي مسلمانان از كجا آمده؟ از كي آغاز شده؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت كه مسلمانان چون كشور ايران را بگشادند و با ايرانيان آميزش پيدا كردند بسياري از عادتهاي ايراني را از ايشان گرفتند. راست اين است كه عربها مردمان بياباني مي بودند و از زندگاني جز شكل بسيار ساده آن را نمي شناخته اند. چون با ايرانيان روبرو شدند تمدن يا بهتر بگوئيم زندگاني آراسته ايرانيان را ديدند، خيره ماندند و خواه ناخواه به اين زندگاني گرايش پيدا كرده و خود را بدامن آن انداختند. تمدن يا آن زندگاني آراسته شهري كه عربها در سايه اسلام پيدا كردند بيش از هر چيز رنگ زندگاني ايرانيان مي داشت. بويژه در زمان خلافت عباسيان كه از يكسو چون پايتخت خود را به بغداد آورده به ميان ايرانيان در آمدند و از يكسو بيشتر وزيران و پيرامونيان خود را از ايرانيان گرفتند. اينها نتيجه اش آن بود كه عربها بسياري از عادتهاي ايرانيان را كه يكي از آنها چادر به سركردن و روپوشانيدن زنان مي بوده ياد گرفتند.

بويژه كه تا آن زمان زندگاني اين عربها از سادگي بيرون آمده و از جمله هر يكي از آنها گذشته از زنهاي عقدي كه تا چهار توانستندي گرفت داراي كنيزان خوبروي بسيار مي بودند كه از تركستان و گرجستان و بلغار و ديگر جا برايشان آورده شده بودند. اينزنان كه در حرمخانه بيكار زيسته خوش مي خوردند و خوش مي خوابيدند و كاري جز خودآرائي نمي داشتند بسيار بجا مي بود كه خود را از مردان بيگانه نهان دارند و رويشان بپوشانند. ديگر آن زنهاي ساده زمانهاي پيش كه رو گرفتن و نگرفتنشان چندان جدائي نداشتي نمانده بودند. از اينرو بود كه عادت روگيري زنان بزودي در ميان عربها نيز رواج گرفت و كم كم مسلمانان ديگر نيز پيروي كردند. بلكه مي توان گفت چون عربها آنرا از ايرانيان گرفته رواج دادند و بدينسان رنگ دين بخود پذيرفت دامنه آن در ايران نيز پهناورتر گرديد و بسياري از خاندانهاي كم چيز شهري كه پيش از آن رو نگرفتندي اين بار بروگرفتن برخاستند. با آن حال اين عادت، همگاني نتوانست شد و چون نتيجه خوشگذراني و مفتخوري زنان ساده روستائي و زنان رنجبر ايلها آنرا نپذيرفتند. اينان نه نياز به نهفتن خودشان داشتند و نه زندگانيشان راه به چنان كاري مي داد. از اينرو چنانكه ميدانيم تا اين زمان ما روگرفتن ويژه شهرها مي بود، در ديه ها و در ميان ايلها كسي نشاني از آن نمي توانست يافت.

كساني مي گويند: آيا در قران دستوري در باره روگرفتن زنان نيست؟ مي گويم: هيچ نيست. در قران اين هست كه زنان به مردان و مردان به زنان نگاه نكنند، كه اگر اين دليل روگرفتن باشد بايد مردها نيز روگيرند. اين هم هست كه زنان آرايشهاي خود را جز به شوهران خود نشان ندهند. اين هم هست كه مردان بيگانه سرزده به اطاق زنان در نيايند. در قران اينها هست و روگرفتن هيچ نيست.

مي گويند: پس ملايان چه ميگويند؟ پس اين ايستادگي را چرا مي كنند؟!

مي گويم: مگر شما ملايان را نمي شناسيد؟ آنان دسته اي هستند كه در اين كشور مفت مي خورند و كاري كه از دستشان بر مي آيد ايستادگي در برابر پيشرفت توده هاست. هر گامي كه مردم به سوي بهتري بردارند اينان با آن دشمنند، كه تا توانند ايستادگي خواهند كرد و سپس رها كرده فراموش خواهند گردانيد. مگر با مشروطه همين رفتار را نكردند و آن خونريزيها را به ميان نياوردند؟ مگر با دبستانها كه برپا شده بود ساليان دراز دشمني ننمودند؟ مگر با ثبت اسناد و دفترهاي رسمي بكشاكش نپرداختند؟ مگر با يكساني رخت و كلاه اين رفتار را ننمودند و مايه خونريزي نگرديدند؟

اين ملايان ساليان دراز با دبستانها دشمني نشان مي دادند و بچه ها را تكفير مي كردند. ولي اكنون خودشان دختران و پسران خود را به دبستان مي فرستند و به يكباره فراموش كرده اند. در باره روگرفتن نيز در حاليكه آن ايستادگي را مي نمايند زنها و دخترهاي خودشان روباز و بي چادرند. بلكه بسياري از آنها بي جوراب نيز مي باشند. آن مجتهد بزرگ را كه از آزربايجان به تهران آمده همه مي شناسند كه دختران و نوادگانش از شيك پوشترين زنان روباز تهران مي باشند و جوراب نيز به پا نمي كنند. اين مردم آزاري ملايان از آنجا برخاسته كه يك كار مشروعي در زندگاني توده اي نمي دارند. نه بافنده اند، نه ريسنده اند، نه سازنده اند، نه كارنده اند، نه دوزنده اند، نه مي خرند و نه مي فروشند. يك جمله بگويم: هيچكاره اند!"

(پايان نوشته كسروي).

-كسروي در اينجا دو واژه تركي "چاديرÇadır " و "چادراÇadra " را – كه به فارسي هر دو به شكل يكسان "چادر" ادا مي شوند- در هم آميخته و در ريشه شناسي شان مرتكب اشتباه شده است. در زبان فارسي دو كلمه با شكل يكسان چادر، با دو معني گوناگون و دو ريشه شناسي مختلف، يكي به معني پوشش زنان فارس و زرتشتي و ديگري به معني خانه پارچه اي كوچ نشينان ترك وجود دارد. مولفين فارس اين دو كلمه متفاوت را كه به فارسي هر دو به شكل يكسان "چادر" و در تركي به دو شكل متفاوت چادير Çadır و چادراÇadra تلفظ مي شوند در هم آميخته و در ريشه شناسي شان مرتكب اشتباه مي شوند. كلمه چادر به معني خرگاه و خانه پارچه اي طوائف كوچنده و كوچ نشينان ترك، كلمه اي تركي-آلتائي و از ريشه مصدر چاتماقÇatmaq به معني محكم بستن است. (خرگهXərgə - خرگاه، به سياق يورتگهYurtgə ، چرگهÇərgə و جرگهCərgə كلمه اي تركي است. كلمه خر Xər همان كلمه مونقولي گرGer به معني چادر و يورت تركي است. خرگه در تركي باستان به شكل كره-گوKərəgü است). اين كلمه كه در تركي باستان و قديم داراي فرمهاي چادارÇadar ، چاشيرÇaşır ، چاچيرÇaçır ، چاتيرÇatır و ... مي باشد به شكل Sátor در زبان مجاري (از ريشه Csat)، ديگر زبانهاي اورال آلتائيك و به شكل Sahdur در زبان سومري وجود دارد و در تركي معاصر به شكل چاديرÇadır تلفظ ميشود. وامواژه تركي چتر در زبان فارسي كه در تركي معاصر به شكل "Çətir" تلفظ مي گردد، اصطلاح نظامي چاتماÇatma (چاتمه در فارسي)، چاتماÇatma به معني آلونك (لهجه دره¬گز زبان تركي)، چاتيÇatı و چاتاقÇataq هر دو به معني طناب براي بستن بار و بنه و سقف بنا، نيز از همين ريشه تركي چاتماقÇatmaq مشتق شده اند.

از طرف ديگر چادر به معني نوعي پوشش و حجاب زنان فارس و پارسي، منشاء فارسي - ايراني - زردشتي داشته از ريشه چادرك است. اين وامواژه فارسي در زبان تركي به شكل چاديراÇadıra تلفظ ميشود. معادل اين كلمه فارسي در زبان تركي بورونجه¬ك Bürüncək (در بعضي لهجه ها بورونجوكBürüncük ، بورومجه¬ك Bürümcek) از مصدر بورونمك Bürünmekبه معني در لفافه پيچيده شدن است. (در منابع تركي و آزربايجاني قديم فرق عمده اي بين سرپوش و كلاه زنان و مردان ديده نمي شود، با اينهمه در زبان تركي معاصر براي ناميدن سرپوشهاي سنتي زنان روستائي و ايلي و شهري كه در مناسبتهاي گوناگون پوشيده مي شوند، كلمات گوناگوني بكار ميروند. علاوه بر اين نامها، آنچه كه امروز به عنوان روسري اسلام سياسي و غيرسنتي شناخته شده است بورگوBürgü ناميده مي شود كه از همين مصدر بورمكBürmək است).

به همه حال اطلاعات موجود و بررسيهاي تاريخي نشان مي دهند كه هم كلمه چادر به معني پوشش زنان و هم اين نوع خودپوشي و پنهان نمودن زنان، بيگانه با زبان و فرهنگ تركي و حتي اسلام بوده و صرفا در اثر مراودت با ايرانيان، پارسيان و زرتشتيان وارد زبان و فرهنگ تركي و آزربايجاني شده اند.

(مئهران باهارلي)

------------------------------------------------------------

چند عنوان و رتبه توركي در نام دولتزنان ترك

آقا-آغاAğa : كلمه توركي از ريشه "آكا"، به معني برادر بزرگتر، شخص محترم. در توركي معاصر بيشتر به معني ارباب و صاحب و در فارسي معاصر، معادل "به ي" توركي بكار برده مي شود.

بك-بيگBək : امير و والي، مسئول، مافوق، رتبه اي اداري و نظامي در دول ترك، فرمانرواي كشوري كوچك. "بك"، "بگ"، "بيگ"، "به ي" و "بي" همه فرمهاي گوناگون يك كلمه توركي اند. اين كلمه در گذشته و در فرهنگ سياسي دول توركي عموما به معناي امير، درجه اي بالاتر از "آقا" و پايين تر از "خان" و "خاقان" توركي بكار رفته است. امروزه سه فرم گوناگون آن "به ي" به معني آقا و شوهر، "بك" به معني امير و فرم "بيگ" منحصرا در متون تاريخي بكار ميروند. عنوان تركيبي "بيگلربيگي" كه گاها معادل "اولوس بيگي" (صدر دولت) استعمال ميشده، عنواني است كه از زمان دولت توركي – آزربايجاني ايلخاني بكار رفته و به معني اميرالمرا فارسي-عربي است. اين عنوان از زمان شاه عباس صفوي در دولت توركي- آزربايجاني صفوي و به تقليد از عثمانيان به معني امير بزرگترين منطقه اداري و نظامي - معمولا آزربايجان- بكار رفته است. "بك –بيگ –به ي" با كلمه "باي" به معني ثروتمند و غني كه امروزه در توركيه به نادرستي به معني آقا بكار ميرود بي ارتباط است.

بكيBəki : به توركي به معني نماينده و سخنگوي خان و نويان و ... ، همچنين رئيس قبيله و يا شامان زن.

بگيمBəyim : مونث هر سه فرم "بك"، "بيگ" و "به ي". به معني سركار خانم، خانم محترم. (پسوند –م در توركي قديم پسوند تانيث است، مانند خان-خانيم، بگ-بگيم، تنگري-تنگريم، ....).

بي بيBibi : بيوي، بوبو، ببي، بيبك، ... كلمه اي تركي. عنوان مؤدبانه و محبت آميز برای زنان، همچنين به معني زن نيکو و کدبانو و خاتون خانه، عمه، مادر برزگ، قابله و ....

بيكه-بيگهBikə : دوشيزه، باكره. كلمه توركي "خان بيكه" (خان+بيكه) بويژه در ميان تاتارها به معني ملكه (معادل "تركه ن" در توركي باستان و ميانه) است.

تارخان، تارقانTarxan : اصيل، اعيان و اشراف، همچنين رتبه اي نظامي معادل ژنرال و نيز به معني آهنگر و يا كسي كه معاف از ماليات است.

تركهنTərkən : ملكه و مجازا دختر زيبا ويا تير. ثبت آن به شكل تركان غلط است.

تريم-تنگريمTərim : پرنسس، شاهزاده خانم. مونث تنگري (تنگري+م=تنگريم=تريم). در آغاز به عنوان صفت و به نشانه احترام براي دختران و زنان خويشاوند سببي مانند برادر زن، زن عمو و زن دائي و .. بكار ميرفته است. به گفته كاشغري "تاريمTarım " و يا "تريمTәrim "، لقبي به معني بيگزاده و خانزاده است كه به شاهزاده ها و خانمهائي كه از نسل افراسياب اند و نيز كودكان و فرزندان آنها داده مي شود. "آلتين تاريم" به معني تاريم طلائي، سمبل زنان اشراف مي باشد. عده اي اين لقب را مخفف "تنگريمTәñrim " دانسته اند.

تنگري-تانريTanrı : اصلا به معني خداي تركان، مونقولها و ديگر اقوام اورال آلتائيك. از دوره هونهاي بزرگ و با الهام از چينيان كه در نزدشان لقب "تييئن" به معني عاليترين مقام مقدس براي امپراتور، فرزند آسمان و خدا بود، كلمه تنگري نيز به عنوان صفت خاقانها بويژه در دوره گؤك تورك بكار رفته است. از توركيب "تان" و يا "تنگ" توركي باستان به معني آسمان و "گر" مونقولي باستان به معني چادر كوچندگان. در زبان سومري نيز كلمه مشابه "دينگير" به معني خداست. اين كلمه در توركي مدرن به شكل تانري و در ديگر زبانهاي توركي به اشكال تنگري، تنگگري، تنگگئري، تنگير، تنگر، تنگره، تنگئرئ، تاري و .... بكار مي رود.

تيكين-تيگينTigin : در توركي به معني شاهزاده و معادل چگين-چيگيل مونقولي است. (آلپ تكين= شاهزاده دلاور، سو بك تكين =شاهزاده امير سپاه).

جانCan : كلمه و صفتي تركي به معني بزرگ و درشت. در اسامي زنان خويشاوند بكار مي رود، مانند "جان ائجه" به معني خواهر بزرگ پدر (عمه)، "جان بيگيم"، "جان آقا خانيم" و ... در نام مردان به شكل "جانيCanı "، "چانيÇanı "، "شاني Șanı" و به معني عموزاده، دائي زاده و ... نيز بكار رفته است. مانند "جاني بك"، "جاني خان".

خاتين-خاتون-قادينXatın : زن، بانو و خانم. بنا به محمود كاشغري، لقب دختران و زناني كه از نسل افراسياب (آلپ ار تونقا) بوده اند. محتملا از ريشه اي سغدي.

خاقان- قاآن- قاقان- هاكانXaqan : امپراتور، پادشاه، شاه شاهان، شاهنشاه.

خانXan : شاه، صدر دولت، مقامي پايينتر از "خاقان".

خانيمXanım : مونث "خان"، همچنين به معني بانو.

قونچويQunçuy : همسران شاهزاده ها (كلمه اي چيني).
------------------------------------------------------------

تعاريف و اصول

١- در اين نوشته از شخصيتهاي زير سخن گفته شده است.:

الف- از زنان برجسته ترك و آزربايجاني كه تا اوائل قرن بيستم به حكمراني، اداره دولت و فرمانروائي پرداخته اند؛
ب- از زنان ترك و آزربايجاني وابسته به خاندانهاي سلطنتي كه به طرزي موثر در امور سياسي و دولتي مداخله مي كرده اند؛
پ- و در موارد نادر از دولتزنان غيرترك و غيرآزربايجاني منسوب به دربارهاي ترك و آزربايجاني (مانند دولتزنان مشهور به واليده سولطان در امپراتوري عثماني)؛

بنابراين در اين نوشته به دولتزنان ترك و آزربايجاني قرن بيستم، و زنان برجسته ترك و آزربايجاني در عرصه هايي غير از حكمراني و فرمانروائي مانند هنر، شعر، انقلابيگري، سياست، قهرمانان مردمي، زنان تاريخي-ميتولوژيك و .... اشاره اي نشده است.

٢- پس از نام هر دولتزن، به عنوان نام خانوادگي نام ايل، قوم و يا خاندان و دولتي كه وي بدان منسوب بوده و در موارد نادري كه اينها معلوم نبوده اند نام سرزمين و محلي كه او بر آن حكمراني كرده است آورده شده است. مثلا كردوجين اينجو و مؤمينه خاتين ايلدنيز (اينجو و ايلدنيز نام دولت و خاندان است)، بوغاريق سابير و تركه¬ن خاتين سالغور (سابير و سالغور نام ايل و قوم است)، مهين بانو آلبانلي و قاباق خاتين بوخارالي (آلبان و بوخارا نام سرزمين و محل است).

٣- اسامي عموما طبق تلفظ صحيح توركي آنها و بر اساس اورتوقرافي فونتيك "سؤزوموز يازيمي" نوشته شده اند. مانند "تركه¬ن" (به جاي فرم نادرست تركان)، "سيليجيك" (در نام دختران به جاي فرم نادرست سلجوق)، "خاتين" و "خانيم" (به جاي خاتون و خانم)

"مونقول"ها و تركان "موغول"

١-در قرون ١٤ و ١٥ ميلادي دول و خاندانهاي موغولي ايلخاني (جلايري)، هلاكوئي (ايلكاني)، چوباني، اينجوئي، قوتلوق خاني (قاراخيتاي)، جغتائي (چاغاتاي)، آلتين اوردا، موغال .... در ايران، هندوستان و كل آوراسيا در توده ترك و فرهنگ توركي استحاله يافته بودند. از اين سبب و به منظور تاكيد بر بينونيت اين دو گروه، گروههاي موغولي اصيل خويشتن را "مونغول" و بخش ترك شده ايشان در عالم اسلامي خود را مونقول، موغول و يا موغال ناميده اند. نظير اين حادثه بعدها در مورد "توركمان" و "تركمن" نيز بوقوع پيوسته است. بدين شرح كه گروههاي آزربايجاني قزلباش در آسياي صغير-خاورميانه در غرب خزر، براي تمايز بين خويش و تركمنهاي همتبار و هم ريشه ساكن در آسياي ميانه و شرق خزر، خود را توركمان ناميده اند. اما منابع فارسي اين طوائف و دولتهاي توركماني توركي و آزربايجاني (آغ قويونلو، قاراقويونلو، صفوي، افشار، قاجار، ....) را به نادرستي و عمدتا به قصد تركمن مي خوانند.

همينطور، منابع فارسي فرقي بين مونقولهاي ترك شده يعني "موغول"ها و گروه اصلي "مونقول" باقيمانده نمي گذارند و در نتيجه و به خطا، دولتهاي ترك و آزربايجاني مانند ايلخانيان، چوپانيان و غيره را دولتهائي مونقول (به معني مونقول) مي نامند. حال آنكه در ميان اين گروه اصلا مونقولي تماما ترك شده يعني موغولها، تعداد اشخاصي كه هنوز به زبان مونقولي آشنائي داشته باشند، انگشت شمار بوده است. از اين جمله است دولت جلايري و يا ايلخاني، كه اگر چه حاكمان اوليه اش مونقول بوده اند، اما اين دولت در سير زمان تماما به دولتي آزربايجاني و توركي تبديل شده است. به نحوي كه همه منسوبين خاندان و سران اين دولت موغولي تاسيس شده در آزربايجان، در حيات اجتماعي و سياسي روزمره خويش به توركي آزربايجاني تكلم كرده و زبان مادريشان نيز توركي آزربايجاني بوده است. علاوه بر اين، برخي از سلاطين موغول در ايران، آسياي ميانه و هندوستان خدمات بسيار ارزنده و ماندگاري به فرهنگ، زبان و ادبيات توركي نموده اند. به عنوان نمونه سلطان احمد اووئيس اوغلو غياث الدين باهادير جالايير (١٤١٠-١٣٨٢)، سلطاني فرهيخته از خاندان توركي آزربايجاني جلايري است. او كه موسيقي شناس، سخنور، مذهب، نقاش و خاتم بندي برجسته بود، همچنين ديوان شعر بسيار ارزشمند و مهمي به زبان توركي آزربايجاني دارد.

با توجه به واقعيتهاي فوق، در اين نوشته و بدرستي، به دولتزنان موغول نيز جاي داده شده است.
----------------------

SINOOS
Wednesday 20 July 11, 12:03 AM
معرفی مشاهیر آذربایجان 8 - پروین اعتصامی - Parvin Etesamii


http://www.tebrizkids.in/images/uploads/Image/2011-7/Parvin-Etesamii.jpg



رخشنده اعتصامی متخلص به پروین از بزرگ شاعران خطه ی ادیب پرور آذربایجان به شمار می آید که اشعار وی همواره توجه دوستداران شعر و ادب را به خود جلب کرده است. وی در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند خود توانست با مضامین اخلاقی و عرفانی آشنا گردد. پدر پروین نقش بسزایی در رشد و بلوغ وی ایفا کرد زیرا که مردی روشنفکر و ادیب بود که به حقوق زنان نیز اهمیت ویژه ای قائل بود.

پروین در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی آموخت. وی توانست از محفل دانشمندان و شعرا و نویسندگانی که گرد پدر جمع می شدند بهره های زیادی گیرد. ذوق سرشار و استعداد ذاتی وی از همان اوان کودکی موجبات حیرت و تحسین بزرگان را به همراه داشت. وی برای اولین بار در هشت سالگی با به نظم در آوردن متونی که پدر از زبان های دیگر به فارسی ترجمه می کرد شعر سرودن را آغاز کرد.


برای بحث و گفتگو در مورد این پست در انجمن کلیک کنید (http://www.tebrizkids.in/ftopicp-12820.html)



در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد. وی در این خطابه از تحقیر و حقوق پایمال شده ی زنان سخن گفت و از ظلمی که در جامعه ی مرد سالار آن دوران بر زنان وارد می آمد گلایه و شکوه کرد.


پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد به کرمانشاه و خانه شوهر رفت. شوهر پروین از افسران شهربانی بود که هنگام وصلت با او مسولیت رئیس شهربانی در کرمانشاه را بر عهده داشت. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت. پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.



علی سرابلی

ç i ç a k
Wednesday 20 July 11, 12:19 AM
شیخ صفیالدین اردبیلی بقعهسی بیر دونیا آبیدهسی

اورمو ايشچيلري : شیخ صفیالدین اردبیلی بقعهسینین اولوسلار آراسی قیدیات بلگهسی یونسکونون ایرانداکی تمثیلچیسی طرفیندن جمهور باشقانی محمود احمدینژادا تقدیم اولوندو. احمدینژاد بلگهنین وئریلدیگی قوتلاما تؤرنینده کولوتورل میراث قورومو باشقان یاردیمجیسی، شیخ صفیالدین اردبیلی بقعهسینین قیدیات سوروملوسو و اردبیل اوستانی کولتورل میراث قورومو گنل مودورونه تشکور بلگهسی سوندو.

ایسنانین وئردیگی خبره گؤره، شیخ صفیالدین اردبیلی مجموعهسینه ایند ییه قدر ۱٤۰ میلیارد ریال مصرف ائدیلمیشدیر.شیخ صفیالدین اسحاق اردبیلینین توربهسی، صفویلر دؤنمینین ان گؤرکملی مجموعهلریندن بیری اولاراق، صفوی شاهزادهلرینین ده مزارینی باریندیران تاریخی بیر اثردیر.بو مجموعه صفویلرین اردیب شهریندهکی صنعت قالریسی ماهیتیندهدیر.حاضیردا بو مجموعهدن صفیالدیننی مزاری و یا "آللاه آللاه" گونبدی، بیرینجی شاه اسماعیلین مزاری، حرمخانا آدی ایله ده بیلینن معیدالدین محمدین مزاری، چینیخانا، جنتسرا مسجیدی، دارالحفاظ سالونو، دارالحدیث و یا متولی، بؤیوک آلان، شهیدلیک، چیللهخانا و.... قالمیشدیر.



تی آر تی- تورکی

arap
Wednesday 20 July 11, 12:08 PM
عظيم قيچي ساز در آستانه ثبت رکورد صعود به قلل بالای 8000 متر جهان



http://shahryarnews.net/uploads/2/CMS/user/file/12/geychisaz.jpg


رئیس هیئت کوهنوردی و صعودهای همگانی آذربایجان شرقی اعلام کرد: "عظیم قیچی ساز" کوهنورد پرافتخار آذربایجان شرقی برای ثبت رکورد صعود به قلل بالای هشت هزار متر دنیا یک گام فاصله دارد.





علی شامی نژاد در حاشیه دومین نشست تخصصی نواب رئیس هیئت های کوهنوردی آذربایجان شرقی گفت: "قیچی ساز" به همراه دو کوهنورد دیگر آذربایجان شرقی هم اکنون در کمپ کوه های گاشربروم یک و دو مستقرند که با صعود موفقیت آمیز به این کوه ها رکورد بیشترین صعود به قلل بالای هشت هزار متر دنیا شکسته خواهد شد.وی با بیان اینکه رکورد بیشترین صعود به قلل بالای هشت هزار متر دنیا هم اکنون در اختیار مرحوم "محمد اوراز" است، اظهار داشت: "عظیم قیچی ساز" موفق به پنج صعود به کوه های بالای هشت هزار متر دنیا شده که در صورت موفقیت او در صعود به کوه های گاشربروم یک و دو این رکورد شکسته خواهد شد.به گفته رئیس هیئت کوهنوردی و صعودهای همگانی آذربایجان شرقی، "عظیم قیچی ساز" قصد دارد تمام کوه های 14 گانه دارای ارتفاع بیش از هشت هزار متر دنیا را فتح کند.شامی نژاد یادآور شد: در صعود به قله های گاشربروم یک و دو، "مهدی قلی پور" و "رنجبر" دو کوهنورد دیگر آذربایجان شرقی "عظیم قیچی ساز" را همراهی می کنند."عظیم قیچی ساز" متولد ۱۳۶۰ تبریز، دانشجوی دوره کارشناسی تربیت بدنی دانشگاه تبریز و از سال ۷۹ کوهنوردی حرفه ای را آغاز و در اردوهای تیم ملی شرکت کرده و توانسته از سال ۸۱ در قالب تیم ملی اقدام به صعودهای متعدد به قلل مختلف دنیا کند.این کوهنورد شایسته تبریزی صعود به پنج قله بالای هشت هزار متر جهان به نام های "اورست"، "برودپیک"، "کانچن چونگا"، "دائولاگیری" و "نانگاپاربات" را در کارنامه خود دارد.صعود بدون کپسول این قهرمان ملی ورزش کوهنوردی به قله هشت هزار و 884 متری اورست در تاریخ کوهنوردی ایران و آسیا یک رویداد ماندگار محسوب می شود و این افتخار او را در ردیف کوهنوردان بزرگ جهان از جمله کوهنورد فقید "کو کو چکا" از لهستان و "رینهولد مسنر" از ایتالیا قرار می دهد که موفق به صعود قلل بالای هشت هزار متر هیمالیا بدون استفاده از کپسول هوا شده اند.

اينجانب هم به نوبه ي خود براي اقاي قيچي ساز در صعود به قلل گاشربروم یک و دو ارزوي موفقيت دارم .

ç i ç a k
Wednesday 20 July 11, 07:43 PM
کاپیتان: خدیجه نره ای قشقایی

از کوچ تا پرواز در آسمانها

http://shahrambadri.titrblog.com/post404.php

کاپیتان خدیجه نره ای فرزند بهرام آقا و از نوادگان چهره همیشه ماندگار ایل قشقایی "علمدار اقا نره ای" پزشک ، جراح دارو ساز ، گیاه شناس و از سرداران جنگاور جبهه های جنوب در مبارزه با اجانب است.

کاپیتان نره ای در سال 1364 در استان اصفهان که منطقه ی ییلاقی طایفه ی دره شوری است به دنیا امد.وی از همان دوران کودکی عشق به پرواز در وجودش موج می زد و به طوریکه خود می گوید آسمان و عشق به آبی اسمان مرا با تلاش و کنکاش و پشتکار به انجا کشاند که خودم می خواستم.

در اینده از این زن با اراده و باهوش ایل بیشتر خواهید شنید...
http://dc337.4shared.com/img/B15wg3eO/s7/0.006589921138452248/Khadijeh_NarreiKhaleban_QashQa.JPG

Amor
Saturday 23 July 11, 03:30 PM
حسین کاظم زاده ایرانشهر

حسین کاظم زاده (۲۰ دی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B0_%D8%AF%DB%8C) ۱۲۶۲ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B2%DB%B6%DB%B2) در تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) - ۲۷ اسفند (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B7_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF) ۱۳۴۰ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B0) در سوئیس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3)) معروف به ایرانشهر از دانشمندان و نویسندگان مشهور ایرانی است. شهرت وی به «ایرانشهر»، به دلیل انتشار مجلهای به همین نام (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7% D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1) بین سالهای ۱۳۰۱ تا ۱۳۰۶ شمسی است. وی برادر دمکرات معروف، دکتر زینالعابدین (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D8%B2%DB %8C%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D 8%AF%DB%8C%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) است. او مدتی دیپلمات سفارت ایران در لندن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86) بود.

حسین فرزند حاج میرزا کاظم در شهر تبریز چشم به جهان گشود. وی در استانبول انجمنی مخفی به نام «انجمن برادران ایرانی» را برای پیشبرد جنبش مشروطه پایه گذاری کرد. ایرانشهر از سال ۱۳۱۵ خورشیدی در روستای دگرسهایم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8% A7%DB%8C%D9%85&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) ایالت سنت گالن (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D9%86%D8%AA_%DA%AF%D8%A7%D9 %84%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) سوییس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%B3) به تالیف و نگارش کتابهای گوناگون همت گماشت. او به زبانهای فرانسه و انگلیسی و آلمانی آشنائی داشت و مدتها در دانشگاه کمبریج با سمت معاونت پروفسور ادوارد براون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D8%B1% D8%A7%D9%88%D9%86) خاورشناس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D B%8C) معروف زبان فارسی تدریس میکردهاست.
کاظمزاده در برلین (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86) با همکاری ابراهیم پورداوود (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%BE% D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF) و چند تن دیگر مجلهٔ ایرانشهر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7% D9%86%D8%B4%D9%87%D8%B1) را منتشر میکرد. شمارهٔ نخست این مجله در ۲۲ ژوئن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B2_%DA%98%D9%88%D8%A6%D9%86) ۱۹۱۹ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B9&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) در ۱۶ صفحه انتشار یافت.
کاظمزاده در اواخر عمر در سویس به عرفان روی آورد و مکتب عرفان باطنی را بنیان گذارد

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/5/5f/Hossein-Kazemzade-Iranshahr-1884-1961.jpg/220px-Hossein-Kazemzade-Iranshahr-1884-1961.jpg (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Hossein-Kazemzade-Iranshahr-1884-1961.jpg)

اثار



اصول اساسی فن تربیت
راه نو در سیر نژاد نو
راه نو در تعلیم وتربیت
رهبر نژاد نو
شرح زندگانی زرتشت
شرح زندگانی پیامبر اسلام
شرح حال و آثار مولانا
اسرار هبوط آدم و حوا و قصه بهشت و کیمیای حقیقی
مناجات باطنی
علل دردهای جسمانی
تداوی روحی



http://forum.tractorfc.com/image/vnd.microsoft.icon;base64,AAABAAEAEBAAAAEAIABoBAAA FgAAACgAAAAQAAAAIAAAAAEAIAAAAAAAAAQAAAAAAAAAAAAAAA AAAAAAAAD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8AycnKOmdmaastLTDuIB8j/yAfI/87Oz7eg4OFi+no6Rj///8A////AP///wD///8A////AP///wD6+voDfHx+kyAfI/8gHyP/LCsv+FJRVPhHRkr6IiEl/SAfI/8tLTDuuLe5T////wD///8A////AP///wD///8AfHx+kyAfI/8wLzP4qqqr+Pv7+////////////+3t7f+Dg4X9IB8j/yMiJvq/vr9H////AP///wD///8AyMfIPyIhJf8wLzP429vb+P///////////////////////////////66ur/0gHyP/ODc74////wD///8A////AHRzda4wLjH/rKyt+P/////8/Pz/h4eJ/z8+Qv9GRUn/rq6v////////////iIiK/6ijnP/269Y/////AP///wBQTlDzR0VI+vv7+///////oqGh/zg2Of8hICT/IB8j/yAfI//c3Nz/7de7/9alX//GfhL/48KOfv///wD///8AWFZX/3Vzdfr//////////4iGhv9SUFL/MC8z/2ZlaP+1jmz/unMv/7NjFf+zYxX/s2MV/9atin7WrYp+1q2KfmdlZf91c3T8//////////+npaT/bWtr/0tJS/81Mzf/jIB5/9Gidv+/eDD/v3gw/8B6M//NlWD/x4pO/8WFRvqLiIjXbmxs/+rq6v//////6Ofn/4yJiP9lY2T/Q0JE/0tKTf/09PT/9uvc/+K5gP/apFL/9+zaP////wD///8AwcDAe357e/+koqL9///////////09PT/zs3N/8jHx//5+fn//////+7u7/9/f4H/4tfC//rv2T////8A////APb29g+YlZXjhYKB/7W0s//9/f3//////////////////////+vr6/9paGn/NTQ3/319f6f///8A////AP///wD///8A6OjnMpmWle6MiYf/lZOS/8XEw//b2tr/0dHR/6elpv9hYGH/TkxO/25sb8L09PQM////AP///wD///8A////AP///wDv7+4jsa6tu5KPjf+Kh4b/gX59/3h2df9vbW3/amho96alpof4+PgH////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wDs6+srz87Nb8XDw37Av75+zMvKXvLy8hT///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A////AP///wD///8A//8AAPA/AADAHwAAgA8AAIAHAAAABwAAAAcAAAAHAAAAAAAAAAcAAIAHAA CABwAAwA8AAOAfAAD//wAA//8AAA%3D%3D (http://search.surfcanyon.com/search?f=nrl1&q=%5B%DB%B1%5D&partner=fastestfox)https://www.google.com/favicon.ico (http://www.google.com/search?q=%5B%DB%B1%5D)http://forum.tractorfc.com/image/png;base64,iVBORw0KGgoAAAANSUhEUgAAABQAAAATCAYAAAC QjC21AAAAAXNSR0IArs4c6QAAAAZiS0dEAP8A/wD/oL2nkwAAAAlwSFlzAAAIpwAACKcBMsYCAwAAAAd0SU1FB9kFEw gQLXKnj9oAAAPsSURBVDiNdVRZSGRXEH1Joz8icSIMJsEQEvKv ov4ICoOYIAp+KKISkLiAgij5UGOMjgoug6CiKC64i/sSpVHcl7jv7W6722pcWmyNoqBW6hRpyYSZC8W7975bdU+dOrcU IlL+axYWFq+SkpLybWxsYo17VlZWX/H6DebOzs4/ent7/+Lu7v7z/31h7y8U5fvV1VWNra3tIObGvZqamtaHh4fHxMTExb29vcejoyM KCwt7jIqKWuD/bz4Y0MXF5e319bU2JyfngA99x/YJ22empqZuERERKwcHB9Td3U37+/u0srJCc3NzNDIyQk1NTVcqleonPvv6JSCPL87OznQ8p+TkZC2v v2GzcnNz+83a2joqLy9vCQFnZ2dpfX2dlpaWqLe3lzo7O+WStL S0ORMTE7+XgCkpKTX07/Dz86PIyEhDVlaWISMjgxISEmRfp9PRzs4O7e7uEtMi6EZHRyVw eHg4gp6bm5tbKK958PlbODES+ZmZmQmkxjsE2d3dHWm1WsrOzq a6ujoaGhqigYEBGh4epvT0dCovLyd7e3sfhR3fGR0vLy9fULa0 tMj8/PycNBoNcVGIi0NxcXHU09NDY2Nj1N/fL2mXlZXJJV5eXkXK9va2DojggIDPz8/iuLGxQcvLy8IXEN7c3JBer5f14uKiIOzr66P29naqqqqiiooK8 vf3n1aYbP3ExIQcZkkIKgcHBwJ/BoNB1ltbW8IbF466urrk3OTkpFhDQ4MEZA7Jx8fnSGEJ6I2pHh 4eyvf2ViglVBbBwBMQb25u0sLCgnAXExMjVLS1tVFJSYmkHRoa +pfCmydwPjk5EYf7+3txwBoVRTFmZmZetFdcXEyBgYGUm5srVa 6traWioiIqKCig4ODgVYVJnUE6LGpBhLQQDMjAHeaQzPT0tASG 7iorK0U2kAwC4hIE9PT0HFZYvB7j4+NPQHlxcSGFOD4+Fvnw8x KOUGnwxAWkqakpqSz7CJ/V1dXEmiV+/+To6Pi7CJvFq356ehIHaA2ogPjq6krSRlVbW1ulqoODgyIbyMf X15dKS0spNjYWAf+2tLT8UgLyJAIPHinPz89LFcEXJIJUcdHa2 ppIBAjVajWlpqYSNwcqLCwUdEFBQX9+ysP4llXcSf7gFO6A8PT 0lJqbm4UXvB6kBc6QKgz/sAfu8Ers7OzecYxv3+s2PD53dXX9FVUFCiCqr6+njo4OSRMBwS N3FylKfn4+MQgKCAhAC1N9rB+aODk5vWUU5+ARUoHu8CpQ0cbG RjFcxA3kkjtRAft8/dEGazRuRabcZH8ICQkpjo6OVjNHmvj4+GXuiyMeHh453ATCzMz MXn3I9x8oCiuuorpqawAAAABJRU5ErkJggg== (http://api3.smarterfox.com/wikisearch/search?q=%5B%DB%B1%5D&locale=en-US)https://ff.duckduckgo.com/favicon.ico (http://duckduckgo.com/?q=%5B%DB%B1%5D)

Amor
Sunday 24 July 11, 12:37 PM
نصرت الله فتحي مفتش تاریخ مشروطیت

مرحوم نصرت الله فتحي (آتشباك) شاعر؛ محقق و نويسنده توانا و مجهول القدر اوراق كتابهاي زيادي از نوع تاريخ و ادبيات را با قلم توانا و گامهاي استوار خود در نورديده . اگر چه وي در كنار مورخان و شاعران هم دوره خود چندان كه بايد و شايد شناخته شده باشد نيست كه اين مي تواند از جهتي ناشي از گروش صادقانه وي به موطن خود آذربايجان بوده باشد چرا كه اكثريت قريب به اتفاق آثار و نوشتجات آن مرحوم در مورد تاريخ معاصر آذربايجان بوده است .http://www.rezahamraz.com/fa/images/hamraz/fathi%281%29.jpg
زنده ياد نصرت الله فتحي در سال 1293 در روستاي آتشباك( آتش به ی ) ديده به هستي گشود . پدرش مرحوم فتحعلي خان سيف الممالك ، سر تيپ فوج شقاقي و از ايلخانان بشمار مي رفت و به ملك داري و حكومت ولايات مشغول بود ؛ نياي او از زمره ي لشكر يانند كه در جنگهاي هرات شركت داشتند و به صفي الدين توشمال ، خان سالار و پيش غذاي شاهان صفوي ، مي پييوندند و اين همان كسي است كه به سبب ندادن دو هزارسوار به نادر شاه مورد سخط و غضب شهريار افشار قرار گرفت . وي تحصيلات خويش را از مكتبخانه زادگاهش ( آتشبه ي – آتشباك ) واقع در نزديك يكي از ايستگاههاي راه آهن تبريز به تهران آغاز كرد و پس از در گذشت پدر به مراغه و تبريز رفته و در مدارس آنروزي طلبه وار به تحصيل مشغول و از محضر اساتيد صاحب نامي مانند مرحوم حاج ميرزا علي قلي واعظ دهخوارقاني صاحب اولين كتاب چاپ شده در مورد گفتار نياكان به زبان تركي با نام وطن ديلي – تركي مثل لر چاپ شده در سال 1294 شمسي و ديگران كسب فيض كرده سپس در شهرهاي ياد شده به تكميل دروس و معلومات خود پرداخته و سپس جهت خدمت به وزارت دارائي استخدام مي شود . در اين حين ايشان بعد از يك دوره كلاس قضائي را نيز طي مي كند .زنده یاد فتحی مدتی نیز رئیس گمرکات خراسان ؛ مهر آباد و جنوب گردیدند. بيشتر عمر وي در تحقيق و تتبع و مطالعه كتب گذشته و چنانكه نوشته اند وي در دوران بازنشستگي و ايام فراغت جز خواندن و نوشتن كار عمده اي نداشته . نوشته هاي زنده ياد فتحي اغلب ماجراهاي تاريخي بلخصوص تاريخ مشروطيت و يا شرح حال رجال برجسته مانند شهيد نيكنام ثقه الاسلام و ميرزا نور الله خان يكاني و ... نيز داستانها يا يادداشتهاي اجتماعي شيرين به روش نوول فرنگي ها بوده اند . قسمت عمده اين نوشتجات اگر چه طبع گشته اند ولي با كمال تاسف بايد گفت كه مقداري از آنها چاپ ناشده بوده و اكنون از طالع آنها بي خبريم .مرحوم فتحي كه با روزنامه هاي وقت همكاري نزديكي داشت منجمله نگين ، خواندنيها ؛ پيمان ( به صاحب امتيازي سيد احمد كسروي تبريزي ) و ... چندي نيز خود شخصا به اداره چندين روزنامه همت گماشت . روزنامه هاي تقدير و نيروي جوان را به مسئوليت خود انتشار داده و در كنار اينها به تاليف نيز همت مي كرد . جمعي از نوشتجات صاحب ترجمه به ساير زبانها نيز ترجمه و مورد استقبال خاورشناسان و نويسندگان خارجي قرار گرفته و نيز مورد تقدير واقع شده اند .زنده ياد فتحي قريحه ي شعري نيز داشت و در شعر آتشباك تخلص داشت . اشعار چندي از وي به يادگار مانده است . مهمترين شعر وي نظيره اي است كه به حيدر بابايه سلام استاد زنده ياد شهريار سروده و در كتاب ((يادي از حيدربابا )) آمده است .
جهت آشنا شدن با طبع وي بد نيست بند هايي از اين منظومه را با هم بخوانيم .
شهريارا تعظيم
شهرياريم درد ديلون اوخودوم
درد لريوي درديم اوسته توخودوم
اوخودوقجا اويدوم ،اوچدوم ،يوخودوم
دئيير سن بس بو دونياده يوخودوم؟
وظيفه دور بيزه سن له ديلشمك
دشمنين له حكما گرك ديرشمك
-----------------

اشعارونلا من اوزومو تانيرديم
كلمه؛كلمه اوخويوردوم قانيرديم
اوره گيمين درد لريني سانيرديم
گئچه جكي يادا ساليب يانيرديم
ايسته ييرديم نامه يازام ائللره
قضا ايشي مني سالدي چوللره
---------------------
هامي گلدي بيزه كومك گلمه دي
هئچ اوزوموز بو دووره ده گولمه دي
كيمسه بيزيم درديميزي بيلمه دي
گوزوموزون ياشين بير كس سيلمه دي
هئي دئييره م آللاه سنه توكل
اولار بيتسين تيكانليقدا قيزيل گول؟
--------------------
گئجه گلدي گونوموزو باتيردي
يوخو گلدي گوزوموزو ياتيرتدي
دوستلار بيزي بيگانيه ساتيردي
دشمن گليب ائو – ائشيگي چاپيرتدي
اسير ائديب زنجير ووردو قوللارا
آه چكره م گوز تيكره م يوللارا
---------------------------
سوز اوستاسي كسگسن سوزلو شهريار
شيرين ديللي شعري دوزلو شهريار
مجنون كيمي عاشيق گوزلو شهريار
اودا يانان اورگ كوزلو شهريار
آذربايجان ائدر سنه افتخار
سن تك اوغول آنا وطن آز دوغار
---------------------
اورگيمي درد اودي ايله داغلارام
گئچن گونو يادا ساليب آغلارام
وطن اوچون قلينجيمي ياغلارام
خائينلره قاچاق يولون باغلارام
گئچن گونه ال يئتميري نينياق؟
گرك مز كي هر ساز ايله اوينوياق
--------------------------
ياخشي سوزلر دئييب صحاف اوزوندن
الهام آلير قلبيم اونون سوزوندن
چيخماز چيچك قار گئتسه ده يوزوندن
معنا ياغير بو سوزون اوز گوزوندن
بيلمم گرك ملت قاري كورويه
يا كي دوزه گونش چيخا اري يه؟
--------------------------------
...هاردا قالدي چمنيميز باغيميز؟
تپه دره ، كوشنيميز داغيميز
پته ييميز؛ قويونوموز ؛ ياغيميز
خوش ياشييان خوش دولانان چاغيميز
ائشيدميرم ائل فريادين يورد سسين
كاش آدامي تانيش يئرده قورد يئسين
-------------------------------------
... ائشيدديم من گئتميشيدون وطنه
سلام اولسون اوز يوردونا گئده نه
طايفاسيني ائليني ياد ائده نه
صيله رحم واجبدور هر بيله نه
نه گوزلدير امكان اولا پول اولا
آرزيلارا يئتيشمه يه يول اولا
-----------------------------------
...آتشبيلي بوندان آرتيق باشارماز
ياخشي شاگرد اوستاسينا قابارماز
آيري ديلده هئچوقت شهرت آپارماز
ناشي اولان آتي يئيين چاپيرتماز
قوي دئسينلر بونو دئيه ن ده ليدي
واريم بودور يوخدان وئرن علييدي
-----------------------------
ايندي خنجر اوره ييمه باتيبدي
دونيا يوكون كوره ييمه چاتيبدي
اينانين كي منيم بختيم ياتيبدي
حكمدارلار ايشي ايشه قاتيبدي
اليم چاتسا مرد اوغوللار بسله ره م
چتين گونده كومه ييمه سسله ره م
-----------------------------
هئچ كس ظولوم منيم تكين گورمويوب
دونيا خالقين منيم قدر يورمويوب
سوت يئرينه قان امجگدن سورمييوب
ياتميش بختيم چوخ زاماندير دورمويوب
روحوم منيم هر فشارا دوزوبدور
دوزدوغومو گيزلين اللر پوزوبدور
-------------------------
عذر ايستيره م چوخ دانيشديم باغيشلا
آجي سوزه چوخ يانيشديم باغيشلا
بويوك ايشه تئز قاريشديم باغيشلا
تورك ديلي ايله گئج باريشديم باغيشلا
آرزيم بودور من گلئيديم تبريزه
يا گوره يديم گليبسن بير گون بيزه ...

آثاري كه از زنده ياد نصرت الله فتحي مشروطه پژوه و نویسنده پرکار معاصر به يادگار مانده اند به قرار زير مي باشند :
1- زندگينامه شهيد نيكنام ثقه الاسلام تبريزي كه در سال 1352 به توسط بنياد نيكوكاري كاوياني در 800 صفحه به روش علمي و مستند چاپ و در اختيار مشتاقان قرار گرفته . متاسفانه اين اثر رشگ انگيز تاكنون توفيق چاپ مجدد نيافته .
2- عارف و ايرج
3- سخنگويان سه گانه آذربايجان در انقلاب مشروطيت ،بي جا،بي نا ، 1356
4- وارث باربد ( زندگي نامه اقبال السلطان )
5- همرزم ستارخان ؛ چاپ دوم 1351- چاپ اول از شماره 676 الي 704 در مجله اميد ايران سال 1346 و چاپ دوم از شماره 820 الي 822 در مجله ياد شده در سال 1349
6- مجموعه آثار قلمي شهيد ثقه الاسلام شهيد تبريزي ، تهران دي ماه 1355 – سلسله انتشارات انجمن آثار ملي
7- يادي از حيدر بابا
8- مجموعه مقالات فارسي ( در دو جلد . اين كتاب متاسفانه تاكنون چاپ نگرديده است )
9- مجموعه اشعار تركي - اين مجموعه نيز متاسفانه چاپ نگرديده
10- راد مردان
11- آخرين تصميم
12- آزاده گمنام
13- نا گفتني
14- انديشه ناسيو ناليستي
15- اقامه
16- يپرم خان
17- برگ عيش – برگزيده اي از مجموعه مقالاتش به فارسي
18- خزينه
19- سخني چند با خداوند و درباره خداوند – فروردین ماه 1345 ( این کتاب بصورت دستنویس در 81 صفحه نوشته شده است که اخیرا یک نسخه از رونوشت آن به توسط نوه صاحب ترجمه سرکار خانم دکتر تربتی به اینجانب اهدا گردیده که مراتب سپاس و تشکر را به عمل می آوریم . نویسنده کتاب در پایان تجدید نظر سوم تاریخ 10/2/1349 را قئید نموده اند )
20- شهيد
21- اي كاش
22- چگونه ؟
23- يك نژاد به دو نام
24- پند نامه
25- مجموعه اي شامل چهار يادداشت شامل ( جام مراد – سگ من – كوزه گنج – عشق پنهان ) اين كتاب 80 صفحه اي با پيشگفتاري از مرحوم جمال زاده در بهمن ماه 1350 به چاپ چهارم رسيده.
غير از اين آثار آن مرحوم پيشگفتارهايي نيز به كتابهاي چندي مانند هدايت نامه ؛ خاطره خوي ؛ نصاب سيد مهدي اعتماد ، بهائيت ، يگانه راه ، انيس العشاق و... نوشته اند .
مرحوم فتحي در كنار اين نوشتجات بنا به نوشته خود بيش از 500 مقاله نيز تاليف كرده بود چرا كه از 15 سالگي به نويسندگي روي آورده در سال 1319 سمت راهبرد مجله ي پيمان سيد احمد كسروي را به دست گرفته بود .
اين نويسنده و پژوهشگر پركار پس از سالها مطالعه و تحقيق سر انجام در 23 خرداد ماه 1356 داعي حق را لبيك مي گويد . مرحوم فتحی در طول زندگی پر بار خود صاحب چهار فرزند گردید که دو پسر و دو دختر بودند . پسر بزرگ ایشان وفات کرده و سه فرزند دیگر هنوز به گذران زندگی ادامه می دهند . مسموع است مثال کم گوی و گزیده گوی چون در- در واقع مصداق حال ایشان بود . زیرا آن مرحوم بذله گو و کم حرف بودند . ايرج افشار نويسنده صاحب نام ، زماني در حق نویسنده موصوف گفته بود ... مرحوم فتحي به مباحث تاريخي و نهضت فكري ايران در قرن دوازده و سيزدهم بسيار علاقه مند بود و در اين زمينه از مطلعين مخصوصا در باب طالب اف اسناد و مدارك متعدد فراهم ساخته بود . خدايش بيامرزد كه مردي صميمي و دوست داشتني بود .

ç i ç a k
Sunday 24 July 11, 09:47 PM
دمكرات ترين پادشاه ايران

محمدعلى فروغى از طرف رضاخان به پاريس رفته تا احمد شاه را قانع كند در مقابل دريافت يك ميليون ليره استعفا دهد. و احمد شاه در جواب مىگويد : من حاضر نيستم به هزار برابر اين مبلغ هم بفروشم و تو به ارباب خود ازقول من بگو كه اين خيال باطلى است, زيرا من پيش وجدان خود در مقابل نسلهاى آينده ايران سرافرازم كه حتى حاضر شدم از سلطنت بركنار شوم ولى خيانت نكردم. بنابراين اگر استعفا نمايم مثل اينستكه من رضايت داده ام و سلطنت را حق خود ندانسته ام. لذا اگر تمام دنيا را بمن بدهيد استعفا نخواهم داد
... احمد شاه قاجار 28 فوريه 1930 ( 9 اسفند1308 ) درست 4 سال و 4 ماه پس از خلع قاجاريه از سلطنت ايران در 32 سالگي در پاريس در تبعيد درگذشت

ç i ç a k
Monday 25 July 11, 11:24 PM
مشاهير ومفاخر ادبي شهرستان ساوه فراوانند وهركس به نوعي با آنها آشنا است يكي از ايشان حكيم تيليم خان شاعرتواناي تركي سرا مي باشد.تيليم خان دربين ترك زبانان ساوه،همدان،قزوين و آذربايجان كاملا” معروف و آشنااست.
زبان تركي رايج درشهرستان ساوه شاخه اي از تركي آذربايجاني مي باشد كه به گويشهاي همدان،قزوين،اسدآباد،زنجان ،تيكان تپه وشاهين دژ بسيارنزديك است.
حكيم تيليم خان درسالهاي1209-1136 هجري شمسي مي زيسته است.محل تولد وي روستاي«مرغئي »(مراغه)ازمنطقه مزلقان چاي ساوه مي باشد.اين روستا درتقسيمات فعلي كشوري جزءبخش نوبران است.
اولكه ميز«ايراق»ديرشهريميز ساوا
مزلقان چاييندان گوتور دوم هاوا
عاشيقلار دردينه ائيلرداوا
من طبيبم هيندوستاندان
**************
بيلنلربيلسين لرمن تيليم خانام
بيلمه بنلربيلسين ، گووهرم،كانام
مرغئي ساكيني،اصلي توركمانام
گزه،گزه بو جهاندان گليرم
نام پدرتيليم خان تيمور خان ونام پدربزرگش قاراخان مي باشد.پسرانش به نامهاي:
1-ابوالقاسم بگ 2-غلامحسين بگ 3-شكرالله بگ بوده اند.نام يكي از دخترانش زرافشان ونام دخترديگرش مشخص نيست.همسرش مختومه خانم خواهركوچكتر مهري خانم دختر حاجي محمدرضا خان بوده است.
كه تيليم دل درگرو عشق مهري نهاد ولي مهري با شخصي به نام صفي ا…خان كه ازمقامات بلندپايه نظامي بوده ازدواج كرده وبه شيراز مي رود.تيليم درپي عشق خود به شيراز رفته و در آنجا به نجاري ومنبت كاري مشغول مي شود وپس از مدتي به ديار خود بازگشته وبا مختومه خانم ازدواج مي كند.
تيليم در اصل تركمن بوده كه در زمان نادرشاه به منطقه ساوه كوچانده شده بودند پدرش تبعيدشده است برخي او را آذربايجاني مي دانند اما نامهاي پدران وي او را بيشتر به تركمن بودن نزديك كرده است هرچه است وي جزو ايل بغدادي (شاهسون نبوده)بلكه درمجاورت آنها مي زيسته است.
عاشق شدن تيليم برطبق فرهنگ ادبيات شفاهي مردم ايل شاهسون (بغدادي ) است كه درروايتهايي مبني بربه خواب ديدن معصومين(ع)وياتكه ناني از حضرت علي (ع) گرفتن به خواب آمدن ائمه اطهارواينگونه روايات.
آنها را حالت روحاني دست مي داده واز آن پس دل درگرو عشق مجازي داده كه نهايت به عشق حقيقي مي رسند.
كلمه تيليم دركتاب«ديوان لغات الترك»محمود كاشغري آمده از كلمه هاي اصيل تركي وبه معني:زياد،تمام،كامل،هميشه و با پايه واساس مي باشد.
تيليم خان درسن هفتادوپنج سالگي درروستاي مرغئي وفات نموده و درهمان جادفن مي گردد.قبروي درقبرستان همان روستا واقع است.
تيليم خان عارف مسلك بوده وضمن آشنايي با فنون وادبيات ترك وفارسي،به علوم اسلامي وقرآني تسلط كامل داشته است.وي با آثار شاعران قبل از خود نيزآشنا بوده وبراشعار آنان نظيره نوشته است.شعرايي كه تيليم خان از اشعار آنان درشعرش به انحاء مختلف استفاده كرده مي توان به شاعران ذيل اشاره كرد.
1-محمدفضولي (قرن 9 هجري)2-عمادالدين نسيمي(قرن 8 هجري)3-ملاپناه واقف4-شاه اسماعيل ختايي صفوي5-مختوم قلي فراغي شاعربزرگ تركمن6-تيكمه داشلي خسته قاسم،تيليم خان با اشعار حافظ وسعدي نيز كاملا” آشنابوده است ودر آثار خود از ادبيات شفاهي وفولكلورغني تركان(مخصوصا” منطقه ساوه وهمدان) استفاده هاي فراواني بوده است.مانند امثال حكم،گفتارنياكان،قصه ها،داستانها،اصطلاحات رايج درزبان مردم و…
هرمصلحت اولسا ائلينن گرك مثلديربو،بيرگولونن ياز اولماز
وي علاوه برادبيات تركي برادبيات عرب وفارسي تسلط كافي داشته واشعاري نيز به اين زبانها سروده است.
ايگيد اودور اهل-عيرفان يانيندا دمادم قاتمايا،وئره بيردم گوش
سوروشسالار اصول-دين نئچه دير عرب خمس وفارسي پنج وتور كوبئش
اشعاربه جا مانده از تيليم خان حاكي از آن است كه بيشتر اشعارش داراي مفهوم مذهبي،اجتماعي،سياسي،پندوا ندرز وحكمت مي باشد.
اشعاروآثارتيليم خان بسيارزياد بوده ولي متاسفانه درقالب كتاب وديوان تدوين نشده بود كه اخيرا”محقق محترم آقاي اسدالله اميري با راهنمايي وهمكاري آقاي دكتر گونئيلي اقدام به گردآوري وچاپ اولين جلدكتاب تيليم خان با عنوان«حكيم تيليم خان ديواني» اقدام نموده ودردسترس علاقه مندان مي باشد.با سپاس فراوان از اين عزيزان.(ياشاسين تيليم معرفلري)
محبت اولمايان يئرده
باغ و گولشني نئيليرسن؟
بيرباهاركي خزان اولسون
باغ وبوستاني نئيليرسن
تيليم دئيربوزمانا
دونيا قالماز سولئيمانا
قازانديغين وئرايمانا
ايمانسيز جاني نئيلير سن؟

gamos
Thursday 28 July 11, 05:40 PM
شيخ صفي در عهد تسلط مغول بر آذربايجان، يعني در سال 650 هجري در كلخوران، كه قريه اي است در سه كيلومتري شمال غربي اردبيل، ديده به جهان گشود حيات او با دوران زندگي دانشمندان بزرگي نظير مولانا جلال الدين رومي صاحب كتاب مثنوي، شيخ سعدي شاعر نامدار پارسي، امير عبدالله شيرازي، شيخ نجيب الدين بزغوش، علا الدوله سمناني، شيخ محمود شبستري، و شيخ محمد كچه چي كه از عرفا و بزرگان آن عهد بودند معاصر بود شيخ صفي الدين بعد از مرگ استادش شيخ زاهد گيلاني اردبيل را محل اقامت خود قرار داد و با عزت و احترام در اين شهر زندگي نمود و بنا به نوشته رياض العارفين "زياده از صد هزار كس تربيت نمود" در آخر عمر خود به سفر حج رفت و در آنجا وثيقه اي به قلم آورد و فرزند خود صدرالدين موسي را بعد از خود صاحب خرقه و سجاده ساخت و اول محرم سال 735 هجري به اردبيل بازگشت ولي حيات او بعد از مراجعت طولي نكشيد و ظهر روز دوشنبه 12 محرم بداعي حق لبيك گفت شيخ صدرالدين موسي بعد از پدر صاحب خرقه شد او كه 59 سال بر مسند ارشاد نشست مردي عالم و مفسر بود و طبع شعر داشت.او بود كه درهاي مسجد جمعه اردبيل را از گرجيان پس گرفت در مراتب كمالات معنوي او مي نويسند كه از اوان كودكي قدرت معنوي بسيار داشت و صاحب كشف و كرامت بود بناي اصلي بقعه شيخ صفي الدين از آثار اوست كه خود ايشان نيز در كنار قبر پدرش شيخ صفي الدين مدفون گرديد بعد از صدرالدين فرزندش خواجه علي معروف به سياه پوش صاحب سجاده گرديد و ارشاد مريدان به او محول شد خواجه علي مردي دانشمند و با فضيلتي بود و واقعه ملاقات امير تيمور گوركان را در اردبيل با او مي توان به تعبيري، سنگ اول بناي سلطنت صفويان دانست زيرا در اين ملاقات بود كه شيخ وسيله آزادي سران هفت طايفه بزرگ گرديد طوايفي كه بعدها به نام قزلباش در ايران صاحب قدرت گشتند و در تاسيس سلسله صفويه مؤثر شدند.
بعد از خواجه علي فرزندش ابراهيم معروف به شيخ شاه جانشين وي شد او كه در سفر حج همراه پدر بود در بيت المقدس به تجهيز جنازه پدر مباشرت كرد و چون به اردبيل بازگشت به ارشاد مريدان پرداخت و 21 سال بدين كار توفيق يافت و در سال851 هجري، هنگام ارتحال بسراي باقي، سجاده ارشاد را به فرزندش شيخ جنيد واگذاشت بعد از او فرزندش شيخ حيدر فرزند او به جاي پدر بر مسند ارشاد نشست و به تقويت صوري و معنوي مريدان پرداخت پس از قتل شيخ حيدر سه فرزند صغير او به امر يعقوب دستگير و به فارس تبعيد شدند و در قلعه استخر محبوس گشتند اسماعيل كوچكترين فرزند شيخ حيدر بود و روز سه شنبه 25 رجب 892 هجري ، يك سال قبل از قتل پدر تولد يافته بود او تا شش سالگي در قلعه استخر بود و درآنجا از ملاطفت هائي كه منصور بيگ پرناك فرومانرواي قلعه نسبت به اين سه كودك مي نمود بي بهره نبود زيرا او از طرفداران حضرت علي و از ارادتمندان شيخ صفي الدين بود و از اين رو مخفيانه از سه محبوس صغير حمايت مي كرد اقامت اسماعيل در گيلان و لاهيجان قريب شش سال و نيم طول كشيد و در اين مدت قرآن و علوم مختلف را به وسيله استاتيد بزرگي مثل مولانا شمس الدين لاهيجي و نجم گيلاني آموخت و در 13 سالگي كم كم به فكر قيام و رهبري مريدان افتاد اسماعيل به سال 905 هجري با هفت تن از مريدان و صوفيان به راه افتاد او هر چه به اردبيل نزديكتر مي شد بر عده مريدان و همراهانش افزوده مي گشت چنانكه در طارم عده آنها به 1500 نفر رسيد و چون عزم جنگ با فرخ يسار شروانشاه نمود هفت هزار تن از طوايف قزلباش بدو پيوستند اسماعيل پس از ورود به اردبيل مصلحت آن ديد كه جهاد پدر و جدش را در قفقاز تكميل نمايد و لذا با سپاهي مركب از مريدان خود به شيروان لشگر كشيد و با شجاعت و از جان گذشتگي خود و يارانش بر دشمنان فائق آمد و با تصرف خزائن و دفائن شروانشاه عازم تبريز گرديد و آنجا را از الوند ميرزا بايندر گرفت و پايتخت خود گردانيد.
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/ardabil/shikhsafi.jpghttp://www.ichto.ir/Portals/113/83666hk.jpg
او تشيع را مذهب رسمي ايران كرد و پس از تاجگذاري دستور داد كه به نام او سكه زر زدند و در آن خود را بنده شاه ولايت خواند شاه اسماعيل در سال 930 هجري در نزديكی هاي سراب بيمار گرديد و در آن منطقه بدرود زندگي گفت. جنازه اش را به اردبيل منتقل كردند و در كنار قبر شيخ صفي الدين به خاك سپردند و بزرگترين پسر وي طهماسب ميرزا بود كه بعد از پدر در يازده سالگي در تبريز به سلطنت نشست و در سال 962 هجري قزوين را به پايتختي برگزيد. اسماعيل دوم جانشين شاه طهماسب دو سال سلطنت كرد و بعد از او سلطان محمد معروف بخدا بنده به پادشاهي رسيد و12 سال در اين مقام حكومت نمود پايه سلطنت اين پادشاه بر دوش فرزند بزرگش حمزه ميرزا بود ولي او در سال 994 هجري هنگامي كه درصدد مراجعت از گنجه به قزوين بود به وسيله توطئه خائنانه جمعي از بزرگان قزلباش به قتل رسيد فرزند ديگر سلطان محمد كه عباس ميرزا نام داشت و در خراسان حكومت مي كرد به دستياري دو تن از بزرگان قزلباش بر پدر قيام كرد و سلطنت را به نام شاه عباس اول به دست گرفت او در سال 996 هجري به سلطنت نشست و 42 سال پادشاهي كرد اين پادشاه كه از سلاطين مقتدر ايران است اعتقاد خاصي به جد خود داشت و هنگام زيارت از قبر جدش از نيم فرسخي چكمه و پا پوش از پا در مي آورد.

آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی یکی از مکانهای تاریخی شهر اردبیل در شمال غربی ایران و از آثار ثبتشده در فهرست میراث جهانی یونسکواست

mortozpasha
Saturday 30 July 11, 11:15 AM
اینصافا یکی از چهره های ماندگار آذربایجان که مهجور گالیپ دی دکتر صمد سرداری نیا دی

behzad13
Saturday 30 July 11, 11:23 AM
شیخ محمد خیابانی

شیخ محمد خیابانی ( 1259 ش. - 1299 ش.) در خامنه در نزدیكی تبریز متولد شد. خیابانی از فعالان سیاسی در دوره انقلاب مشروطه ایران بود. او در مجلس دوم به وکالت رسید و بعد از دورهٔ دوم به تبریز رفت و علیه اعمال نفوذ روسها قیام نمود، که سرانجام این قیام به شکست و کشتهشدن وی منتهی شد.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/9/9c/M-Khiabani-3.jpg
زندگی شیخ محمد خیابانی پس از پیروزی مشروطه در سال 1285 ش، با تأسیس انجمن ایالتی در تبریز، وارد مرحله تازه‏ای گردید و در جریان محاصره تبریز، در دفاع از شهر نقش مهمی ایفا كرد. در زمان خیابانی اوضاع ایران، به خاطر دخالت‏های بیگانگان از جمله روسیه، انگلیس و آلمان، بسیار آشفته و تأسف‏انگیز بود. پس از خلع محمدعلی شاه از سلطنت، خیابانی در سی سالگی به عنوان نماینده مردم تبریز راهی مجلس شورای ملی گردید. او با اولتیماتوم روسیه در مجلس دوم مخالفت كرد و همچنین با قرارداد استعماری وثوقالدوله با دولت انگلستان (قرارداد 1919) نیز به مبارزه برخاست. شیخ محمد خیابانی، از آنجا كه حكومت مركزی را ضعیف و وابسته می‏دید، ایجاد یك تحول اساسی در سیستم حكومت ایران و احیای آزادی را گام نخست برای خانه تكانی ایران و بیرون راندن اشغالگران خارجی می‏دانست. ولی برداشتن گام اول را از طریق مذاكره سیاسی امكانپذیر نمی‏شمرد و تنها راه را در قیام و مقاومت دلیرانه در برابر استبداد و دخالت خارجی می‏دانست. از این رو، بعد از قبول قرارداد 1919 م از سوی دولت ایران، در تبریز دست به قیام زد. وی در جریان این قیام كه از 17 فروردین 1299 شمسی، آغاز شد، نهادهای دولتی تبریز را به تصرف خود درآورد و شهر را از دست دولتیان خارج ساخت. قیام پیروزمندانه مردم تبریز به رهبری شیخ محمد خیابانی، بیش از پنج ماه ادامه داشت اما به دلیل خیانت كسانی كه قول همكاری داده بودند، كم بودن نیروها و حضور قوای قزاقخانه در كنار شهر تبریز و همكاری آن‏ها با حكومت مركزی، این قیام به شكست منجر شد. سرانجام با ورود نیروهای دولتی، قزاقان به فرمان مخبرالسلطنه فرستاده ویژه مشیرالدوله، صدراعظم وقت، شیخ محمد خیابانی را در دوشنبه 22 شهریور 1299 برابر با 29 ذی‏حجه 1338ق در چهل سالگی به شهادت رساندند.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/5/5e/M-Khiabani-Aramgah-2.jpg
در آخرین نطق خیابانی چنین آمده است:

«تبریز میخواهد حاکمیت بدست ملت باشد. تمام ایران. فعلاً با زبان حال خود این تقاضا را مینماید. هرگاه تهران از قبول این نظریه سرپیچی کند، ما با اصول رادیکالیسم ایران را تجدید بنا خواهیم نمود، ما میگوئیم حاکمیت دموکراسی باید در سراسر ایران جاری باشد. اهالی ایالات و ولایات باید رأی خود را آزادانه اظهار دارند برای مدافعه این حق، آخرین مرحله مردن است و مردن در این راه را ما بر زندگی بیشرمانه ترجیح میدهیم.»

mortozpasha
Saturday 30 July 11, 11:31 AM
دمكرات ترين پادشاه ايران


محمدعلى فروغى از طرف رضاخان به پاريس رفته تا احمد شاه را قانع كند در مقابل دريافت يك ميليون ليره استعفا دهد. و احمد شاه در جواب مىگويد : من حاضر نيستم به هزار برابر اين مبلغ هم بفروشم و تو به ارباب خود ازقول من بگو كه اين خيال باطلى است, زيرا من پيش وجدان خود در مقابل نسلهاى آينده ايران سرافرازم كه حتى حاضر شدم از سلطنت بركنار شوم ولى خيانت نكردم. بنابراين اگر استعفا نمايم مثل اينستكه من رضايت داده ام و سلطنت را حق خود ندانسته ام. لذا اگر تمام دنيا را بمن بدهيد استعفا نخواهم داد

... احمد شاه قاجار 28 فوريه 1930 ( 9 اسفند1308 ) درست 4 سال و 4 ماه پس از خلع قاجاريه از سلطنت ايران در 32 سالگي در پاريس در تبعيد درگذشت



محمد علی فروغونی قشه تانیسیز؟ :-?

Amor
Saturday 30 July 11, 02:02 PM
علی رضا عباسی


خلاصه:

از معروفترين خوشنويسان دوره صفويه مىباشد و از رقباى ميرعماد بوده است. وى بهعنوان خطاط مخصوص شاهعباس در همه وقت کنار او بوده و براى همين عباسى را رقم مىزده است. در خطوط نستعليق و ثلث تسلط داشته. تاريخ درگذشت عليرضا عباسى سال ۱۳۰۸ هـ .ق است. توضيحات بيشتر:

علیرضای عباسی خوشنویس معروف از مفاخر دوران شاه عباس بزرگ می باشد که اصلا اهل تبریز وبه "شاهنواز"معروف بوده است. وی با میرعماد الحسنی قزوینی خوشنویس معروف ,هم دوره بوده هردو ازشاگردان برجسته میرزا محمدحسین تبریزی که از خوشنویسان ممتاز آن دوره ومقیم تبریز بود هستند.ودر محضر این استاد بزرگوار خط نستعلیق را به حد اعلای کمال رسانیده وبه مقام اجتهاد رسانیده اند. علیرضای عباسی در حسن خط چنان زیبا وبه قاعده ومحکم می نوشته که برمیرعماد پیشی گرفته است. علیرضای عباسی خط ثلث را نزد ملاعلی بیک یاد گرفته وقدرت قلمش در رشته نستعلیق وثلث وکتیبه نویسی فوق العاده قوی وعادی است وروی همین اصل همواره مقرب درگاه ومورد عنایت شاه عباس بوده به طوری که متصدی کتابخانه شاهی می گردد . اغلب علیرضای عباسی در حضور شاه به قطعه نگاری ومرقع آرایی می پرداخته وبه طوری شاه محسورزیبایی نویسی او می شده که حتی گاهی شب ها شاه شمع را به دست خود گرفته وعلیرضا را به نوشتن قطعات زیبا تشویق واغلب اورا به دریافت انعام های زیاد مفتخر می نموده است وبه همین جهت میرعماد وشاگردان او مثل آقا رشید ومیر ابراهیم ومیرزا ابوتراب اصفهانی همیشه بدو حسادت می ورزیده اند. علیرضای عباسی درصنعت سنگ نویسی نیزکه فن بخصوص است کاملا ماهر وگوی سبقت را ازهمگان خود ربوده وآثار او در اصفهان ومشهد مقدس که به خط عالی نستعلیق نوشته شده موجود می باشد. این استاد بی نظیرعلاوه بر مهارت کامل در نستعلیق وثلث دررشته انواع خطوط نسخ ومحقق ورقاع وریحان وتوقیع وتعلیق نیزکه شرح هریکی از آنها بعدا خواهد آمد استاد کامل وماهری بوده ونمونه خطوط او در اصفهان به خط جلی (درشت)در طاق های بازار حلاجان واقع در مسجد شیخ لطف الله موجود است. رساله عینیه شیخ احمد غزالی به قلم علیرضای عباسی در مصر در کتابخانه محمد علی پاشا موجود است وهمچنین رساله مرصادالعباد شیخ نجم الدین رازی که با آب طلا درروی کاغذ خانبالغ نوشته است در اسکندریه نزد یکی از اروپاییان موجود است .کتاب اسرارالنقطه امیر سید علی ابن شهاب الدین محمدهمدانی را به خط نستعلیق بسیار زیبا به سبک میر علی هروی خوشنویس معروف با قلم خفی(ریز)نوشته ودر اسلامبول نزد یکی از مشایخ سلسله جلالی می باشد. کتاب منتخب تاریخ الجنان ومنتخب کتاب روضه الریاحین از تصانیف امام عبدالله الیافی الیمینی را به دستور شاه عباس به خط ثلث نوشته است وچون این شرح کفاف درج کلیه کتابهائی که این استاد نوشته , ندارد لذا به همین مختصر کفایت می نماید. کتیبه های مسجد شیخ لطف الله ومسجد مقصود بیک ومسجد شاه به خط علیرضا بوده ودرآنجا خطوط سایر خطاطین نیز از قبیل محمدرضا امامی ومحمد صالح اصفهانی وعبدالباقی تبریزی وجعفر امامی وچند نفر دیگر نیز در مساجد فوق دیده می شود .در اصفهان به غیراز معدودی از کتیبه های علیرضا فعلا چیزی باقی نمانده واغلب کتابهای خطی وقطعات و مرقعات اورا به خارج برده ,زینت بخش موزه های خارجی وکتابخانه های شخصی ساخته اند. سال تولد آن مرحوم بین 954-959 هجری و وفاتش بین 1079-1084هجری می باشد و گویا در حدود 125سال عمرکرده است واز روی امضاهایی که در روی قطعات ومینیانور ها باقی است معلوم می شود که نامبرده در سلطنت شاه عباس بزرگ (996-1038هجری ) وشاه صفی (1052-1078هجری)حیات داشته است. یک امضاء اودر کتیبه مسجد مقصود بیک اصفهان(1011هجری)موجود است .در روی مینیاتور شکارگاه گرگ (1052هجری)امضایش دیده می شود ,ومعلوم وی گردد نامبرده متجاوز ازچهل سال در این رشته ها پرچم افتخارومباهات رادردست داشته است .
از اشعار معروف علیرضای عباسی یکی این رباعی است:


تا خانه نشین شدی تو ای در خوشاب
پیوسته مراست از غمت دیده برآب
من خانه دل خراب کردم زغمت
تو خانه نشین شدی ومن خانه خراب


با وجودی که به علیرضای عباسی نسبت نقاشی ومینیاتورسازی وتذهیبکاری می دهند ,به عقیده نویسنده چون وی معاصررضای عباسی مینیاتور سازمعروف که اهل کاشان ومقرب درگاه شاه عباس بزرگ بوده ,می باشد به علت شباهت نام وعنوان ,شاید کارهای اورا اشتباها به علیرضای عباسی نسبت می دهند درصورتی که این یکی فقط خوشنویس معروف بوده واگر در بعضی از تصاویر و مجالس نقاشی ومینیاتورها رقم علیرضای عباسی دیده می شود ,چون نامبرده رئیس کتابخانه سلطنتی بوده از این لحاظ موظف بوده که کلیه کتابهای خطی ومینیاتورها وتذهیب ها وقطعات ومرقعات خطی را که به شاه عباس تقدیم می شده ازلحاظ مسئولیت ,نام خود را روی آنها یادداشت ودردفاتر سلطنتی نیز به ثبت برساند و به علت شباهت اسمی بعضی از مستشرقین اروپایی مانند میتوخ آلمانی وبعضی از مورخین ونویسندگان ایرانی از قبیل آقای عبدالمحمد ایرانی مدیر روزنامه چهره نما درمصر اشتباها علیرضای عباسی را میناتورکاروتذهیب کار معرفی نموده اند در صورتی که این موضوع به احتمال قوی نباید درست باشد. استاد بعد ازنیل به مقام اجتهاد بدوا به قزوین رفته ومدتی درآنجا مشغول کتابت بوده وبعدا به اصفهان عزیمت نوموده وبه خدمت شاه عباس شرفیاب و مورد عنایت مخصوص ومقرب درگاه شاهی واقع شده ودر نتیجه همین تقرب ,رقابت سختی بین او ومیرعماد الحسنی قزوینی خوشنویس معروف در گرفت که نتیجتا کار به جاهای باریکی کشیده ومنتهی به از بین رفتن مرحوم میر عمادالحسنی گردیده است. علیرضای عباسی دراواخرعمر ناخوش وبستری می شود وچون مورد توجه شاه بوده اطبای حاذق از اطراف واکناف مامورمعالجه او می شوند ولی نتیجه حاصل نشده وروزی که پس از رفع اغماءوبیهوشی چشم گشوده واحباب خود را دراطراف خود می بیند بالبداهه این شعررا سروده است :

ای دریغا که از جهان خراب زیر تاری مغاک باید شد
با دل وخاطری چو آتش وآب باد پیموده خاک باید شد
پاک نا کرده تن ز گرد گناه نزد یزدان پاک باید شد

بعد از آن عرق سردی به صورتش نشسته وناگاه جان به جان آفرین تسلیم می نماید وازطرف دربار شاهی واعیان واشراف وشاگردانش با نهایت احترام به خاک سپرده می شود. مرحوم علیرضای عباسی به شیخ الخطاطین نیزمعروف بوده است .نامبرده قطعات زیادی نوشته وازآن جمله این قطعه که خطاب به شاه عباس بزرگ نوشته جالب توجه است:

شاها چو عکس تیغ توبر دشمن اوافتاد
مه را ز بیم صاعقه بر خرمن او افتاد
ای خسروی که ازصفت حلق وخلق تو
اندیشه در میان گل و گلشن او فتاد
خصم تو ناگهان نفس سرد بر کشید
زان لرزه بر عظام دی و بهمن او فتاد
من شکر نعمتت به کدامین زبان کنم کزشرح آن زبان خرد الکن او فتاد

http://www.khoshnevisan.com/khoshnevisane%20bartar/khoshnevisan%20moteghaddem/alireza%20abbasi.jpg http://www.khoshnevisan.com/khoshnevisane%20bartar/khoshnevisan%20moteghaddem/alireza%20abbasi%201.jpg

http://www.khoshnevisan.com/khoshnevisane%20bartar/khoshnevisan%20moteghaddem/alireza%20abbasi%202.jpg

ç i ç a k
Saturday 30 July 11, 03:59 PM
محمد علی فروغونی قشه تانیسیز؟ :-?

بلي بير خاص آدام ديير:http://www.astaneh.com/archive/foroughi.htm

ç i ç a k
Saturday 30 July 11, 04:35 PM
حکیمی که همچنان برناست/ یوسف عزیزی بنی طرف
عرب های لبنان به پزشک، می گویند حکیم و البته می دانیم که حکیم در عربی به معنای خردمند هم هست، یعنی معنای مزدوج دارد. دکتر جواد هیئت نیز یک حکیم است.
دوستم محمد رضا هیئت از من خواسته اند تا در باره دکتر جواد هیئت خاطره ای بنویسم تا در سایت ترکی “تی آر تی” منتشر شود. من، حکیم جوان دلی به نام جواد هیئت را از سال 1358 شمسی می شناسم یعنی چند ماه بعد از انقلاب بهمن 57؛ والبته خواهم گفت چگونه. قبلا بگویم دکتر هیئت پیش از انقلاب، نخستین عمل جراحی باز را در ایران انجام داد و پس از انقلاب، سال ها مجله ترکی - فارسی وارلیق را در تهران منتشر کرد. مطبش در خیابان فلسطین تهران، پاتوق دوستان وعاشقان زبان و فرهنگ ترکی بود. من نیز گاه به گاه آنجا می رفتم. او در آن جا هم به درمان قلب بیماران و هم به درمان فرهنگ بیمار جامعه می پرداخت. بوی کاغذ چاپخانه و الکل و دارو را می توانستی در فضای مطب استشمام کنی.

وقتی نشریات فارسی می ترسیدند یا نمی خواستند برخی از مقاله هایم در باره مردم عرب اهواز را چاپ کنند، وارلیق چاپ می کرد. الحق مجله وزینی بود. از کمک هایش به مبارزان ضد شاه نیز بگویم که وقتی علیرضا نابدل چریک فدایی آذربایجانی را که زیر شکنجه های ساواک زخمی و آش ولاش بود به بیمارستانی که دکتر هیئت کار می کرد آوردند او دلسوزانه به درمان وی پرداخت. من این را از دوستان آذربایجانی ام شنیده ام.
در تیرماه 1358 سمینار بررسی قانون اساسی در دانشگاه تهران برگزار شد. یحیی صادق وزیری از وکیلان برجسته کرد و عبدالکریم لاهیجی نائب رییس کنونی فدراسیون بین المللی جوامع حقوق بشر، مدیریت این سمینار را به عهده داشتند. صادق وزیری در اسفند ماه گذشته، صدمین سالگرد تولدش را در تهران جشن گرفت.
من و یکی دیگر از دوستان عرب اهوازی از اقلیم عربستان (خوزستان رسمی) در آن سمینار شرکت کردیم. اکنون، پس از سی و دو سال وقتی نام سایر شرکت کنندگان را در ذهن مرور می کنم می بینم که همه آنان سرنوشت اندوهباری داشته اند. به گونه ای که نه تنها آماج هایی که در دوره شاه برایشان مبارزه کردیم تحقق نیافت بلکه اغلب شرکت کنندگان در سمینار یا توسط عوامل رژیم جمهوری اسلامی کشته یا دور از زادگاه و وطن خویش آواره چهار گوشه جهان شدند. نمونه اش خود من و دکتر هیئت ودكتر لاهيجى هستیم.
در آن سمینار از ترک ها، علاوه بر دکتر هیئت، دکتر نطقی، معروف به پدر روابط عمومی ایران، محمد پیفون و چند تن دیگر شرکت داشتند که دکتر نطقی سالیانی است که روی در نقاب خاک کشیده.
از کردها، جلیل گادانی از حزب دموکرات کردستان ایران، صدیق کمانگر از کومله و بهروز سلیمانی مسئول شاخه کردستان سازمان چریک های فدایی خلق شرکت داشتند. جلیل گادانی پس از انشعاب های مکرر از حزب دموکرات کردستان ایران، هم اکنون در آلمان است. صدیق کمانگر در اوایل دهه شصت شمسی توسط عناصر نفوذی وزارت اطلاعات در کومله در کردستان کشته شد. بهروز سلیمانی در همان دوره به علت محاصره خانه اش در تهران خود را از طبقه پنجم ساختمان محل سکونتش به پایین پرتاب کرد و جان باخت تا به دست عناصر امنیتی نیافتد.
از ترکمن ها، طواق محمد واحدی و عبدالکریم مختوم شرکت داشتند که در 18 بهمن 1358 همراه با شیرمحمد توماج و حسین جرجانی توسط پاسداران دزدیده شدند و در 29 بهمن همان سال به قتل رسیدند. اینان از رهبران خلق ترکمن بودند که در اوایل انقلاب در راه اندازی شوراها در ترکمن صحرا نقش مهمی داشتند.
خان بابا تهرانی، که اکنون دوران کهنسالی را در آلمان می گذراند و نیز نماینده ای از اتحاد چپ – به رهبری بهمن نیرومند – در آن سمینار حضور داشتند. نیرومند اکنون مقیم کنونی آلمان است و مشغول ترجمه و نشر کتاب های محمود دولت آبادی.
پس از سرکوب های خشن سال 60 دیگر دکتر جواد هیئت را ندیدم تا این که در اواخر سال 1379 شمسی فعالان ترک با من تماس گرفتند و گفتند که دکتر هیئت سراغ شما را می گیرد و می خواهیم “خانه اقوام ایران” را تشکیل دهیم.
پاتوق ما موسسه “جان آذربایجان” بود در خیابان جمال زاده تهران. دو سه سالی نشست های منظمی داشتیم. فعالانی از کردها، عرب ها، ترک ها و ترکمن ها در آن جلسات شرکت می کردند. دکتر هیئت به رغم کهنسالی پا به پای جوانان فعالیت می کرد. من در سال 1380 شمسی پیشنهاد کردم تا ایشان را به عنوان نامزد ملیت های غیر فارس برای ریاست جمهوری ایران مطرح کنیم تا در برابر محمد خاتمی رقابت کند. وزارت اطلاعات به تدریج شروع کرد به سنگ اندازی و در نهایت نتوانست این جمع را که می توانست به محملی برای انسجام ملیت های ایرانی تبدیل شود،تحمل کند. من در تیرماه 1381 همراه با دوستان آذربایجانی به قلعه بابک رفتم. این بر خشم اطلاعاتی ها افزود و هنگام دستگیری، یکی از اتهام هایم، دوستی با ترک های ایران بود، که من در جواب بازجویان گفتم:” مگر ترک ها، اسرائیلی هستند که نمی بایست با آنها دوست شوم، اینها به هر حال هموطنان من هستند”.
دکتر جواد هیئت به رغم کهنسالی در همه جلسه های خانه اقوام شرکت می کرد و تجربه های خودرا بی دریغ در اختیار هیئت موسس می گذاشت. ما حتا منشور و اساسنامه خانه اقوام را هم تدوین کردیم که سرانجام در سال 83 وزارت اطلاعات با شدت وارد کار شد و از ادامه نشست ها جلوگیری کرد.
دکتر هیئت در کوشش برای تحقق حقوق خلق های ایران روشی عقلانی و مسالمت آمیز دارد. او یک فعال فرهنگی، روزنامه نگار و جراح قلب ماهری است که علاقه فراوانی به فرهنگ و فولکلور مردم آذربایجان دارد. و به سبب همین دلبستگی های ملی است که نژاد پرستان، کینه او را به دل دارند. من روزی را آرزو می کنم که در آن اثری از نژاد پرستی، عرب ستیزی و ترک ستیزی در ایران نباشد و همه ملیت ها در ایران دارای حقوق برابر شوند. واین امر – البته – بدون مبارزه و جانفشانی امکان ناپذیر است. ما عرب ها به نوبه برای رهایی و برابری می کوشیم و رودیدادهای نیمه آوریل گذشته و شهیدان و زخمیان و زندانیان و اعدامیان روزهای اخیر همگی دلالت بر این دارد که خلق عرب اهواز زنده است و برای زنده ماندن و برای آزادی و حفظ کرامت انسانی اش می رزمد.
در خرداد 1385 مردم آذربایجان علیه گفتمان راسیستی حاکم بر ایران شوریدند وده ها تن از فرزندان این خلق به خاک و خون غلتیدند که این روزها دقیقا مصادف با پنجمین سالگرد آن قیام تاریخی است.
در اینجا – البته – حلقه مفقوده ای وجود دارد که بدون آن، زنجیره ای از جنبش ها و نیروهای به پیوسته نخواهیم داشت و می دانیم که حلقه های از هم گسسته به سرانجام نخواهند رسید. اگر جنبش ها و قیام های ملیت های عربستان، آذربایجان، کردستان وسایر مناطق با هم هماهنگ نشوند امکان پیروزی علیه حاکمیت استبدادی تهران ناممکن و یا سخت دشوار خواهد بود.

Amor
Saturday 06 August 11, 02:06 PM
اینصافا یکی از چهره های ماندگار آذربایجان که مهجور گالیپ دی دکتر صمد سرداری نیا دی




صمد سردارینیا

صمد سردارینیا (۲۱ اردیبهشت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B1_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87% D8%B4%D8%AA) ۱۳۲۶ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6)، تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) - ۲۲ فروردین (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B2_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C% D9%86) ۱۳۸۷ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B8%DB%B7)، تبریز) تاریخنگار و پژوهشگر «تاریخ معاصر آذربایجان» است.
دکتر سردارینیا در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۲۶ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B6) در محله امیرهقیز (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%87%E2% 80%8C%D9%82%DB%8C%D8%B2&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی تا دبیرستان، در سال ۱۳۴۶ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B6) در مقطع کارشناسی تاریخ در دانشگاه تبریز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA% D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2) پذیرفته شده و در سال ۱۳۵۰ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B0) فارغ التحصیل شد. وی پس از استخدام در صدا و سیما، در دانشگاه تهران (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA% D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86) به تحصیل در رشته حقوق قضائی پرداخته و در سال ۱۳۵۷ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7) فارغ التحصیل شدند.
وی پس از انقلاب ۱۳۵۷ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7) در مطبوعات ترکی و فارسی زبان ایران به ارائه مقالات علمی در زمینه تاریخ معاصر آذربایجان پرداخت و از آغاز انتشار مجله وارلیق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%82)، یکی از اعضای اصلی هیئت تحریریه آن بود. وی در سال ۱۳۸۲ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B8%DB%B2) از طرف دانشگاه ملی باکو (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8% A7%D9%87_%D9%85%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9% 88&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF)، دکترای افتخاری دریافت کرد.
سرداری نیا چند ماه اخر عمر خود را از عارضه معده رنج میبرد وی در شامگاه 22 فروردین 1387 در گذشت . روحش شاد

لیست کتابهایی که استاد سردارینیا تالیف نمودهاند:


تبریز مهد صنعت چاپ در ایران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2_%D9 %85%D9%87%D8%AF_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D8 %A7%D9%BE_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9 %86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۴)
قرهباغ در گذرگاه تاریخ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A8% D8%A7%D8%BA_%D8%AF%D8%B1_%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DA%AF% D8%A7%D9%87_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۴)
سیری در تاریخ آذربایجان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%AF%D8 %B1_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A2%D8%B0%D8 %B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۶)
تبریز شهر اولینها (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2_%D8 %B4%D9%87%D8%B1_%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%E2% 80%8C%D9%87%D8%A7&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۱)
قتل عام مسلمانان در دو سوی ارس (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%82%D8%AA%D9%84_%D8%B9%D8%A7%D9 %85_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9% 86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88_%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D 8%A7%D8%B1%D8%B3&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۵)
دارالفنون تبریز، دومین مرکز آموزش عالی ایران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9% 81%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B 2%D8%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B 1%DA%A9%D8%B2_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4_%D8%B 9%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۲)
باکو شهر نفت و موسیقی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88_%D8%B4%D9 %87%D8%B1_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D9%88%D 8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۸۵)
جنگ قرهباغ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D9%82%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8% A8%D8%A7%D8%BA) (۱۳۸۴)
مشاهیر آذربایجان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8% B1_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A 7%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۷۹)
نقش مرکز غیبی تبریز در انقلاب مشروطیت ایران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D9%82%D8%B4_%D9%85%D8%B1%DA %A9%D8%B2_%D8%BA%DB%8C%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A8%D8 %B1%DB%8C%D8%B2_%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9 %84%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%E2% 80%8C%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۶۳)
علی مسیو: رهبر مرکز غیبی تبریز (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%B3%DB %8C%D9%88:_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D A%A9%D8%B2_%D8%BA%DB%8C%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A8%D 8%B1%DB%8C%D8%B2&action=edit&redlink=1) (۱۳۵۹)
باقرخان سالار ملی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%AE%D8% A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D9% 84%DB%8C&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (۱۳۶۹)
ملانصرالدین در تبریز (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8% B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8% AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (؟؟)
تاریخچه تئاتر آذربایجان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA% 86%D9%87_%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1_%D8%A2%D8% B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (؟؟)
تاریخ روزنامه و مجلههای آذربایجان (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8 %B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%88_%D9 %85%D8%AC%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C_% D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9 %86&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (؟؟)
ایروان یک ولایت مسلمان نشین بود (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9% 86_%DB%8C%DA%A9_%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D9 %85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%B4%DB% 8C%D9%86_%D8%A8%D9%88%D8%AF&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) (؟؟)

Amor
Saturday 13 August 11, 02:19 PM
پروفسور شهریار صدیق افشار:


پروفسور شهريار صديق افشار،این دانشمند ایرانی متولد مهد تمدن آذربایجان وزادگاه زرتشت(شیز) این استاد جوان ايراني دانشگاه «روئن» آمريكا كه با ارايه نظريه اي درباره ماهيت دوگانه نور، نظريه «بوهر» از پذيرفته شده ترين نظريه هاي فيزيك كوانتوم - را پس از هشتاد سال با قاطعيت رد كرده است، با چاپ نتايج آزمايش تازه اش در يكي از معتبرترين مجلات فيزيك جهان كه جمعي از داوران آن از برندگان جايزه نوبل فيزيك هستند، بار ديگر بر اهميت نظريه بنيادينش صحه گذاشت.
براساس نظريه پروفسور صديق افشار كه با آزمايشهاي مختلف صحت آن را نشان داده، نور مي تواند به صورت همزمان، ماهيت موجي و ذره اي داشته باشد.
در صورت اثبات اين فرضيه جديد، بر بخش مهمي از نظريه «تعبير كپنهاك» نيلرز بوهر - فيزيكدان مشهور دانماركي - خط بطلان كشيده مي شود.
بر اساس بخشي از نظريه بوهر كه به اصل «مكمليت» موسوم است، ماهيت دوگانه موجي - ذره اي نور در هيچ سيستمي به طور همزمان قابل مشاهده نيست و با توجه به نحوه طراحي آزمايش، تنها يكي از دو پديده موجي يا ذره اي بودن نور نمود مي يابد؛ در حالي كه به ادعاي پروفسور صديق افشار، وي در آزمايش ابداعي خود به روشي نشان داده كه نور مي تواند به طور همزمان ماهيت ذره اي و موجي داشته باشد.
به گفته اين استاد فيزيك، تئوري وي مي تواند برخي مفاهيم فيزيك مهم و اساسي فيزيك و همچنين مباحث و مسايل مطرح در حوزه اختر فيزيك و كيهان شناسي از جمله ماهيت ماده و انرژي تاريك، انفجار بزرگ (بيگ بنگ)، ساختار فضا زمان و... را نيز با ديدگاهي كاملاً جديد توضيح دهد.
از بعد تاريخي نيز اين نظريه مي تواند به سلطه هشتاد ساله نظريه «بوهر» و تئوريهاي منبعث از آن در حوزه مكانيك كوانتوم كه آلبرت انيشتن فيزيك پيشه نام آور قرن نيز با وجود تلاشي كه كرد نتوانست آن را رد كند پايان دهد.طرح اين نظريه جسورانه از سوي پروفسور صديق افشار و تأييد اين تئوري كه البته مستلزم انجام آزمايشهاي مختلف و توجه و بررسي دقيق از آن از سوي جامعه فيزيك در روندي طولاني و چندين ساله است از جنبه اي ديگر نيز حايز اهميت بسيار است و آن طرح يك مبحث بنيادي و جريان ساز در حوزه فيزيك از سوي يك دانشمند ايراني پس از قرنها تقليد و رخوت علمي كشور در حوزه علوم جديد است.پروفسور شهريار صديق افشار، فيزيكدان ايراني مقيم بوستون در گفتگويي با ايسنا با اشاره به چاپ مقاله خود در اين زمينه در مجله «Foundations of Physics» اظهار داشت: چاپ مقاله آزمايشهاي اخير من در اين مجله كه ويراستار اصلي آن - جرالد هدوت - و تعدادي ديگر از ويراستاران آن از برندگان جايزه نوبل فيزيك هستند و برخلاف اغلب مجلات علمي در هر شماره آن تنها تعداد بسيار معدودي از مقالات داوري شده چاپ مي شوند، نشان دهنده توجه جامعه فيزيك به اهميت اين آزمايش است كه راه را براي ارايه رسمي تئوري جديد درباره ماهيت نور هموار مي كند و تأكيدي است براين كه جامعه فيزيك نمي تواند به سادگي از كنار اين تئوري كه بعد از هشتاد سال با آزمايشهاي عملي و تئوري بوهر را به چالش كشيده است، بگذرد.
وي خاطرنشان كرد: براساس اين تئوري ذرات بنيادي به عنوان منبع تابش امواج الكترومغناطيس در نظر گرفته مي شوند و بدين ترتيب مي توان اينرسي را بدون استفاده از قانون «ماخ» كه در نسبيت عمومي انيشتين به كار رفته، توضيح داد.
پروفسور صديق افشار با بيان اين كه اين نظريه توانايي توضيح برخي مفاهيم مهم فيزيك از جمله ماده تاريك، انرژي تاريك، جهت زمان و ساختار فضا زمان و مباحثي در كيهان شناسي را دارد، تصريح كرد: تابش امواج از ذرات بنيادي پديده اي دايمي است كه انفجار بزرگ يا «بيگ بنگ» نقطه اوج آن بوده كه در اثر نزديكي فوق العاده ذرات بنيادي و برهم كنش شديد امواج گسيل شده از آنها به وقوع پيوسته است.

Amor
Saturday 13 August 11, 02:22 PM
پروفسور ذبیح الله قاسملوی:


در سال 1335 در شهر تکاب (آذربایجان غربی) متولد شد و پس از اخذ دیپلم طبیعی به انگلستان عزیمت نمود و مدارک لیسانس، فوق لیسانس، دکترا و فوق دکترای خود را در رشته«ارتباطات نوری» از دانشگاه های معتبر این کشور دریافت کرد. وی در سال 1997 عنوان پروفسوری را از دانشگاه شفیلد دریافت کرد و یک سال بعد به عنوان استاد در این دانشگاه مشغول فعالیت شد. پروفسور قاسملویی در سال 2004 به عنوان معاون دانشکده فنی دانشگاه نیوکاسل در زمینه تحقیقات نائل گشت و تا کنون 26 دانشجوی دوره دکترا مدرک خود را زیر نظر وی دریافت کرده اند.
نامبرده علاوه بر سردبیری دو نشریه علمی در زمینه الکترونیک، ارتباطات و کامپیوتر، نزدیک به 300 مقاله علمی در نشریات و مجلات معتبر بین المللی چاپ و منتشر کرده است. کتاب «ارتباطات نوری آنالوگ، نیز از جملة تألیف پرفسور قاسملویی به شمار می رود.

Amor
Tuesday 16 August 11, 03:51 PM
یار محمد خان افشار ( نام آوران اورمیه ) (http://urmuyurdu.mihanblog.com/post/39)

یار محمد خان افشار
(1297-1355هجری قمری)
پسر حسن خان افشار ،وی پس از تحصیلات خود در دارالفنون و مدرسه ی نظام ، به خدمت وزارت جنگ درآمد واز 1319 قمری(1901 میلادی) تا اوایل مشروطیت دارای لقب آجودان باشی كل بود.در همین سال نیز به گرفتن لقب« سیف السلطنه»نایل گردید.افزون بر این مناصب كه از آن پدر و جدش بودبه مقام «سردار كل»نیز نایل امد.یار محمد خان در 1326 قمری (1909م)با سمت ریاست قوای آذربایجان (http://urmuyurdu.mihanblog.com/post/39) عازم تبریز شد و پس از قیام مشروطیت در تبریز به اروپا رفت و چون مشروطه خواهان تهران را فتح كردند وی در 1327قمری (1909 م) به ایران بازگشت . این بار با سمت فرماندهی قوای خراسان عازم مشهد شد و در خدمت خود صداقت و كاردانی نشان داد.در سال 1333 قمری (1915 م) از سوی مردم بجنورد به نمایندگی مجلس شورای ملی (دوره سوم ) برگزیده شد.افشار در محرم 1334قمری (1915 م) به همراه مهاجرین به خاك عثمانی رفت و مدتی در شهر بزرگ تاریخی استانبول سكونت كرد وی پس از بازگشت به ایران از سیاست كناره گرفت ودر اطراف قزوین به كشاورزر پرداخت و در 56 سالگی در بندر انزلی در اثر عارضه قلبر درگذشت. منبع:
نام آوران اورمیه ،ص 62
دایرة المعارف بزرگ اسلامی ،جلد اول ،ص 121

Amor
Tuesday 16 August 11, 03:54 PM
اكبری افشار ، عزیز ( نام آوران اورمیه )

(متولد 1306 هجری شمسی) یكی از شاعران گمنام اورمیه است كه به سال 1306 شمسی در روستای «تبت» در 13 كیلومتری جنوب شرق اورمیه متولد شده است.وی از طایفه ی بزرگ افشار اورمیه می باشد.تحصیلات او در حد ابتدایی است كه به زمان حمله ی قشون روس به آذربایجان دروس خود را ناتمام گذاشته است.عزیز اكبری از عشق مجازی به عشق حقیقی رسیده و برای اولین بار در سن هفده سالگی شروع به شعر گفتن كرده است.دیوان اشعار این شاعر توسط نوه اش در دو دفتر جمع آوری شده كه بیش سه هزار بیت می باشد كه در آینده نزدیك قصد چاپ آنها را دارد.اشعار این شاعر تماماً به توركی است و در شعر «اكبری» تخلص می كند. ایشان در كلام اول خود را این چنین معرفی كرد: مین اوچ یوز آلتیدا من آنادان اولموشام سیزلانمارام نه موشكوله قالمیشام شاعیر دریا اولارسا من بیر دامجی جه ، نم آلمیشام باهاردا اچیلار بولبولون دیلی ایشاره ینن دیندیره ر سئوگی ، سئوگینی او تاریخ نادیره وار بیر افشار ائلی افشاردان آیریلمیشام ائلدن اولموشام ایندی آغاریب سونبولوم ، بیچیلیب زمیم خرمنه توكولوب نوخود ، آرپا ، بوغدا هر ده نیم فلك بیر هولا قوشوب كوله شدن سالیب داها نه دئییم یاپیشیب دووارا سامان اولموشام عزیز اكبریم غم زم هریم 1 ذاتیم تبت لیدیر ایندی بازار باشدا ساكین اولموشام (1.زم هر-zəmhər: كلمه ایست توركی به معنی معدن) نمونه ای از اشعار شاعر: یاخجی اولار قوهوم قارداش ائل ، باشییان دؤنوم سنین هاردا گؤردون تعریف ائیله دیل ، باشییان دؤنوم سنین بیر باده وئرسن ایچه رم یاخجی یامانی سئچه رم سن یول وئرسن من گئچه رم سئل ، باشییان دؤنوم سنین *** گئدنلر گؤروب گلنلرده گؤره جك هر كس اولسا اؤز اكدیغین بیچه جك سؤز یئرده قالمایاجاق آخیر بیی دئیه جك ائل ایچینده ادین یاخجی قالسا یاخجی دیر هر یئره گئد سن ائل ایستر سنی اوره ك سئور دیل ایستر سنی نامردین ائوینده یئمه بالنان كره نی مرد ائوینده دادسیز شیله یاخجی دیر اكبری نه دانیشسین نه دئسین تاماهكار بدلوی وئر هر نه یئسین بوغازی كسیلسین قانی یئریسین آز یئمغین چوخ یئمكدن یاخجی دیر ایشان می گفتند: در دنیا سه قدرت بی نظیر است: ائل (ملت) ، دیل (زبان) ، سئل (سیل) ، كه هیچ قدرتی یارای مقابله با آنها را ندارد.

Amor
Sunday 21 August 11, 02:15 PM
یاد اسد بهرنگی، تلاش گر فرهنگی ِمترقی و آزادیخواه گرامی باد

اسد بهرنگی، برادر بزرگ صمد و کسی که تلاش های پی گیر و ترقی خواهانه اش در نمایاندن زندگی و مرگ صمد بهرنگی، این انسان کمونیست و نویسنده محبوب مردم آگاه و مبارز ایران فراموش نشدنی است، دو روز مانده به عید سال 1390 زندگی را بدورد گفت و از میان ما رفت. با اندوهی فراوان، به سهم خود فقدان او را به اعضای خانواده بهرنگی ها ، به مردم ایران و به خصوص به مردم آذربايجان تسلیت می گویم.
اسد بهرنگی را در شهریور 1347 بیاد آوریم، زمانی که افسر همراه صمد بهرنگی ( حمزه فراهتی) در قتلگاه او، جسم بی جان صمد را در آبهای رودخانه آراز رها کرده و خود به تبریز برگشته بود، زمانی که اسد بهرنگی از طریق تلفن یکی از اقوام خود از وقوع "حادثه ای" برای برادرش و یا در واقع از مرگ نابهنگام و جانگداز صمد بهرنگی مطلع شد. اسد به عنوان برادری مهربان و دارای احساس مسئولیت بلافاصله کاظم سعادتی، یکی از صمیمی ترین یاران صمد و تن پاره ای دیگر از وجود او ( علاوه بر بهروز دهقانی) را از موضوع باخبر ساخت و آن دو با هم برای اطلاع از چگونگی آن واقعه دردناک و یافتن جسد صمدعازم منطقه قره داغ شدند. کاری دشوار اما با اهمیتی بزرگ و بیاد ماندنی در پیش بود بدون آن که نه دشواری راه و نه اهمیت عظیم کاری که آنها در صدد انجامش بودند، مورد توجه شان بوده باشد. می دانیم که کاظم سعادتی و اسد بهرنگی چندین شبانه روز وجب به وجب ساحل آراز را زیر پا گذاشته و بالاخره موفق شدند با کمک روستائیان آن محل جسم بی جان صمد را از رودخانه بگیرند. " هرکس یکی از قربانیان بی شمار آراز را نقل می کرد که البته فکر می کردند که اینطور بهتر می توانند ما را تسلی بدهند و شاید اینطور خیال می کردند که اگر دردی همه گیر باشد تحملش آسان تر از درددی است که فقط آدم خودش داشته باشد و همگی در این اتفاق داشتند که آدم های آنها اغلب در فصل بهار و در روزهائی که آراز پر آب بود طعمه آب شده است"، " ما از کی می توانستیم پرسش بکنیم که این حادثه چطور اتفاق افتاده، به سر عزیز ما چی آمده است، مگر این که سنگ های ساحل را به حرف در می آوردیم و یا آبهای ارس را"، این سخنان را اسد بهرنگی در همان سال 1347 نوشته است. (نگاه کنید به سندی تحت عنوان" روزی که به "آراز" رسیدیم" با دستخط اسد بهرنگی درج شده در کتاب "راز مرک صمد" چاپ دوم).
نه آب و نه سنگهای صبور ساحل آراز هیچکدام راز مرگ صمد گرامی را برای اسد بهرنگی نگشودند، اما تقلا و تلاش او و کاطم سعادتی( یا به قول اسد بهرنگی آن "مرد خوش قلب و با صفا")، نتيجه گرانبهائی داشت. پیدا شدن جسد صمد، دیده شدن زخم های معینی روی بدن او و عوض کردن گزارش پزشک قانونی توسط پاسگاهی در آن منطقه و مسایلی از این قبیل که اسد بهرنگی در مورد آنها نوشته است، همگی خط بطلان به ادعاهائی می کشد که محافل راست و مغرض برای طبیعی جلوه دادن مرگ صمد به قصد حمله به صمد و یاران فدائی اش طرح می کنند. حاصل تلاش اسد بهرنگی و کاظم سعادتی در یافتن جسد صمد، در همان سال 47 نیز راه را بر اولین شایعه دشمنان مردم که گویا صمد به قصد رفتن به "شوروی" از آراز گذشته و به آن طرف رودخانه رفته است را بست و آن شایعه را بی اعتبار نمود.
پس از مرگ صمد و به دنبال جمع آوری نوشته های پراکنده صمد بهرنگی توسط یار صمیمی اش بهروز دهقانی، اسد بهرنگی نیز به نوبه خود به انتشار نامه های صمد همت گماشت و از این طریق دوستداران بیشمار او را با گوشه هائی از زندگی صمد بهرنگی آشنا ساخت. بعدها وی با تجدید چاپ کتابهای صمد و بعضاً ترجمه آنها به زبان ترکی آذربایجانی، نوشتن مقاله، انجام مصاحبه و از راه های دیگر از جمله گرد آوری تا حد مقدور همه آنچه به صمد تعلق داشت، یاد برادر و یار و یاور زحمتکشان و خلقهای ستمدیده ایران یعنی صمد بهرنگی را گرامی داشته است.
اما، یکی از پر ارج ترین اقدامات اسد بهرنگی در گرامی داشت یاد برادر و دفاع از صمد که به خودی خود به معنای دفاع از حقیقت است- چرا که زندگی سراسر مبارزاتی صمد بهرنگی تجلی روشنی از راستی و حقانیت و حقیقت می باشد- به اقدامی بر می گردد که او در سال 1370 در برخورد به نشریه " آدینه" در دوره رياست جمهوری رفسنجانی انجام داد. این نشریه در پوشش توضیح چگونگی مرگ صمد، با همکاری همان افسر همراه صمد در قتلگاه آراز یعنی حمزه فراهتی (کسی که تماس هایش با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در آلمان، بعدها در جريان قتل نیروهای اپوزیسیون توسط مزدوران آن وزارتخانه در دادگاه میکونوس افشاء و برملا گشت)، بطور کاملاً موذیانه به اشاعه دروغ و تهمت هائی به صمد و یاران فدائیش چون بهروز دهقانی، کاظم سعادتی، علیرضا نابدل پرداخته بود- که در واقع اجرای بخشی از سیاست تازه اتخاذ شده وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی برای مقابله ایدئولوژیک با نظرات انقلابی و کمونیستی مطرح در جامعه و تخطئه شخصیت های انقلابی و کمونیست محبوب در میان مردم از طریق اشاعه دروغ و تهمت در مورد آنها بود. در این زمان اسد بهرنگی که خود نیز به خاطر انتشار اظهارات مادر صمد بهرنگی در مورد زندگی و قتل پسرش، مورد اهانت قرار گرفته بود، به نوشتن نامه های اعتراضی و افشای دروغ های منتشر شده در آن نشریه اقدام نمود. مسلماً جای تعجب نبود که آن نامه های اعتراضی که در مغایرت آشکار با خواست بخش فرهنگی وزارت اطلاعات قرار داشتند هرگز در نشریه آدینه منتشر نشوند. حتی در شماره های بعدی هم که آن سیاست بر علیه صمد و یارانش دنبال شد و اسد بهرنگی دوباره دست به اعتراض زد، باز نامه های او را منتشر نکردند. با این وجود، در اوضاع و احوال دیگری که سالها بعد در جامعه بوجود آمد، این اقدام حق طلبانه و هشیارانه اسد بهرنگی تأثیرات شایسته خود را به جای گذاشت و در افشای اغراض نشریه آدینه در اجرای خواسته های بخش فرهنگی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برعلیه صمد بهرنگی و یاران او، نقش ایفاء نمود. عدم چاپ حتی یکی از نامه های اعتراضی او در طول سالها در نشریه آدینه به نوبه خود آشکار ساخت که سیاستی که آن نشریه تحت عنوان گویا کشف حقیقت در مورد چگونگی مرگ صمد بهرنگی براه انداخته بود از کجا آب می خورد و چگونه در راستای سیاست "باور شکنی" وزارت توطئه گر و جنایتکار جمهوری اسلامی قرار داشت.
انتشار کتاب "برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او" در سال 1378 از طرف اسد بهرنگی، اقدام ارزشمند دیگری بود که وی برای شناساندن گوشه های ناشناخته زندگی و مرگ صمد به مردم ایران انجام داد. اسد بهرنگی در این کتاب در مورد زندگی صمد از دوران کودکی تا زمان مرگ وی نوشته و تا آنجا که می توانسته برخورد های مبارزاتی و مشتاقانه مردم ایران نسبت به فرزند انقلابی خود یعنی صمد بهرنگی را منعکس کرده است. او در این کتاب از درهم آمیختگی زندگی مبارزاتی صمد با دو یار صمیمی ، همفکر، همراز و همراه او یعنی رفقا کاظم سعادتی و بهروز دهقانی نیز سخن گفته و در خلال ذکر وقایع گوناگون علاقه و عشق خود را نیز نسبت به آنها عیان ساخته است. هرچند در صفحاتی از این کتاب تلاشی دیده می شود که به طور غیر واقعی می کوشد راه مبارزاتی صمد از راه یاران فدائی او مجزا جلوه داده شود، ولی این ایراد و نقص هم باعث نشده است که واقعیت هائی که اسد بهرنگی خود در جریان آنها قرار داشته مورد کتمان قرار گیرد و می توان گفت که در مجموع اسد بهرنگی در این کتاب با امانت داری به ذکر واقعیت های مختلف در مورد زندگی و مرگ صمد بهرنگی اين گرامی آموزگار پيشرومردم ایران پرداخته است، امری که باید بسیار مورد تقدیر قرار گیرد.
کتاب "برادرم صمد بهرنگی ، روایت زندگی و مرگ او" علاوه بر شناساندن زندگی صمد بهرنگی، در ارتباط با چگونگی مرگ او اطلاعات موثق و قابل اتکائی را در اختیار خواننده قرار داد، اطلاعاتی که مورد استفاده نگارنده این سطور نیز در نوشتن کتاب " راز مرگ صمد" در سال 1381 که اساساً در ارتباط با افشای سیاست توطئه آمیز وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای تخطئه شخصیت انقلابی صمد و یاران فدائی اش به رشته تحریر در آمده، قرار گرفت.
موضع حق طلبانه و ترقی خواهانه اسد بهرنگی کاملاً در لابلای صفحات کتاب "برادرم صمد بهرنگی، روایت زندگی و مرگ او" خود را عیان ساخته است و او با بازگوئی حقایق بسیار در این کتاب نشان می دهد که تا چه حد بر علیه ستمکاران و نیروهای جنایتکار بوده و تا کجا همراه مردم و دوستدار آنها بوده است، و نشان می دهد که جایگاه اسد بهرنگی به مثابه یک فعال فرهنگی و انسانی آزادیخواه و مترقی در صف توده های مبارز ایران قرار دارد.
«نامههای صمد بهرنگی و نامههای دیگران به او» و «صمد بهرنگی در آینهی زمان» حاوی آلبومی از عکس های او، آخرین کتاب هائی است که اسد بهرنگی چند ماه پیش به انتشار آنها همت گماشت.
متاسفانه استبداد و ديکتاتوری و فقدان آزادی بیان در جامعه، مانع از آن بود که اسد بهرنگی بتواند در روایت زندگی و چگونگی مرگ صمد بهرنگی با دستی باز عمل نموده و گام های بزرگتری در اشاعه هر چه بیشتر میراث او بردارد. امری که وظیفه و مسئولیت یاران و دوستداران صمد بهرنگی را دو چندان می سازد. با تأکید بر اهمیت این امر و تقدیر از همه کوشش های ارزشمند اسد بهرنگی دراین زمینه، بر ضرورت تداوم راه وی در شناساندن صمد وميراث گرانبهايش تاکيد می کنم.
مسلماً نام نیک اسد بهرنگی به عنوان يکی از اشاعه دهندگان فرهنگ مردمی و تلاش گری مترقی و آزادیخواه همواره در حافظه خلقهای اذربایجان جاودان خواهد ماند

Amor
Monday 22 August 11, 04:09 PM
حیدر علیاف
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/0/0b/Heydar_Aliyev_1997.jpg/250px-Heydar_Aliyev_1997.jpg (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Heydar_Aliyev _1997.jpg)


حیدر علی اف فرزند علیرضا در تاریخ ۱۰ می سال ۱۹۲۳ در شهر نخجوان آذربایجان بدنیا آمد. وی، در سال ۱۹۳۹ پس از پایان تحصیلات در دانشسرای تربیت معلم نخجوان، وارد رشته معماری دانشگاه صنعت آذربایجان ("آکادمی دولتی نفت آذربایجان" کنونی) شد. ولی بر اثر آغاز جنگ، او میسر به اتمام تحصیل نگردید.

از سال ۱۹۴۱ در کمیساریای خلق امور داخلی جمهوری خودمختار سوسیالیستی شوروی نخجوان و در شورای کمیساریای خلق این جمهوری بعنوان مدیر شعبه اشتغال به کار داشت و در سال ۱۹۴۴ به ارگانهای امنیت دولتی انتقال یافت. حیدر علی اف از این دوران به بعد با استخدام در سیستم ادارات امنیتی، از سال ۱۹۶۴ بعنوان معاون رییس کمیته دولتی امنیت وابسته به شورای وزیران جمهوری آذربایجان شوروی و از ۱۹۶۷ به بعد نیز عهده دار ریاست آن کمیته بود و تا درجه سرتیپ ارتقا یافت. وی، در همان سالها در شهر لنین گراد ("سانکت پتربورگ" فعلی) تحصیلات عالیه ویژه دید و در سال ۱۹۵۷ نیز از رشته تاریخ دانشگاه دولتی آذربایجان فارغ التحصیل گردید.
با انتخاب حیدر علی اف بسمت دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان در اجلاسیه سال ۱۹۶۹ آن کمیته، وی رهبری کشور را بعهده گرفته است. در دسامبر سال ۱۹۸۲ بعضویت دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی انتخاب و به سمت معاون اول رییس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی منصوب گردید و یکی از رهبران اتحاد جماهیر شوروی بود. حیدر علی اف در طی بیست سال نماینده مردم در شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی و پنج سال نیز سمت معاونت رییس شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی را عهده دار بود.
حیدر علی اف در اکتبر سال ۱۹۸۷ به نشانه اعتراض به خط مشی سیاسی دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و شخص میخاییل قورباچوف دبیر کل آن کمیته، از سمتهای خود استعفا داد.
وی، بعلت فاجعه خونینی که، در٢٠ ژانویه سال١٩٩٠ بدست ارتش شوروی در شهر باکو اتفاق افتاد، فردای آن روز با حضور در دفتر نمایندگی آذربایجان در مسکو و صدور بیانیه و ایراد سخنان اعتراض آمیز، خواستار مجازات دست اندرکاران و عاملان این جنایت بر علیه مردم آذربایجان، گردید. وی، ضمن انتقاد از موضع گیری دوگانه مقامات شوروی در مورد اوضاع بسیار وخیم قره باغ کوهستانی، در ماه ژویه سال ١٩٩١ از صفوف حزب کمونیست اتحاد شوروی کناره گیری کرد.
در ماه ژویه سال ١٩٩٠ حیدر علی اف ضمن مراجعت به آذربایجان، ابتدا در باکو و سپس در نخجوان اقامت داشت و در همان سال به نمایندگی مجلس شورای عالی آذربایجان انتخاب شد. وی، در سالهای ١٩٩١ تا ١٩٩٣ ریاست مجلس عالی جمهوری خودمختار نخجوان و سپس معاونت رییس شورای عالی جمهوری آذربایجان را برعهده داشت. حیدر علی اف در سال ١٩٩٢ در کنگره تاسیس حزب آذربایجان نوین که، در شهر نخجوان برگزار می شد، به ریاست آن حزب انتخاب گردید.
در ماه های می و ژوئن سال ۱۹۹۳ با پیدایش خطر جنگ داخلی، رهبران وقت آذربایجان از حیدر علی اف دعوت به حضور در باکو کردند.
حیدر علی اف در تاریخ ۱۵ ژوئن سال ۱۹۹۳ به ریاست شورای عالی آذربایجان انتخاب شد و طی مصوبه مورخ ۲۴ ژویه مجلس ملی، عهده دار انجام وظایف و اختیارات رییس جمهور آذربایجان گردید.
در ۳ اکتبر حیدر علی اف با آرای عمومی مردم به ریاست جمهوری آذربایجان انتخاب شد.
وی، در انتخابات ریاست جمهوری ۱۱ اکتبر که با حضور گسترده مردم برگزار می شد، با کسب ١/٧٦ درصد آرا، مجدداً به مقام ریاست جمهوری آذربایجان انتخاب گردید.
حیدر علی اف که، موافقت خود را با طرح نامزدی وی جهت شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ۱۵ اکتبر سال ۲۰۰۳ اعلام داشته بود، بدلیل بروز مشکلاتی در وضع جسمانی خود از شرکت در این انتخابات امتناع ورزید.
حیدر علی اف در 12 سپتامبر سال 2003 درگذشت.


جوایز و افتخارات


چهار بار مفتخر به دریافت نشان لنین و نشان ستاره سرخ
دو بار عنوان قهرمان سوسیالیستی کار
دارنده جوایز بینالمللی، دکترای افتخاری دانشگاههای معتبر کشورهای مختلف


پستها وسمتها تا دهه 90


از سال ۱۹۴۱ مسئول بخش اشتغال کمیساریای خلق امور داخلی جمهوری خودمختار سوسیالیستی شوروی نخجوان
سال ۱۹۴۴ استخدام در ارگان امنیت دولتی



سال ۱۹۶۴ معاون رییس کمیته دولتی امنیت وابسته به شورای وزیران جمهوری آذربایجان شوروی
سال ۱۹۶۷ ریاست کمیته دولتی امنیت وابسته به شورای وزیران جمهوری آذربایجان شوروی
ارتقا به درجه سرتیپی



سال ۱۹۶۹ دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان
سال ۱۹۸۲ عضویت در دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی
سال ۱۹۸۲ معاون اول رییس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی و یکی از رهبران اتحاد جماهیر شوروی



٢٠ سال نماینده شورای عالی (مجلس) اتحاد جماهیر شوروی
5 سال معاونت رئیس شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی


پستها وسمتها از دهه ۹۰


سال ۱۹۹۰ نماینده مردم در مجلس شورای عالی آذربایجان
سالهای ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۳ ریاست مجلس عالی جمهوری خودمختار نخجوان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%AE%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86)
سال ۱۹۹۲ رئیس حزب آذربایجان نوین در شهر نخجوان
سال ۱۹۹۳ معاونت رییس شورای عالی جمهوری آذربایجان

ارامگاه حیدر علی اف در پارک مفاخر باکو

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/d/dc/Heydar_Aliyev.jpg/800px-Heydar_Aliyev.jpg (http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/d/dc/Heydar_Aliyev.jpg)

_ گفتنی است همه ساله در 12 دسامبر برابر با روز درگذشت حیدر علی اف میلیونها اذربایجانی در این مکان جمع شده و با گذاشتن شاخه گل رز و ادعای احترام به این مرد بزرگ یاد و خاطره رهبر و رئیس جمهور خود را در ذهنها و برای ایندگان خود زنده به جای می گذارند

Amor
Wednesday 24 August 11, 05:12 PM
میرجلال پاشایفhttp://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/5/5d/Mir_Celal_Pashayev.jpg (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mir_Celal_Pas hayev.jpg)

میرجلال پاشایف (۱۲۸۷ خورشیدی/۱۹۰۸ میلادی در اردبیل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84) - ۱۹۷۸ در باکو (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88)) نویسنده و منتقد ادبی ایرانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86)-آذربایجانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D 9%86) بود. او پدربزرگ مهربان علیوا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84% DB%8C%D9%88%D8%A7) بانوی اول جمهوری آذربایجان میباشد.
میرجلال پاشایف در سال ۱۹۳۵ از دانشکده زبانشناسی آذربایجان دانشآموخته شد و در سال ۱۹۴۷ دکترای زبانشناسی خود را دریافت نمود. او به عنوان استاد ادبیات در دانشگاه باکو (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8% A7%D9%87_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%88&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF) تدریس مینمود.
میرجلال پاشایف حدود ‪ ۹۰‬سال پیش در سن ‪ ۱۶‬سالگی از روستای اندبیل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84_%28%D8%AE%D9% 84%D8%AE%D8%A7%D9%84%29) خلخال در شمال ایران به شهر باکو مهاجرت کرد و به مدت ‪ ۲۵‬سال رئیس دانشکده ادبیات باکو بود. او در ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۸ در باکو درگذشت.

بزرگداشت

مراسم بزرگداشت صدمین سالروز تولد میرجلال پاشایف روز 10 نوامبر در مقر سازمان یونسکو برگزار گردید. مهربان علیوا همسر رئیس جمهور اذربایجان , و رئیس بنیاد حیدر علی اف و سفیر حسن نیت سازمانهای یونسکو , و ایسسکو در این مراسم سخنرانی کرد.
جونشیر اخونداف , سفیر جمهوری اذربایجان در تهران از روستای اندبیل خلخال زادگاه میرجلال پاشایف و در دیدار از این روستا پیشنهاد احداث یک باب مدرسه به نام میرجلال پاشایف در این روستا را به مسئولان شهرستان خلخال ارائه کرد.




اثار

بهار
خاموش شده در دیوارها (ترجمه حسن جوادی )
تاریخ ادبیات اذربایجان
مرد رستاخیز
مرامنامه یک مرد جوان
ما کجا می رویم
مردم هم عصر

احمدهاشمی
Thursday 25 August 11, 06:59 PM
من با تمام احترامی که به تمام آذربایجانیهای عزیزتر از جانم دارم و با کمال احترام و عزتی که به همه ی بزر گان این خطه ی سلحشور از بابک خرمدین غیور تا ستار خان و باقر خان و از شمس تبریزی تا پروین اعتصامی و از مولانای عزیز تا حکیم هیدجی عارف دارم ، اما عمیقا و راسخا معتقدم که در طول تاریخ این خطه گوهربار نمی توان انسانی نظیر و ماننده شیخ شهاب الدین سهروردی ( معروف به شیخ اشراق ) یافت . البته ناگفته نماند که تنها شخصیتی که می توان هم ردیف این انسان شریف دانست فیلسوف بزرگوار "شیخ محمود شبستری" است. درود بر آذربایجان عزیزم

Amor
Thursday 01 September 11, 09:45 PM
نیگار خیاوی



حیاتی:گونئی آذربایجان مودئرن شعر تمثیل چیلریندن بیری اولاراق نیگار خییاوی آدییلا تانینان طییبه پوراکبر خییاوی، گونش ایلی 10 آذر 1339 (1960)`دا گونوموزده "مئشگین شهر" آدلانان "خیوو" شهرینده اورتا حاللی و بئش باجی- قارداشدان اولوشان بیر عایله ده دونیایا گؤز آچدی.


رحمت لیک آتاسی "مؤحسون" فرمانداری کارمندی ایدی. آناسی نجیبه ایسه ائو خانیمی دیر. او ایلک، اورتا و لیسه یی مئشگین ین رازی، شرف، پروین اعتصامی و رستاخیز اوخوللاریندا اوخودو. 1984`ده تئهرانین تربیت تئکنئسیین اینستوتوندا میکروبیولوژی بؤلومونو قازاندی، آما بیر سیرا ندنلر اوزوندن تحصیلینی یاریمچیق بوراخدی. بو آرادا بیر سوره رادیولوژی تئکنئسینی وظیفه سینده چالیشدی. 1997`ده لاهیجان شهری نین آزاد اونیوئرسیته سینده اینگیلیز دیلی موترجیم لییی بؤلومونه گیردی. یئنه بونو دا یاریمچیق بوراخدی. 1998`ده تبریز آزاد اونیوئرسیته سی سوسیال بیلیم لر بؤلومونو قازاندی و 2002`ده بو بؤلومدن لیسانس دیپلوماسی آلدی. 2006`دا قوزئی آذربایجانین خزر اونیوئرسیته سینده هومانیتار و سوسیال علم لر فاکولته سی آذربایجان دیلی (تورکجهسی) و ادبیاتی اوزره یوکسک لیسانس درسلرینی کئچیردی و 2008`ده "حبیب ساهیرین حیاتی و